تهران، دهه پنجاه خورشیدی. خیابانهای اطراف دانشگاه تهران مملو از جوانانی است که کتابهای مارکس، شریعتی و جزوههای آموزش چریکی را زیر بغل زدهاند. در میان این هیاهوی انقلابی، گروهی شکل میگیرد که سرنوشتی متفاوت از تمام رقبایش دارد: سازمان مجاهدین خلق ایران؛ سازمانی که قرار بود پیشاهنگ مبارزه مسلحانه علیه دیکتاتوری باشد، اما سرانجام تبدیل به نمونۀ کلاسیک یک تراژدی سیاسی شد. قصۀ سازمان مجاهدین، صرفاً تاریخ یک حزب نیست؛ این قصۀ فروپاشی روانی یک ایدئولوژی، وسوسۀ قدرت طلبی بدون اخلاق، و نمایش فروپاشی در برابر چشمان جامعۀ ایران است. در این روایت طولانی، ما بیطرفانه و صرفاً بر اساس مستندات تاریخی، زوایای پیچیدۀ این پدیدۀ سیاسی را میکاویم، از زیرزمینهای مخوف ساواک تا پناهگاههای بتنی اشرف.
پیدایش در آتش: از انشعاب ایدئولوژیک تا اسلحه
برای فهمیدن مجاهدین، باید به بحران جنبش روشنفکری دینی در ایران دهه چهل برگردیم. پس از کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب کمونیستها، فضای سیاست در انجماد بود. در این فضا، نسل جدیدی از جوانان مسلمان که از انفعال سنتی روحانیت و همچنین از ماتریالیسم خشک حزب توده خسته شده بودند، به دنبال راه سومی گشتند. آنها میخواستند شیعیگری انقلابی را با تاکتیکهای مارکسیستی پیوند بزنند.
پدران معنوی این جریان سه نفر بودند: محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان. این سه نفر، هستۀ فکری اولیه را در نهضت آزادی ایران شکل دادند، اما خیلی زود به این نتیجه رسیدند که مبارزۀ پارلمانتاریستی مسعود پزشکپور و مهدی بازرگان، آب در هاون کوبیدن است. آنها یک تحلیل سهگانه از جامعه ایران داشتند که بعدها تبدیل به کتاب مقدس سازمان شد: وضعیت استبداد داخلی، امپریالیسم خارجی (خصوصاً آمریکا)، و ارتجاع مذهبی (روحانیت محافظهکار). آنها بر این باور بودند که یک جنگ مسلحانه تمامعیار میتواند تودهها را بیدار کند.
«ما برای آزادی خلقهای ایران بر اساس معیارهای اسلام انقلابی قیام کردهایم. در این راه یا به هدف میرسیم یا آنقدر خون میدهیم تا تکلیف مردم با رژیم روشن شود.» این جملهای بود که در بیانیههای اولیۀ سازمان، فلسفۀ شهادتطلبی آنها را نشان میداد.
جدول تطبیق ایدئولوژیک: مجاهدین اولیه در برابر دیگر جریانها
| ویژگی | سازمان مجاهدین خلق (دوران اولیه) | حزب توده ایران | نهضت آزادی |
|---|---|---|---|
| مبانی فکری | التقاط اسلام و مارکسیسم (تفسیر ماتریالیستی از قرآن) | مارکسیسم-لنینیسم کلاسیک | اسلام دموکراتیک و ناسیونالیسم لیبرال |
| تاکتیک مبارزه | جنگ چریکی شهری و مبارزۀ مسلحانه | سازماندهی کارگری و فعالیت پارلمانی پوششی | مبارزۀ مدنی، سخنرانی، فشار قانونی |
| دیدگاه نسبت به روحانیت | ضدیت با روحانیت محافظ (ارتجاع) اما به رسمیت شناختن جنبههای انقلابی | ضدیت کامل با دین | همکاری با روحانیت مترقی (مانند طالقانی) |
| هدف نهایی | جامعۀ بیطبقه توحیدی | جمهوری دموکراتیک سوسیالیستی | دموکراسی پارلمانی مبتنی بر اصول اسلامی |
آموزشهای اولیه در سازمان، بسیار سختگیرانه بود. اعضای اولیه همه چیز را از زندگی فداییان خلق و چگوارا میآموختند. آنها قوانین انضباط آهنین و حفاظت پنهانی را به افراطیترین شکل ممکن در پیش گرفتند. زندگی خانوادگی تقریباً ممنوع بود و فداکاری مطلق تبدیل به یک فضیلت شد.
عملیاتهای نظامی: ترور، اسطوره و سرکوب
دوران اوج اولیه سازمان با عملیاتهای جسورانه گره خورده است. آنها تجربۀ جنگ چریکی شهری در آمریکای لاتین را به تهران آوردند. ترور ژنرال قیم (رئیس دادستانی نظامی) و چند آمریکایی مستشار نظامی، نام مجاهدین را بر سر زبانها انداخت. این ترورها وحشت عمیقی در دل رژیم پهلوی کاشت و همزمان اسطورۀ شکستناپذیری ساواک را در هم شکست.
اما درون این عملیاتها نطفۀ یک فاجعۀ فکری خوابیده بود. مجاهدین در کتابهای آموزشی خود میگفتند که عمل مسلحانه نه فقط یک تاکتیک، بلکه خود یک عبادت و یک معجزهگر تربیتی است. آنها معتقد بودند که تیراندازی و اقدام مستقیم، آگاهی سیاسی خلق خفته را یکشبه بیدار میکند. امروز که به گذشته نگاه میکنیم، این نگاه مسیانیستی به اسلحه، زنگ خطر اولیه برای آیندهای بود که در آن اخلاق وسیله را توجیه میکند.
ساواک پاسخ کوبندهای داد. بسیاری از اعضای اولیه دستگیر شدند. آنچه سازمان را از باقی گروهها متمایز کرد، عملکرد اعضا در برابر شکنجه بود. نمیتوان منکر پایداری و ایستادگی بسیاری از اعضای اولیه شد. اما این شکنجهها دقیقاً همان بستری شد که ذهنیت فرقهای بعدی در آن رشد کرد: «اگر ما تا این حد رنج میکشیم، پس ما برگزیدگان تاریخ هستیم.»
اسناد بازمانده از ساواک نشان میدهد که بازجویان از حجم تعصب و انضباط فکری اعضای مجاهدین شگفتزده شده بودند. یکی از بازجویان نوشته بود: «اینها مرگ را آگاهانه انتخاب میکنند، انگار که به عروسی میروند.»
تغییر ایدئولوژی: لحظۀ مرگ خدا در سازمان
بزرگترین زلزلۀ درونی سازمان در سال ۱۳۵۴ رخ داد. چند تن از اعضای ارشد که از شکنجه جان سالم به در برده بودند (یا در بیرون فعالیت میکردند)، اعلام کردند که اسلام دیگر نمیتواند مبنای ایدئولوژیک مبارزه باشد. آنها رسماً مارکسیسم را پذیرفتند. این انشعاب تاریخی آتش اختلافی را روشن کرد که هرگز خاموش نشد.
اتفاقی که افتاد این بود که بخشی از سازمان، قرآن را یک متن انقلابی صرفاً تاریخی و متعلق به صدر اسلام میدیدند که برای تحلیل سرمایۀ داری مدرن ابزاری ابتدایی است. آنها با جسارت اعلام کردند: «ماتریالیسم دیالکتیک» تنها علم انقلاب است و اسلام یک روکش فرهنگی. این بیانیه باعث بهت و حیرت آن بخش از اعضای مذهبی شد که هنوز به شریعتی و رابطه عشق و اسلحه معتقد بودند.
این لحظه، انشقاق بزرگ نام دارد. سازمان عملاً به دو تکه تقسیم شد. گروه مارکسیستیشده که بعدها هستۀ پیکار و دیگر گروههای کمونیستی کارگری را ساختند و گروهی که همچنان به رهبری مسعود رجوی بر هویت اسلامی، هرچند التقاطی، تأکید داشت. این زخم هیچگاه ترمیم نیافت و به رجوی آموخت که هرگونه شک فکری در صفوف، مساوی با خیانت است و باید با تصفیههای خونین پاسخ داده شود.
فرصت طلایی و خیانت به تاریخ: رفتار مجاهدین در انقلاب ۵۷
انقلاب ۱۳۵۷ نقطۀ عطفی بود که میتوانست سرنوشت سازمان را نجات دهد. زندانها باز شد و رجوی و یارانش بیرون آمدند. آنها در اوج محبوبیت بودند. نمادهای «برادر مجاهد» و نشان آرم ستاره و تفنگ در تمام راهپیماییها دیده میشد. سازمان صدها هزار هوادار داشت. اما اینجا بود که فاجعۀ بزرگ رخ داد.
در بهمن ۵۷، مجاهدین به جای آنکه به روند دموکراتیک بپیوندند، باز هم تاکتیک انحصارطلبی را در پیش گرفتند. آنها قانون اساسی جدید را توطئۀ روحانیت نامیدند. در واقع، مجاهدین علاقهای به یک انقلاب کثرتگرا نداشتند؛ آنها میخواستند همۀ نیروها را در قدرت خودشان هضم کنند. رجوی در آن روزها سخنرانیهای آتشینی میکرد و عملاً مدعی بود که سازمان، تنها نمایندۀ خلق مسلمان ایران است.
در راهپیماییهای سال ۵۸، هواداران سازمان شعار میدادند: «در بهار آزادی، جای شهدا خالی»، اما به صورت همزمان، کادرهایشان در حال ضربوشتم مخالفان چپ و کمونیست بودند که چرا حق با ماست. الگوی توتالیتاریسم چپ داشت خود را نشان میداد.
این رفتار سرانجام به ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ کشیده شد. سازمان با فراخوان تظاهرات مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی، رسماً اعلام جنگ داخلی کرد. تابلوی “جنگ مسلحانه علیه فقاهت” بالا رفت. این بیپرواترین قمار تاریخ معاصر ایران بود. آنها فکر میکردند مردم به خیابانها میریزند، اما در عوض خودشان در باتلاقی از خون فرو رفتند. ترور شهید بهشتی و ۷۲ تن از یارانش در هفتم تیر، نقطۀ بیبازگشت نفرت ملی علیه سازمان شد. مجاهدین که روزی نوک پیکان مبارزه با دیکتاتوری بودند، حالا در نظر افکار عمومی، به گروهی تروریست بدل شدند که حاضر است بمب بر کمر ببندد و یک حزب سیاسی را منفجر کند.
فرار به عراق: عقد شوم با شیطان
پس از شکست نظامی، رجوی دست به خطرناکترین اقدام سیاسی خود زد: پناه بردن به دامان صدام حسین. درست در بحبوحۀ جنگ تحمیلی که موشکهای بعثی شهرهای ایران را به خاک و خون میکشید، مسعود رجوی در بغداد روی صندلی کنار صدام نشست و علیه ملت ایران بیانیه داد. این یک خیانت تاریخی بود که در تاریخ سیاسی جهان کمتر نظیری برای آن میتوان یافت.
ارتش آزادیبخش ملی که توسط مجاهدین در خاک عراق تشکیل شد، عملاً به یک پیادهنظام مزدور برای ارتش بعث تبدیل شد. آنها در عملیاتهایی مثل عملیات فروغ جاویدان (مرداد ۱۳۶۷) از مرزها عبور کردند و مستقیماً با سربازان ایرانی جنگیدند. این اقدامات، حتی نزد منتقدان حکومت ایران نیز کاملاً منفور بود. دیگر بحث چپ و راست و سکولار و مذهبی نبود؛ بحث ایران بود در مقابل خائن. این تصمیم، هویت مجاهدین را برای همیشه تخریب کرد.
یک دیپلمات سابق اروپایی که در آن زمان در بغداد حضور داشت، در خاطرات خود نوشته است: «صدام به رجوی به چشم یک ژوکر در بازی پوکر نگاه میکرد. او پولی برایش ارزش نداشت، اما ابزاری برای فشار روانی روی تهران بود.»
فرقه رجویه: از سازمان سیاسی تا اردوگاه روانی
پس از جنگ، انزوای جغرافیایی در کمپ اشرف عراق، سازمان را به یک فرقه تمامعیار تبدیل کرد. در این اردوگاه محصور، مسعود رجوی و همسرش مریم رجوی یک حکومت توتالیتر داخلی ساختند. در اینجا دیگر صحبت از مارکس و شریعتی بیهوده بود. ایدئولوژی جای خود را به کیش شخصیت داد.
مهمترین ویژگی فاز فرقهای، انقلاب ایدئولوژیک یا همان طلاقهای دستهجمعی بود. رجوی برای آنکه انرژی جنسی اعضا را به انرژی جنگی تبدیل کند، دستور داد همه زوجها از هم جدا شوند. زنان و مردان در آسایشگاههای مجزا زندگی میکردند. عشق ممنوع اعلام شد. مریم رجوی به عنوان رهبر مشترک و نماد “زن انقلابی” بت شد. اعضا ساعتها مقابل تصاویر رهبران میایستادند و خودانتقادی مینوشتند. هر کس کوچکترین تردیدی ابراز میکرد، تا حد مرگ شکنجه روحی و گاهی بدنی میشد.
مکانیسمهای کنترل فرقهای در کمپ اشرف
بیایید نگاهی به ساختار یک روز از زندگی در اردوگاه بیندازیم:
- جلسات پالایش: جلساتی که در آن اعضا مجبور میشدند تخیلات و کوچکترین تمایلات جنسی خود را افشا کنند تا “تصفیه روحی” شوند. این اطلاعات ذخیره میشد تا به عنوان اهرم فشار استفاده شود.
- قطع ارتباط با بیرون: نامهها بازرسی و سانسور میشدند، تلفن ممنوع بود، و دنیای خارج به عنوان “محیط آلودۀ بورژوایی” معرفی میشد.
- بازنویسی تاریخ: هر شکست نظامی یا سیاسی، یک «پیروزی بزرگ» در گفتمان رسمی سازمان بود. آنها عملاً یک جهان موازی ساخته بودند.
لیست ترور: چهرۀ پنهان زرادخانه ایدئولوژیک
نمیتوان از مجاهدین صحبت کرد و از استراتژی ترور نام نبرد. از دهه شصت تا اوایل دهه هشتاد، مجاهدین مسئولیت ترور صدها شهروند عادی، مقامات، دانشمندان و روحانیون را بر عهده گرفتند. استدلال آنها این بود که اینها “سرکوبگر” هستند. اما در عمل، هر کس که سر راهشان قرار میگرفت، هدف بود. بمبگذاری در نماز جمعه، کوکتل مولوتف پرانی در خیابان، و بعدها حتی ترور دانشمندان هستهای ایران با همکاری موساد (طبق ادعاهای منابع مختلف بینالمللی).
این رفتارهای مسلحانه، با نظریۀ پیشتازپروری توجیه میشد: «ما مغز متفکر ملتیم و ملت در خواب است. ما حق داریم برای بیدار کردن او، هر خشونتی را اعمال کنیم.» این استدلال خطرناک، همان منطقی است که تمام گروههای تروریستی تاریخ از آن استفاده کردهاند. جالب اینجاست که مجاهدین در رسانههای غربی همیشه سعی داشتند خود را یک نیروی “دموکراتیک” و “ملی” جلوه دهند، اما ادبیات داخلیشان بوی خون میداد.
شورای ملی مقاومت: سرابی به نام دموکراسی
برای شستشوی چهره، آنها دست به تأسیس شورای ملی مقاومت ایران (NCRI) زدند. این یک چتر سیاسی بود که در آن از هر طیفی (از لیبرالهای ضد جمهوری اسلامی تا سلطنتطلبان سابق و کردها) چند چهره حضور داشتند. اما حقیقت از این قرار بود که مسعود رجوی همۀ نخها را در دست داشت و شورا صرفاً یک پوسته برای جذب بودجههای بینالمللی و لابیگری در واشنگتن و بروکسل بود.
آنها میلیونها دلار از طریق کمپینهای سخنرانی، کمکهای مردمی ایرانیان خارج از کشور (بعضاً با تهدید و فشار)، و احتمالاً منابع اطلاعاتی کشورهای رقیب ایران جمعآوری کردند. آنها بزرگترین شبکه لابی سیاسی را در غرب داشتند و توانستند سیاستمداران ارشد آمریکایی و اروپایی را به خدمت بگیرند. پولی که خرج سخنرانی دهدقیقهای یک سناتور سابق میشد، میتوانست یک خانواده فقیر را یک ماه سیر کند. این تضاد طبقاتی بین زندگی اشرافی کادرهای ارشد و ریاضتهای اجباری اعضای عادی، زخم دیگری بود.
آینده در آوار: پس از فروپاشی اشرف
با سقوط صدام در ۲۰۰۳، ورق برگشت. مجاهدین تحت حمایت آمریکا قرار گرفتند، اما این بار به عنوان محافظان تحت نظر در کمپ لیبرتی. بعدها با فشار دولت عراق و ایران، آنها پراکنده شدند و رجویها به آلبانی پناهنده شدند. امروز کمپ اشرف ۳ در آلبانی، جزیرهای کوچک است که دیگر هیچ بویی از آن هیاهوی انقلابی ندارد.
اعضای قدیمی که حالا میانسال یا پیر شدهاند، در تبعید به سر میبرند. برخی موفق به فرار شدهاند و روایتهای دلخراشی از سوءاستفاده جنسی سیستماتیک، شستشوی مغزی و کار اجباری درون کمپها گفتهاند. مسعود رجوی از سالها پیش ناپدید شده و شایعاتی مداوم درباره مرگ او وجود دارد، هرچند سازمان اصرار دارد او در خفا رهبری میکند. این غیبت رهبر دقیقاً شبیه داستانهای آخرالزمانی است؛ مؤمنان منتظر ظهور دوباره منجیشان هستند که هرگز نمیآید.
وضعیت کنونی به روایت آمار و شواهد
| شاخص | جزئیات تقریبی |
|---|---|
| تعداد اعضای باقیمانده | کمتر از ۱۵۰۰ نفر در آلبانی (عمدتاً پیر و بیمار) |
| وضعیت مالی | کاهش شدید کمکهای خارجی و اموال بلوکه شده |
| جایگاه حقوقی | خط خوردن از لیست گروههای تروریستی خارجی آمریکا در ۲۰۱۲، اما همچنان در لیست سیاه بسیاری از کشورها |
| تقسیمات داخلی | اختلافات شدید بین مریم رجوی و دیگر اعضای دیرین سازمان بر سر اموال و استراتژی |
| ارتباط با ایران | صفر مطلق؛ پلهای پشت سر در ۱۳۶۷ سوخت. |
درسهایی از یک کابوس سیاسی: چرا مجاهدین شکست خورد؟
سازمان مجاهدین خلق ایران تنها قربانی توطئۀ خارجی یا سرکوب حکومت نبود. آنها قربانی انحراف ذاتی ایدئولوژی خودشان شدند. آنها تاریخ ایران را نشناختند، مردم را تحقیر کردند، و هر مخالف صدایی را با تهمت خیانت کوبیدند.
آنها هیچگاه نتوانستند از دوگانه جزمیت-ماتریالیسم فرار کنند. یا در نهایت مارکسیست شدند و دین را ابزار دانستند، یا در فرقه فرو رفتند و رجوی را خدا خواندند. فقدان دموکراسی درونی، تقدیس خشونت، و نبود هرگونه حس همدلی با ملتی که به اسمش میجنگیدند، آنها را به این روز انداخت.
قصۀ مجاهدین، هشداری برای تمام نیروهای سیاسی در تاریخ معاصر ایران است: هرگاه هدف، وسیله را توجیه کند، هرگاه حزب خودش را به جای ملت بنشاند، و هرگاه اسلحه جانشین استدلال شود، نتیجۀ نهایی چیزی نیست جز گورستان دستهجمعی آرمانها و انبوهی از روحهای شکسته در تبعید. مجاهدین خلق نه فقط یک شکست سیاسی، که یک جنایت علیه امید بودند.