آدم وقتی به تاریخ ایران نگاه میکنه، پر از لحظههایی میشه که دلش میخواد برگرده عقب و داد بزنه: «داداش، این کار رو نکن!» اما یکی از آن برهههای عجیب و پر از هیاهو که کمتر کسی واقعاً میداند توی کوچه و خیابان و سفارتخانهها چه خبر بود، ماجرای انقلاب مشروطه است. ما توی مدرسه یک چیزهایی خواندیم، یک خط زمان حفظ کردیم، چندتا اسم مثل ستارخان و باقرخان را هم بلدیم، ولی هیچوقت کسی برایمان تعریف نکرد که چطور یک ملتِ به جان آمده از ظلم، با دست خالی و با اتکا به منبر و مسجد و تلگرافخانه، توانست یکی از بزرگترین قدرتهای سیاسی تاریخ ایران را به زانو دربیاورد. قصهی مشروطه فقط یک انقلاب سیاسی نیست، یک پوستاندازی فرهنگی و اجتماعی عظیم است که هنوز هم لرزهاش توی تصمیمهای امروز ما حس میشود. بگذار یک دل سیر و بیتعارف برویم وسط ماجرا و ببینیم چه شد که ملت گفتند دیگر قانون میخواهند.
تهرانِ قبل از مشروطه چه شکلی بود؟
برای اینکه بفهمیم مشروطه چرا اتفاق افتاد، باید تصور کنیم تهرانِ دورهی مظفرالدین شاه چه حال و هوایی داشت. شهری بود پر از تضاد؛ از یک طرف درباریانی که در حرمسراهای آنچنانی غرق تجمل بودند و از آن طرف مردم عادیای که نان شبشان را هم به زور پیدا میکردند. مظفرالدین شاه آدم بدجنسی نبود، اما ضعیف بود. شاهی بود که بیشتر از سیاست، دلش مسافرت و خرج کردن میخواست. برای همین بود که دائم از روسها و انگلیسها وام میگرفت، آن هم با چه شرایطی! هر وامی که میگرفت، یک امتیاز مفت و مجانی از جیب ملت به خارجیها میداد. از امتیاز توتون و تنباکو گرفته که هنوز خاطرهاش تلخ بود، تا امتیاز نفت و گمرک و راهسازی و بدتر از همه، استقراضهای کمرشکن. مملکت عملاً حراج شده بود. مردم میدیدند که صدراعظمها، مثل عینالدوله، فقط به فکر پر کردن جیب خودشان و نزدیکانشان هستند. این وضعیت یک کورهی خشم خاموش را درست کرده بود که فقط یک جرقه کم داشت.
آن جرقه از کجا زده شد؟
جرقه را یک عکس زد. باورتان میشود؟ در بحبوحهی بحران گرانی قند و شکر، علاءالدوله، حاکم تهران، دستور داد چند نفر از بازاریهای محترم را به خاطر گرانفروشی فلک کنند. اما ماجرا فقط گرانی قند نبود؛ ماجرا بیاحترامی بود. فلک کردن سیدها و تاجران آن هم در ملأعام، یعنی زدن توی ذوق یک ملت. بازار تهران قاطی کرد، مغازهها بسته شد، مردم ریختند توی مسجد شاه و هیاهو راه انداختند. روحانیون که از قبل دل پری از استبداد داشتند، این ماجرا را دستاویز کردند و حرکت تاریخی بستنشینی شروع شد. اول قم و بعد یک مهاجرت بزرگ به سمت سفارت انگلیس. نکتهی عجیب و خندهدار تاریخ ما این است که بزرگترین جنبش آزادیخواهی ما، توی باغ سفارت انگلیس جان گرفت. مردم توی باغ سفارت چادر زدند، و آنجا بود که تبدیل به یک پارلمان آزاد شد، هر کس بالای جعبه میرفت و نطق میکرد، روزنامههای دستنویس پخش میشد و یکباره همه فهمیدند که تنها نیستند. این حرکت اعتصاب عمومی فقط برای پایین آوردن قیمت قند نبود، مردم دیگر شعار عدالتخانه میدادند، شعار قانون میدادند. آنها از «عدالتخانه» حرف میزدند، همان چیزی که بعدها اسمش شد مجلس.
قانون یعنی چه؟
برای ما که امروز با کلمهی قانون بزرگ شدیم، شاید سخت باشد بفهمیم این کلمه آن روزها چقدر ترسناک و در عین حال جذاب بود. تا قبل از آن، حرف شاه قانون بود. شاه سایهی خدا روی زمین بود و هر چه میگفت حکم آسمان را داشت. اما روشنفکرانی مثل میرزا ملکمخان و سید جمالالدین اسدآبادی سالها بود که با نوشتهها و روزنامههایشان (مثل روزنامهی قانون) بذر یک فکر جدید را کاشته بودند: این که قدرت باید محدود شود. مردم تازه میفهمیدند که میشود یک جایی باشد که شاه هر غلطی دلش خواست نتواند بکند. این ایده مثل ویروس در جان جامعه پیچید. محدود کردن قدرت دیگر فقط حرف چند تا آدم باسواد نبود. وقتی علما منبر میرفتند و میگفتند مشروطه یعنی امر به معروف و نهی از منکرِ عملی، یعنی جلوگیری از ظلم، مردم عامی هم توی کوچه و بازار میگفتند ما مشروطه میخواهیم، یعنی میخواهیم ظالم دستش بسته شود. این خواستن عدالت بود که معجزه کرد.
مظفرالدین شاه و آن امضای لعنتی
مظفرالدین شاه مریض بود و خسته. جلوی آن همه شور و هیجان و اعتصاب کم آورد. عینالدوله را عزل کرد و مشیرالدوله را که آدم آرامتر و منطقیتری بود سر کار آورد. نهایتاً زیر فشار، در چهاردهم مرداد ۱۲۸۵ فرمان مشروطیت را امضا کرد. تصورش را بکنید، یک شاه قاجار پای کاغذی را امضا میکند که میگوید از این به بعد ملت در سرنوشت خودشان دخیلاند. البته مظفرالدین شاه ده روز بعد مُرد و خیلیها گفتند او اصلاً نفهمید چه امضا کرد، اما همان امضای روی برگه، شناسنامهی ایران مدرن شد. با مرگ او، محمدعلی شاه به تخت نشست، کسی که از روز اول نشان داد دل خوشی از این قانونبازیها ندارد. او یک مستبد تمامعیار بود، تحتتأثیر مربی روسیاش شاپشال و مادر مقتدرش. محمدعلی شاه در مراسم تاجگذاریاش حتی نمایندههای مجلس را راه نداد. این یعنی زهرش را همان اول کار ریخت.
مجلس اول؛ یک میدان جنگ تمامعیار
مجلس اول واقعاً یک چیز عجیب و غریب بود. از وکیلهای اصناف مختلف گرفته تا شاهزادهها و روحانیون، همه جمع شده بودند در یک عمارت. اما اختلاف از همان اول شروع شد. یک عده، که به مشروعهخواهان معروف شدند، مثل شیخ فضلالله نوری، معتقد بودند مشروطه باید تحتنظارت کامل شرع باشد و قوانین صد درصد اسلامی تصویب شود. آن طرف مشروطهخواهان تندرو مثل سید حسن تقیزاده بودند که نگاهشان به غرب بود و میخواستند مدرنیزاسیون را با سرعت پیش ببرند. مجلس تبدیل شد به یک دادگاه علنی علیه دستگاه سلطنت. آنها حقوق شاه را تراشیدند، بودجهی دربار را به شدت کاهش دادند و مهمتر از همه، میخواستند مالیات را از دست ملوکالطوایفی دربیاورند. این یعنی زدن به جیب قدرتمندان. مجلس اول بیپروا بود، شاید زیادی بیپروا. روزنامههای طنز مثل صور اسرافیل با کاریکاتورها و نثرهای آتشینشان شاه و درباریان را مسخره میکردند. این حجم از تحقیر و تضعیف، محمدعلی شاه را دیوانهوار مصمم کرد که این مجلس را از سر راه بردارد.
عصر استبداد صغیر و آن توپ لعنتی
محمدعلی شاه دیگر صبرش لبریز شده بود. او با روسها ساخت و پاخت کرد و فرمان حمله به مجلس را صادر کرد. لیاخوف روسی، فرمانده بریگاد قزاق، مجلس را محاصره کرد. ۲ تیر ۱۲۸۷ روز خونینی در تاریخ ایران است. مجلس به توپ بسته شد. صدای شکستن شیشهها و فرو ریختن سقف مجلس با فریاد نمایندگان در هم آمیخت. وکلا متواری شدند، بعضیها را گرفتند، بعضیها شکنجه شدند، روزنامهها تعطیل شدند. ایران یکباره در تاریکی استبداد صغیر فرو رفت. محمدعلی شاه فکر کرد کار تمام است. او اشتباه میکرد. او فقط تهران را گرفته بود. مشروطهخواهان تهران از چنگش در رفتند و مثل عقاب زخمی اما زنده، پر کشیدند به سمت تبریز.
تبریز؛ جایی که مشروطه نمُرد
اگر مشروطه یک قهرمان تراژیک داشته باشد، بیشک آن قهرمان تبریز است. وقتی تهران ساکت و تسلیم شده بود، تبریز به فرماندهی ستارخان و باقرخان و با پشتیبانی روحانیونی مثل شیخ حسن میانجی به یک قلعهی مقاومت تبدیل شد. ستارخان، این لوطی محله امیرخیز، تبدیل به سردار ملی شد. تبریز یازده ماه محاصره بود. یازده ماه! مردم تبریز با قحطی و قحطالرجال جنگیدند. نان خالی پیدا نمیشد، اما روحیهشان شکسته نشد. آنها در کوچههای تنگ تبریز با قزاقهای مسلح به توپ و تفنگ مدرن میجنگیدند. مقاومت تبریز یک حماسه بود که به سایر شهرها هم سرایت کرد. از رشت و اصفهان گرفته تا بختیاریها، همه تکان خوردند. فتح تهران توسط مجاهدان گیلان و بختیاری رقم خورد. ستارخان و باقرخان نشان دادند که ملت اگر اراده کند، با توپ و تفنگ هم نمیشود ساکتش کرد. تبریز آبروی مشروطه را خرید، تا ثابت کند این انقلاب فقط شورش چند تاجر تهرانی در سفارت خارجی نبود.
فتح تهران و خلع محمدعلی شاه
در نهایت، موج از همهی ایران بلند شد. مجاهدان گیلان به رهبری سپهدار تنکابنی و یپرمخان ارمنی از شمال، و سواران بختیاری به فرماندهی سردار اسعد بختیاری از جنوب، راهی تهران شدند. تهران تقریباً بدون مقاومت جدی سقوط کرد. محمدعلی شاه به سفارت روسیه پناهنده شد و بعد هم با حقوق بازنشستگی از مملکت بیرونش کردند. جالب این است که همانها که به او حقوق میدادند، همان روسهایی بودند که یک سال قبل به او توپ داده بودند مجلس را ببندد. مجمعی تشکیل شد و احمد شاه، پسر کوچک و نوجوان محمدعلی شاه را به سلطنت نشاندند. اما فاتحان تهران حالا مسئلهی اصلی بودند. آنها دیگر فقط به دنبال عدالتخانه نبودند، آنها حالا میخواستند ایران را مدرن کنند.
شیخ فضلالله نوری؛ نقطه تاریک یا روشن؟
نمیشود از مشروطه حرف زد و اسم شیخ فضلالله نوری را نیاورد. شخصیتی پیچیده و چندلایه که هنوز هم دربارهاش بحث است. او ابتدا از رهبران جنبش بود، اما وقتی دید مشروطه دارد به سمت سکولاریسم و غربزدگی میرود، ایستاد و پرچم مشروعه را بلند کرد. او نگران بود که قانونهای نوشتهشده در مجلس، دست دین را از سیاست کوتاه کند. شیخ فضلالله در دوره استبداد صغیر در تهران ماند و مورد غضب مشروطهخواهان پیروز قرار گرفت. دادگاهی نمایشی برایش تشکیل دادند و او را در میدان توپخانه به دار آویختند. اعدام شیخ فضلالله شاید یکی از نخستین نشانههای تندروی و انتقامجویی در سیاست مدرن ایران بود. چه موافق باشیم چه مخالف، بحث او هنوز زنده است: نسبت دین و دموکراسی. او نماد تراژدی کسی است که از ترس بیدینی، با قطار آزادی جنگید.
ترورها و ترسهای بعد از انقلاب
ایران بعد از فتح تهران دیگر آن ایران متحد و یکپارچهی دوران بستنشینی نبود. مشروطهخواهان به جان هم افتادند. حزب دموکرات به رهبری تقیزاده که تندرو و خواهان اصلاحات سریع بود، و حزب اعتدالیون که محافظهکارتر بودند و روحانیت را همراه خود داشتند. اختلافات آنقدر بالا گرفت که کار به ترور کشید. سید عبدالله بهبهانی، رهبر روحانی انقلابی، ترور شد. صور اسرافیل و دهخدا تبعید شدند. دیگر آن شور و صفای اولیه رنگ باخته بود. هر کس برای خودش دستهای راه انداخته بود. دولت مرکزی ضعیف بود و نمیتوانست کاری از پیش ببرد. مورگان شوستر، مستشار آمریکایی را آوردند تا خزانهداری را نجات دهد. شوستر آدم باهوش و میهنپرستی بود، اما روسها او را تحمل نکردند. اولتیماتوم دادند که یا شوستر برود یا تهران را میگیریم. دولت ایران در ضعیفترین حالت ممکن، تسلیم شد. شوستر رفت و مشروطهخواهان جوان یک بار دیگر تحقیر شدند. روسها امامزاده را به توپ بستند و مردم را کشتند و دولت هیچ کاری نکرد. اولتیماتوم روسیه زخم عمیقی بر پیکر استقلال ایران بود.
نفت؛ نفرین یا نجات مشروطه؟
درست در بحبوحهی این بیپولی و هرجومرج، یک غول از چاه بیرون زد: نفت. امتیازی که مظفرالدین شاه به دارسی داده بود، حالا داشت جواب میداد. مسجد سلیمان غرق در نفت بود. اما برای ایرانِ بیدفاع و ورشکسته، این نفت بیشتر شبیه به نفرین بود. انگلیسیها توی مملکت ریشه دواندند و شرکت نفت ایران و انگلیس عملاً یک دولت در دولت شد. جالب است بدانید مشروطهخواهان اصلاً به این بخش توجه نکردند. آنها آنقدر درگیر دعواهای حزبی و مجلس و شاه بودند که نفهمیدند ثروت اصلی کشور در حال غارت شدن است. البته که آدمهایی مثل سید حسن مدرس بعدها دادشان درآمد، ولی در آن سالهای بحرانی، نفت تبدیل شد به سوخت ماشین جنگی انگلیس در جنگ جهانی اول، در حالی که ایرانیها از گرسنگی میمردند. مشروطه موفق شد قانون بیاورد، اما نتوانست اقتصاد را از چنگ خارجیها نجات دهد.
قحطی بزرگ و جنگ جهانی اول
کمی بعد، جنگ جهانی اول از راه رسید. ایران اعلام بیطرفی کرد، اما روسها و انگلیسها و عثمانیها خاک ایران را میدان جنگ خودشان کردند. دولت مرکزی مشروطه آنقدر ضعیف بود که حتی نمیتوانست از مرزهایش دفاع کند. اشغال نظامی، احتکار گندم، خشکسالی، و وبا و طاعون دست به دست هم دادند و قحطی بزرگ ۱۲۹۶–۱۲۹۸ را رقم زدند. فاجعهای که شاید ۴۰ درصد از جمعیت ایران را از بین برد. آنقدر وحشتناک که مردم در خیابانها میمردند و گوشت مردهها را میخوردند. هیچکس دقیقاً نمیداند مقصر کیست، اما تاریخنگاران میگویند دست انگلیسها در پس این فاجعه بود. ملتی که تازه طعم آزادی را چشیده بود، گرفتار بزرگترین کابوس تاریخ معاصرش شد. این دوره تلخ نشان داد که قانون بدون امنیت و نان، چیزی جز مشتی کاغذ پاره نیست.
رضا خان از کجا آمد؟
در همان آشوب و بیسامانی پس از جنگ و قحطی، یک عنصر جدید در سیاست ایران سر برآورد: رضا خان میرپنج. کودتای ۱۲۹۹ با همراهی سید ضیاءالدین طباطبایی اتفاق افتاد. قزاقها تهران را گرفتند. رضا خان ابتدا خودش را حامی مشروطه و ناجی امنیت نشان داد. مردم خسته از دزدی و ناامنی، از او استقبال کردند. او یکییکی خوانین و گردنکشان را سر جایشان نشاند. اما سایهی شوم تمرکز قدرت که مشروطه برای نابودیاش آمده بود، دوباره با قامت رضا خان سر برآورد. رضا خان اول سردار سپه شد، بعد وزیر جنگ، بعد هم نخستوزیر. او ماهرانه مجلس را دور زد. وقتی بحث جمهوری خواهی رضا خان پیش آمد، روحانیون و مردم ترسیدند. مدرس جلویش ایستاد، اما رضا خان از جمهوری عقبنشینی کرد تا پادشاهی را ببرد. در نهایت مجلس مؤسسان تشکیل شد و با فشار نظامی، به انقراض قاجاریه و پادشاهی رضا شاه رأی داد. مشروطهای که برای محدود کردن قدرت آمده بود، خودش زاینده یک دیکتاتوری شد.
مشروطه چه بلایی سر روحانیت آورد؟
رابطهی روحانیت با مشروطه، یک تراژدی پر فراز و نشیب است. اول روحانیت پیشرو بود. آخوند خراسانی و میرزای نائینی از نجف فتوا میدادند که مشروطه عین اسلام است. نائینی کتاب معروف تنبیهالامه و تنزیهالمله را نوشت تا ثابت کند حکومت مشروطه از استبداد به شرع نزدیکتر است. اما به مرور، جریان سکولار در مشروطه قویتر شد. روحانیت احساس کرد از قطار انقلاب پیاده شده است. در دوره رضا شاه که دیگر کار از کار گذشت. او با زور سرنیزه، کشف حجاب را اجرا کرد، روحانیون را به زندان انداخت، مجالس روضه را تعطیل کرد و عملاً اسلام را از سیاست دور کرد. آن فتوای مشروطهخواهی نجف، به یک شکست سیاسی برای روحانیت در ایران منجر شد که تا دههها ادامه داشت. این شکست، ریشهی بسیاری از تحولات بعدی، از جمله انقلاب اسلامی ۵۷ است. روحانیت فهمیده بود که مدرنیزاسیون افسارگسیخته، اولین قربانیاش دین خواهد بود.
روشنفکرها چه میگفتند؟
در این میان، روشنفکران ستون فقرات فکری جنبش بودند. آدمهایی مثل دهخدا، میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل، میرزاده عشقی و عارف قزوینی. اینها با قلم و ساز و آوازشان، مشروطه را در دل مردم جا کردند. عارف قزوینی که تصنیفهای حماسی و غمگینش ورد زبانها بود، مثل تصنیف «از خون جوانان وطن لاله دمیده». اما زندگی این روشنفکران سراسر رنج و دربهدری بود. عشقی به جرم نوشتن یک اپرای اعتراضی علیه جمهوری رضا خانی، در خانهاش ترور شد. دهخدا فرار کرد. عارف در غربت و افسردگی مُرد. آنها نسلی بودند که رویاهای بزرگی داشتند، اما تنشان به زندان و تبعید و مرگ خورد. با این حال، قلم آنها توانست مفهوم ملت را در ایران مدرن تعریف کند. اینها بودند که به ما یاد دادند میتوانیم هم وطنپرست باشیم، هم آزادیخواه، هم مدرن.
زنها کجای مشروطه بودند؟
همیشه وقتی از انقلاب حرف میزنیم، نقش زنها مغفول میماند. اما در مشروطه، زنها پشت جبهه بودند. در بستنشینیها، زنها بودند که آذوقه میرساندند. در تبریز، زنهای تبریزی دوشادوش مردها جنگیدند و حتی لباس مردانه پوشیدند و تفنگ دست گرفتند. بعد از انقلاب، انجمنهای سری زنان شکل گرفت. جمعیت نسوان وطنخواه و روزنامههای زنانه مثل دانش و شکوفه شروع به کار کردند. آنها از حجاب حرف میزدند، از آموزش، از حقوق سیاسی. این اولین بار بود که صدای زنها علنی از توی روزنامه بیرون میزد. البته این حرکات بعدها به شدت سرکوب شد، اما مشروطه ثابت کرد که ایران نمیتواند نصف جمعیتش را نادیده بگیرد. همان زنهایی که در تحریم تنباکو شاه را به زانو درآوردند، در مشروطه هم موتور محرک احساسی و لجستیکی بودند. آنها اولین جرقههای فمینیسم ایرانی را زدند.
مشروطه و ما؛ چی برایمان مانده؟
شاید بپرسید خوب، این همه دردسر و خونریزی آخرش چه شد؟ رضا شاه آمد و بساط آزادی را جمع کرد. آیا مشروطه شکست خورد؟ نه، شکست نخورد. مشروطه ذهنیت ایرانی را عوض کرد. دیگر بعد از مشروطه هیچ کس، حتی دیکتاتوری مثل رضا شاه، نمیتوانست ادعا کند که شاه سایهی خداست. قدرت منشأ الهی نداشت، منشأ ملی داشت. این که امروز ما پای صندوق رأی میرویم، درست یا غلط، ثمرهی همان مبارزات است. این که میگوییم مجلس، قانون اساسی، تفکیک قوا، همه میراث مشروطه است. مشروطه مثل بذری بود که در خاک خشک ایران پاشیده شد. بله، خیلی از آن جوانهها را بریدند، خیلی از درختها را خشکاندند، اما ریشهاش ماند. ریشهی قانونخواهی و عدالتطلبی در اعماق تاریخ معاصر ما ماندگار شد. هر اعتراضی که در خیابانهای ایران میبینیم، هر بار که ملت میگوید «حق ماست»، یک تکه از روح مشروطه است که هنوز نمرده است.
ما محکومیم به این که این تاریخ را زنده نگه داریم. نه برای قهرمانسازی دروغین، بلکه برای اینکه بدانیم آزادی به سادگی به دست نمیآید و به آسانی هم از دست میرود. مشروطه شناسنامهی هویتی ماست، یک شناسنامهی خونین که رویش مُهر خورده: «ملت ایران هرگز تسلیم استبداد نخواهد شد.» هرچند بارها شده که این شعار زیر چکمهها لگدمال شده، اما هیچوقت از حافظهی تاریخی ما پاک نشده است.