تصور کنید کشوری را که در آن تقویم را نه بر اساس میلاد مسیح، بلکه بر اساس سالگرد به قدرت رسیدن یک مرد تنظیم کردهاند. کشوری که در آن پایتختش نه به خاطر یک قدیس یا یک قهرمان ملی، که به خاطر خود همان مرد، تغییر نام داد. اینجا جمهوری دومینیکن در عصر رافائل لئونیداس تروخیو مولینا است؛ دورهای سیویک ساله که تاریخنگاران آن را نه صرفاً یک دیکتاتوری، که نمونهای کامل و هولناک از یک سلطنت مطلقه نیوکُلونیالیستی در قلب قرن بیستم میدانند. تروخیو صرفاً یک حاکم خودکامه نبود؛ او یک تاجر مرگ، یک معمار ترس و یک جراح حافظه جمعی بود که هویت یک ملت را با تیغ پارانویای نژادی و آزمندی سرمایهداری، جراحی کرد و بخیه زد. داستان او، روایت یک هیولای سیاسی نیست، بلکه کالبدشکافی یک سیستم بیمار است که در آن، مرز بین عشق ساختگی مردم و وحشت مطلق برای همیشه محو شد.
ظهور یک شبه قیصر از دل نیشکر
برای درک تروخیو، باید پیش از هر چیز، بستر ظهور او را فهمید. او در سال ۱۸۹۱ در سن کریستوبال، در خانوادهای فقیر از طبقه متوسط رو به پایین متولد شد. برخلاف افسانهسازیهای بعدی، دوران جوانیاش با دزدیهای خرد، جعل چک و ولگردی گذشت. اما اشغال نظامی ایالات متحده بر جمهوری دومینیکن (۱۹۱۶-۱۹۲۴) بود که تروخیو را ساخت. تفنگداران دریایی آمریکا که برای اعمال نظم و کنترل گمرکات آمده بودند، یک گارد ملی برای سرکوب چریکهای محلی ایجاد کردند. تروخیوی جوان با استعداد ذاتیاش در تملق و خشونت، به سرعت در این ساختار رشد کرد. این دوران، الفبای قدرت را به او آموخت: نظم یعنی استبداد و قانون یعنی اراده فاتح. یک نقل قول معروف از یکی از مربیان آمریکاییاش، سرگرد جیمز مکلین، به خوبی شخصیت او را ترسیم میکند: “او یک رذل تمام عیار است، اما رذلی که میتواند کار راه بیندازد.”
پس از خروج نیروهای آمریکایی، تروخیو به عنوان فرمانده ارتش ملی، تنها نیروی مسلح واقعی کشور، باقی ماند. در سال ۱۹۳۰، با ترکیبی از باجگیری، وعدههای دروغین به نخبگان و ارعاب سیستماتیک رقبا، طوفانی سیاسی به راه انداخت. او رئیسجمهور وقت، هوراسیو واسکس را مجبور به استعفا کرد و خود در انتخاباتی که فقط یک نامزد داشت، با کسب آرایی بیش از تعداد کل واجدان شرایط، به قدرت رسید. بلافاصله پس از آن، طوفانی واقعی به نام سن زنون، سانتو دومینگو را ویران کرد. تروخیو از این فاجعه طبیعی به عنوان بهانهای برای اعلام حکومت نظامی و بازسازی کشور به نام خود استفاده کرد؛ بازسازیای که سنگ بنای یک امپراتوری مالی شخصی شد.
کالبدشناسی یک حکومت توتالیتر: جنسیت، پول و مرگ
قدرت تروخیو بر سه پایه استوار بود که با چنان دقتی در هم تنیده شده بودند که تفکیکشان غیرممکن مینمود: انحصار اقتصادی، سرکوب سیاسی و استثمار جنسی.
انحصار اقتصادی: تروخیو کشور را به مثابه یک مزرعه شخصی اداره میکرد. او و خانوادهاش به تدریج صاحب همه صنایع کلیدی شدند: تولید نمک، گوشت، شیر، برنج، سیمان، توتون و حتی کارخانه کفش و کیسههای کنفی. اگر کسبوکاری سودآور بود و متعلق به تروخیو نبود، یا به فروش اجباری آن به قیمتی ناچیز تن میداد، یا با “سانحه” یا مالیات مواجه میشد. یکی از نقلقولهای معروفش که به شوخی خطاب به نخبگان قدیمی میگفت، این بود: “دوستان من، شما که مرا به قدرت رساندید، حالا باید رنج بکشید.” او صرفاً یک دیکتاتور نبود؛ او مالک معنوی و مادی جمهوری دومینیکن بود. برای مثال، بیمه اجباری اتومبیلها فقط از شرکت شخصی او قابل خریداری بود و هر رانندهای ناچار بود این حق را بپردازد.
سرکوب سیاسی: مشهورترین ابزار سرکوب تروخیو، سازمان مخفی سرویس اطلاعات نظامی (SIM) بود. مأموران SIM در همه جا حاضر بودند و ترس را به کالایی دائمی در زندگی روزمره تبدیل کرده بودند. مخالفان، واقعی یا خیالی، “ناپدید” میشدند. روشهای شکنجه در زندانهایی مانند لا کواِرِنتا (La 40) چنان وحشیانه بود که زبان از توصیف آن قاصر است. یکی از قربانیان ناشناس بعدها در خاطراتش نوشت:
“در لا کواِرِنتا، زمان معنایش را از دست میداد. صدای فریاد، پسزمینه دائمی زندگی بود. آنجا کارخانه تبدیل انسان به گوشت له شده بود. ما را با شوک الکتریکی در اندام تناسلی، ناخنکشیدن و ‘صندلی پرواز’ میشناختند؛ جایی که تو را از ارتفاع به پایین پرتاب میکردند در حالی که یک میله فلزی بین پاهایت بود.”
آدمرباییهای سیاسی حتی فراتر از مرزها انجام میشد. مشهورترین مورد، ربودن و ناپدید کردن خسوس ده گالیندز، استاد دانشگاه کلمبیا و منتقد تروخیو، درست از خیابانهای نیویورک سیتی در سال ۱۹۵۶ بود. هواپیمایی که گمان میرفت برای انتقال او استفاده شده، بعداً با یک خلبان جوان دومینیکنی در سانحهای مشکوک سقوط کرد. این عملیات، نه تنها مخالفان را وحشتزده کرد، بلکه پیامی روشن به جهان داشت: بازوی انتقام تروخیو از مرزها فراتر میرود.
استثمار جنسی: قدرت تروخیو یک بُعد عمیقاً مردسالارانه و درندهخویانه داشت. او حرمسرای شخصی و سیاری داشت و از موقعیتش برای بهرهکشی جنسی سیستماتیک از زنان استفاده میکرد. داستانهای بیشماری از دختران جوانی که برای “عرضه” به او از خانوادههایشان جدا میشدند، وجود دارد. این تجاوز نهادینه شده، نه فقط یک انحراف شخصی، که نمایشی از قدرت مطلق بود؛ قدرتی که میتوانست خصوصیترین حریمها را محو کند. یکی از اعضای سابق گارد ملی با تلخی نقل میکند:
“او فکر میکرد گوشت زنان این کشور نیز جزوی از داراییهای ملی است که باید در اختیار رهبر باشد.”
پاکسازی تاریخ: ساخت یک اسطوره بیمارگونه
تروخیو فقط بر زمان حال حکومت نمیکرد؛ او میخواست گذشته را تسخیر و آینده را طراحی کند. شکلدهی به حافظه تاریخی ملت، شاید رعبآورترین بخش حکومت او باشد.
او فرقه شخصیت را به اوجی بیمارگونه رساند. نام پایتخت کهن، سانتو دومینگو، به سیوداد تروخیو (شهر تروخیو) تغییر یافت. بلندترین قله کارائیب، پیکو دوآرته، به پیکو تروخیو تبدیل شد. استانها، مدارس، پلها و بیمارستانها همه به نام او، همسرش، یا مادرش مزین شدند. شعارهایی مانند “خدا در آسمان، تروخیو در زمین” و “تروخیو، پدر میهن جدید” نه فقط بر دیوارها، که در ذهن کودکان مدارس نقش میبست. در کتابهای درسی، تاریخ بازنویسی شد تا او را به عنوان معمار استقلال واقعی و ناجی ملت نشان دهد. هر روزنامهای، حتی اگر خبری از قحطی یا سرکوب بود، مجبور بود صفحه اولش را به تمجید از “ژنرالسیموس” اختصاص دهد. این نظام کنترل ذهن را میتوان در جدول زیر خلاصه کرد:
| حوزه کنترل | روش اجرا | هدف نهایی |
|---|---|---|
| فضای عمومی | تغییر نام جغرافیا، نصب مجسمهها و بیلبوردهای تبلیغاتی | اشغال فیزیکی چشم و ذهن مردم با تصویر رهبر |
| نظام آموزشی | بازنویسی کتب درسی تاریخ و اخلاق، اجبار به سلام نظامی به پرچم و عکس او در مدارس | تولید نسلی که تروخیو را نه یک حاکم، که بخشی از نظم طبیعی جهان بداند |
| رسانهها | سانسور کامل، تملک روزنامهها، تطمیع یا تهدید روزنامهنگاران | ساخت یک واقعیت مجازی موازی که در آن مخالفت و فقر وجود خارجی ندارد |
| زبان و فرهنگ | ترویج شعارهای میهنپرستانه افراطی همراه با نام تروخیو، اجباری کردن نمایش عکس او در همه خانهها | تقدیس رهبر به عنوان محور هویت ملی |
برای ساخت یک “دشمن خارجی” که اتحاد ملی را تحکیم کند، او به مرز غربی چشم دوخت؛ جایی که هائیتی، کشور همسایه و فقیرتر و با اکثریت سیاهپوست، قرار داشت. ایدئولوژی نژادپرستانه آنتیهاییتینیسمو (ضد هائیتیگرایی) ستون فقرات هویت ملی تروخیوئیستی شد. او خود را منجی “ملت سفیدپوست” کاتولیک و اسپانیولیتبار در برابر “تهاجم بربرها” معرفی میکرد.
جعفری: نام یک ادویه، رمز یک نسلکشی
اوج جنون تروخیو، که برای همیشه نام او را با شرارت گره زد، در اکتبر ۱۹۳۷ رقم خورد. در اقدامی که به نسلکشی جعفری یا El Corte معروف شد، او شخصاً دستور قتلعام هزاران هائیتیایی بیگناه ساکن در مناطق مرزی و داخلی جمهوری دومینیکن را صادر کرد. این عملیات نظامی وحشیانه که توسط ارتش و جوخههای مرگ غیرنظامی انجام میشد، به مدت پنج روز به طول انجامید.
دلیل نامگذاری این فاجعه، روشی بود که برای تمایز قائل شدن بین دومینیکنیها و هائیتیاییهای سیاهپوست استفاده میشد. سربازان یک شاخه جعفری در دست میگرفتند و از افراد مظنون میخواستند نام آن را بگویند. تلفظ حرف “R” در زبان اسپانیایی برای کسانی که زبان مادریشان کریول هائیتیایی بود، دشوار است. آنها “پرهخیل” را به صورت “پِهِهیل” یا “پِگِهیل” تلفظ میکردند. همین تفاوت کوچک در ادای یک کلمه، به معنای حکم اعدام آنی بود. زنان حامله با سرنیزه شکم دریده میشدند، کودکان به درختان کوبیده میشدند و مردان در گودالهای دستهجمعی ردیف میشدند تا با شلیک مسلسل و سپس ضربات قداره کشته شوند. تعداد دقیق قربانیان هرگز مشخص نشد، اما تخمینهای معتبر تاریخی عددی بین ۱۲,۰۰۰ تا ۳۵,۰۰۰ نفر را ذکر میکنند. آنچه این نسلکشی را هولناکتر میکرد، سکوت و همدستی نسبی جامعه بینالمللی بود. تروخیو که نگران واکنشهای جهانی بود، در ابتدا همه چیز را انکار کرد و بعداً حاضر به پرداخت غرامتی ناچیز و نمایشی شد که بیشتر آن نیز به جیب مقامات هائیتی رفت.
نقلقولی تکاندهنده از یک شاهد عینی ناشناس که سالها بعد منتشر شد، عمق این تراژدی را نشان میدهد:
“رودخانه ماساکر تا هفتهها سرخ بود. بوی تعفن گوشت فاسد، کیلومترها دورتر میپیچید. سربازان برای صرفهجویی در مهمات، زندانیان را مجبور میکردند از صخرهها به پایین بپرند. ما شبها صدای فریاد زنانی را میشنیدیم که میگفتند: ‘ما را بکشید، اما بچهها را نزنید.’ اما آنها بچهها را اول میزدند.”
سقوط یک خدا: وقتی ترور تنها راه حل بود
تا اواخر دهه ۱۹۵۰، قدرت تروخیو مطلق به نظر میرسید. اما پایههای این امپراتوری شیشهای شروع به ترک خوردن کرد. دخالت ناشیانه او در سیاست خارجی، از جمله تلاش برای ترور رئیسجمهور ونزوئلا، رومولو بتانکور، منجر به تحریم شدید سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) علیه رژیمش شد. کلیسای کاتولیک، که زمانی متحد خاموش او بود، پس از سرکوب فزاینده اسقفها و کشیشان، به منتقدی جدی تبدیل شد. اما مهمتر از همه اینها، آمریکا متحد سنتیاش، به خصوص پس از انقلاب کوبا، دریافت که وجود تروخیو به عنوان نماد فساد و استبداد، بیشتر به گسترش کمونیسم کمک میکند تا جلوگیری از آن.
در این شرایط، گروهی از توطئهگران داخلی که اکثراً از نخبگان ناراضی و بازماندگان سرکوب بودند، با چراغ سبز و حمایت تسلیحاتی سیا، برنامه قتل او را چیدند. در غروب ۳۰ می ۱۹۶۱، اتومبیل شورلت بل ایر آبی رنگ تروخیو که بدون محافظ عازم یکی از املاکش در سن کریستوبال بود، در کمین مسلحانه چهار مرد قرار گرفت و با گلولهباران متوقف شد. در یک تیراندازی کوتاه اما مرگبار، تروخیو از ناحیه فک و قفسه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد. جسد غرق در خون او ابتدا به یکی از خانههای امن برده شد و سپس برای فریبدادن وفادارانش، نمایشی از زنده بودن او اجرا شد که شکست خورد.
مرگ فیزیکی تروخیو پایان دوران ترور نبود. پسرش، رامفیس تروخیو، برای انتقام بازگشت و بسیاری از توطئهگران را شخصاً شکنجه و اعدام کرد. اما دیگر دیر شده بود؛ طلسم شکسته شده بود. خانواده تروخیو پس از چند ماه مجبور به فرار از کشور شدند و در نهایت، ثروت افسانهای و غارت شدهشان به تدریج توسط دولت جدید مصادره شد و به ملت بازگشت.
میراث شبحوار: زخمی که هنوز خوب نشده است
میراث رافائل تروخیو چیزی فراتر از آمار وحشتناک ۵۰,۰۰۰ مرگ مشکوک سیاسی است. میراث او یک فروپاشی اخلاقی نهادینه شده است. ساختار سیاسی که او بنا نهاد، قرنها پس از او نیز بر سیاست دومینیکن سایه افکنده است. فرهنگ کودیلیسم (قدرتطلبی شخصی)، عدم شفافیت و فساد ریشهدوانده در الیگارشی اقتصادی، همگی از بذرهایی هستند که او کاشت. او با موفقیت، یک شکاف نژادی عمیق علیه هائیتی ایجاد کرد که تا به امروز این دو ملت جزیره را از هم جدا و بیگانه نگه داشته است. دادگاههای بینالمللی و تاریخنگاران مدرن، اقدامات او را به عنوان مصداق کامل جنایت علیه بشریت طبقهبندی میکنند.
اما شاید تأثیرگذارترین و چندلایهترین روایت از دوران تروخیو را ماریو بارگاس یوسا در رمان سترگ “سور بز” (La Fiesta del Chivo) ارائه داده باشد. یوسا از طریق روایتی موازی بین آخرین ساعات زندگی تروخیو و خاطرات اورانیا کابرال، قربانی تجاوز و دختر یکی از نزدیکان رژیم، پوسیدگی روح یک ملت را نه فقط در بالای هرم قدرت، که در عمیقترین لایههای زندگی خصوصی و خانوادگی به تصویر میکشد. این رمان نشان میدهد که چگونه استبداد، وجدان جمعی را از کار میاندازد و ترس را به بخشی از DNA یک نسل تبدیل میکند. در بخشی از رمان، درباره قدرت و تنهایی دیکتاتور میخوانیم:
“او قدرت را مثل یک زن زیبا و تسخیرناپذیر دوست داشت. برای او، قدرت یک لذت جسمانی بود، یک لذت طاقتفرسا و بیوقفه که هرگز از آن سیر نمیشد. اما قدرت، مانند هر معشوقی، بهایی هم داشت: تنهایی مطلق.”
در نهایت، داستان تروخیو یک هشدار ابدی است. این روایت نشان میدهد که چگونه یک جامعه میتواند با انتخاب امنیت دروغین به جای آزادی، به تدریج خود را به بردهداری داوطلبانه تسلیم کند. او هیولایی نبود که از دل تاریکیها بیرون جهیده باشد؛ او محصول مستقیم مداخله خارجی، همدستی نخبگان محلی، و سکوت مردم عادیای بود که پذیرش رعب را آسانتر از خطر مقاومت یافتند. تا زمانی که نام جعفری در گوشهای از جهان فریاد جنایت باشد، شبح رافائل تروخیو همچنان در گذرگاههای تنگ تاریخ، زنده و پوزخندزنان قدم خواهد زد.