دوشیزهای که فرانسه را نجات داد یا کلیسا را سوزاند؟ رازهای ناگفته ژاندارک که تاریخ پنهان کرده است
تصور کنید دختری روستایی و کمسواد هستید که در قرن پانزدهم زندگی میکنید. دنیای شما به مزرعه و کلیسای محلی محدود شده است. اما ناگهان، زمزمههایی در گوشتان طنینانداز میشود؛ زمزمههایی که مدعی هستند از جانب خداوند میآیند و به شما فرمان میدهند تا پادشاهی را نجات دهید و مسیر تاریخ یک قاره را برای همیشه تغییر دهید. این داستان یک افسانه نیست، این چکیده زندگی ژاندارک است؛ زنی که در کمتر از دو دهه زندگی، از یک چوپانزاده گمنام به نماد ملی فرانسه، یک قدیس کلیسای کاتولیک و یکی از مرموزترین و جنجالیترین چهرههای تاریخ بشر تبدیل شد. اما ژاندارک واقعی چه کسی بود؟ یک قدیس معصوم که قربانی توطئههای سیاسی شد؟ یک فرمانده نظامی نابغه که در لباس یک دخترک دهاتی پنهان شده بود؟ یا یک رهبر فرقهای کاریزماتیک که صداهایی در سرش فرماندهی یک جنگ داخلی را به او دیکته میکردند؟ داستان او، داستان ایمان، خیانت، قدرت، و جنگی است که فرانسه را تا لبه پرتگاه فروپاشی برد. در این کاوش عمیق، لایههای افسانه را کنار میزنیم تا به هسته سخت و خونین حقیقت برسیم و بفهمیم چرا پس از شش قرن، شعلههای آتشی که ژاندارک را سوزاند، هنوز خاموش نشده است.
فرانسه در خون: بستر ظهور یک منجی
برای درک ظهور غیرممکن ژاندارک، ابتدا باید درک کنیم که فرانسه در اوایل قرن پانزدهم عملاً مرده بود. این کشور در میانه یک جنگ فرسایشی و صدساله با انگلستان دستوپنجه نرم میکرد که بیشتر به یک جنگ داخلی فرانسویها علیه فرانسویها شبیه بود. پادشاه انگلستان، هنری پنجم، با بهرهگیری از جنون شارل ششم، پادشاه فرانسه، و جنگ داخلی میان دو خاندان قدرتمند آرمانیاکها و بورگوندیها، ادعای تاج و تخت فرانسه را داشت.
نقل قول تاریخی: وقایعنگار معاصر، میشله، وضعیت را چنین توصیف میکند: «دیگر فرانسهای وجود نداشت. تنها تکهای از آن زنده مانده بود، آن هم در قلب یک دخترک روستایی.»
جدول زیر ابعاد فاجعهباری که فرانسه با آن روبرو بود را به خوبی نشان میدهد:
| بحران اصلی | شرح مختصر | پیامد مستقیم | جنگ صدساله | مناقشه دودمانی و قلمرویی میان خاندان سلطنتی انگلستان (پلانتاژنه) و فرانسه (والوا) | ویرانی اقتصادی، کشتار جمعی، ناامنی گسترده و فروپاشی زیرساختها | جنون شاه شارل ششم | شاه فرانسه دچار حملات دورهای جنون میشد و خود را از شیشه میپنداشت. | خلاء کامل قدرت در راس هرم حکومت و آغاز جنگ داخلی بر سر نایبالسلطنگی | خیانت بورگوندیها | دوک بورگوندی با انگلستان متحد شد تا قدرت خاندان آرمانیاک را درهم بشکند. | عملاً نیمی از فرانسه تحت کنترل دشمن داخلی درآمد که از انگلیسیها نیز خطرناکتر بود. | معاهده تروا | قراردادی که توسط ایزابلای باواریا (ملکه فرانسه) امضا شد و ولیعهد فرانسه، شارل هفتم، را حرامزاده اعلام کرد. | تاج و تخت فرانسه قانوناً به هنری پنجم انگلستان و فرزندانش واگذار شد. |
|---|
در چنین فضایی، دوفَن شارل (ولیعهدی که مادرش او را نامشروع خوانده بود) در قلعهای در شینون پنهان شده بود، نه ارتش منسجمی داشت، نه پولی، و نه حتی اعتماد به نفس لازم برای انجام یک حرکت قاطع. او پادشاه یک قلمروی در حال مرگ بود که حتی مشروعیت خودش نیز زیر سوال بود. فرانسه به یک معجزه نیاز داشت. و معجزه، در قامت یک دختر هفده ساله از دهکدهای دورافتاده به نام دومرمی از راه رسید.
اصواتی از بهشت: روانشناسی یک پیامبر نوجوان
دومرمی دهکدهای در مرز فرانسه و امپراتوری مقدس روم بود که در مسیر تاختوتازهای مکرر سربازان بورگوندیایی قرار داشت. در این محیط خشن و مذهبی، دختری به نام ژان (ژاندارک) رشد کرد که از سیزده سالگی شروع به شنیدن صداهایی کرد. طبق شهادت خودش در دادگاه تفتیش عقاید که بعدها برگزار شد، این صداها متعلق به سنت مایکل، سنت کاترین و سنت مارگارت بودند. این اصوات ابتدا در قالب یک احساس مذهبی عمیق ظاهر شدند، اما به تدریج شکل فرمانهای مشخصی به خود گرفتند: «شما باید به کمک پادشاه فرانسه بروید و او را به تاجگذاری در رنس برسانید، و محاصره اورلئان را بشکنید.»
در اینجا به یکی از بزرگترین معماهای تاریخی میرسیم: آیا این الهامات الهی بودند، یا توهمات یک ذهن بیمار؟ نظریههای پزشکی و روانشناسی مدرن تلاش کردهاند تا این پدیده را تبیین کنند:
- صرع لوب تمپورال: برخی از مورخان و پزشکان معتقدند که علائم ژان (شنیدن صداها، تجارب وجدآمیز مذهبی، و تمرکز خارقالعاده بر یک هدف) با صرع جزئی که منشاء آن در لوب تمپورال مغز است، همخوانی کامل دارد. این نوع صرع میتواند تجارب شنیداری پیچیده و توهمات مذهبی شدید ایجاد کند بدون آنکه لزوماً با تشنجهای شدید حرکتی همراه باشد.
- اسکیزوفرنی: نظریه دیگر این است که ژان دچار روانگسیختگی بوده است. توهمات شنیداری که به او فرمان میدادند، باور تزلزلناپذیر به ماموریت خود، و نوعی حس خودبزرگبینی، همگی میتوانند نشانههای این بیماری روانی تلقی شوند.
- سل گاوی: یک تئوری غیرمعمول اما جذاب پیشنهاد میکند که ژان به دلیل نوشیدن شیر غیرپاستوریزه به مایکوباکتریوم بوویس (عامل سل گاوی) آلوده شده بود. این عفونت میتواند در مراحل پیشرفته به مغز حمله کند و باعث ایجاد توهمات و تشنج شود.
با این حال، این تحلیلها یک مشکل اساسی دارند. هیچ یک از این بیماریها معمولاً با حیلهگری سیاسی زیرکانه، توانایی مدیریت لجستیک نظامی، و قدرت رهبری و الهامبخشی که ژاندارک در سختترین شرایط از خود نشان داد، همراه نیستند. او نه تنها صداها را میشنید، بلکه میدانست چگونه یک تیمارستان نظامی را مدیریت کند، چگونه تاکتیکهای تهاجمی غافلگیرکننده طراحی کند، و چگونه پادشاهی مردد را وادار به اقدام کند. این تناقض ژاندارک است: ترکیبی از سادگی کودکی و نبوغ استراتژیک، عرفان قرون وسطایی و عملگرایی خشونتآمیز.
نقل قول از دادگاه: وقتی از ژان در دادگاه پرسیدند که آیا او در فیض خداوند است یا خیر، او پاسخ داد که اگر در فیض نباشد، خدا او را در آن قرار دهد و اگر باشد، خدا او را در آن نگاه دارد. یک الهیدان حرفهای نمیتوانست پاسخ دقیقتر و هوشمندانهتری بدهد.
سفر به شینون: آزمون باکره و شاهزاده
در سن شانزده سالگی، ژان اصرار خود را برای ملاقات با دوفَن آغاز کرد. او ابتدا به ووکولور رفت تا با کاپیتان پادگان، روبر دو بودریکور، ملاقات کند. مسیر رسیدن به ولیعهد، مسیر طاقتفرسایی بود. در ملاقات اول، بودریکور او را مسخره کرد و به عمویش گفت که او را به خانه ببرد و سیلی محکمی به او بزند. اما ژان تسلیم نشد. او با قاطعیتی که فراتر از سن و سال و طبقه اجتماعیاش بود، بازگشت و این بار چیزی گفت که توجه بودریکور را جلب کرد. طبق برخی روایات، او نتیجه یک نبرد را که هنوز رخ نداده بود، با جزئیات دقیق برای او پیشگویی کرد (نبرد شاهماهی یا Battle of the Herrings). وقتی خبر شکست فرانسویان مطابق با پیشگویی او رسید، بودریکور متقاعد شد که با یک نیروی ماورایی روبروست.
او به ژان یک اسب، شمشیر و یک محافظ داد تا به شینون، محل اقامت دوفَن شارل، سفر کند. این سفر یازده روزه از میان قلمروی دشمن، خود یک دیوانگی بود. ژان برای محافظت از خود، موهایش را کوتاه کرد و لباس مردانه پوشید؛ جامهای که بعدها به یکی از اصلیترین اتهامات او در دادگاه مرگش تبدیل شد.
در شینون، شارل که توسط درباریان محتاط و بدبین احاطه شده بود، تصمیم گرفت ژان را بیازماید. او خود را در میان اشراف پنهان کرد، اما ژان، که تا به حال او را ندیده بود، مستقیماً به سمت او رفت و در میان جمعیت زانو زد. این اولین نشانه خارقالعاده بود. اما آزمون واقعی، آزمون باکرگی بود. باکرگی ژان دو دلیل حیاتی داشت: اول، اگر او فرستاده خدا بود، باید پاکدامن میبود. دوم، و شاید مهمتر، اگر باکره بود، تحت تأثیر شیطان نبود، زیرا باور عمومی بر این بود که ساحران با شیطان رابطه جنسی دارند. ملکه یولاند آراگون، مادرزن قدرتمند شارل، شخصاً بر این معاینه دقیق نظارت کرد. تایید باکرگی ژان، کلید باز شدن دروازه قدرت بود.
اورلئان: حمام خون یک قدیس
ماموریت اصلی ژان، شکستن محاصره اورلئان بود. این شهر، آخرین دژ استراتژیک وفادار به شارل بر روی رودخانه لوار بود. اگر اورلئان سقوط میکرد، کل جنوب فرانسه در برابر تهاجم انگلیسیها بیدفاع میماند. ژان تنها با یک دسته از نیروهای کمکی و پرچمی زیبا که بر روی آن نوشته شده بود Jesus Maria وارد شهر شد. ورود او روحیه مدافعان خسته و ناامید را به طور معجزهآسایی تغییر داد. او یک فرمانده کلاسیک نبود که نقشههای عملیاتی پیچیده بکشد. سبک رهبری او بر پایه الهامبخشی مذهبی و تهاجم محض استوار بود.
استراتژی ژان به طرز شوکهکنندهای ساده و وحشیانه بود: حمله، حمله، و باز هم حمله. او تاکتیک دفاعی محتاطانه فرماندهان فرانسوی را کنار گذاشت. او مستقیماً به استحکامات انگلیسیها (باستیلها) یورش برد. این رویکرد بهای سنگینی داشت. در جریان حمله به دژ سنلوپ، او با دیدن کشتههای فرانسوی به شدت گریست. این تصویر، تصویر یک فرمانده خونسرد را خرد میکند. او یک رهبر بود که از مرگ پیروانش رنج میبرد، اما هرگز از فرستادن آنها به کام مرگ تردید نکرد.
لحظه اوج، حمله به دژ تورل، کلید محاصره انگلیسیها بود. در میانه نبرد، یک تیر زنبورکی به شانه ژان، دقیقاً بین گردن و کتفش فرورفت. سربازان او را از میدان نبرد بیرون کشیدند. انگلیسیها از خوشحالی فریاد میکشیدند و مرگ ساحره را جشن میگرفتند. اما ژان تیر را با دست خود بیرون کشید و به نقل از برخی روایات، زخم را با روغن زیتون مرهم گذاشت و اصرار کرد که دوباره به نبرد بازگردد! بازگشت او به میدان جنگ، آخرین ضربه روحی را به مدافعان انگلیسی وارد کرد. استحکامات سقوط کرد و فردای آن روز، انگلیسیها پس از هفت ماه محاصره، با شرمندگی عقبنشینی کردند. اورلئان آزاد شده بود و نام دوشیزه اورلئان برای همیشه در تاریخ جاودانه شد.
جدول مقایسهای زیر، تفاوت دیدگاهها نسبت به این پیروزی را نشان میدهد:
| دیدگاه | تحلیل واقعه | هدف نهایی | دیدگاه الهیاتی | مداخله مستقیم خداوند از طریق فرشتهای در کالبد ژان. تیر خوردن و بازگشت او یک معجزه بود. | اثبات حقانیت الهامات ژان و مشروعیت شارل هفتم. | دیدگاه نظامی | استفاده هوشمندانه از تاکتیکهای تهاجمی و آتش توپخانه علیه دژهای منفصل انگلیسی. روحیهبخشی حیاتی به سربازان فرانسوی. | شکستن بنبست نظامی و تغییر روانی جریان جنگ. | دیدگاه سیاسی | استفاده تبلیغاتی از ژان به عنوان یک نماد برای یکپارچهسازی جناحهای پراکنده فرانسوی حول محور دوفَن. | ایجاد یک هویت ملی فرانسوی در برابر تجاوز انگلیسی. |
|---|
لشکرکشی لوار و تاجگذاری رنس: اوج قدرت
پس از اورلئان، ژان و متحدانش (از جمله دوک آلنسون و فرماندهان بیرحمی چون لاهیر و ژیل دوره) وارد یک لشکرکشی برقآسا شدند که در تاریخ نظامی بینظیر است. آنها در یک هفته، سه نبرد بزرگ (ژارژو، موَن-سور-لوار، و بوژانسی) را بردند. اوج این کارزار، نبرد پاته بود، جایی که پیشاهنگان فرانسوی یک ارتش بزرگ انگلیسی به فرماندهی سر جان فستولف و جان تالبوت را غافلگیر کردند. این نبرد یک کشتار تمام عیار و نقطه مقابل نبرد آزینکورت بود. انگلیسیها که در حال عقبنشینی بودند، کاملاً درهم شکسته شدند و تالبوت اسیر شد. ژان در پایان این نبرد، با دیدن صحنههای دلخراش، سر یک سرباز در حال مرگ انگلیسی را روی زانوی خود گذاشت و به او التماس کرد که اعتراف کند تا روحش نجات یابد. این تضاد خیرهکننده میان خشونت انقلابی در میدان جنگ و شفقت عمیق مذهبی پس از آن، ژاندارک را به شخصیتی به شدت پیچیده و غیرقابل پیشبینی تبدیل میکرد.
اکنون مسیر برای ماموریت اصلی باز بود: تاجگذاری شارل هفتم در کلیسای جامع رنس. این یک حرکت صرفاً تشریفاتی نبود، بلکه یک کودتای سیاسی بیبدیل محسوب میشد. طبق سنت چند صد ساله، پادشاهان فرانسه برای مشروعیت یافتن باید در رنس و با روغن مقدس سن آمپول تدهین میشدند. اما رنس در قلب قلمروی بورگوندیها و انگلیسیها قرار داشت. ژان با نیروی ایمان خود، شارل مردد را قانع کرد تا این راهپیمایی خطرناک را انجام دهند. آنها شهرهای وفادار به بورگوندی مانند تروا و شالون را با نمایش قدرت و بدون خونریزی تسلیم کردند. در شکوهمندترین لحظه زندگیاش، ژان در زره کامل نظامی، پرچم مشهور خود را در دست، در کنار محراب کلیسای جامع رنس ایستاد و شاهد تدهین پادشاه جدید فرانسه بود. شارل هفتم دیگر حرامزاده مادرش نبود؛ او پادشاه برگزیده خداوند بود. ژان گریهکنان به پای پادشاه افتاد و او را برای اولین بار «اعلیحضرت» خطاب کرد.
سقوط و خیانت: وقتی فرشتهها سکوت کردند
از همین نقطه اوج بود که سقوط ژاندارک آغاز شد. به نظر میرسد ماموریت اصلی او در ذهنش به پایان رسیده بود. او به پادشاه التماس کرد که مستقیماً به پاریس حمله کنند، اما شارل که اکنون تاج بر سر داشت، دیپلماسی و مصالحه با بورگوندیها را ترجیح میداد. او دیگر به یک دوشیزه پرشور و آتشین که خواستار جنگ دائمی بود نیازی نداشت. دربار از حسادت و بدبینی میجوشید. مورد علاقه پادشاه، ژرژ دو لا ترموی، ژان را تهدیدی برای نفوذ خود میدید و فعالانه کارشکنی میکرد.
در سپتامبر ۱۴۲۹، حمله شتابزده و نافرجام ژان به پاریس، هاله شکستناپذیری او را برای همیشه از بین برد. او در این حمله از ناحیه ران به شدت زخمی شد و تیر دیگری به پایش خورد، اما باز هم حاضر به ترک میدان نبود تا اینکه توسط سربازانش به زور عقب کشیده شد. پادشاه که از این شکست وحشت کرده بود، دستور عقبنشینی داد و ارتش سلطنتی را برای زمستان منحل کرد. ژان برای چند ماه به قلعهها و مراسم تشریفاتی بیاهمیت فرستاده شد؛ نوعی تبعید طلایی. صداهای مقدس در گوش او نجوا میکردند که زمان زیادی ندارد و اسیر خواهد شد.
پیشگویی به حقیقت پیوست. در ۲۳ مه ۱۴۳۰، ژان با یک نیروی کوچک برای دفاع از شهر تحت محاصره کومپین وارد عمل شد. در یک ضدحمله جسورانه، او تا آخرین لحظه جنگید، اما دروازههای شهر پیش از موعد بسته شد و او در بیرون از دیوارها گیر افتاد. یک کماندار بورگوندیایی او را از اسبش به پایین کشید. شاید مهمترین خیانت تاریخ فرانسه در آن لحظه رخ داد: گیوم دو فلاوی، فرمانده پادگان کومپین و از وفاداران به شاه شارل، نه تنها تلاشی برای نجات ژان نکرد، بلکه دروازهها را بر روی تنها کسی بست که تاج را بر سر پادشاهش گذاشته بود. این لحظه، پایان ژاندارکِ رهبر نظامی و آغاز ژاندارکِ اسطورهای قربانی بود.
زندانی و بازار سیاه عدالت
ژان اسیر شده، یک گروگان بینهایت ارزشمند بود. بورگوندیها او را به یک کالای سیاسی تبدیل کردند و در نهایت، به مبلغ هنگفت ده هزار پوند تورنی به انگلیسیهای خشمگین و تحقیرشده فروختند. انگلیسیها برای اینکه فتوحات آیندهشان مشروعیت داشته باشد، نیاز داشتند پدیدۀ ژان را نه یک قدیس، بلکه یک ساحر و مرتد معرفی کنند. اگر ژان ساحره بود، پس تاجگذاری شارل هفتم در رنس، کار شیطان بود و مشروعیت نداشت.
برای این هدف شوم، دادگاهی کلیسایی و سیاسی به ریاست اسقف پیر کوشون، یکی از همدستان انگلیسیها و اسقف بووه، در روئن برپا شد. محاکمه ژاندارک یک دادگاه ساختگی به تمام معنا بود. او در یک سلول سکولار در قلعه روئن نگهداری میشد و شبانهروز توسط پنج سرباز انگلیسی خشن تحت نظر بود، موضوعی که نقض آشکار قوانین کلیسایی بود که بر اساس آن یک زن متهم به بدعت میبایست در سلول مخصوص زنان و تحت نظر راهبهها باشد. شکنجه روانی و جسمی مداوم بود، از جمله تهدید به تجاوز.
تمرکز اصلی دادگاه بر چند محور کلیدی بود که از نظر کلیسا، گناهانی مرگبار محسوب میشدند:
- پوشیدن لباس مردانه: این عمل به طور مستقیم کتاب مقدس (تثنیه ۲۲:۵) را نقض میکرد و نمادی آشکار از سرپیچی از قوانین الهی و «نظم طبیعی» خلقت بود.
- ادعای الهامات الهی: کلیسا این قدرت را برای خود محفوظ میداشت که اصالت تجارب عرفانی را تایید یا رد کند. اصرار ژان بر اینکه صداها را میشنود و از کلیسای زمینی پیروی نمیکند، بدعت محسوب میشد.
- پرچم و شمایلپرستی: استفاده او از نامهای مقدس بر روی پرچم جنگ و باور سربازان به قدرت جادویی آن، اتهام خرافهپرستی و جادوگری را تقویت میکرد.
نقل قول از بازجویی دادگاه: بازپرس پرسید: «آیا فرشتهای که با تو سخن میگوید، عریان است؟» ژان پاسخ داد: «فکر میکنید خداوند چیزی برای پوشاندن او ندارد؟» و در جایی دیگر: «اگر در آتش باشم و این صداها را بشنوم، باز هم خواهم گفت که از جانب خدا آمدهاند.» این پاسخهای هوشمندانه و شجاعانه، دادگاه را مستاصلتر میکرد.
متن محاکمه ژاندارک یک سند تاریخی حیرتانگیز است. او که دختری بیسواد بود، در مقابل انبوهی از الهیدانان ورزیده و حقوقدانان حیلهگر ایستادگی میکرد و با پاسخهای کوتاه، مبهم و در عین حال عمیقاً ایمانی، تلههای منطقی آنها را خنثی میکرد. با این وجود، فشارها طاقتفرسا بود. او بیمار شد و از ترس آتش، یک بار سند اعتراف به گناهکاری را امضا کرد (یا علامتی بر آن گذاشت) و پذیرفت که دیگر لباس مردانه نپوشد و تسلیم کلیسا شود. اما این توبه کوتاهمدت با یک اتفاق مرموز شکسته شد. چند روز بعد، او دوباره در سلولش لباس مردانه بر تن کرد. دلایل این کار نامشخص است: برخی میگویند لباس زنانه را از او گرفتند و چارهای جز پوشیدن لباس مردانه نداشت، برخی دیگر میگویند نگهبانانش قصد تعرض به او داشتند و او برای محافظت از خود لباس مردانه را برگزید. مورخان فمنیست این لحظه را عملی آگاهانه از مقاومت و بازپسگیری هویت مبارزاتیاش میدانند. به هر حال، این «عود به گناه» حکم مرگ او را امضا کرد.
۳۰ می ۱۴۳۱: آتشی که جهان را روشن کرد
صبح روز ۳۰ می ۱۴۳۱، ژاندارک را به میدان بازار قدیمی شهر روئن بردند. او سوار بر گاری بود و کلاهی کاغذی بر سرش گذاشته بودند که روی آن نوشته شده بود: «مرتد، بازگشته به گناه، بتپرست». ژان نوزده ساله بود. جمعیت عظیمی برای تماشا جمع شده بودند، از جمله حدود هشتصد سرباز انگلیسی که نظم را برقرار میکردند. پایه چوبی بلند و خوفناک در میان میدان خودنمایی میکرد.
در حالی که هیزمها را زیر پایش شعلهور میکردند، او بارها نام عیسی مسیح را فریاد زد. او از کشیش خواست تا یک صلیب بلند را بالا نگه دارد تا بتواند در میان شعلههای آتش آن را ببیند و کلمات مقدس را برایش بخواند. لههایب شعلهور، دود غلیظ، و سپس، سکوتی وحشتناک. جلاد پس از خاموش شدن آتش، زغالها را کنار زد تا به همه ثابت کند که «ساحره» واقعاً مرده است و جنازه سوختهاش را آشکار کند. سپس، بنابر گزارشها، او را دوباره و دوباره سوزاندند تا خاکسترش به رودخانه سن ریخته شود و هیچگونه یادگاری از او باقی نماند. آنها فکر میکردند با سوزاندن یک دختر دهقانی، میتوانند یک ایده را نابود کنند.
ققنوس از خاکستر: تولد یک قدیس و یک ملت
اعدام ژاندارک نقطه پایان ماموریت او نبود، بلکه آغاز اسطورهاش بود. بیست و دو سال پس از مرگ او، وقتی شارل هفتم سرانجام توانست روئن را از انگلیسیها پس بگیرد و جنگ را با پیروزی به پایان برساند، یکی از اولین اقداماتش دستور بازنگری در دادگاه ژان بود. هدف، تبرئه ژان و به تبع آن، مشروعیتبخشی دوباره به تاج و تخت خودش بود. در دادگاه تجدید نظری که در سال ۱۴۵۶ برگزار شد و به دادگاه ابطال مشهور است، با زیر سوال بردن صلاحیت و انگیزههای دادگاه اول، احکام آن را باطل و ژاندارک را کاملاً بیگناه اعلام کردند. طنز تاریخ اینجا بود: همان کلیسایی که او را سوزاند، حالا برای اهداف سیاسی پادشاه فرانسه، به بیگناهیاش شهادت میداد.
با این حال، روند تقدیس او به عنوان یک قدیس بسیار طولانی و پیچیده بود. این اتفاق تا سال ۱۹۲۰ و در بحبوحه جنگ جهانی اول رخ نداد. کلیسای کاتولیک که تحت تأثیر پدیده Dreyfus affair و لائیسیته جمهوری سوم فرانسه به شدت تحت فشار بود، از نماد ژاندارک برای نزدیکی به احساسات ناسیونالیستی فرانسویها استفاده کرد. تقدیس ژاندارک یک شاهکار سیاسی بود که هم کلیسا را احیا کرد و هم یک قهرمان ملی متحدکننده برای فرانسه در برابر آلمان پروتستان خلق کرد. ژاندارک از یک بدعتگذارِ سوخته، به سنت ژاندارک، حامی و قدیس کشور فرانسه تبدیل شد.
ژاندارک در هزارتوهای ایدئولوژی: نمادی برای همه
این ماجرا، میراث ژاندارک را به شدت پیچیده کرد. او یک بوم نقاشی سفید است که هر جنبش و ایدئولوژیای، تصویر خود را بر روی آن نقش میزند:
- ناسیونالیسم فرانسوی: از اواخر قرن نوزدهم، ژاندارک به نماد مرکزی ناسیونالیسم فرانسوی تبدیل شد. او تجسم «فرانسه ابدی» در برابر مهاجمان خارجی (انگلیسیها و بعدها پروسها و آلمانیها) بود. درسهای میهنپرستی در مدارس فرانسه با محوریت ژاندارک آموزش داده میشد.
- جنبشهای فمنیستی: ژاندارک زنی بود که در جامعۀ عمیقاً پدرسالار قرن پانزدهم، رهبری مردان را در جنگ به عهده گرفت. او سلسلهمراتب جنسیتی را با پوشیدن شلوار و فرماندهی نظامی به چالش کشید. فمنیستهای موج اول مانند سوفیا الیزابت فولر او را نماد قدرت و توانمندی زنان میدانستند. با این حال، برخی از فمنیستهای رادیکال متأخر به این موضوع نیز انتقاد دارند که چرا ژاندارک برای قدرت مردانه (شارل هفتم) جنگید و خودش به تله ساختارهای مردسالار کلیسا افتاد.
- راست افراطی: حزب جبهه ملی فرانسه (به رهبری خاندان لوپن) به طور سنتی از نماد ژاندارک برای پیشبرد سیاستهای ضد مهاجرتی و ملیگرایی افراطی خود استفاده میکند. آنها ژان را نماد «فرانسه برای فرانسویهای اصیل» در برابر «تهاجم خارجی» میدانند.
- جنبشهای دگرباشان (LGBTQ+): پوشیدن لباس جنس مخالف توسط ژان و عدم تمایل او به ازدواج، او را برای برخی از محققان و فعالان به یک نماد کوئیر تبدیل کرده است. اینکه او باکرگی را چنان سرسختانه حفظ کرد و هویتش را در لباس مردانه تعریف کرد، پرسشهایی اساسی درباره هویت جنسی و گرایش عاطفی او ایجاد کرده است. آیا او یک زن سیسجندر بود که بنا به ضرورت شغلی لباس مردانه میپوشید، یا اینکه هویتش پیچیدهتر از این برچسبهای دوگانه مدرن بود؟
- شیطانپرستان و لائیسیته: مخالفان کلیسا و جنبشهای ضد دین نیز از ژان به عنوان نماد قربانی شدن خرد و شجاعت توسط جهل و خرافهپرستی سازمانیافته (کلیسای کاتولیک) استفاده کردهاند. برای آنها، ژان قربانی تمامیتخواهی دینی است.
میراثی که هرگز نمیمیرد
پس از گذشت نزدیک به ششصد سال، چرا هنوز اینقدر مجذوب ژاندارک هستیم؟ پاسخ شاید در این باشد که داستان او تمامی مرزهای زمان و مکان را درهم میشکند و به پرسشهای بنیادین بشر پاسخ میدهد. ماهیت شجاعت چیست؟ قیمت ایمان چقدر است؟ آیا صدایی که در سکوت شب میشنویم، ندای خداوند است، یا انعکاس تاریکترین زوایای ذهن خودمان؟
ژاندارک، معمای حلنشدنی تاریخ است. هر تئوری که برای توضیح او به کار ببریم – الهام الهی، نبوغ نظامی، بیماری روانی، یا عروسک خیمهشببازی سیاسی – با شواهد دیگری نقض میشود. او ورای همه این تحلیلها ایستاده است. او یک بار گفته بود: «من برای این کار متولد نشدهام که جز این کار کنم.» و دقیقاً این قطعیت محض و تزلزلناپذیر، هم منبع نجاتبخشیاش بود و هم دلیل نابودیاش. داستان ژاندارک یک تراژدی به مفهوم کامل یونانی کلمه است: انسانی استثنایی که توسط نقاط قوت خود، و نه ضعفهایش، به نابودی کشیده میشود. او راز آلود، ملتهب، متناقض و تا ابد جاویدان است. تا زمانی که انسانها برای مفاهیمی چون آزادی، هویت ملی و ایمان مبارزه میکنند، شعلههای آتش روئن خاموش نخواهد شد و ژاندارک بارها و بارها از میان خاکسترها برخواهد خاست.