دستهای پوشیده از جوهر، صورت مدفون در پشت موهای ژولیده و ریشی که انگار تمدنی از باکتری در آن جشن گرفته، و چشمانی که با شعلههای سرخ التهاب میدرخشیدند. این تصویر کلیشهای از کارل مارکس، پیامبر ناخواندهای است که بر تختهای چوبی کتابخانه بریتانیا تکیه زده بود و در حال نوشیدن معجون تلخی بود که از ترکیب فقر، خشم و نبوغ مطلق تقطیر میشد. کمتر کسی را میشناسیم که هم نامش اینقدر تحقیر شده باشد و هم نفوذش اینقدر خزنده و عمیق در تار و پود ذهن مدرن ما رخنه کرده باشد. مارکسیسم، دیگر یک نظریه اقتصادی یا فلسفی صرف نیست، بلکه جویندهترین شبح تاریخ است، روحی که بر سرمایهداری مستظهر به رضایت عمومی مستولی شد و هنوز، بعد از فروپاشی شوروی، اعلامیههای مرگش را به سخره میگیرد. از برابری جنسیتی در شرکتهای بزرگ گرفته تا اعتراضهای خیابانی علیه ریاضت اقتصادی، از زبانی که برای نقد قدرت به کار میبریم تا شیوهای که “ازخودبیگانگی” را تجربه میکنیم، ما همگی بیآنکه بدانیم، در جهانی زندگی میکنیم که مارکس معماری نقشهاش را کشیده است. بحث درباره او، بحث درباره پایان تاریخ نیست؛ بلکه بحث درباره این است که چرا تاریخ، با این همه خون، هنوز در چنبره تحلیلهای او گرفتار آمده است.
تبارشناسی یک شورشی؛ از ترییر تا یادگار پرومته
کارل هاینریش مارکس در ۵ مه ۱۸۱۸، در شهر ترییر، در پروس راین، در خانوادهای یهودی اما تغییر مذهبداده به دنیا آمد. این تولد در یک منطقه مرزی و در آستانه یک تغییر هویت دینی، از همان ابتدا تراژدی هویت را در جان او نهادینه کرد. پدرش، هاینریش مارکس، وکیلی موفق و شیفته روشنگری بود، مردی که برای حفظ شغل و جایگاه اجتماعی خود در دولت پروس، یهودیت را کنار گذاشت و به لوترنیسم گروید. این خیانت به ریشهها برای بقا، شاید نخستین جرقه آن شعلهای بود که بعدها تمام تاریخ را سوزاند. کارل جوان در دانشگاه بِن، زندگی عیاشانهای را آغاز کرد، که حتا به یک دوئل و یک شب زندان انجامید، اما پدر نگران، او را به دانشگاه جدیتر برلین فرستاد. اینجا بود که مارکس با روح مطلق هگل، فیلسوف بزرگ آلمانی روبرو شد. برخوردی که نه یک آموزش آکادمیک، که یک تسخیرشدگی روحی بود.
در برلین، مارکس به حلقه «هگلیهای جوان» پیوست، جمعیتی از شورشیان فکری که میخواستند از فلسفه استاد برای نقد مذهب و دولت استفاده کنند. اما مارکس، حتی در این میان، یک بیگانه بود، یک رادیکالِ رادیکالها. رساله دکترای او درباره «تفاوت فلسفه طبیعت دموکریتوس و اپیکور»، به ظاهر متنی آکادمیک است، اما در باطن، تجلیل از پرومته بود، تیتانی که آتش را از خدایان دزدید و به انسانهای فانی داد و تا ابد مجازات شد. مارکس خود را پرومته میدید؛ کسی که آتش دیالکتیک و حقیقت اجتماعی را میدزدد تا تاریکی ایدئولوژی و توهم را نابود کند و در ازای آن، جگرش را کرکسهای قدرت و جهل بدرند. این خودآگاهی تراژیک، کلیدواژه حیات اوست. بله، او فقیر بود، خانهاش را اثاثهاش را برای خرید نان فروخت، اما این فقر، بهایی آگاهانه بود برای یک سرقت بزرگتر از آسمان فلسفه.
فعالیت روزنامهنگاری در «راینیشه تسایتونگ»، نخستین آزمایشگاه سیاسی او شد. نوشتن درباره قوانین دزدی چوب و وضعیت دهقانان موزلی، او را از آسمان انتزاعیات هگلی به زمین لجنی اقتصاد کشاند. دیدن فقر واقعی، ضربهای بود که پوسته ایدئالیسم ذهنش را شکست. او دریافت که حقوق و فلسفه، فقط روبنای زینتی یک بنیاد عریانتر به نام منافع مادی هستند. این نقطه عطف، لحظه تولد ماتریالیسم تاریخی بود. ازدواج با جنی فون وستفالن، دختر بارون و اشرافزادهای که عشق به مارکسِ یاغیِ بیپول را به تمام اشرافیت ترجیح داد، حماسهای شخصی در دل تراژدی بزرگ زندگی مارکس بود. جنی، تنها همسرش نبود، محرمترین رازدار فکری، منشی نیمهوقت و کپیکننده متون ناخوانای او بود، نمادی از وفاداری که در میان انبوه دشمنان و طلبکاران، تنها سرمایه راستین مارکس باقی ماند.
واژگون کردن هگل، یا اینکه چطور پاهایمان را روی زمین گذاشتیم
بزرگترین ضربهی فکری مارکس به تاریخ فلسفه، در یک جمله معروف خلاصه میشود: او دیالکتیک هگل را که بر سرش ایستاده بود، روی پاهایش برگرداند. اما این یعنی چه؟ برای هگل، تاریخ چیزی نبود جز آشکار شدن تدریجی روح مطلق، یک سفر ناخودآگاه ذهن کیهانی به سوی خودآگاهی کامل. ایدهها، هنر، مذهب، اینها محرک تاریخ بودند و دنیای مادی، صرفاً سایهای از آن نور متعالی. مارکس که در جوانی غرق در این الهیاتِ نقابپوشیده بود، به یکباره با تفنگ فویرباخ آن را به گلوله بست. فویرباخ گفته بود که خدا را انسان ساخته است، نه بالعکس. مارکس این تز را گرفت و آن را از آسمان به زمین آورد. گفت: بله، و این انسانهای گرسنهاند که خودِ تاریخ را میسازند. این، یک انقلاب تمامعیار هستیشناختی بود.
مارکس ادعا کرد که زیربنا (اقتصاد، شیوههای تولید، روابط طبقاتی) است که روبنا (سیاست، حقوق، هنر، فلسفه، دین) را تعیین میکند. این یک تغییر پارادایم عظیم بود، مانند کشف کوپرنیک. دیگر روح مطلق، موتور تاریخ نبود، بلکه تضاد طبقاتی بود. جدال میان ارباب و برده، فئودال و سرف، و نهایتاً بورژوا و پرولتاریا، پیشبرنده تاریخ بود. این نگاه ماتریالیستی، نخستین کفر بزرگ مارکس بود: او تاریخ را از قلمرو خدایان و فیلسوفان دزدید و آن را به آشپزخانهها، مزارع و کارخانهها برد. به همین دلیل، فلسفه او برای صاحبان قدرت، خطرناکترین فلسفههاست، زیرا به انسان عادی میگوید که نه دعا، بلکه مبارزه، موتور تغییر است.
البته این دیالکتیک جدید، سلاحی در دستان مارکس بود. او از هگل، فرآیند تز، آنتیتز، سنتز را آموخت. سرمایهداری (تز)، پرولتاریا (آنتیتز) را تولید میکند، و انقلاب کمونیستی به سنتزی بیطبقه خواهد انجامید. اما برخلاف هگل که این سنتز را پایانی خوش برای روح میدید، مارکس آن را پایانی قریبالوقوع و خشونتبار برای مالکیت خصوصی میدید. نکته کلیدی دیگر، ازخودبیگانگی است. مارکس در «دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴»، تصویری از کارگر مدرن ارائه داد که در تاریخ بیسابقه بود: کارگر در فرآیند تولید سرمایهداری، نه تنها محصول کارش از او گرفته میشود، بلکه از ذات انسانیاش، از دیگر انسانها و حتا از بدنش نیز بیگانه میشود. او مانند سیزیف محکوم است سنگی را تا ابد به بالای تپه ببرد، بیآنکه لحظهای با آن سنگ، یا با خودش، احساس یگانگی کند. این استخوانبندی فلسفی مارکس بود: هگل را از مه گرفت و در گل فرو کرد.
کالبدشکافی هیولا؛ سرمایه، ارزش اضافی و فتیشیسم کالا
اگر «مانیفست کمونیست» فریاد جنگ مارکس و انگلس باشد، «سرمایه» کالبدشکافی موشکافانه جسدی است که هنوز راه میرود. مارکس در جلد نخست این کتاب عظیم، مغز سرمایهداری را با چاقوی جراحی دیالکتیک میشکافد تا سلول بنیادین آن، یعنی کالا، را در زیر میکروسکوپ بگذارد. مهمترین اکتشاف نظری او در این کتاب، تئوری ارزش اضافی است. این تئوری، راز ثروت عظیم سرمایهدار را نه در خرید و فروش زیرکانه یا کلاهبرداری، بلکه در ذات تولید جستوجو میکند. سرمایهدار، نیروی کار کارگر را برای یک روز کامل میخرد. کارگر در بخشی از روز (مثلاً ۴ ساعت)، ارزشی معادل دستمزدش تولید میکند، و در بقیه روز (مثلاً ۴ ساعت دیگر)، مجانی برای سرمایهدار کار میکند. این کارِ مجانی، ارزش اضافی است؛ این ربوده شدن زمان زندگی، منبع واقعی سود است.
برای روشنتر شدن سازوکار، جدول زیر شیوه عملکرد «روز کاری» از منظر مارکس را نشان میدهد:
| اجزای روز کاری | توضیح اقتصادی | تجلی در واقعیت کارگر |
|---|---|---|
| کار ضروری | مدتزمانی که کارگر معادل ارزش دستمزد خود را تولید میکند | “این ساعات، نان امشب بچههایم را تامین میکند.” |
| کار اضافی | مدتزمانی که کارگر برای سرمایهدار سود خلق میکند | “این ساعات، ویلا جدید رییس را میسازد.” |
| نرخ ارزش اضافی | نسبت کار اضافی به کار ضروری (میزان استثمار) | اگر ۴ ساعت کار ضروری و ۴ ساعت اضافی باشد، نرخ ۱۰۰٪ است. |
| ارزش اضافی مطلق | افزایش استثمار از طریق طولانیتر کردن روز کاری | اضافهکاریهای اجباری و مرگآور در کارخانههای بنگلادش |
| ارزش اضافی نسبی | کاهش زمان کار ضروری از طریق تکنولوژی | رباتی که کار ده نفر را میکند، حقوق همان یک نفر را کاهش میدهد |
مارکس سپس پرده از راز فتیشیسم کالا برمیدارد. در جهان سرمایهداری، رابطهی اجتماعی میان انسانها (اینکه چه کسی برای چه کسی کار میکند) در پس رابطهای میان اشیا (قیمتها) پنهان میشود. ما فکر میکنیم یک کفش کتانی ۲۰۰ دلاری، به طور ذاتی این ارزش را دارد، در حالی که این قیمت، میلیونها رابطهی استثمار، حملونقل، بازاریابی و تاریخ استعمار را در خود جذب کرده و نامرئی ساخته است. کالا در بازار، انگار جان میگیرد و رابطهی واقعی سلطه را جادو میکند. این مفهوم، احتمالاً عمیقترین مفهوم مارکس برای نقد فرهنگی امروز است، از برندهای لوکس گرفته تا استارتآپهای سیلیکون ولی. ما در جنگلی از کالاهای جانداری زندگی میکنیم که با ما حرف میزنند، اما چیزی نمیگویند جز آنکه استثمار را فراموش کنیم.
در نهایت، تضاد درونی سرمایهداری، بحران است. مارکس در «سرمایه»، قانون کاهش نرخ سود را توضیح میدهد. از آنجا که فقط کار زنده ارزش اضافی میآفریند، و با پیشرفت تکنولوژی، سهم ماشین (سرمایه ثابت) نسبت به سهم کارگر (سرمایه متغیر) بالا میرود، بنابراین منبع اصلی سود (کار زنده) کوچکتر میشود. این منجر به بحرانهای ادواری میشود. سرمایهداری، همچون هیولایی که دائماً غذایی را که بدان حیات دارد (کارگر) میبلعد و همزمان با ماشینیسازی او را بیکار میکند، در نهایت قربانی حرص خود میشود. این تحلیل، نه یک پیشگویی صرف، که یک هشدار رادیکال بود: این سیستم، نه به دلیل بدی اخلاقی سرمایهداران، که به دلیل منطق درونی و بیرحم خود، محکوم به فروپاشی است.
اسطورهای به نام انقلاب؛ مانیفستی که جهان را آتش زد
در فوریه ۱۸۴۸، همزمان با شعلهکشیدن آتش انقلاب در پاریس، کتابچهای کوچک به قلم مارکس و فریدریش انگلس در لندن منتشر شد که قرار بود تبدیل به پرفروشترین و خونبارترین بیانیه سیاسی تاریخ شود: مانیفست حزب کمونیست. این متن، شاهکار ادبیات تهییجی و فشردهترین بیان فلسفه تاریخ مارکس است. جمله افتتاحیهاش، “شبحی بر فراز اروپا در گردش است، شبح کمونیسم”، یکی از ژرفترین و رازآمیزترین جملات تاریخ سیاسی است. مارکس در این مانیفست، تاریخ را نه شرح حال شاهان و جنگها، که تاریخ مبارزات طبقاتی میداند. شوالیه و رعیت، فئودال و سِرف، و اکنون بورژوا و پرولتاریا. او بورژوازی را نیروی انقلابیای میدانست که با فتح بازار جهانی، تمام روابط کهنه و مقدس را در “آبهای یخزده حساب خودخواهانه” غرق کرده است. این تصویر شاعرانه-اقتصادی، به تنهایی گویای نبوغ مارکس در ترکیب جامعهشناسی و ادبیات است.
اما مانیفست فقط تشریح وضع نبود، یک فراخوان به عمل بود. مارکس به پرولتاریا میگفت: شما جز زنجیرهایتان چیزی برای از دستدادن ندارید، و جهانی برای بهدست آوردن. این “جهان”، نه یک آرمانشهر مالیخولیایی، که کاملاً زمینی بود. انقلاب برای مارکس، نه یک انتخاب اخلاقی، که یک ضرورت تاریخی بود، “مامای” جامعهای که جنین شیوه تولید جدید را در رحم کهنه پرورده است. او لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید را تجویز میکرد، نه مالکیت شخصی بر مسواک و لباس. این تمایز اغلب گم شده است. نکته کلیدی در مانیفست، ایمان پرومتهای مارکس به پرولتاریا به عنوان طبقهای جهانی است. او معتقد بود پرولتاریا برخلاف دهقانان پراکنده، در کارخانهها متراکم، منضبط و به هم پیوسته است و بدین سبب، میتواند خود را به «سوژه تاریخ» بدل کند.
“پرولتاریا انقلابیترین طبقه است، زیرا چیزی از خود ندارد تا از آن دفاع کند. انحلال طبقات حاکم در درون پرولتاریا، شرط پایانبخشی به سلطه طبقاتی به طور کلی است. بگذارید طبقات حاکم در برابر یک انقلاب کمونیستی به لرزه افتند. پرولتاریا در این انقلاب چیزی جز زنجیرهایش را از دست نمیدهد و جهانی را به دست میآورد. کارگران جهان، متحد شوید!”
این فراخوان، ترس و لرزی بر اندام پادشاهان و صاحبان سرمایه انداخت. مانیفست، کتاب مقدس جنبشهای کارگری شد، از روسیه ۱۹۱۷ تا چین ۱۹۴۹ و تا کوبا و ویتنام. اما تراژدی در اینجا بود که این متن آتشین که از آزادی و رفع ازخودبیگانگی سخن میگفت، بعدها به دست رژیمهایی افتاد که به اسم مارکس، وحشتناکترین شکلهای بیگانگی و سرکوب دولتی را ساختند. خود مارکس در سالهای پایانی عمرش، با دیدن برخی خوانشهای سطحی و چپروانه از افکارش، با خشم میگفت: “اگر این مارکسیسم است، پس من مارکسیست نیستم.” این جمله، کلافی سردرگم از تفسیر و تحریف است که هنوز گریبانگیر اندیشه اوست.
میراث مخدوش و روح سرگردان در عصر پستمدرن
پس از مرگ مارکس در ۱۸۸۳ و دفن او در گورستان هایگیت لندن، انگلس به شایستگی گفت که “بزرگترین متفکر زنده دیگر از حرکت بازایستاد”. اما آنچه در قرن بیستم رخ داد، فراتر از خواب و خیال هر دو بود. انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به رهبری لنین، نخستین تلاش بزرگ برای پیادهسازی مارکسیسم در یک کشور عظیم و عقبمانده بود، اما مارکسیسمی که لنین ارائه داد، با افزودن مفهوم حزب پیشآهنگ (وَنگارد)، از بسیاری جهات روح آنارشیک ضد دولتی مارکس جوان را نادیده گرفت. بعدتر، استالین، میراث مارکس را به یک دستگاه توتالیتر و یک دین دولتی تبدیل کرد که در آن، « ماتریالیسم دیالکتیک» کتاب مقدس شد و دبیر کل حزب، پاپِ خطاناپذیر. از قضا، بزرگترین دشمنان سرمایهداری، بدل به بزرگترین تبلیغاتچیهای آن شدند: هرجا کلمه مارکسیسم با گولاگ، صف نان و دیوار برلین گره خورد، سرمایهداری توانست خود را «تنها گزینه ممکن» جا بزند.
با فروپاشی دیوار برلین در ۱۹۸۹، اندیشمندانی چون فرانسیس فوکویاما پیروزمندانه اعلام کردند که تاریخ به پایان رسیده و مارکس برای همیشه مرده است. اما تاریخ، عمیقترین طنز را ۲۰ سال بعد، با بحران مالی ۲۰۰۸ به نمایش گذاشت. ناگهان، کتاب «سرمایه» دوباره در ویترین کتابفروشیهای اروپا نشست. بحران وامهای رهنی و فروپاشی بانکها، گویی نسخهای زنده از فصلهای بحران «سرمایه» بود. سرمایهداری باز هم از حرص خود سکته کرد. جنبشهایی مانند اشغال وال استریت با شعار «ما ۹۹ درصد هستیم»، روح تحلیل طبقاتی مارکس را احضار کردند. این بازگشت، بازگشت یک شبح بود، نه یک زنده. مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی حاکم بر دولت قطعاً شکست خورده است، اما مارکسیسم به عنوان یک روش تحلیل انتقادی، برای فهم نئولیبرالیسم، جهانیسازی و نابرابریهای دیجیتال، همچنان تیزترین چاقوی موجود است.
امروز در عصر گوگل و آمازون و متاورس، مفاهیم مارکسی چون ازخودبیگانگی و فتیشیسم کالا معنایی به مراتب عمیقتر یافتهاند. وقتی اینفلوئنسرهای اینستاگرامی برای تبلیغ یک نوشابه، احساسات واقعی انسانی (عشق، شادی، دوستی) را به یک کالای قابل فروش تبدیل میکنند، یا وقتی کاربران فیسبوک بیآنکه بدانند، با تولید محتوای رایگان، ارزش اضافی برای مارک زاکربرگ خلق میکنند، اساساً در جهانی زندگی میکنیم که مارکس بهتر از هر زمانهای توصیفش کرده است. توماس پیکتی، اقتصاددان معاصر، با کتاب «سرمایه در قرن بیست و یکم»، با انبوهی از دادههای آماری، به همان نتیجهای رسید که مارکس با دیالکتیک: نابرابری، نه یک نقص، که ویژگی ذاتی سرمایهداری رهاشده است. مارکس امروز در زیر پوست این زندگی دیجیتالی جریان دارد؛ ما حرفهای او را بلد نیستیم، اما زخمهایش را روی بدنمان حس میکنیم.
بازگشت به تراژدی انسانی؛ فقر، فرزندان و خشم آخرین شبها
برای آنکه مارکس را از قاب یک بت سنگی بیرون بکشیم، باید به تراژدی عمیقاً انسانی زندگیاش خیره شویم، به فقری که چون موریانه جان خانوادهاش را میخورد. مارکس در لندن، در تبعیدی اجباری، در محله سوهو زندگی میکرد، جایی که اتاقهای کوچکش شاهد مرگ سه تن از فرزندانش بود. پسرش هاینریش گیدو در یکسالگی از دنیا رفت. دخترش فرانسیسکا در یکسالگی. اما مرگ ادگار (موش) در هشتسالگی، ضربهای بود که مارکس را تا آستانه دیوانگی پیش برد. او نمیتوانست هزینه تابوت فرزندش را بدهد و باید از یک همسایه فرانسوی پول قرض میکرد. این فقر، فقری رمانتیک و روشنفکرانه نبود؛ فقر رقتبار و لگدکنندهای بود که زندگیاش را تبدیل به یک جهنم خصوصی کرده بود. همسرش جنی، که روزی دختر بارون و ملکه توپها بود، حالا لباسهایش را برای خرید نان به گرو میگذاشت.
این تراژدی شخصی، گوهری از خشم طبقاتی را در جان مارکس خلق کرد که هرگز قابل فرونشاندن نبود. خشم او علیه سرمایهداری، نه فقط یک موضع فکری، که یک نفرت شخصی بود، نفرتی که طعم مرگ نوزادان گرسنه را میداد. او ساعتها در کتابخانه موزه بریتانیا مینشست، نه صرفاً برای مطالعه، بلکه برای فرار از کابوس خانهای که در آن نه زغال بود و نه نان. هلنا دموت، خدمتکار وفادار خانواده، نقش فرشتهای را داشت که با وفاداری سگی خود، خانواده را سرپا نگه میداشت، و البته راز سنگینی را نیز به دوش میکشید: پسری نامشروع از مارکس، که انگلس برای حفظ آبروی دوستش، پدریاش را به گردن گرفت. این نفاق در زندگی خصوصی پیامبر عدالت اجتماعی، زخمی کاری بر پیکر روایت قدیسگونه از اوست، و این پرسش را مطرح میکند: آیا این نبوغ عظیم، فقط با نوعی خودخواهی هیولایی ممکن میشود؟
رابطه مارکس و انگلس، یکی از شگفتانگیزترین دوستیهای تاریخ فکری بشر است. انگلس، پسر یک صاحب صنعت نساجی در منچستر بود که از زندگی کارگران در آن جهنم صنعتی چنان منزجر شد که تصمیم گرفت از طبقه خود خیانت کند. او برای تامین معاش مارکس، به “تجارت نفرتانگیز” بازگشت، در دفتر کارخانه پدرش در منچستر کار میکرد و چکهای منظم برای دوست نابغهاش در لندن میفرستاد. این رابطه یک سرمایهگذاری عاطفی و مالی بود: انگلس زندگی کرد تا مارکس بتواند فکر کند. انگلس قلم سادهتر و توانایی سازماندهی داشت، و مارکس مغز عمیق و دیالکتیکی. وقتی مارکس مُرد، انگلس ده سال باقیمانده عمرش را صرف تدوین و تکمیل جلدهای دوم و سوم «سرمایه» از روی دستنوشتههای وحشتناک و ناخوانای دوستش کرد. این وفاداری مطلق، یکی از تکاندهندهترین فداکاریها در تاریخ اندیشه است، بدون آن، شاید مارکس چیزی جز یک یادداشت در حاشیه تاریخ نمیبود.