چرا بتهوون از موتسارت متنفر بود؟ پردهبرداری از جنجالیترین رقابت تاریخ موسیقی که در کتابهای درسی پنهان شده است
تصور کنید در خیابانهای سنگفرششدهی وین قدم میزنید، هوا آغشته به بوی قهوه و نتهای فراری است که از پنجرههای باز به کوچه میریزند. همه دربارهی یک نابغهی جوان و گستاخ صحبت میکنند، مردی که موهای ژولیدهاش و چشمان شعلهورش به اندازهی موسیقی انقلابیاش ترسناک است. اینجا قلمروی لودویگ فان بتهوون است، تایتانی که با مشتهای گرهکرده در برابر تقدیر ایستاد. اما پشت این چهرهی اسطورهای، روحی سرکش، قلبی شکسته و رازی نهفته است که شاید بنیاد موسیقی کلاسیک را بلرزاند. بتهوون فقط یک آهنگساز نبود؛ او طوفانی بود که خود را به شکل یک انسان درآورده بود، و داستان زندگیاش نه یک بیوگرافی خشک، بلکه مهیجترین تریلر روانشناختی است که تا به حال نشنیدهاید. قراردادهای اجتماعی را زیر پا گذاشت، اشرافیت را به چالش کشید و در نهایت، خودِ مفهوم موسیقی را برای همیشه تغییر داد. اما آیا او واقعاً قهرمان تنها و رنجکشیدهای بود که تاریخ ساخته است، یا اینکه با دقت، دشمنانش را یکی پس از دیگری نابود کرد؟
آن دشمنی پنهان: وقتی بتهوون سایهی موتسارت را پاره کرد شاید فکر کنید داستان از احترام آغاز میشود. یک نابغهی شانزده ساله که به وین سفر میکند تا پای درس ولفگانگ آمادئوس موتسارت بنشیند. روایت رسمی میگوید موتسارت پس از شنیدن بداههنوازی بتهوون گفت: «چشمتان به این جوان باشد؛ او روزی دنیا را به سخن درخواهد آورد.» چه صحنهی دلانگیزی، نه؟ یک قبضهی نمادین قدرت از یک استاد به شاگرد. اما حقیقت بسیار تاریکتر و جذابتر است. بتهوون هرگز شاگرد مستقیم موتسارت نشد. چرا؟ چون درست در همان ایام، مادرش در بُن در حال مرگ بود و او مجبور به بازگشت شد. وقتی پنج سال بعد به وین برگشت، موتسارت مرده بود. این بازگشت نابههنگام، عقدهای عمیق در بتهوون ایجاد کرد: سندرم جانشین. او حالا وارد میدانی شده بود که روح غولآسای موتسارت بر آن سایه افکنده بود. اما به جای ادای احترام، بتهوون یک جنگ تمامعیار با میراث موتسارت به راه انداخت.
در محافل خصوصی، بتهوون به طعنه میگفت که موسیقی موتسارت «بیش از حد لطیف» و «فروخته شده به اشراف» است. او در یک مهمانی شام، وقتی کسی کنسرتوی پیانوی موتسارت را ستود، با خشم بشقابش را کنار زد و فریاد کشید: «آن نتها برای رقص مگسها در کاخها ساخته شده، نه برای انسانهای آزاد!» بتهوون از اپرای دون ژوان موتسارت به دلیل محتوای غیراخلاقیاش متنفر بود. از نظر او، موتسارت نابغهای بود که خودش را به تباهی فروخته بود. این نفرت، موتور محرکهی خلاقیت بتهوون شد. او تصمیم گرفت تکتک فرمهایی که موتسارت به کمال رسانده بود را بردارد، بشکند و از خاکسترشان چیزی چنان عظیم بسازد که نام موتسارت در سایهاش محو شود. سمفونی چهلم موتسارت را گوش کنید؛ مالیخولیایی ظریف و درونگراست. حالا سمفونی پنجم بتهوون را بشنوید: مشتی آهنین که بر دروازهی تقدیر میکوبد. این دیگر موسیقی نیست، اعلام جنگ است.
نبوغ یا دیوانگی؟ نقشهی مخفی بتهوون برای نابود کردن پیانیستهای وین بتهوون فقط با مردهها دشمنی نداشت. او از رقبای زندهاش نیز متنفر بود، مخصوصاً پیانیستهایی که جرات داشتند خود را با او مقایسه کنند. در وین قرن هجدهم، پیانوزنی فقط یک هنر نبود، یک ورزش خونین بود. پیانیستها در سالنهای اشرافی رودرروی هم قرار میگرفتند و بداههنوازی میکردند. این مسابقات «نبرد پیانو» نام داشت و تماشاگران مثل تماشای گلادیاتورها برایشان شرطبندی میکردند. بتهوون در این نبردها بیرحمانه حریفانش را تحقیر میکرد.
یک بار، دانیل اشتایبلت، پیانیست مشهور آلمانی، بتهوون را به مبارزه طلبید. اشتایبلت تکنیک درخشانی داشت و با ترمولوهای سریعش تماشاگران را شگفتزده میکرد. وقتی نوبت به بتهوون رسید، او به آرامی به سمت پیانو رفت، نتهای یک قطعهی تمرینی ساده از اشتایبلت را برداشت، آن را وارونه روی میز نت گذاشت و شروع کرد به نواختن بداهه از روی آن. ملودیای که او از دل آن نتهای برعکس بیرون کشید چنان پیچیده و غمانگیز بود که اشتایبلت قبل از تمام شدن قطعه، سالن را ترک کرد و قسم خورد که دیگر هرگز در جایی که بتهوون حضور داشته باشد، پیانو ننوازد. این فقط یک پیروزی نبود؛ بتهوون داشت ثابت میکرد که موسیقی برای او یک بازی فکری پیشرفته است، شطرنج سهبعدی که رقبایش حتی قواعد آن را نمیفهمیدند.
| رقیب | نقطه قوت رقیب | تاکتیک وحشیانه بتهوون | نتیجه نبرد | دانیل اشتایبلت | ترمولوهای درخشان و تکنیک ظریف | بداههنوازی از روی نت وارونه قطعه خود اشتایبلت | اشتایبلت از تحقیر شدن تا مرز فروپاشی روانی پیش رفت و وین را ترک کرد. | جوزف ولفل | دستهای بزرگ و آکوردهای قدرتمند | قطع ناگهانی نوازندگی در اوج هیجان و زمزمهی یک لالایی غمگین | تماشاگران به گریه افتادند و ولفل به کلی فراموش شد. | یان واتسل | بداههپردازیهای شاد و محبوب درباری | استفاده از دیسونانسهای آزاردهنده برای به سکوت کشاندن سالن، سپس ورود با سونات پاتتیک | واتسل اعتراف کرد که «در پیانوی بتهوون شیطان زندگی میکند». |
|---|
او به شاگردش فردیناند ریس گفت: «این احمقها فکر میکنند موسیقی یعنی تند نواختن. من به آنها نشان میدهم که موسیقی یعنی روح را کندن و روی کلاویهها به خون کشیدن.» این جمله دقیقاً مرز بین نبوغ و دیوانگی را نشان میدهد؛ جایی که بتهوون نه فقط برای هنر، که برای بقای روانی خود میجنگید.
سمفونی ناتمام عشق: معمای زن رازآلود و نامهای که هرگز فرستاده نشد اما بزرگترین نبرد بتهوون نه با رقبا، که با قلب خودش بود. پشت آن چهرهی خشن، مردی نهفته بود که به شدت عاشق میشد، اما هر بار به طرز فاجعهباری شکست میخورد. مشهورترین سند این تراژدی عاطفی، نامهای است که پس از مرگش در کشوی میزش پیدا شد، خطاب به «محبوب جاودان». کیست این زن که هویتاش معمایی تاریخی شده است؟ سه نامزد اصلی وجود دارد: ژوزفین برونسویک، کنتسی جوان که بتهوون به او درس میداد و نامههایی آتشین نشان از رابطهای پنهانی دارند؛ آنتونی برنتانو، زنی متاهل و باهوش که برخی محققان او را «تنها زنی که بتهوون را واقعاً درک میکرد» میدانند؛ و تزه مالفاتّی، زنی فریبنده که بتهوون به خاطرش حتی به فکر ازدواج افتاد.
از بین این سه، شواهد عجیبی به ژوزفین اشاره میکند. نامههای فاششده نشان میدهند بتهوون و ژوزفین درست در روزهایی که نامهی «محبوب جاودان» نوشته شده، در یک مهمانی خصوصی شرکت داشتند و ژوزفین ناگهان بدون خداحافظی آنجا را ترک کرده است. اما یک جمله در آن نامه هست که عمق فاجعه را نشان میدهد: «اشکهایم از چشمانم جاری میشود وقتی فکر میکنم که تو احتمالاً تا یکشنبه نامهای از من دریافت نخواهی کرد. دوستت دارم همانطور که تو مرا دوست داری، فقط بسیار بیشتر…» اینجا دیگر با یک آهنگساز بزرگ روبرو نیستیم، با مردی شکستخورده روبروییم که زیر بار تنهایی له شده است.
چرا هرگز ازدواج نکرد؟ چون او عاشق زنانی میشد که از طبقهی اشراف بودند، زنانی که در قفس قوانین ازدواج طبقاتی اسیر بودند. یک آهنگساز عامی، حتی اگر نابغهترین مرد اروپا باشد، هرگز نمیتوانست با یک کنتس ازدواج کند. بتهوون با تمام توانش با اشراف در افتاد، اما در عشق، این اشراف بودند که او را تحقیر کردند. این درد ناکجاآبادی، مستقیماً به آثارش سرازیر شد. سونات مهتاب را دوباره گوش کنید، اما این بار نه به عنوان یک قطعهی زیبای عاشقانه، که به عنوان فریاد خاموش مردی که میداند هرگز به معشوقش نخواهد رسید.
انقلاب خاموش: بتهوون چگونه موسیقی را دموکراتیک کرد تا پیش از بتهوون، موسیقی فاخر در انحصار کاخها و کلیساها بود. هایدن با لباس خدمتکاران خاندان استرهازی زندگی میکرد و موتسارت مجبور بود پشت میز خدمه غذا بخورد. اما بتهوون این سیستم فئودالی را نابود کرد. او اولین آهنگسازی بود که از اشراف پول میگرفت، اما تعظیم نمیکرد. ناپلئون را تحسین میکرد چون فکر میکرد او زنجیرهای اشرافیت را پاره خواهد کرد. سمفونی سوم او، «اروئیکا»، در اصل «بناپارت» نام داشت، ادای احترامی به قهرمان جمهوری. اما وقتی ناپلئون خودش را امپراتور خواند، بتهوون با خشم دیوانهواری تقدیمنامه را پاره کرد و فریاد زد: «پس او هم چیزی نیست جز یک انسان عادی! حالا او هم حقوق بشر را لگدمال خواهد کرد و فقط جاهطلبیاش را دنبال میکند!»
«شاهزاده، آنچه تو هستی، بر اساس تصادف تولد است. آنچه من هستم، با تلاش خودم به دست آمده. هزاران شاهزاده وجود دارند و خواهند بود، اما بتهوون فقط یکی است.» — نامهی بتهوون به شاهزاده لیخنوفسکی
این جمله، اعلامیهی استقلال هنرمند از سلطهی سرمایهداران بود. برای اولین بار در تاریخ، یک موزیسین اعلام کرد که ارزشش بیشتر از حامیان اشرافیاش است. موسیقی بتهوون اینقدر خشن و ناآرام است چون صدای چرخدندههای انقلاب فرانسه را در خود دارد. سمفونیهای او مثل یک تظاهرات سیاسی میمانند: جمعیتی عظیم از نتها که به جای تعظیم در برابر پادشاه، به سوی آسمان مشت گره میکنند. این دموکراتیزه کردن هنر، بزرگترین میراث اوست. بعد از بتهوون بود که سالنهای کنسرت عمومی جای کاخها را گرفتند و آهنگساز تبدیل شد به یک قهرمان رمانتیک منزوی به جای یک کارمند ماهر.
دیوار سکوت: زندگی در جهنمی که خودتان نمیشنوید چگونه میشود انقلابیترین موسیقی تاریخ را نوشت، در حالی که خودت نمیتوانی آن را بشنوی؟ ناشنوایی بتهوون بزرگترین ظلم کیهانی در تاریخ هنر است. تصورش را بکنید: درخشندهترین سمفونیها را در ذهنت خلق کنی، ارکستراسیونی را بشنوی که روی کرهی زمین وجود خارجی ندارد، اما وقتی رهبر ارکستر چوبش را پایین میآورد، تو فقط سکوتی مرگبار را تجربه کنی. بتهوون در وصیتنامهی معروف «هایلیگنشتات» که خطاب به برادرانش نوشت، اعتراف کرد: «کمی مانده بود که خودکشی کنم. فقط هنر بود که نگهم داشت. آه، به نظرم غیرممکن میآمد که دنیا را پیش از آنکه تمام آنچه را که در درونم حس میکردم بیرون ریخته باشم، ترک کنم.»
این ناشنوایی، فرم ذهنی موسیقیاش را به کلی دگرگون کرد. وقتی شنیدن فیزیکی قطع میشود، موسیقی در خالصترین شکل خودش، یعنی در قلمرو تخیل محض، متولد میشود. اینطوری میشود که اواخر عمرش قطعاتی نوشت که معاصرانش آنها را «غیرقابل اجرا» و «هذیان یک دیوانه» میخواندند. فوگ بزرگ در کوارتت زهی شماره ۱۳، چنان آتونال و وحشیانه است که انگار متعلق به قرن بیستم است. بتهوون چون دیگر صدای سازها را نمیشنید، محدودیتهای فیزیکی آنها را نادیده گرفت و برای ارکستری نوشت که در سرش بود، نه در دنیای واقعی. او موسیقی را از قلمرو فیزیک خارج کرد و به قلمرو متافیزیک برد.
بدترین شکستها: کنسرت فاجعهبار و تحقیر عمومی اما این ناشنوایی یک تراژدی صحنهای هولناک هم رقم زد. در مِه ۱۸۲۴، اولین اجرای سمفونی نهم در تئاتر وین برگزار شد. بتهوون اصرار داشت که خودش در کنار رهبر اصلی ارکستر بایستد و تمپو را نشان دهد. اما مشکل اینجا بود که او دیگر نمیتوانست ارکستر را بشنود. در حین اجرا، او با حرکات آشفتهاش تمپوی اشتباهی نشان میداد. ارکستر اما یاد گرفته بود که او را نادیده بگیرد و به رهبر اصلی نگاه کند. پایان سمفونی که رسید، تشویقهای رعدآسایی سالن را لرزاند. اما بتهوون همچنان پشت به تماشاگران، در دنیای ساکت خودش دست تکان میداد. یکی از سولیستها مجبور شد به آرامی شانهی او را لمس کند و او را برگرداند تا برای اولین بار سکوت را ببیند که به فریاد تشویق بدل شده است.
این لحظه به غایت متناقض است: اوج پیروزی، و در عین حال قعر تحقیر انسانی. او در میان غوغای تحسین، از همه تنهاتر بود. یک شکست دیگر هم مربوط به اپرای «فیدلیو» است. بتهوون که استاد بلامنازع موسیقی سازی بود، در اپرا به طرز عجیبی ناشیانه عمل میکرد. فیدلیو قبل از موفقیت، بارها بازنویسی شد و در اجراهای اولیه با شکست روبرو شد. خودش اعتراف کرد که نوشتن برای صدای انسان او را به زانو درمیآورد. این شکستها بتهوون را برای ما زمینی و زنده میکنند. او یک شکستناپذیر تخیلی نبود؛ او کسی بود که آنقدر زمین خورد تا یاد گرفت چطور با زخمهای باز پرواز کند.
قتل عام کوارتتها: موسیقیای که شنوندگان را فراری داد حالا میرسیم به وهمانگیزترین بخش زندگی بتهوون: کوارتتهای پایانی. بعد از سمفونی نهم، بتهوون برای پنج سال آخر عمرش به کلی از قالبهای عمومی مانند سمفونی و کنسرتو دست کشید. او به غار تنهایی خود خزید و پنج کوارتت زهی نوشت که مطلقاً هیچ شباهتی به هیچ موسیقی قبلی در تاریخ بشر نداشتند. ناشران آنها را رد کردند، موزیسینها گفتند «این موسیقی نیست، جنون مکتوب است»، و تماشاگران هنگام اجرای اولیهشان، از شدت ناهماهنگی از سالن بیرون زدند.
کوارتت شماره ۱۴ در دو دیز مینور، هفت موومان دارد که بدون وقفه نواخته میشوند. در این قطعه، فرم وجود ندارد، ملودی گم میشود، و حس میکنید مستقیماً به ناخودآگاه یک نابغهی در حال مرگ وصل شدهاید. بتهوون اینجا دیگر برای خدا نیست، برای تاریخ نیست، برای هیچ مخاطبی نیست. او در حال کندوکاو در سرزمینهای ناشناختهی ادراک صوتی است. آهنگساز قرن بیستمی، ایگور استراوینسکی، این کوارتتها را «مدرن برای همیشه» توصیف کرد. آنها شکست تجاری مطلق بودند، اما همان شکست، بزرگترین پیروزی او بود: بتهوون به جایی رسید که دیگر نیازی به تایید دیگران نداشت، حتی اگر به قیمت جنون کاملش تمام میشد.
فرمول جادویی: چرا بتهوون بعد از دویست سال هنوز در گوش ما میکوبد راز ماندگاری بتهوون چیزی فراتر از ملودیهای زیبا یا هارمونیهای پیچیده است. راز او احساس اجتنابناپذیری است. وقتی سمفونی پنجم را گوش میکنید، حس میکنید نتها به تنها شکل ممکن در کنار هم قرار گرفتهاند. گویی این موسیقی ساخته نشده، بلکه کشف شده است. بتهوون در دفترچههای طراحیاش یک ملودی ساده را صدها بار مینوشت و پاک میکرد. در مورد تم اصلی سمفونی پنجم، او بیش از پنجاه بار سعی کرد آن چهار نت معروف را به شکلهای مختلف بنویسد تا به چیزی رسید که میشناسیم.
او به شاگردش فردیناند ریس گفت: «من همیشه تصویر کاملی از یک قطعه را در ذهنم دارم، آن را یکباره میبینم، مثل مجسمهای که درون سنگ مرمر پنهان شده و منتظر است من اضافهها را بتراشم.» این یعنی بتهوون یک معمار بزرگ بود، نه یک دکوراتور. او سازندهی کلیساهای جامع صوتی است. این حس ساختار است که باعث میشود موسیقیاش اینقدر فیزیکی باشد. شما سمفونی هفتم را نه فقط با گوش، که با کل بدنتان حس میکنید. ریتم در موسیقی بتهوون، یک نیروی حیاتی ابتدایی است. ریچارد واگنر، آهنگساز بزرگ آلمانی، سمفونی هفتم را «تجسم اسطورهای رقص» نامید. اینجا دیگر با یک قطعهی فرهنگی روبرو نیستیم، با یک تجربهی زیستی روبروییم.
چهرهی واقعی هیولا: بداخلاق، فریبکار و خسیس؟ اگر قرار است بتسازی نکنیم، باید به چهرهی تاریک شخصیت بتهوون هم نور بتابانیم. او فقط یک نابغهی رنجور نبود، یک خودشیفتهی تمامعیار هم بود. با خدمتکارانش بدرفتاری میکرد، همیشه در حال دعوا با ناشران بود و بسیاری از اوقات، همان قطعهی یکسان را همزمان به چند ناشر مختلف میفروخت. اعضای خانوادهاش از او متنفر بودند. در نبرد حضانت بر سر برادرزادهاش، کارل، بتهوون رفتاری چنان جنونآمیز از خود نشان داد که مادر کارل را یک «فاحشه» خطاب کرد و کودک را چنان تحت فشار گذاشت که پسرک اقدام به خودکشی کرد.
او حتی در مسائل مالی نیز کلاهبردار بود. اسکناسهای چاپشده از طرفداری او از ناپلئون، قیمت بالایی داشتند، اما بتهوون عمداً آثاری را با عنوان «سونات تقدیم به ناپلئون» تبلیغ میکرد بدون اینکه واقعاً اسم ناپلئون رویشان باشد، تا هم پول اشراف جمهوریخواه را بگیرد و هم اشراف سلطنتطلب را از خود نرنجاند. این ریاکاریهای کوچک، تصویر قدیس رنجکشیده را خدشهدار میکند. اما شاید این دقیقاً همان نکتهای باشد که ما نیاز داریم بشنویم: بتهوون یک انسان کامل نبود. او پر از تناقض بود. اما شاید هنر بزرگ، فقط از دل چنین تناقضهای بزرگی متولد میشود. گویی او تمام مهربانیاش را خرج نتها کرد و برای دنیای واقعی، فقط خشونتش باقی ماند.
تکنولوژی آیندهنگر: وقتی بتهوون پیانو را شکست بتهوون فقط موسیقی ننوشت، او فیزیک سازها را هم تغییر داد. وقتی قطعات جدیدش را مینوشت، پیانوهای چوبی دوران موتسارت توان تحمل ضربات چکشی او را نداشتند. سیمها پاره میشدند، چکشها میشکستند و کلاویهها خرد میشدند. او به کمپانی سازندهی پیانو «گراف» و «برودوود» نامه میزد و التماس میکرد سازهایی محکمتر با دامنهی صوتی بیشتر بسازند. در نتیجه، پیانوی مدرن تا حد زیادی مدیون خشونت بتهوون است. او نیاز داشت ارکستر را در یک جعبهی چوبی فشرده کند و برای این کار، باید سقف تحمل فیزیکی ساز را میشکست.
«مهم نیست که چه احساسی نسبت به نتها داری، مهم این است که آنها چه احساسی نسبت به هم دارند. و در موسیقی من، آنها از هم متنفرند یا دیوانهوار عاشق هم.» — بتهوون
سونات هامِرکلاویِر یک هیولای مطلق است. نواختن آن روی پیانوهای قرن هجدهم از نظر فیزیکی غیرممکن بود. او این قطعه را انگار برای مخاطبی فرازمینی نوشته بود. این ویرانگری ساز، یک بیانیهی هنری بود: من خودم را با سازگار با محدودیتهای ساز نمیکنم، این ساز است که باید خودش را با من سازگار کند. این رویکرد، راه را برای غولهای پیانوی رمانتیک مثل لیست و راخمانینوف باز کرد. بتهوون به آنها یاد داد که پیانو نه یک وسیلهی ظریف برای سالن اشراف، که یک ماشین جنگ برای فتح روان مخاطب است.
زندگی پس از مرگ: بتهوون در عصر هوش مصنوعی امروز، دویست سال پس از مرگش، بتهوون هنوز زنده است. شاید زندهتر از همیشه. سمفونی نهم او تبدیل به سرود رسمی اتحادیه اروپا شده، از «سرود شادی» او در اعتراضات خیابانی هنگکنگ تا رشتهکوههای آلپ در جشنهای سال نو پخش میشود. هر جا که انسانها در برابر ستم میایستند، ناخودآگاه ضربان سمفونی پنجم را در سینهشان حس میکنند. اما آیا این استفادههای تودهای به روح سرکش او خیانت نمیکند؟ بتهوون که از اینکه ناپلئون خودش را امپراتور خواند، منزجر شد، حالا چه حسی خواهد داشت اگر ببیند موسیقی انقلابیاش تبدیل به موسیقی متن بروکراسی اتحادیه اروپا یا تبلیغات لوازم خانگی شده است؟
در سال ۲۰۲۱، تیمی از موسیقیشناسان و برنامهنویسان با استفاده از هوش مصنوعی، اسکیسهای سمفونی دهم ناتمام بتهوون را «تکمیل» کردند. نتیجه چه بود؟ یک شبح. چیزی که شبیه بتهوون بود، بوی بتهوون را میداد، اما روح نداشت. چون بتهوون در لحظهی خلق، با مادهی خام دست و پنجه نرم میکرد، رنج میکشید، پاره میکرد، فریاد میزد. هوش مصنوعی فقط میتواند الگوها را حدس بزند. این شکست هوش مصنوعی، بزرگترین اثبات نبوغ بتهوون است: هنر او ماشینی نیست، نفس شیطان درون نتهاست. بتهوون به ما فهماند که نقصهای یک انسان، زخمهایش، نفرتها و جنونهایش هستند که او را بزرگ میکنند، نه کمال یک ماشین بیروح.
آخرین معما: آن روز زیر باران چه اتفاقی افتاد؟ مرگ بتهوون نیز مانند زندگیاش پر از ملودرام است. ۲۶ مارس ۱۸۲۷. وین. بتهوون در بستر مرگ است، دوستانش دورش جمع شدهاند. ناگهان آسمان تیره میشود و رعد و برقی مهیب تمام اتاق را میلرزاند. بتهوون که دیگر از هوش رفته بود، ناگهان چشمانش را باز میکند، مشتش را به سوی پنجره و آسمان طوفانی گره میکند و یک لحظه بعد، جان میدهد. این روایت رسمی است، آنقدر سینمایی که آدم شک میکند واقعی باشد. آیا او واقعاً در حال مبارزهی نهایی با خدایان بود و با مشتی گرهکرده از دنیا رفت، یا این فقط یک داستانسرایی باشکوه از اطرافیانش بود تا یک اسطوره متولد شود؟
تحلیلهای پزشکی موهای بتهوون نشان داده که بدنش مسموم از سرب بود، احتمالاً به خاطر شرابهای تقلبی یا درمانهای پزشکی دوران خودش. مسمومیت سرب میتواند باعث تحریکپذیری، درد شکم، و آن رفتارهای ضداجتماعیاش شده باشد. شاید بخشی از جنون و نبوغ او، چیزی نبود جز یک فاجعهی شیمیایی در بدنش. اما کدام مهم است؟ مرد افسانهای که با مشت به سوی طوفان میرود، یا مرد زجرکشیدهای که زیر بار سرب له شده؟ حقیقت این است که بتهوون هر دو بود. او هم قربانی بود و هم قهرمان. او بزرگترین بازماندهی تاریخ است، کسی که وقتی زندگی همهچیز را از او گرفت (شنوایی، عشق، سلامت)، به زندگی خندید و از خاکستر هر شکست، ستونی برای معبد موسیقی ساخت. آخرین معمای او این نیست که چطور مرد، آخرین معما این است که چطور توانست اینهمه درد را به چنین زیبایی تکاندهندهای تبدیل کند.