راز مگوی خاکسترها؛ آنچه در شب مرگبار سینما رکس آبادان گذشت و هیچکس جرات بازگو کردنش را نداشت
حالا دیگر همهچیز تمام شده بود. اما نه آن جور تمام شدنی که آدم فکر میکند پروندهای بسته شود و غبار فراموشی رویش بنشیند. این ماجرا، درست مثل زخمی که سر باز کند، هنوز هم بعد از این همه سال، یک جوری توی گلوی تاریخ این مملکت گیر کرده. وقتی از سینما رکس آبادان حرف میزنیم، از یک آتشسوزی ساده حرف نمیزنیم. از چهارتا در بسته و یک مشت آدم بیچاره حرف نمیزنیم که رفتند فیلم ببینند و دیگر برنگشتند. حرف ما از خیانت است. از توطئهای که ته رستورانهای شیک تهران ریخته نشد، توی یک کوچه پس کوچهی جنوب شهر و در دل گرمای طاقتفرسای تابستان آبادان ریخته شد. آبادانی که خودش یک غم بزرگ بود، با بوی نفت و عرق کارگری که توی هوا پخش بود. مردمش اما زنده بودند. عاشق سینما بودند. جمعهها، تنها خوشیشان شاید همان دو ساعت فرار از واقعیت بود، غرق شدن در تصاویر فیلم گوزنها که خودش یک جور فریاد اعتراض بود. اما آن شب، نوزدهم مرداد ۱۳۵۷، سینما تبدیل شد به قبرستان. مگر میشود؟ مگر میشود یک ملت، یک شهر، یک کوچه، صدای جیغ چهارصد نفر را بشنود و هیچکاری نکند؟ انگار که خدا آن شب از آبادان قهر کرده بود. یا شاید هم نه، خدا نبود که قهر کرده بود، آدمها بودند که شیطان را به درون خودشان راه داده بودند. ما میخواهیم اینجا، بدون تعارف و بدون رودربایستی، برویم توی دل همان آتش. میخواهیم پوست کلفت تاریخ را بشکافیم و ببینیم آن ته تهها چه خبر بوده. چرا هنوز، بعد از چهل و خردهای سال، بعضی از اسمها را نمیشود به زبان آورد؟ چرا بعضی از گورها را صاف کردند تا کسی یادش نیاید چه کسی آن زیر خوابیده؟ این قصه، قصهی ارواح سرگردان است، قصهی خاکستری که هنوز بوی گوشت سوخته میدهد.
چرا سینما رکس فقط یک سانس نبود و به جهنم روی زمین تبدیل شد؟
بگذارید از آن گرما شروع کنم. گرمایی که فقط مال جنوب نیست، یک جور شرجی چسبناک است که عرق را روی تنت خشک میکند و نمکش باقی میماند. نوزدهم مرداد، هوا کشنده بود. پنکههای سقفی سینما رکس هم بیشتر شبیه به دکور بودند تا یک وسیلهی خنککننده. سینما رکس، لوکس نبود. اصلاً بهش سینما میگفتند، ولی در واقع یک سالن بزرگ بود با صندلیهای چوبی ردیف شده و یک دستگاه ویدئو پروژکتور که مدام نورش قطع و وصل میشد. اما چه میشد کرد؟ همان هم غنیمت بود. بچههای کارگر، زن و شوهرهای جوانی که از دست بوی نفت فرار میکردند، سربازها، کارمندان جزء شرکت نفت… این جماعت، مشتریهای پروپاقرص آنجا بودند. آن شب فیلم گوزنها ساخته مسعود کیمیایی روی پرده بود. فیلمی که خودش یک حال و هوای اعتراضی داشت و حکومت پهلوی خیلی وقت بود چپچپ بهش نگاه میکرد. شاید خیلیها برای دیدن بهروز وثوقی و فراموش کردن فقر آمده بودند، شاید هم برای دیدن آن صحنههای زیرزمینی و درگیریهای معترضان. هرچه بود، سالن تقریباً پر بود. کسی فکرش را نمیکرد که پردهی سفید نمایش، تا دقایقی دیگر به یک کفن بزرگ تبدیل شود. آن جهنمی که درست شد، نتیجه یک بیاحتیاطی نبود، یک مهندسی شیطانی بود. چون درها را از بیرون قفل کرده بودند. درهای خروج را با زنجیر و سیم بسته بودند تا هیچ جیغی راه به بیرون پیدا نکند. این دیگر آتشسوزی نبود، سلاخی بود.
مرد ناشناس پشت دود؛ چه کسی آن شب کبریت لعنتی را کشید؟
همیشه این سوال مثل خوره به جان مغز تاریخدانها افتاده: آن چند نفری که از تاریکی زدند بیرون، چه کسانی بودند؟ توصیفها ضد و نقیض است. شاهدانِ بیرون از سینما، از دو مرد گفتند که یک گالن بنزین دستشان بود. بعضیها گفتند سه نفر بودند. بعضیها گفتند موتورسیکلت داشتند. اما نکته اینجاست که هیچکس نتوانست چهرهشان را دقیق ببیند. چرا؟ چون انگار نخواستند ببینند. در آن وانفسای حکومت نظامی، وقتی ارتش و پلیس گوش تا گوش خیابان را گرفته بودند، چطور دو نفر با گالن بنزین راه میافتند میروند توی لابی سینما و بدون هیچ مقاومتی، در عرض چند ثانیه آن جهنم را روشن میکنند؟ آنها فقط گالن را خالی نکردند، آنها یک کوکتل مولوتف جهنمی درست کردند. بنزین را روی فرشها، پردهها و صندلیهای ورودی ریختند. آتش مثل یک موجود زنده، یک دفعه نفس کشید و کل راهرو را بلعید. بعد هم فرار کردند. بعضی از بازماندههای آن شب که معجزهآسا از آن درهای بسته جان سالم به در بردند، میگویند حتی صدای خندهی آتشافروزها را شنیدند. خنده! در حالی که صدای استخوان ترق و توروق آدمها از پشت در میآمد. حالا سوال بزرگ این است: مگر ساواک که آن همه خفیهنویس و مأمور امنیتی توی محافل روشنفکری گذاشته بود، توی سینماهای تهران همه جا بود، چطور توی آبادان خواب بود؟ یا شاید خواب نبود؟ شاید خودش پتو را کشیده بود روی سرش تا صدای نعرهی مردم را نشنود. یا از آن بدتر، شاید مأمور ساواک، خودش همان مرد ناشناس پشت دود بود.
زیر شکنجههای ساواک یا بازی کثیف سیاست؟ ماجرای اعترافات عجیب
بعد از فاجعه، حکومت مثل ماری که دمش را لگد کرده باشی، پیچ و تاب خورد. سریعاً یک عده را گرفتند. از بچه محلهای معتاد گرفته تا چند جوانی که اهل مسجد بودند. سناریو این بود: اسلامگراهای افراطی این کار را کردند تا آبروی شاه را ببرند. این را رسانههای رسمی، رادیو تلویزیون، روزنامههای کثیرالانتشار جار زدند. یکی از متهمان که در آن هیاهو دستگیر شد، اعترافاتی کرد که وقتی امروز میخوانید، مو به تنتان سیخ میشود. زیر فشار باتوم و کابل، حرفهایی زد که انگار از یک فیلمنامهی از قبل نوشتهشده میخواند. گفت با آخوندها هماهنگ بودیم، گفت از عراق پول گرفتیم. اما وقتی پای محاکمه به میان آمد، همهشان پس گرفتند. گفتند ما را توی سلول انفرادی شلاق زدند، به ما تجاوز کردند، ناخنهایمان را کشیدند تا به این حرفها اعتراف کنیم. ولی کی گوش میکرد؟ حکومت پهلوی میخواست از این خون، یک پروپاگاندا بسازد. میخواست بگوید ببینید مخالفان چه وحشیهایی هستند. اما انگار یادشان رفته بود که مردم دیگر آن گوسفندان سربهراه سابق نیستند. آن اواخر عمر رژیم، شعور جمعی مردم از این حقهها رد شده بود. مردم آبادان که خودشان زیر آوار غم بودند، خوب میدانستند آن بچههایی که گرفتند، بیچارههایی بودند که توان خرید یک گالن بنزین را هم نداشتند چه برسد به مهندسی یک قتلعام دستهجمعی. اعترافات عجیب، بیشتر از آنکه حقیقت را بگوید، عجز و استیصال یک رژیم در حال مرگ را نشان میداد. رژیمی که چاقویش به استخوان رسیده بود و آخرین تلاشهایش را میکرد.
وقتی شعلهها بلعیدند؛ تصویرسازی دقایقی که کسی دوست ندارد بشنود
بیایید یک لحظه تصورش کنیم. نه، نمیشود تصور کرد. مغز انسان از پذیرش این حجم از درد جمعی عاجز است. ساعت نه شب، سالن تاریک شده. بهروز وثوقی روی پرده در حال فرار از پلیس است. صدای بوق ممتد فیلمها آن موقع میپیچید توی سالن. یکدفعه، یک روشنایی عجیب از لابی میآید. اول فکر میکنند نور پروژکتور خراب شده. بعد بوی بنزین میآید. بویی که با بوی کولر آمیخته میشود. ناگهان شعلهها مثل سونامی از راهروها سرازیر میشوند. پردهی مخمل کنار در، یکباره آتش میگیرد و تبدیل میشود به یک مشعل بزرگ. مردم هجوم میبرند سمت درها. اما درها باز نمیشوند. اول هل میدهند، فکر میکنند قفلش گیر کرده. بعد فریاد میزنند: “بابا در رو باز کنین! قفل کردنتون از بیرون!” این جمله مثل خنجر توی دل جمعیت میچرخد. دیگر بحث خفگی نیست، بحث خاکستر شدن زنده است. پدرها بچهها را میاندازند زیر پا که له نشوند، اما خودشان له میشوند. مادرها با چنگال صورت خودشان را میکنند. دود سیاه و غلیظ، ریهها را پر از اسید میکند. موها مثل فیتیله آتش میگیرند. پوست از تن جدا میشود. آنهایی که عقبتر هستند، مستأصل به سقف نگاه میکنند. سقف کاذب سینما از جنس پلاستیک فشرده بود. وقتی آتش به سقف رسید، قطرات پلاستیک گداخته شروع کرد به باریدن روی سر مردم. مثل قطرات باران اسیدی که پوست را سوراخ میکرد. آن چند نفری که توانستند از پشت بام بالا بروند، دیدند که دریچهی پشت بام را هم با مفتول فلزی محکم بستهاند. آنها آن بالا، مثل کباب روی گاز، زنده زنده برشته شدند. این فقط مرگ نبود، نسلکشی در یک اتاق بود.
فرمانآتش؛ آیا محمدرضا پهلوی از ماجرا خبر داشت؟
نمیشود از این ماجرا حرف زد و چشمها را بست. باید رفت سراغ اصل قضیه. محمدرضا شاه آن شب کجا بود؟ در کاخ صاحبقرانیه مشغول تماشای فیلم بود یا مشغلهی دیگری داشت؟ هیچ سندی مبنی بر اینکه او مستقیماً دستور به آتش کشیدن زنان و کودکان را داده باشد وجود ندارد، اما اینجا بحث بر سر مسئولیت حقوقی و اخلاقی یک پادشاه است. در نظامی که همهچیز زیر نظر ساواک است، آیا ممکن است بزرگترین عملیات تروریستی تاریخ معاصر ایران بدون چراغ سبز مقامات عالیرتبه اتفاق افتاده باشد؟ شاید حقیقت این باشد که شاه در آن برهه، دیگر کنترل مملکت را از دست داده بود و خودش هم نمیدانست زیردستانش چه میکنند. اما یک نظریهی سیاهتر و مشهورتری هم هست: تئوری توطئه ساواک و دربار. میگویند عدهای در ساواک، به رهبری افرادی مثل پرویز ثابتی یا دیگر تندروها، میخواستند با این کار فاجعهبار، افکار عمومی را علیه انقلابیون بشورانند. آنها میخواستند یک هولوکاست ایرانی راه بیندازند و گردن مخالفان بیندازند تا مردم وحشتزده، به دامان امنیت پهلوی برگردند. اما این تئوری یک ایراد مرگبار داشت. آنها فراموش کرده بودند که مردم تا چه حد از رژیم متنفرند. وقتی خبر پیچید، نه تنها کسی باور نکرد که روحانیون این کار را کردهاند، بلکه موج خشم علیه شاه صد برابر شد. مردم میگفتند: “شاه تو همونی، جانی تو همونی.” دیگر آن آتش، خیمهی ۲۵۰۰ ساله را سوزانده بود. شاه اگر هم خبر نداشت، فرزند سیستمی بود که خودش ساخته بود.
شایعهای به نام مأموران اسرائیلی؛ ردپای موساد در نفتشهر
آب که گلآلود شد، هر ماهیای پرید وسط. یکی از قدیمیترین و ماندگارترین شایعهها که هنوز هم سر زبان پیرمردهای آبادانی است، دست داشتن اسرائیل و موساد است. آبادان در آن زمان مرکز ثقل اقتصاد ایران بود. پالایشگاهش، شاهرگ حیاتی نفت جهان بود. اسرائیلیها به عنوان مستشار و تاجر در جنوب ایران رفت و آمد داشتند. شایعه این بود که آنها میخواستند شهر را تخلیه کنند، اعتصابات را بشکنند و ضربهای کاری به جنبش اسلامی-ملی بزنند. میگفتند اگر این آتش درست شود، تقصیر میافتد گردن خمینی و آن وقت آمریکا به بهانهی نجات ایران از بنیادگرایی، کودتا میکند. این روایت آنقدر قوی بود که خیلیها باور کردند. توی خیابانها پچپچ میکردند که یک کامیون حامل کپسولهای گاز متعلق به یک شرکت اسرائیلی، آن حوالی دیده شده. یک عده دیگر میگفتند چند چهرهی اروپایی که عبری حرف میزدند، چند روز قبل از حادثه، اطراف سینما نقشهبرداری میکردند. ما که آن شب آنجا نبودیم، اما میدانیم که در سیاست، هیچ دودی بیآتش نیست. شاید موساد مستقیم دخالت نداشت، اما بعید نیست که ساواک این عملیات را با چراغ سبز مستشاران امنیتی خارجی انجام داده باشد تا یک سناریوی تنشزا خلق کند. آن زمان، آبادان فقط یک شهر نبود، یک گروگان بزرگ بود و سینما رکس، باجی که از گلوی مردم رفت.
عروسها و دامادهای سوخته؛ روایتهای هولناک از تالار ویران
وقتی آتش خاموش شد، مأموران آتشنشانی که با تأخیر عجیبی رسیدند (میگویند عمداً آب نداشتند یا راه را گم کردند)، با صحنهای روبرو شدند که نگفتنی است. جنازهها آنقدر در هم پیچیده بودند که نمیشد جدا کرد. برای تشخیص هویت، از دندانها یا از تکه جواهرات آب شده استفاده میکردند. اما توی این همه تلخی، یک تصویر هست که همیشه منجمد میشود. جنازهی زن و شوهری که همدیگر را در آغوش کشیده بودند و آنقدر سوخته بودند که گوشتشان به هم جوش خورده بود. نمیشد داماد را از عروس جدا کرد. آنها با هم یک مجسمهی کربنی شده بودند. انگار که مرگ هم نتوانسته بود بینشان فاصله بیندازد. آنها برای جشن زندگی آمده بودند، ولی در جهنم یکپارچه شدند. از آن زوج، یک مشت استخوان سیاه ماند که پزشکی قانونی مجبور شد هر دو را در یک کیسه و با یک پلاک دفن کند. بعضیها میگویند روحشان هنوز توی خرابههای سینما میچرخد. شاید حقیقت داشته باشد. جایی که این حجم از فریاد خفه شود، حتماً انرژیاش باقی میماند. آن عروس و داماد، نماد نسل سوختهی آبادان شدند. نسلی که نه سیاست برایشان تره خرد کرده بود، نه مذهب افراطی، آنها فقط میخواستند یک جمعه شب شاد باشند. اما سینما برایشان تالار عروسی با شیطان شد.
آواز قناری در دل دود؛ داستان زن بارداری که تا آخرین نفس از بچهاش محافظت کرد
یکی از معدود افرادی که توانست از آن جهنم جان سالم به در ببرد، یک زن باردار بود. البته نه از درهای اصلی، او راه فرار را از دستشویی پیدا کرد. اما پیش از آن، دقایقی را در آن ازدحام لعنتی سپری کرده بود. وقتی برای نجات خودش تلاش میکرد، شکم نهماههاش مانع بود. تعریف میکرد که چطور مردم روی زمین میافتادند و لگدمال میشدند. او میگفت لحظهای که فهمیدم راه فراری نیست، به دیوار تکیه دادم و برای بچهام لالایی خواندم. صدای شُشهایش از آن دود غلیظ پر شده بود، اما توی آن تاریکی و جهنم، او برای جنینش آواز میخواند. میخواست آخرین صدایی که بچهاش میشنود، صدای خشدار مادرش باشد نه صدای انفجار جمجمهها در اثر حرارت. معجزهوار یکی از آتشنشانها دستش را گرفت و از یک سوراخ باریک بیرونش کشید. اما آن دود و آن گرما، روی جنین اثر گذاشت. بچه چند روز بعد از فاجعه به دنیا آمد، اما با مشکلات تنفسی شدید. انگار که آن نوزاد هم ریههایش پر از دودهی نفرت شده بود. این ماجرا برای آن است که بدانیم در دل آن بیرحمی مطلق، باز هم انسانهایی بودند که تا لحظهی مرگ، انسان ماندند. آن زن، نماد مقاومت رحم در برابر آتش است.
سکوت مرگبار مطبوعات؛ چرا رسانههای جهان دیر به فاجعه واکنش نشان دادند؟
نکتهی عجیب ماجرا، سکوت اولیه است. الان در عصر اینترنت، یک گربه توی تایلند عطسه میکند، ده دقیقه بعد تمام دنیا ازش خبر دارند. اما آن شب، آبادان یک جزیرهی دورافتاده نبود. مرکز پالایشگاه نفت بود، هزاران خارجی آنجا زندگی میکردند. ولی رسانههای رژیم، اول صبح اعلام کردند یک آتشسوزی جزئی در سینما رخ داده. از چهارصد کشته خبری نبود. گفتند شاید بیست سی نفر! چرا؟ چون میخواستند زمان بخرند. میخواستند اول آن بیانیهی دروغین را آماده کنند که “ارتش و پلیس مشترکاً عدالت را اجرا کردند و عوامل خرابکار اسلامی را دستگیر کردند.” حتی بیبیسی فارسی هم در ساعات اولیه محتاط بود. آن زمان، خبرنگارها باید با تلکس خبر میفرستادند و با یک قطعی کوچک، همهچیز سانسور میشد. اما کمکم جنازهها را که بیرون کشیدند و مردم عکسها را قاچاقی دستبهدست کردند، دیگر آتش از زیر خاکستر بیرون زد. حجم جنازهها آنقدر زیاد بود که در سردخانهها جا نبود. مجبور شدند توی یخچالهای بستنیفروشیها جنازه بگذارند. عکس همان جنازههای کباب شدهای که توی یخچال بستنی چپانده شده بودند، مثل بمب اتم در افکار عمومی صدا کرد. آن وقت بود که سکوت شکست. اما دیگر دیر شده بود. آن سکوت اولیه، همان قدر جنایتکارانه بود که آن گالن بنزین.
معمای قفلها و دری که فقط به جهنم باز میشد
بگذارید یکبار برای همیشه این ابهام را حل کنیم. آیا واقعاً شهربانی میگوید نمیدانستیم درها بسته است؟ خب، این مضحکترین دروغ تاریخ است. درهای سینما رکس به سمت بیرون باز میشدند. یعنی اگر کسی از بیرون با زنجیر و قفل بسته باشدشان، کسی از داخل به هیچ عنوان نمیتواند بازشان کند. آن شب، نه یک در، که تقریباً همهی درهای خروج اضطراری بسته بودند. چه کسی این کار را کرد؟ مأموران شهربانی که طبق قانون باید قبل از شروع سانس، ایمنی سالن را چک میکردند، یا کلاً چک نکردند، یا خودشان جزئی از تیم عملیاتی بودند. یکی از بازماندهها میگوید: “ما رسیدیم پشت در، یک شکاف کوچک بود. از آنجا دیدیم که یک میلهی آهنی روی دستگیرهها انداختهاند و یک قفل کتابی به آن زدهاند. ما جیغ زدیم، گریه کردیم، التماس کردیم. آن طرف در، سایههایی را میدیدیم که ایستادهاند و تماشا میکنند. آنها ما را نگاه میکردند و هیچکاری نمیکردند. شاید منتظر بودند دود کامل ما را خفه کند تا صدایمان قطع شود.” این روایت، انگشت اتهام را مستقیم به سمت نیروهای لباس شخصی و مأموران امنیتی نشانه میرود. چون یک دزد ساده که میخواهد سینما را آتش بزند، فرار میکند. قفل کردن درها از بیرون، یک امضای سازمانی است. یعنی ما میخواهیم هیچ شاهدی زنده نماند.
تئوری انفجار بزرگ؛ آیا زیر سینما رکس انبار مهمات بود؟
یکی دیگر از روایتهایی که در کوچه پسکوچههای آبادان دهانبهدهان چرخید، سرعت وحشتناک گسترش آتش بود. خیلیها که آن زمان تجربهی آتشسوزی داشتند، باورشان نمیشد چوب و پارچه و پلاستیک بتوانند در عرض چند ثانیه کل سالن را مثل تنور داغ کنند. اینجا یک تئوری انفجار بزرگ مطرح شد. میگفتند در زیرزمین سینما رکس یا در اتاقکهای پشتی، یک انبار مهمات متعلق به ارتش یا گروههای ضدانقلاب وجود داشته. بعضیها میگفتند آنجا مرکز توزیع اسلحه برای قیامهای آینده بوده. شاید باورش سخت باشد، اما آبادان در آن زمان مثل انبار باروت بود. مگر میشود یک گالن بنزین، بتن و آهن را سرخ کند؟ مگر میشود ستونهای ساختمان مثل بیسکویت خرد شوند؟ شاهدان میگویند قبل از شعلهور شدن کامل، یک انفجار مهیب زیر پایشان لرزید. یک موج ضربهای که خیلیها را پرت کرد. اگر آنجا انبار مهمات بوده، پس حملهکنندگان میدانستند کجا را بزنند. این دیگر یک حملهی تروریستی کور نبود، یک خرابکاری صنعتی-نظامی بود. اگر این تئوری درست باشد، آن وقت رژیم پهلوی یک گور دستهجمعی روی یک زرادخانه مخفی درست کرده بود تا هم اسناد را نابود کند و هم مخالفان را سرکوب. وای به حال ملتی که این بلا سرش بیاید.
مادران داغدیدهای که هیچوقت یک تکه استخوان هم تحویل نگرفتند
بعد از حادثه، بزرگترین تراژدی برای بازماندگان شروع شد. هیچ. هیچ چیز به آنها ندادند. جنازهها آنقدر بدشکل و متلاشی شده بودند که قابل شناسایی نبودند. خیلی از خانوادهها تا ماهها نمیدانستند عزیزشان جزو کشتههاست یا نه. چون سینما پر بود از مسافران و سربازانی که از شهرهای دیگر آمده بودند. مادری را تصور کنید که از اهواز تا آبادان را پیاده و سواره آمده تا شاید یک تکه از گوشت بچهاش را پیدا کند. اما با گودالهای دستهجمعی روبرو شده. رژیم برای جلوگیری از شورش، شبانه جنازهها را با لودر توی گورهای بزرگ ریخت و رویشان آهک پاشید. حتی اجازهی عکس گرفتن هم ندادند. این بینشانی از خود مرگ هم بدتر است. هنوز هم در بهشت زهرای آبادان، یک قبر بزرگ هست که روش نوشته: “شهدای سینما رکس”. ولی کی میداند زیر آن خاک، کی به کی است؟ دستهای سوختهای که شاید مال دو نفر مختلف بوده را با هم دفن کردهاند. آن مادرها، سالها با خیال بچههایشان زندگی کردند. شبها صدایشان میکردند. فکر میکردند شاید فراموشی گرفتهاند و یک جایی گم شدهاند. سوگوارگی بیجسد، عذابی است که هیچ الهیاتی نمیتواند تسلایش دهد.
وقتی انقلابیون مجبور به سکوت شدند؛ رقص خطرناک روی پودر استخوان
بعد از انقلاب ۵۷، همه فکر کردند پرده از راز سینما رکس برداشته میشود. انقلابیون که شعارشان عدالت بود، حالا قدرت را در دست داشتند. اما یک اتفاق عجیب افتاد. سکوت. یک سکوت سنگین و معنیدار. چرا؟ چون خیلیها در بدنهی انقلاب فهمیدند که افشای حقیقت کامل، ممکن است دوست و دشمن را با هم درگیر کند. اگر ثابت میشد که عوامل ساواک این کار را کردند و از آن طرف، یک جریان خاص درون انقلابیون هم برای مقاصد سیاسی از این فاجعه بهرهبرداری رسانهای کرده بودند، چه میشد؟ اگر معلوم میشد که برخی از نیروهای مذهبی تندرو، از قبل نقشهی ساواک را میدانستند اما سکوت کردند تا این خون، بنزینی بر آتش انقلاب باشد، آن وقت این اتحاد مقدس از هم میپاشید. برای همین، یک بده بستان نانوشته صورت گرفت. قرار شد مقصر اصلی را شاه فراری و ساواک بدانند و پرونده را ببندند. فقط چند نفر قربانی شدند تا خونها پایمال نشود. فرماندار نظامی وقت آبادان و چند نفر از عوامل اجرایی ساواک اعدام شدند. اما آیا آنها آمر بودند یا مأمور؟ چه کسی حلقهی اصلی را سوزاند یا فراری داد؟ این سوالات، در طاقچهی بایگانی تاریخ خاک میخورد. خیلی از انقلابیون قدیمی امروز اگر لب باز کنند، شاید بگویند ما آن زمان اجازه نداشتیم سوال بپرسیم. چون وحدت ملی در خطر بود. استخوانهای سوخته، قربانی یک بازی بزرگ سیاسی شدند.
روح سرگردان کیمیایی؛ فیلمی که نسخهاش در آتش گم شد
نکتهای که کمتر به آن توجه میشود، خود فیلم گوزنها است. مسعود کیمیایی این فیلم را در اوج اختناق ساخت. فیلمی که خودش یک جور فریاد اعتراض علیه فساد و سرکوب بود. حکومت پهلوی با اکران این فیلم مخالف بود و کلی از آن سانسور شده بود. جالب اینجاست که پردهی سینما رکس، تنها نسخهی کامل آن سانس نبود. آن شب، آن نگاتیو و آن تصاویر، به معنای واقعی سوختند و تبدیل به هیچ شدند. انگار که میخواستند خود آن پیام اعتراضی را هم بسوزانند. بعضی میگویند انتخاب این فیلم برای آن شب، تصادفی نبوده. میگویند عوامل حادثه میدانستند این فیلم طرفدار زیاد دارد و سالن پر میشود. اما یک نگاه شاعرانهتر هم وجود دارد: گوزنها خودش تراژدی بود. داستان معتادی که به انبار مهمات پناه میبرد و در نهایت فاجعه رخ میدهد. این فیلم تبدیل شد به یک نبوت شوم. کیمیایی بعد از انقلاب تا سالها دربارهی حسش نسبت به این ماجرا حرف نزد. وقتی هم حرف زد، با بغض گفت که هیچ وقت نمیتواند از آن شب فرار کند. هنر، ناگهان تبدیل شد به کفن جمعی یک شهر. حالا هر وقت اسم گوزنها میآید، نه یاد سکانس معروف سینما، بلکه بوی گوشت سوخته میآید.
آمریکا و فاجعه؛ چرا کارتر جلوی شاه را نگرفت؟
نمیشود از تاریخ حرف زد و اسم سیا را نیاورد. در آن مقطع، جیمی کارتر رئیسجمهور آمریکا بود. مردی که شعار حقوق بشر میداد، اما همچنان هواپیماهای اف۱۴ را به شاه میفروخت و بزرگترین حامی سیاسی او بود. وقتی فاجعه رخ داد، کاخ سفید یک بیانیهی الکن داد و گفت منتظر تحقیقات میمانیم! همان تحقیقاتی که خودشان میدانستند ساختگی است. چرا کارتر سکوت کرد؟ چون از سقوط شاه وحشت داشت. آنها میترسیدند اگر دست از حمایت بردارند، ژاندارم منطقه را از دست بدهند. در آن برهه، سیاست آمریکا این بود: یا شاه، یا هرجومرج. آنها حتی حاضر بودند روی جنازهی چهارصد بیگناه هم پا بگذارند تا متحدشان سر کار بماند. حتی بدتر از آن، شایعهای هست که برخی مستشاران آمریکایی در جنوب، به نیروهای امنیتی ایران دربارهی احتمال یک عملیات پرچم دروغین مشاوره داده بودند. یعنی آنها میدانستند قرار است چه شود. شاید نگفتند “بزنید”، ولی نگفتند “نزنید” هم. این سکوت، یعنی چراغ سبز. هنوز بعد از این همه سال، هیچ رئیسجمهوری در آمریکا حاضر نشده به خاطر سینما رکس آبادان از ملت ایران عذرخواهی کند. انگار که خون مردم آبادان، از خون مردم ویتنام یا عراق ارزانتر بوده باشد.
دلقکهای دادگاه؛ محاکمهای که مردم را گول نزد
رژیم پهلوی برای آرام کردن خشم مردم، خیلی زود یک دادگاه تشکیل داد. دادگاهی که بیشتر شبیه یک نمایش مضحک بود. متهمان را آوردند خط کشیدند. اما مردم منتظر بودند ببینند مسببین اصلی کیند. چه کسی دستور را صادر کرده. ولی در عوض، یک مشت نگهبان مفلوک و یک زن بدبخت را محاکمه کردند. آن زن که صاحب یک رستوران کوچک بود، متهم شد که چاقو و بطری تهیه کرده! خندهدار است، نه؟ آن بطریها کجا و آن جهنم کجا. آنها میخواستند با یک گوسفند قربانی، خشم اژدهای ملت را بخوابانند. اما ملت بیدار بود. هرچه آنها حکم صادر کردند و تیرباران کردند، مردم بیشتر شعار دادند: “شاه مقصره”. این دادگاه، فقط یک چیز را ثابت کرد: انگشت اتهام نه به سمت متهمان، که به سمت قاضیها و اربابانشان برمیگشت. امروز اگر فیلم محاکمه را ببینید، دروغ از سر و رویش میبارد. قاضی میپرسد “چرا این کار را کردی؟” و متهم که معلوم است زیر چماق تا سر حد مرگ رفته، با چشمانی از حدقه درآمده، یک اعترافنامهی دیکتهشده را پس میدهد. این بزرگترین توهین به شعور جمعی یک ملت بود. آنها میخواستند به بازماندگان بگویند: “ببینید، ما جلادیم اما با شما همدردیم”. اما چشمان گریان مادران، دادگاه واقعی را در خیابانها برپا کرده بود.
کالبد شکافی یک شایعه؛ خاخام، نفت و آتش
در میان تمام روایتهای حاشیهای، یک داستان موازی و عجیب وجود دارد که به ندرت در تاریخ رسمی میآید. داستان یک خاخام یهودی در تهران یا شاید یک تاجر اسرائیلی در آبادان. شایعه میگفت که یک هفته قبل از فاجعه، یک روحانی یهودی به یک مسجد در آبادان رفته و گفته: “به زودی آتشی به پا میشود که جهان را تکان میدهد و خون به پا خواهد شد.” یا اینکه یک نفر پیشگویی کرده بود که جمعهی آن هفته، عزای عمومی میشود. خیلیها این را به گردن جریانهای صهیونیستی میانداختند که میخواستند ایران را بیثبات کنند. آیا این فقط یک شایعهی ضدیهودی است که در بحرانها اوج میگیرد؟ احتمالاً. چون هیچ سند معتبری این را تایید نمیکند. اما نکته اینجاست که چرا این شایعه اینقدر چسبناک است؟ چون مردم جنوب حس میکردند منابعشان دارد به تاراج میرود. آنها نفت را خون خودشان میدانستند و هر بلایی که سرشان میآمد، به نوعی به آن نفت ربط میدادند. این شایعه، خواه ناخواه، بخشی از تاریخ شفاهی تراژدی است. ذهنیت نسلی که باور داشت قدرتی فراتر از شاه، این بلا را سرشان آورده. قدرتی که از آن طرف آبها میآمد.
تناقضات پزشکی قانونی؛ چرا جنازهها اینقدر سریع محو شدند؟
یکی از بخشهای تاریک ماجرا که کمتر کسی جرات کرد به آن بپردازد، سرعت امحای اجساد بود. از لحظهی خاموش شدن آتش تا صبح فردا، چه اتفاقی افتاد؟ معمولاً در چنین حوادثی، جنازهها باید با نظم به سردخانه منتقل شوند و برای تشخیص هویت، خانوادهها فراخوانده شوند. اما در آبادان، تیمهای نظامی قبل از اینکه خورشید بالا بزند، منطقه را قرق کردند و با کامیونهای روباز، جنازهها را بردند. خیلیها میگویند برای اینکه کسی نتواند آثار شکنجه یا گلوله را روی اجساد ببیند. شایعه شده بود که بعضی از کشتهها قبل از آتشسوزی با شلیک گلوله کشته شده بودند! این یک اتهام سنگین است. آیا واقعاً تیراندازی شده بود؟ اگر دقت کنید، در آن شلوغی، شاید کسی صدای تیر را نمیشنید. یا شاید هم شنیدند و فکر کردند بخشی از فیلم است. اگر این شایعه درست باشد، پس سناریو از این هم پیچیدهتر است: آنها ابتدا تیراندازی کردند تا هرجومرج شود، بعد درها را بستند و آتش زدند تا آثار گلولهها در حرارت ذوب شوند. به همین دلیل بود که پزشکی قانونی آنقدر با عجله همه را در یک گور جا داد. آنها نمیخواستند هیچ آسیبشناسی مستقلی روی اجساد صورت بگیرد. آن خاکسپاری دستهجمعی، بزرگترین پردهپوشی تاریخ جنایی ایران است.
چرا باید هنوز نام سینما رکس را فریاد زد؟ پایانبندی یک سوگ ملی
سالها گذشته. ساختمان سینما رکس را خراب کردند. حالا شاید یک پاساژ یا یک بانک جایش باشد. اما زمین آنجا نفرین شده است. هرکس از آن خیابان رد میشود، ناخودآگاه صدای ناله میشنود. ما چرا باید این ماجرا را به یاد بیاوریم؟ چون عدالت اجرا نشد. چون اگر ملتی گذشتهاش را فراموش کند، محکوم به تکرار آن است. سینما رکس فقط یک قتلعام نیست، نماد دروغ است. نماد این است که چطور میشود با یک مشت انسان بیگناه، یک بازی سیاسی کثیف راه انداخت. آنها که رفتند، معصوم بودند. نه شاهپرست بودند نه خمینیپرست. آنها فقط زنده بودند و جرمشان این بود که یک شب تابستانی خواستند فیلم ببینند. اما قدرتمندان آن زمان، آنها را به مثابه مهمات جنگی خرج کردند. فرقی نمیکند چه کسی آن گالن را دستش گرفته بود. فرق نمیکند ساواک بود، موساد بود، یا گروههای افراطی. فرق اصلی را کسی میکند که دستور داده درها را ببندند. کسی که میخواست از این دود، یک پردهی جدید برای نمایش تئاتر جنونآمیزش بسازد. ما باید نام تکتک آن گمشدگان را زنده کنیم. نه در تاریخ، که در قلبمان. آن آتش، هنوز خاموش نشده. تا زمانی که حقیقت کامل گفته نشود، شعلههای سینما رکس در وجدان این سرزمین زبانه خواهد کشید و هیچ خاکی، این حجم از خیانت را در خودش نگه نمیدارد.