فروید را همه میشناسند؛ مردی با ریش سفید و سیگار برگ که گفته میشود ذهن انسان را کشف کرد. اما پشت این تصویر آکادمیک و بتواره، حقیقتی به شدت تیرهتر و پیچیدهتر وجود دارد. داستان زیگموند فروید، داستان یک نابغه نیست؛ داستان یک جاهطلب بیمارگونه است که برای جاودانه کردن نام خود، علم را قربانی کرد، بیمارانش را فریب داد و میراثی از شبهعلم بر جای گذاشت که هنوز هم سایه سنگینش بر روانشناسی امروز سنگینی میکند. او نه درمانگر که یک اسطورهساز حرفهای بود و این روایت، پرده از تاریکترین زوایای زندگی و نظریات مردی برمیدارد که بیش از آنکه به فکر درمان بشر باشد، در اندیشه ساختن یک کلیسای شخصی بود. آنچه در ادامه میخوانید، روایتی افشاگرانه از دروغهایی است که به عنوان حقیقت به خوردتان دادهاند؛ از مرگهای مرموز بیماران تا اعتیاد مخربی که مغز متفکر روانکاوی را از کار انداخت.
اعتیادی که انکارش کردند؛ کوکائین و تولد روانکاوی بر بستر نشئگی
ارتباط فروید با کوکائین یک تفریح دانشجویی نبود، بلکه یک وسواس علمی و شخصی مرگبار بود که پایههای اولیه روانکاوی بر آن بنا شد. در دهه ۱۸۸۰، فروید نه تنها خود به طور افراطی کوکائین مصرف میکرد، بلکه به عنوان یک پیامبر طبی، آن را برای همه چیز تجویز میکرد: از افسردگی و اضطراب گرفته تا اعتیاد به مورفین. او مقالهای مشهور با عنوان “درباره کوکا” نوشت که در آن این ماده را یک داروی معجزهآسا و بیخطر معرفی کرد. فاجعه زمانی رخ داد که فروید این ماده را برای دوست صمیمیاش، ارنست فون فلایشل مارکسو، که به مورفین معتاد بود و از دردهای عصبی مزمن رنج میبرد، تجویز کرد. فلایشل با راهنمایی فروید به کوکائینیسم حاد دچار شد، توهمات وحشتناکی را تجربه کرد و در نهایت در وضعیتی اسفناک جان باخت. فروید که با جسد دوستش و وجدانش تنها مانده بود، هرگز مسئولیت مستقیم این فاجعه را نپذیرفت. تجربه سرخوشی و انرژی ناشی از کوکائین، مستقیماً بر نظریهپردازیهای اولیه او در مورد اصل لذت و ناخودآگاه تأثیر گذاشت. بسیاری از نامههای شخصی او در این دوره، آکنده از شور و شوقی غیرعقلانی است که ردپای مواد مخدر در آن مشهود است. جالب اینجاست که فروید در حالی نظریه تداعی آزاد را مطرح کرد که خود در جلساتی که با بیمارانش داشت، اغلب تحت تأثیر کوکائین بود؛ این یعنی سنگ بنای روانکاوی نه در یک ذهن شفاف و علمی، بلکه در مه آلودگی ناشی از یک مخدر قدرتمند گذاشته شد.
نظریه عقده ادیپ؛ فرافکنی بزرگ یک پدر جاهطلب
نظریه عقده ادیپ که به گفته خود فروید “شاهکار” او بود، شاید بیش از آنکه یک کشف جهانی باشد، زندگینامه شخصی و اعترافات سرکوبشده خودش بوده که به تمام بشریت تعمیم داده شده است. شواهد تاریخی متعددی وجود دارد که نشان میدهد فروید در کودکی، تمایلات جنسی سرکوبشدهای نسبت به مادر جوان و جذاب خود، آمالی، داشته است. او در نامهای به ویلهلم فلیس، دوست صمیمی و عجیبالخلقهاش، اعتراف میکند که “در مورد مادرم، احساسات بسیار پیچیدهای دارم”. آنچه فروید به عنوان یک میل جهانی در تمام پسران تعریف کرد، در حقیقت بازتابی از روان پریشان خودش بود. او این نظریه را به سلاحی برای سرکوب گزارشهای سوءاستفاده جنسی از کودکان تبدیل کرد. زمانی که بیماران زنش، که عمدتاً دختران جوان وین بودند، از تجاوز و آزار جنسی در کودکی پرده برداشتند، فروید ابتدا آن را باور کرد (نظریه اغوا)، اما سپس تحت فشار جامعه پزشکی و همکارانش، عقبنشینی کرد. او این اعترافات دردناک را به “فانتزیهای ناخودآگاه” ناشی از عقده ادیپ تغییر داد. با این کار، فروید نه تنها صدای هزاران قربانی تجاوز را خاموش کرد، بلکه راه فراری برای پدران متجاوز (که بسیاری از آنها از دوستان و همکاران خودش بودند) فراهم ساخت و پایههای فرهنگ تجاوز را در قرن بیستم به شکلی علمی توجیه کرد.
قتل عام بیماران؛ تاریخچه تاریک شکستهای درمانی فروید
اگر امروز نرخ موفقیت یک درمانگر به اندازه فروید پایین بود، پروانه طبابتش برای همیشه باطل میشد. بررسی پروندههای بالینی او نشان میدهد که فروید در درمان بیمارانش به طرز فاجعهباری ناموفق بود و بسیاری از آنها پس از روانکاوی، یا خودکشی کردند یا به جنون مطلق فرو رفتند. مشهورترین قربانی او، اما اشتاین (با نام مستعار ایرما در کتاب تعبیر رویا) بود. فروید در خواب مشهور “تزریق ایرما”، خود را از تقصیر شکست درمان این زن جوان تبرئه میکند. اما حقیقت ماجرا این است که فروید با اصرار بر عمل جراحی بینی برای درمان هیستری، باعث عفونت شدید و درد طاقتفرسای او شد. اما اکشتاین پس از این فاجعه پزشکی، به یک بیمار روانی دائم تبدیل شد و زندگیاش نابود گشت. مورد دیگر، سرگئی پانکیف، معروف به “مرد گرگی” است. فروید ادعا کرد که او را درمان کرده، اما پانکیف تا پایان عمرش، دههها پس از مرگ فروید، تحت روانکاویهای متعدد باقی ماند و در مصاحبههایش اعتراف کرد که فروید دروغ میگفته و او هرگز درمان نشد. بدتر از همه، داستان هوراس فرینک است؛ یک روانکاو آمریکایی که فروید او را تحلیل کرد و سپس تشویقش کرد که همسرش را ترک کرده و با یک وارث ثروتمند ازدواج کند تا پولش را به جنبش روانکاوی تزریق کند. این ازدواج مصیبتبار به سرعت فرو پاشید و فرینک دچار افسردگی شدید شد و در نهایت خودکشی کرد. اینها تنها چند نمونه از قربانیان دستکاریهای یک ذهن قدرتطلب هستند که درمانگر بودنش، یک افسانه بیش نبود.
فلیس و بینی جادویی؛ شراکت شوم در پس تولد روانکاوی
هیچ روایت صادقانهای از تاریخ روانکاوی بدون بررسی رابطه عجیب و بیمارگونه فروید و ویلهلم فلیس کامل نمیشود. فلیس یک پزشک گوش و حلق و بینی برلینی بود که نظریات شبهعلمی و خیرهکنندهای داشت. او معتقد بود بینی انسان مرکز تمام انرژیهای جنسی است و یک “نوروسیس بینی” وجود دارد که میتوان با عمل جراحی یا سوزاندن مخاط بینی با کوکائین (باز هم کوکائین) آن را درمان کرد. فروید که در آن دوران نیاز مبرمی به یک همفکر و تأییدکننده داشت، کاملاً مسحور فلیس شد و او را “کپلر” زندگی خود نامید. آنها نامهنگاریهای شدیداً صمیمانهای داشتند که پر از شور و شوق هومواروتیک پنهان بود. فلیس به فروید ایده دوجنسیتی ذاتی بودن انسان و نظریه دورههای ۲۳ و ۲۸ روزه را القا کرد. فروید نیز این مزخرفات را با آغوش باز پذیرفت و سعی کرد قوانین ذهنی بشر را با ریاضیات جادویی بینی گره بزند. این رابطه در نهایت بر سر یک رسوایی علمی از هم پاشید؛ فلیس متهم شد که با اعمال جراحی بیمورد، بیماران را مثله میکند. فروید برای حفظ موقعیت شغلی خود، به سرعت از فلیس فاصله گرفت و حتی تلاش کرد تاریخچه این دوستی را پنهان کند. با این حال، ردپای عمیق پارانویا و شبهعلم فلیس را میتوان در سراسر متون اولیه روانکاوی، از تعبیر رویا گرفته تا آسیبشناسی روانی زندگی روزمره، به وضوح مشاهده کرد.
اختهسازی روانی زنان؛ حسادت آلت تناسلی و ظلم علمی به نیمی از بشریت
نظریه حسادت آلت تناسلی در زنان، شاید زنستیزانهترین مفهوم در تاریخ علم مدرن باشد که مستقیماً از ذهن پدرسالار و متوهم فروید تراوش کرده است. فروید زنان را اساساً مردانی ناقص میدانست که به دلیل فقدان آلت تناسلی، دچار عقده حقارت ابدی و حسادت میشوند. او رشد اخلاقی زنان را پایینتر از مردان میدانست و ادعا میکرد که زنان هرگز نمیتوانند به اندازه مردان “فرامن” قدرتمندی داشته باشند. این در حالی بود که فروید در زندگی شخصی خود به شدت از زنان قدرتمند میترسید و آنها را کنترل میکرد. همسرش، مارتا برنایز، زنی فوقالعاده باهوش و بااستعداد بود که فروید او را مجبور کرد برای همیشه فعالیتهای فکریاش را کنار بگذارد و تنها به بچهداری و خانهداری مشغول شود. او دخترش، آنا فروید را نیز با روانکاوی خودش “تحلیل” کرد؛ اقدامی که امروزه سوءاستفاده حرفهای و عاطفی آشکار محسوب میشود. آنا که یک لزبین بود، تحت فشار تحلیل پدرش، تمایلاتش را سرکوب کرد و هرگز نتوانست یک رابطه عاطفی سالم را تجربه کند. وقتی زنان از این نظریه تبعیضآمیز انتقاد میکردند، فروید به سادگی آنها را به داشتن “عقده مردانه” و مقاومت در برابر حقیقت متهم میکرد؛ یک دور باطل که هر اعتراضی را در نطفه خفه میکرد و علم روانشناسی را برای دههها به ابزاری برای سرکوب زنان تبدیل نمود.
کمیته مخفی و باند مافیایی روانکاوی
فروید به دنبال گسترش علم نبود، او به دنبال تأسیس یک کلیسای غیرمذهبی بود و روانکاوی نیز دکترین مقدس آن محسوب میشد. برای محافظت از این دکترین، او در سال ۱۹۱۲ یک “کمیته مخفی” متشکل از وفادارترین حواریون خود تشکیل داد. این گروه شش نفره که ارنست جونز، شاندور فرنتزی، کارل آبراهام و دیگران را شامل میشد، یک حلقه مخفی بود که مأموریتش نابودی هرگونه مخالف و تفرقهافکن در جنبش روانکاوی بود. اعضای کمیته حلقههایی طلایی با نگین عقیق حکاکیشده از یک قطعه سنگی از یونان باستان به یکدیگر هدیه میدادند تا بر پیوند ناگسستنیشان تأکید کنند. این باند مخفی با روشهایی کاملاً مافیایی عمل میکرد: تهدید، تکفیر علمی، شایعهپراکنی و نابودی حرفهای منتقدان. مشهورترین قربانی این کمیته، کارل گوستاو یونگ بود؛ کسی که فروید او را “ولیعهد” و جانشین خود مینامید. به محض اینکه یونگ جرأت کرد از نظریه جنسی فروید فاصله بگیرد و مفاهیمی مانند ناخودآگاه جمعی را مطرح کند، فرمان تکفیر صادر شد. کمیته مخفی به طور سیستماتیک یونگ را یک مرتد و دیوانه معرفی کرد و تلاش کرد میراث علمی او را برای همیشه نابود کند. این ساختار فرقهمانند، هرگونه رشد و تحول فکری در روانکاوی را سرکوب کرد و آن را به یک ایدئولوژی جزمی شبیهتر ساخت تا یک رشته علمی پویا.
جعل تاریخچه بیماران؛ داستانسرایی به جای درمان
بزرگترین کلاهبرداری علمی فروید، نه در نظریاتش، که در دروغپردازی در شرح حال بیماران نهفته است. او پروندههای بالینی را نه به عنوان گزارشهای دقیق پزشکی، بلکه به عنوان داستانهای معمایی و هیجانانگیز مینوشت تا نظریاتش را اثبات کند. مطالعه موردی “دورا” (آیدا بائر) یک نمونه کلاسیک است. فروید دختری ۱۸ ساله را که قربانی آزار و اذیت یک دوست خانوادگی میانسال شده بود، تحت درمان گرفت. پدر دورا از فروید خواسته بود که “عقل به سر دخترش بیاورد” تا ماجراجوییهای خودش با همسر آن مرد میانسال لو نرود. فروید در تحلیلش، دورا را نه یک قربانی، بلکه یک هیستریک بیمار توصیف کرد که به طور ناخودآگاه عاشق مرد متجاوز بوده و به خاطر توجه نکردن او به خودش، بیمار شده است. وقتی دورا بعد از چند ماه درمان را نیمهکاره رها کرد، فروید آن را یک شکست برای خودش ندانست، بلکه آن را “انتقام” بیمار از درمانگر به خاطر انتقال حلنشده تفسیر کرد. در واقع، دورا آنقدر شجاع بود که از دست یک درمانگر فریبکار فرار کند. همچنین پژوهشهای مدرن نشان میدهند که فروید در شرح حال “مرد موشی” و “مرد گرگی” نیز بسیاری از جزئیات را تغییر داده یا به طور کلی جعل کرده است تا نظریات از پیش تعیینشده خود را تأیید کند. این یعنی کل ادبیات کلاسیک روانکاوی، بر اساس دادههای آلوده و ساختگی بنا شده است.
چرا رویاها راه شاهی نیستند؟ فروپاشی تعبیر رویای فرویدی
ادعای فروید مبنی بر اینکه رویاها “راه شاهی به سوی ناخودآگاه” هستند و تحقق آرزوهای سرکوبشده را نشان میدهند، امروزه توسط علوم اعصاب مدرن کاملاً بیاعتبار شده است. نظریه فعالسازی-سنتز که توسط آلن هابسون از دانشگاه هاروارد ارائه شد، نشان داد که رویاها صرفاً محصول جانبی فعالیتهای تصادفی نورونی در ساقه مغز در طول خواب REM هستند. مغز تلاش میکند این سیگنالهای الکتریکی آشفته را به یک روایت منسجم تبدیل کند. هیچ سانسورچی رویا، هیچ محتوای نهفته جنسی و هیچ نمادپردازی جهانشمولی در کار نیست. فروید کتاب “تعبیر رویا” را بر اساس تحلیل رویاهای خودش و چند بیمار محدود نوشت و هر رویایی را به امیال جنسی دوران کودکی ربط میداد. اگر بیمارش خواب یک چتر را میدید، نماد آلت تناسلی مردانه بود؛ اگر خواب جعبه میدید، نماد واژن بود. این نمادپردازی مضحک و جنسیزده، هیچ پایه و اساس بیولوژیکی ندارد. فروید با ابداع مفهوم “تداعی آزاد” در تعبیر رویا، در واقع روشی برای استخراج هر آنچه خودش میخواست از ذهن بیمار ابداع کرده بود. اگر بیمار تداعیای میکرد که با نظریه فروید جور در نمیآمد، به “مقاومت” متهم میشد و نشانهای بر درستی همان نظریه تلقی میشد. این یک بازی کثیف و غیرقابل ابطال بود که علم بودن روانکاوی را زیر سوال میبرد.
سرطان فک و خودکشی طبی؛ پایان تراژیک یک معتاد
پایان زندگی فروید همانقدر تراژیک و پر از فریب بود که زندگی حرفهایاش. او که از ۲۴ سالگی به طور متوسط روزی ۲۰ سیگار برگ میکشید، به سرطان پیشرفته فک مبتلا شد. این اعتیاد مرگبار که خود او بارها برای ترک آن ناتوان بود، نیمی از فکش را از بین برد و او را مجبور به تحمل بیش از ۳۰ عمل جراحی دردناک کرد. شکاف بزرگی بین کام و بینیاش ایجاد شد که باعث میشد غذا از بینیاش بیرون بزند و بوی تعفن ناشی از نکروز استخوان، غیرقابل تحمل بود؛ تا حدی که سگ محبوبش نیز از کنارش فرار میکرد. اما فروید این بیماری را نه یک تصادف، که بهای روانکاوی میدانست. او به دوستانش میگفت که سیگار برگ برای “خلق و کار” ضروری است و حاضر است به خاطرش بمیرد. در سال ۱۹۳۹، در تبعیدگاهش در لندن و در اوج درد، از پزشک شخصیاش، ماکس شور، خواست که به وعده قبلیاش عمل کند. شور با تزریق دوزهای بالای مورفین، به زندگی فروید پایان داد. این یک اتانازی داوطلبانه بود که آن را خودکشی با کمک پزشک مینامیم. مرگ او نه با صلابت یک دانشمند، که در مه مورفین و درد طاقتفرسای یک عمر اشتباه و خودویرانگری رخ داد. جالب اینجاست که فروید سالها پیش نظریه “غریزه مرگ” یا تاناتوس را مطرح کرده بود و شاید پایان زندگیاش، تجسم عینی آن نظریه تاریک بود؛ بازگشت نهایی به جماد.
فروید و پول؛ سرمایهداری روی کاناپه مخملی
برخلاف تصویری که از یک محقق فقیر و وقفشده برای علم ساخته شده، فروید یک کاسب حرفهای بود که ثروت قابل توجهی از راه روانکاوی اندوخت. او جلسات شش روز در هفته را با تعرفههای بالا برگزار میکرد و بیماران را ملزم میکرد حتی در روزهای تعطیل و مرخصی نیز هزینه کامل جلسات را پرداخت کنند. فروید به صراحت در نامههایش اعتراف میکند که انگیزه اصلی او برای گسترش روانکاوی، نه تنها درمان بشریت، که کسب درآمد و تأمین زندگی مرفه خانواده پرجمعیتش بوده است. او ترجیح میداد بیماران خارجی و ثروتمند، به ویژه آمریکاییها و روسهای اشرافی را درمان کند که قدرت پرداخت بالا داشتند. فروید برای حفظ این جریان درآمدی، حتی حاضر بود تشخیصهای نادرست بدهد. برای مثال، او فروزنیت (تجربه منجمد شده در زمان) را به مراجعینش میفروخت، در حالی که میدانست بسیاری از آنها مشکلات واقعی و ملموس اقتصادی و اجتماعی دارند. دفتر کار او در خیابان برگس ۱۹، مملو از مجسمههای باستانی گرانقیمت بود که مجموعه شخصیاش را تشکیل میدادند. فروید نه یک روحانی علم، که یک تاجر زیرک بود که محصولی نامرئی و غیرقابل اندازهگیری به نام “خودشناسی” را به طبقه مرفه میفروخت و آنها را در یک چرخه بیپایان از جلسات درمانی گرفتار میکرد؛ رویکردی که به طعنه میتوان آن را نسخه اولیه پانزیهای روانشناختی مدرن نامید.
فرار از وین؛ بزدلی پشت نقاب شجاعت
روایت رسمی میگوید فروید به عنوان یک یهودی شجاع، تا آخرین لحظه در برابر نازیها ایستادگی کرد، اما حقیقت چیزی کاملاً متفاوت را نشان میدهد. با الحاق اتریش به آلمان نازی در سال ۱۹۳۸، فروید در وحشت و انکار کامل فرو رفت. گشتاپو به خانه و مطب او یورش برد، کتابهایش را سوزاندند و دخترش آنا را برای ساعاتی بازداشت کردند. فروید که دیگر هیچ راه فراری نمیدید، با وساطت یک بیمار سابق و پرنسس یونانی به نام ماری بناپارت، حاضر به ترک وین شد. او مجبور شد “بیانیهای” را امضا کند که در آن از رفتار خوب نازیها با خود تشکر کرده بود! این امضا، لکه ننگی ابدی بر دامان او باقی گذاشت. فروید با کنایه تلخی زیر آن نوشت: “من میتوانم گشتاپو را به هر کسی توصیه کنم.” این شوخی تلخ، نشانه درماندگی و بزدلی مردی بود که تمام عمرش را صرف تحلیل شجاعت و ترس کرده بود، اما خود در لحظه حقیقت، تن به ذلت و امضای سند تبرئه جلادانش داد. او در حالی از وین گریخت که خواهران سالخوردهاش را پشت سر گذاشت. آنها نتوانستند ویزا بگیرند و اندکی بعد در اردوگاههای کار اجباری نازیها به طرز فجیعی به قتل رسیدند. فروید که تا آخرین روزهای عمرش از گرسنگی و سرما در تبعید مینالید، هرگز نتوانست با گناه جا گذاشتن خواهرانش کنار بیاید و این زخم تا لحظه مرگ با او بود.
پوسیدگی یک بت؛ چرا نسل جدید روانشناسان فروید را طرد میکنند؟
امروزه، فروید در دپارتمانهای معتبر روانشناسی جهان، نه به عنوان یک مرجع علمی، که به عنوان یک مورد مطالعه تاریخی و نمونهای از چگونگی انحراف علم به دست جزماندیشی تدریس میشود. روانشناسی مبتنی بر شواهد، رفتاردرمانی شناختی و علوم اعصاب، تقریباً تمامی مفروضات بنیادین فروید را به چالش کشیده و رد کردهاند. مفهوم ناخودآگاه فرویدی که مخزنی از عقدههای جنسی سرکوبشده است، با مدلهای پیچیده پردازش خودکار و ضمنی مغز جایگزین شده که هیچ ربطی به میل جنسی به مادر و حسادت به پدر ندارند. تکنیک تداعی آزاد که قرنها روی کاناپهها اجرا میشد، در بهترین حالت یک جلسه طوفان فکری بیهدف و در بدترین حالت، روشی برای کاشت خاطرات دروغین توسط درمانگر از آب درآمده است. فروید بنیانگذار روشی بود که قربانیان آزار را به توهمزده متهم میکرد. حتی لغزش فرویدی که زمانی شوخی محفلی شده بود، اکنون به عنوان یک خطای ساده زبانی در فرایند بازیابی واژگان شناخته میشود و نه دریچهای به امیال تاریک. میراث واقعی فروید، نه در کشفیاتش، که در ایجاد یک دستگاه عظیم خودارجاع و غیرقابل ابطال بود که به مدت نزدیک به یک قرن، مانع از پیشرفت علمی واقعی در درمان اختلالات روانی شد. فروید بت بزرگی بود، اما این بت از درون پوسیده بود و اکنون در برابر نور تند علم تجربی، فرو ریخته است.
مصریشناسی ذهن؛ وقتی فروید تاریخ را هم جعل کرد
وسواس فروید با مجموعه آثار باستانی، به ویژه مجسمههای مصری و یونانی، یک سرگرمی ساده نبود؛ این یک پنجره مستقیم به سوی روش فکری معیوب و فرافکنیهای شخصی او بود. دفتر کارش بیشتر به یک موزه تاریک شباهت داشت. او خودش را باستانشناسی ذهن میدانست که لایههای رسوبکرده خاطرات را برای رسیدن به “شهر گمشده کودکی” کنار میزند. اما همانطور که باستانشناسان گاهی با کنار هم گذاشتن چند تکه استخوان ناقص، یک دایناسور خیالی را بازسازی میکنند، فروید نیز با چند تکه رویا و خاطره مبهم، داستانهای جنسی بزرگی برای بیمارانش میساخت. او شیفته ابوالهول بود و از آن به عنوان نمادی از عقده ادیپ یاد میکرد. اما به شکلی نمادین، خود فروید نیز معمایی بیپاسخ شد که از حل کردن آن عاجز بود. مجموعه آثارش حاوی یک حقیقت تلخ دیگر نیز هست: او بسیاری از این عتیقهجات را در دوران بحران اقتصادی و با پول بیماران یهودیاش که در فقر بودند خریداری کرده بود. برای مثال، “مرد گرگی” که خود از فروپاشی مالی پس از انقلاب روسیه رنج میبرد، متوجه شد پولی که با مشقت برای جلسات درمانی به فروید میداده، صرف خرید الهههای کوچک سنگی روی میز کار او میشده است. این استعارهای کامل از کل جنبش روانکاوی است: ساختن بنایی باشکوه و زیبا از مصنوعات ذهنی، بر روی ویرانههای زندگی واقعی انسانهای رنجور و استثمارشده.
جنگ بزرگ روانکاوی؛ خیانت فرنتزی و زخمی که التیام نیافت
یکی از سیاهترین فصلهای تاریخ روانکاوی، رابطه پیچیده فروید با درخشانترین شاگرد مجارستانیاش، شاندور فرنتزی و سپس تخریب کامل او توسط کمیته مخفی است. فرنتزی یک درمانگر بالفطره و دلسوز بود که بر خلاف فروید، واقعاً میخواست بیمارانش را درمان کند. او با دیدن شکستهای مکرر روش کلاسیک، شروع به نوآوری کرد و تکنیکهای “فعال” و حتی تحلیل متقابل را ابداع نمود، جایی که درمانگر و بیمار جای خود را عوض میکردند. فروید که این را توهینی به اقتدار مطلق تحلیلگر میدید، به شدت خشمگین شد. اما ضربه نهایی را فرنتزی با باور کردن گزارشهای سوءاستفاده جنسی واقعی بیمارانش وارد کرد. او به نظریه اغواگری اولیه فروید بازگشت و ادعا کرد که تروماهای واقعی، نه فانتزیهای ادیپی، ریشه روانرنجوری هستند. این بدعت، فروید را دیوانه کرد. او در نامهای معروف، فرنتزی را دچار “پارانویا” و تباهی روانی ناشی از دیابت و ازدواج با یک زن جوانتر خواند. وقتی فرنتزی در سال ۱۹۳۳ درگذشت، فروید در مراسم خاکسپاریاش شرکت نکرد و اجازه نداد میراث بالینی بینظیر او منتشر شود. پنهانسازی میراث فرنتزی یکی از بزرگترین جنایات فکری تاریخ روانشناسی است؛ زیرا فرنتزی پیشگام تحقیقاتی بود که امروزه در مورد تروما و PTSD میدانیم، همان حقیقتی که فروید از ترس فروپاشی کلیسای خودش، آن را به گور برد.
فمینیسم فرویدی؛ تناقضی که زنان را به بردگی ذهنی کشاند
شاید عجیب به نظر برسد، اما روانکاوی فروید با تمام زنستیزی ذاتیاش، در ابتدا توسط بخشی از جنبش فمینیستی اولیه پذیرفته شد و همین یک تراژدی تاریخی دیگر است. دلیل این استقبال این بود که فروید بر خلاف پزشکان عصر ویکتوریایی، حرف زنان را گوش میکرد و به سخن گفتن درباره سکسوالیته مشروعیت میبخشید. اما این یک تله بود. او گوش میکرد تا بر اساس قواعد مردانهاش، روایت آنها را تحریف کند. زنانی مانند هلن دویچ و ماری بناپارت از مریدان پروپاقرص فروید شدند و نظریههای او را درباره مازوخیسم طبیعی زنان و حسادت آلت تناسلی ترویج کردند. این زنان با تبدیل شدن به تحلیلگر، به مهرههای کلیدی در سرکوب همنوعان خود بدل شدند و هرگونه میل به استقلال، جاهطلبی شغلی یا تمایلات همجنسگرایانه در زنان را به عنوان یک “عقده مردانه” بیمارگونه برچسب میزدند. جنبش روانکاوی به زنان میگفت که رهایی شما در پذیرش انفعال ذاتی و تسلیم شدن به نقش همسری و مادری است. این یک پدرسالاری علمی بود که زنان را نه با زور فیزیکی، که با زبان پیچیده و اقتدار پزشکی، رام میکرد و آنها را متقاعد میساخت که زنجیرهایشان بخشی طبیعی و اجتنابناپذیر از آناتومی روانیشان است. این خیانت فمینیستهای اولیه به جنبش زنان، زخمی است که هنوز التیام نیافته است.
ناخودآگاهی که فروید کشف نکرد؛ سرقت بزرگ فکری از نیچه و شوپنهاور
روایت قهرمانسازانه میگوید فروید ناخودآگاه را کشف کرد، اما حقیقت این است که او فقط یک داستانسرای بااستعداد بود که مفاهیم عمیق فلسفی را به یک درام مبتذل خانوادگی تقلیل داد. دههها قبل از فروید، فیلسوفانی چون آرتور شوپنهاور و فریدریش نیچه به شکلی بسیار پیچیدهتر و دقیقتر درباره نیروهای پنهان و غیرعقلانی حاکم بر رفتار انسان نوشته بودند. شوپنهاور مفهوم “اراده کور” را به عنوان نیروی محرکه بنیادین جهان مطرح کرده بود که شباهت زیادی به مفهوم لیبیدوی فروید دارد، اما بدون فروکاستن آن به چند عقده جنسی سطحی. نیچه نیز با نگاهی تیزبین، نقش خودفریبی، کینهتوزی و انگیزههای پنهان قدرت را در روان انسان تحلیل کرده بود. فروید با وجود اینکه بارها گفته بود نیچه را نخوانده تا تحت تأثیرش قرار نگیرد، اما شواهد قوی نشان میدهد که او عمیقاً با این ایدهها آشنا بوده و آنها را بدون ذکر منبع، به زبان بالینی ترجمه کرده است. او مفاهیم عمیق “سایه” و “نبرد درونی” را از فلسفه گرفت، روی آنها برچسب عقده ادیپ و عقده الکترا زد و یک محصول تجاری قابل فروش ساخت. به بیان دیگر، فروید کاشف قاره ناخودآگاه نبود، بلکه یک فاتح استعمارگر بود که فرهنگ بومی فلسفی را نابود کرد و شهربازی مبتذل جنسی خودش را روی خرابههای آن بنا نهاد.
پدرسالار فرقهای که دخترش را بلعید؛ پرونده هولناک تحلیل آنا فروید
هیچ چیز به اندازه رابطه فروید با کوچکترین دخترش، آنا، نمیتواند ماهیت مخرب و خودکامه روانکاوی را آشکار کند. آنا دختری باهوش و افسرده بود که در سایه پدرش زندگی میکرد. در اقدامی که امروزه به صراحت یک تخلف فاحش و زنا با محارم عاطفی محسوب میشود، فروید شخصاً دختر ۲۳ ساله خود را تحت روانکاوی قرار داد. این جلسات تحلیل که به مدت چهار سال، هفتهای شش روز برگزار میشد، عملاً هرگونه امکان استقلال شخصیتی را از آنا سلب کرد. فروید در این جلسات، رویاها و فانتزیهای آنا، از جمله تخیلات خودارضایی و ضرب و شتم او را که احتمالاً نشانههای تمایلات همجنسگرایانه سرکوبشدهاش بود، تحلیل کرد و آنها را به عنوان “عقده مردانه” تفسیر نمود. او سپس مقالهای علمی با عنوان “کودکی را میزنند” بر اساس اعترافات دخترش منتشر کرد، بدون اینکه اجازه بگیرد و با نام مستعار. آنا برای جلب رضایت پدر، تمایلات جنسی خود را برای همیشه سرکوب کرد، هرگز ازدواج نکرد و زندگیاش را وقف مراقبت از پدر بیمار و بسط نظریات او کرد. فروید با این کار، دخترش را به یک راهبه کلیسای روانکاوی تبدیل کرد. آنا قربانی نهایی عقده ادیپ بود؛ اما این بار این پدر بود که دختر را به قربانگاه جاهطلبیهای علمی و قدرتطلبی خود برد و تاوان آن یک عمر تنهایی و از خودبیگانگی بود.
شکست در درمان ذهن، پیروزی در تسخیر فرهنگ؛ بزرگترین رسوایی قرن
بزرگترین موفقیت فروید، نه در درمان بیماران روانی، که در فتح فرهنگ عامه و ادبیات بود. در حالی که علم پزشکی به تدریج روانکاوی را به زبالهدان تاریخ انداخت، نظریات فروید به جان سینما، رمان، هنر و نقد ادبی افتاد و تا امروز به عنوان یک ویروس ذهنی به حیات خود ادامه میدهد. فیلمسازانی مانند هیچکاک و وودی آلن، با نبوغ خود مفاهیمی مانند عقده ادیپ و ناخودآگاه را چنان جذاب و هنرمندانه به تصویر کشیدند که برای عموم مردم به حقیقتی انکارناپذیر بدل شد. فروید خود اعتراف کرده بود که هدفش “آسیبشناسی زندگی روزمره” بود و در این کارزار به پیروزی مهیبی دست یافت. ما امروزه هر اشتباه ساده گفتاری را یک “لغزش فرویدی” مینامیم و هر پسر بچهای که به مادرش نزدیک باشد، ناخودآگاه به عقده ادیپ متهم میشود. این تسخیر فرهنگی، یک رسوایی تمامعیار است؛ زیرا میلیونها انسان را واداشته تا زندگی و احساسات خود را بر اساس یک اسطوره بیاعتبار تفسیر کنند. این یعنی فروید در نبرد بر سر حقایق علمی شکست خورد، اما در نبرد بر سر ذهنها و زبان، پیروز شد. او یک ویروس میمتیک (Memetic Virus) قدرتمند خلق کرد که تکثیر آن دیگر نیاز به اثبات علمی ندارد و تنها با قدرت جذابیت داستانیاش، نسلهای متمادی را آلوده میکند و چهره واقعی ویرانگر خود را پشت نقاب روشنگری پنهان میسازد.