در پانتئون بزرگان تاریخ، نام ولتر چون صاعقهای در آسمان اندیشه بشری میدرخشد؛ مردی که جسارتش در به سخره گرفتن پادشاهان، کشیشان و فیلسوفان متعصب، او را به پدرخواندهٔ روشنگری بدل کرد. اما فرانسوا-ماری آروئه، که جهان او را با نام مستعار ولتر میشناسد، نه یک قدیس تراشیده از مرمر، که موجودی سرشار از تضادهای درخشان بود: یک هیپوکندریاک وسواسی، یک میلیونر حریص که از بیعدالتی اجتماعی مینوشت، و یک ستایشگر پادشاهان مستبد که خود قربانی استبداد شد. او در عمر هشتاد و چهار سالهاش، حجمی از نوشتهها تولید کرد که به دشواری میتوان در یک کتابخانه جای داد: از تراژدیهای نئوکلاسیک گرفته تا رسالههای فیزیک نیوتنی، از داستانهای فلسفی گزنده تا نامههای عاشقانهای که پرده از رابطهای مادامالعمر با مادام دو شاتله، نابغهٔ ریاضیات، برمیدارند. ولتر نه فقط یک نویسنده، که یک نهاد یکنفره بود؛ یک ماشین جنگی علیه جهل، خرافه و ستم سازمانیافته که ترجیح میداد در مرزهای سوئیس پنهان شود و از آنجا بمبهای فکری خود را به قلب پاریس پرتاب کند. شوخطبعی او چنان برنده بود که دوستانش را به اندازهٔ دشمنانش میترساند. او مفهوم مدرن «روشنفکر» را نه فقط با نوشتن کتابهای قطور، که با مداخله در امور قضایی و دفاع از قربانیان تعصب مذهبی تعریف کرد. اگر میخواهید بدانید چگونه یک انسان میتواند با سلاح طعنه و کنایه، بنیان یک تمدن را بلرزاند و عصر جدیدی را پایهگذاری کند، باید آمادهٔ سفری جسورانه به هزارتوی ذهن این غول کوچکاندام عصر خرد باشید.
پاریس، باستیل و تولد یک نام مستعار: مردی که از خاکستر تحقیر برخاست
داستان تولد ولتر به عنوان یک چهرهٔ انقلابی، نه در یک سالن ادبی، که درون سلول مخوف زندان باستیل آغاز میشود. فرانسوا-ماری آروئهٔ جوان، فرزند یک دفتردار سلطنتی، به سرعت در محافل ادبی پاریس به خاطر زبان تند و هجویههای بیرحمانهاش به شهرت رسید. اما وقتی او جرأت کرد دوک اورلئان، نایبالسلطنهٔ فرانسه را به هجو بکشد و او را به زنا با محارم متهم کند، پای او به باستیل باز شد. این زندان نه تنها او را نشکست، که جعل هویت تاریخی او را تکمیل کرد. درون آن دیوارهای سنگی بود که او نام ولتر را برای خود برگزید؛ نامی که تا به امروز، محققان دربارهٔ ریشهٔ دقیقش بحث میکنند (احتمالاً آناگرامی از حروف نام خانوادگیاش). او یازده ماه در سلول ماند و در همان حال، نخستین تراژدی بزرگ خود، «ادیپ» را نوشت که بعدها بر روی صحنه، موفقیتی خیرهکننده کسب کرد. باستیل به ولتر آموخت که قلم از شمشیر برندهتر است، اما تنها در صورتی که نویسنده بتواند از ضربات انتقامی جان سالم به در ببرد. این تجربهٔ تلخ، پارانویای مادامالعمر او نسبت به دولت و کلیسا را شکل داد. او از زندان بیرون آمد، نه به عنوان یک قربانی ترسو، که به عنوان یک سلبریتی رسواگر که تازه کشف کرده بود شهرت بد، بهترین سپر در برابر سانسور است. تولد «ولتر» مرگ «آروئه» بود، و جهان به زودی میفهمید که این نام جدید، چه زلزلهای در تاریخ اندیشه به پا خواهد کرد.
تبعید به انگلستان: زلزلهای فکری که ذهن یک فرانسوی را زیر و رو کرد
اگر زندان باستیل خشم ولتر را شعلهور کرد، تبعیدش به انگلستان (۱۷۲۶-۱۷۲۸) ذهن او را متحول ساخت. ولتر که پس از یک نزاع خیابانی با یک اشرافزاده و تحقیر شدن توسط نوکرهایش، دوباره طعم بیعدالتی را چشیده بود، داوطلبانه راهی لندن شد. چیزی که او در آن سوی کانال مانش یافت، برایش حکم یک الهام آسمانی را داشت. او با جامعهای روبرو شد که در آن بازرگانان از اشراف محترمتر بودند، پادشاه مقید به قانون بود، و فرقههای مذهبی متعدد در کنار هم (با تنشی نسبی) زندگی میکردند. کشف آیزاک نیوتن و جان لاک برای ولتر، به اندازهٔ کشف قارهای جدید بود. او در مراسم تشییع جنازهٔ نیوتن در کلیسای وستمینیستر شرکت کرد و شگفتزده پرسید: چرا در فرانسه یک ریاضیدان را مانند پادشاه دفن نمیکنند؟ حاصل این تبعید، کتاب انفجاری «نامههای فلسفی» (یا نامههای انگلیسی) بود که مقایسهای جسورانه میان آزادی انگلیسی و استبداد فرانسوی بود. ولتر در این کتاب، کواکرها را به خاطر سادگیشان ستود، نظام بورس اوراق بهادار لندن را تمجید کرد و تلویحاً سیستم فئودالی فرانسه را به سخره گرفت. این کتاب چنان خشم دستگاه کلیسا و سلطنت فرانسه را برانگیخت که به دست جلاد در ملأ عام سوزانده شد و ولتر مجبور شد دوباره فرار کند. اما بمب قبلاً منفجر شده بود: ولتر ویروس انگلومانیا را در رگهای روشنفکری فرانسه تزریق کرده بود و زمینهٔ فکری انقلاب را میپاشید.
عشق در سایهٔ فیزیک نیوتنی: رابطهٔ آتشین ولتر و مادام دو شاتله
یکی از شگفتانگیزترین و انسانیترین بخشهای زندگی ولتر، رابطهٔ پانزدهسالهاش با امیلی دو شاتله، یکی از درخشانترین ریاضیدانان و فیزیکدانان عصر روشنگری است. این یک رابطهٔ مرسوم اشرافی نبود، بلکه اتحادی از دو مغز فوقالعاده بود که در قلعهٔ دورافتادهٔ سیری در حومهٔ فرانسه، پناهگاهی برای علمورزی و نوشتن ساختند. امیلی که با شوهر نظامیاش در صلح و سازش زندگی میکرد، ولتر را از دست مأموران سلطنتی پنهان ساخت. در عوض، آنها با هم غرق در مطالعهٔ فلسفهٔ طبیعی شدند. در حالی که ولتر مشغول عمومیسازی اندیشههای نیوتن برای فرانسویها بود (کتاب «عناصر فلسفه نیوتن»)، این امیلی بود که ترجمهٔ دقیق و ریاضیاتی «اصول ریاضی» نیوتن را انجام داد؛ ترجمهای که هنوز هم در فرانسه استاندارد است. رابطهٔ آنها پر از شور و حسادت بود، اما هرگز از احترام متقابل تهی نشد. ولتر در برابر نبوغ ریاضی امیلی حسادت روشنفکرانه نداشت، بلکه او را «الههای» مینامید که جهان باید بشناسدش. سیری تبدیل به مرکز ثقل روشنگری اروپا شد؛ جایی که نامههای فلسفی ولتر و آزمایشهای فیزیک امیلی، مهمانانی از سراسر قاره را جذب میکرد. مرگ ناگهانی امیلی بر اثر زایمان، ولتر را چنان در هم شکست که برای روزها قادر به ترک اتاقش نبود. این سوگ عمیق، اثبات کرد که در پشت آن نقاب تمسخر و کنایهٔ همیشگی، قلبی آسیبپذیر میتپید که بزرگترین عشق زندگیاش را در آستانهٔ میانسالی از دست داده بود.
تیر خلاصی بر پیشانی فلسفهٔ مشیت الهی
اگر بخواهیم یک کتاب از ولتر را به عنوان عصارهٔ تمام تفکر، سبک و خشم او انتخاب کنیم، بدون شک آن کتاب «کاندید» است، یک داستان فلسفی کوتاه که توفانی در تاریخ ادبیات به پا کرد. این رمان که در ظاهر روایت ماجراهای پرفرازونشیب یک جوان سادهلوح آلمانی و معلمش دکتر پانگلوس است، در باطن حملای هستهای به خوشبینی فلسفی لایبنیتس بود. لایبنیتس باور داشت که ما در «بهترین جهان ممکن» زندگی میکنیم و خداوند همه چیز را بر اساس نقشهای کامل چیده است. ولتر که هنوز زیر بار روانی زلزلهٔ ویرانگر لیسبون (۱۷۵۵) بود که دهها هزار نفر را بیدلیل کشت، این فلسفه را توهینی به رنج بشریت میدانست. جملهٔ معروف پانگلوس که دائماً تکرار میکند «همه چیز در این بهترین جهان ممکن، به بهترین نحو تنظیم شده است»، تبدیل به نمادی از حماقت روشنفکرانه در برابر شر مطلق شد. ولتر در «کاندید»، شخصیت خود را از میان زلزله، جنگ، تجاوز، تفتیش عقاید و بردگی عبور میدهد تا در نهایت به این نتیجهٔ تلخ و در عین حال رهاییبخش برسد که باید «باغ خود را بپرورانیم». این جملهٔ پایانی، دعوت به گوشهگیری منفعلانه نیست، بلکه مانیفست یک اومانیسم عملگراست: دست از نظریهپردازی دربارهٔ خدا و کیهان بردار و برو کاری مفید برای بهبود زندگی انسانها انجام بده. «کاندید» به دلیل محتوای ضدمذهبی و سیاسیاش، فوراً در چندین کشور ممنوع اعلام شد، اما همین ممنوعیت، آن را به پرفروشترین کتاب زیرزمینی قرن هجدهم تبدیل کرد.
دادخواهی از جانب مردگان: ماجرای کالاس و تولد مفهوم «روشنفکر متعهد»
شاید بزرگترین دستاورد اخلاقی ولتر، نگارش یک رسالهٔ فلسفی نبود، بلکه نجات دادن نام یک مرد بیگناه از اتهام قتل و شکستن قدرت قضات متعصب بود. ماجرای ژان کالاس، یک پروتستان فرانسوی که به دروغ متهم به قتل پسرش برای جلوگیری از گرویدن او به کاتولیسیسم شد، زندگی ولتر را برای همیشه تغییر داد. کالاس تحت شکنجهٔ هولناک (چرخ شکنجه) اعتراف نکرد و اعدام شد. وقتی گزارش این تراژدی قضایی به ولتر رسید، او ابتدا شک کرد، اما پس از تحقیقات شخصی، به بیگناهی مطلق کالاس پی برد. این نقطهٔ عطفی در تاریخ روشنگری بود: ولتر قلم خود را از تئوریپردازی انتزاعی به کنشگری حقوق بشری تغییر داد. او سیلآسا نامه نوشت، رسالهای آتشین با عنوان «رساله در باب تسامح» منتشر کرد، از کاترین کبیر روسیه و فردریک کبیر پروس کمک خواست، و افکار عمومی اروپا را چنان شعلهور ساخت که دادگاه عالی فرانسه مجبور به بازنگری پرونده شد. سه سال پس از اعدام کالاس، بیگناهی او اثبات و نامش اعادهٔ حیثیت شد. ولتر با این پیروزی، ثابت کرد که قلم میتواند حکم دادگاه را باطل کند. این مدل از روشنفکری مداخلهگر، الهامبخش تمام مبارزات مدنی آینده، از ماجرای دریفوس تا نسلکشیهای مدرن شد. ولتر دیگر فقط یک نویسنده نبود، او وجدان بیدار اروپا شده بود، وکیل مدافعی که موکلانش مردگان بیگناه بودند.
ولتر و پادشاهان: رقص خطرناک فیلسوف با خودکامگان
رابطهٔ ولتر با قدرت سیاسی، رابطهای عجیب، متناقض و پر از خیانت بود. از یک سو، او بزرگترین منتقد استبداد و حق الهی پادشاهان بود؛ از سوی دیگر، شیفتهٔ استبداد روشنگرانه بود و معتقد بود بهترین راه برای اصلاحات سریع، متقاعد کردن یک پادشاه مقتدر است، نه انقلاب مردمی. این طرز فکر، او را به سمت فردریک کبیر، پادشاه جنگجوی پروس سوق داد. فردریک که شیفتهٔ فرهنگ فرانسه و شهرت ولتر بود، او را با وعدههای وسوسهانگیز به دربار پوتسدام کشاند. ولتر در ابتدا تصور میکرد میتواند افلاطون جدیدی باشد که فردریک را به فیلسوف-شاهی آرمانی تبدیل میکند. اما خیلی زود مشخص شد که این وصلت، ازدواجی شوم میان عقاب و بلبل است. ولتر دریافت که پادشاه فقط از او به عنوان زینتالمجالس استفاده میکند. رابطهشان به شدت سمی شد: فردریک، ولتر را «پوست پرتقالی» خواند که پس از گرفتن آبش دور انداخته میشود، و ولتر نیز با هجویات گزنده و کلاهبرداریهای مالی پاسخ داد. فرار ولتر از پروس، که با دستگیری و بازجویی او توسط مأموران فردریک همراه بود، یکی از کمدی-تراژدیهای بزرگ تاریخ روشنگری است. این تجربه به او ثابت کرد که حتی «روشنگرترین» خودکامگان نیز در نهایت تشنهٔ قدرت مطلق هستند. با این حال، ولتر تا پایان عمر دست از این رقص خطرناک برنداشت و همزمان به کاترین کبیر نیز نامههای چاپلوسانه مینوشت، شاید به این امید که از نفوذش برای پیشبرد تسامح استفاده کند.
فرنی: پناهگاه کوهستانی که پایتخت غیررسمی اروپا شد
پس از ناامیدی از پاریس و پروس، ولتر در یک حرکت استراتژیک هوشمندانه، ملکی به نام فرنی را در مرز بین فرانسه و ژنو خریداری کرد. این منطقهٔ کوهستانی دورافتاده، نه فقط یک بازنشستگی روستایی، که آشیانهٔ عقاب انقلابی بود. ولتر در فرنی یک موقعیت جغرافیایی عالی داشت: اگر دولت فرانسه تهدیدش میکرد، چند قدم آنطرفتر در سوئیس بود؛ اگر ژنوی کالوینیستی کتابهایش را ممنوع میکرد، به خاک فرانسه بازمیگشت. او از این پایگاه امن، یک امپراتوری صنعتی کوچک به راه انداخت: ساعتسازی، کشاورزی و پرورش کرم ابریشم. او روستای فقیرنشین را به یک شهرک پررونق تبدیل کرد و برای کارگرانش خانه ساخت. فرنی تبدیل به مکهٔ روشنفکری جهان شد. زائرانی از سراسر اروپا، از اشراف گرفته تا نویسندگان جوان، برای دیدن «خداوندگار فرنی» به این نقطهسفر میکردند. ولتر در فرنی، آزادانهترین و پربارترین سالهای نویسندگیاش را گذراند. او در اینجا «قاموس فلسفی» را تکمیل کرد، اثری که در قالب یک دائرهالمعارف الفبایی، به تمام تابوهای مذهبی و سیاسی یورش میبرد. فرنی ثابت کرد که یک روشنفکر میتواند با استفاده از استقلال مالی و جغرافیای هوشمندانه، قلعهای تسخیرناپذیر برای آزادی بیان بنا کند، بدون آنکه نیاز به حمایت هیچ پادشاهی داشته باشد. این درس، برای نویسندگان تبعیدی قرنهای بعد، از ویکتور هوگو در گرنزی تا سولژنیتسین در ورمونت، حیاتی بود.
ولتر و خدا: معمای ایمانِ بزرگترین شکاک تاریخ
برچسب «آتئیست» برای ولتر، برچسبی نادقیق و سادهانگارانه است. او یک دئیست بود و این تمایز، اهمیت فلسفی عظیمی دارد. ولتر با خشونت تمام با خدای ادیان وحیانی — خدای حسود، مداخلهگر و تشنهٔ قربانی کتابهای مقدس — مخالف بود و آنها را ساختهٔ ذهن بیمار بشر میدانست. با این حال، او به وجود یک «معمار بزرگ» یا «ساعتساز الهی» باور داشت که جهان را خلق کرده و سپس آن را به قوانین فیزیک (نیوتن) سپرده است. استدلال معروف او چنین بود: «اگر ساعت نیاز به ساعتساز دارد، جهان نیز نیاز به خالقی دارد.» این خدای فلسفی ولتر، نه در امور روزمره دخالت میکرد و نه نیازی به پرستش و مناسک داشت. اما چرا ولتر تا این حد بر این باور پافشاری میکرد، در حالی که برخی از همکارانش مانند دنیس دیدرو به ماتریالیسم تمامعیار رسیده بودند؟ پاسخ در جملهٔ معروف او نهفته است: «اگر خدا وجود نداشت، باید او را اختراع میکردیم.» ولتر از منظر کنترل اجتماعی به خدا مینگریست. او میترسید که اگر تودهها به نبود خدا باور پیدا کنند، هیچ چیز جلوی غارت اموال ثروتمندان را نخواهد گرفت. این جمله، چهرهٔ محافظهکارانهٔ ولتر را آشکار میکند. او انقلاب اجتماعی نمیخواست، بلکه اصلاحات از بالا را ترجیح میداد. ایمان ولتر، ایمانی سرد، عقلی و نخبهگرایانه بود که بیشتر به یک ابزار سیاسی برای حفظ نظم شباهت داشت تا یک نیاز روحی شخصی. با این حال، همین دئیسم، در قرن هجدهم به اندازهٔ کافی کفرآمیز بود تا او را به عنوان دشمن قسمخوردهٔ کلیسا معرفی کند.
نبرد با «چیزهای پلید»: جنگجوی خستگیناپذیر علیه خرافه و بیعدالتی
شعار معروف ولتر، «چیزهای پلید را از بین ببرید!»، که معمولاً به کلیسای کاتولیک و تعصب مذهبی اشاره داشت، تبدیل به فریاد نبرد تمام دوران روشنگری شد. اما این «چیز پلید» دقیقاً چه بود؟ برای ولتر، این مفهوم شامل خرافه، تعصب دینی، شکنجهٔ قضایی، بردهداری، و هرگونه ستم سازمانیافتهای میشد که به نام خدا یا سنت توجیه میشد. او معتقد بود که کلیسای نهادینهشده، مسیحیتِ صلحطلبانه را به یک «دین خونآشام» تبدیل کرده که تاریخش با آتشِ تفتیش عقاید و خون بیگناهان نوشته شده است. ولتر هر روز صبح با این شعار از خواب بیدار میشد و تا نیمهشب، بیانیه مینوشت، نامههای خصوصی را به روزنامههای غیررسمی تبدیل میکرد، و شبکهای از خبرچینان و قربانیان را مدیریت میکرد. او در ماجرای شوالیه دو لا بار، جوانی که به جرم ننهادن کلاه از سر در مقابل یک دستهٔ مذهبی اعدام و همراه با کتاب «قاموس فلسفی» ولتر سوزانده شد، چنان خشمگین شد که تا مرز بیماری پیش رفت. ولتر فهمیده بود که تراژدیهای فردی، اگر درست روایت شوند، میتوانند افکار عمومی را علیه سیستم بسیج کنند. او یک ماشین رسانهای تکنفره بود که از انواع ژانرها — از تراژدی گرفته تا دیکشنری — برای نفوذ به ذهن خوانندگان استفاده میکرد. نبرد او علیه «چیزهای پلید»، پایههای اخلاقی سکولاریسم مدرن را بنا نهاد.
تئاتر قدرت: ولتر و وسواسش برای فتح صحنهٔ نمایش
در قرن هجدهم، تئاتر حکم اینترنت امروز را داشت: سریعترین و خطرناکترین رسانه برای شکلدهی به افکار عمومی. ولتر که به شدت تشنهٔ شهرت و احترام بود، بیش از هر چیز در آرزوی آن بود که به عنوان بزرگترین تراژدینویس فرانسه شناخته شود، نه صرفاً یک فیلسوف جنجالی. او دهها تراژدی کلاسیک مانند «زائر»، «ماهومت» و «مروپه» نوشت که در زمان خود با استقبال دیوانهواری روبرو میشدند و تماشاگران را به وجد میآوردند. اما جاهطلبی او در تئاتر، فقط ادبی نبود، بلکه سیاسی بود. او از صحنه به عنوان یک سکوی پرتاب ایدئولوژیک استفاده میکرد. نمایشنامهٔ «ماهومت» که ظاهراً دربارهٔ پیامبر اسلام بود، در واقع حملهای بیرحمانه به تعصب دینی و فریبکاری پیامبران دروغین بود. ولتر آن را به پاپ بندیکت چهاردهم تقدیم کرد و پاپ نیز ناآگاهانه آن را پذیرفت! این حرکت زیرکانه، یک شاهکار روابط عمومی بود: ولتر توانست مجوز اخلاقی پاپ برای یک نمایشنامهٔ ضدمذهبی را بگیرد. با این حال، امروزه تراژدیهای ولتر عمدتاً فراموش شدهاند و آنچه از او مانده، همان داستانهای فلسفی شوخطبعانه است. این یکی از بزرگترین ناامیدیهای زندگیاش بود. او نمیدانست که طعنهٔ نثرش بسیار ماندگارتر از طنین شعر نمایشیاش خواهد بود. این شکست تجاری-هنری در تئاتر نشان داد که حتی یک نابغه نیز ممکن است میراث واقعی خود را نشناسد.
ثروت، سرمایهداری و ربا: چهرهٔ پنهان یک فیلسوف میلیونر
یکی از جنبههای کمتر گفتهشده و بسیار بحثبرانگیز زندگی ولتر، نبوغ شگفتانگیز او در انباشت ثروت بود. او که همیشه از فقر وحشت داشت، در طول عمر خود از طریق قرض دادن پول با بهره به اشراف اروپایی، سفتهبازی در لاتاری دولتی، و سرمایهگذاری در تجارت غلات به یکی از ثروتمندترین نویسندگان تاریخ تبدیل شد. این حرص برای پول، صرفاً عشق به زر نبود، بلکه یک استراتژی بقا و آزادی بود. ولتر به خوبی میدانست که یک نویسندهٔ فقیر، نوکر پادشاهان و اسیر سانسور است، اما یک نویسندهٔ میلیونر میتواند وجدان معترض باشد. او از ثروتش برای خرید قلعهها (فرنی و تورنه) و خرید امنیت استفاده کرد. با این حال، کارنامهٔ مالی او لکههای ننگی نیز دارد. او در تجارت برده در مستعمرات فرانسه سرمایهگذاری کرد، هرچند در نوشتههای فلسفیاش بردهداری را محکوم میکرد. این تضاد فاحش میان سرمایهداری استثمارگرانه و اومانیسم فلسفی، انتقادات بسیاری را متوجه او کرده است. ولتر نمونهٔ کامل یک بورژوای روشنگر بود: کسی که میخواهد جهان را تغییر دهد، اما نه به قیمت از دست دادن سهامش. این حرص مالی گاه چهرهای کاریکاتوری از او میساخت، اما خودش با وقاحت کامل میگفت: «وقتی پای پول در میان است، همهٔ آدمها هممذهبند.» ثروت اندوزی ولتر، استقلال فکریاش را تضمین کرد، اما افسانهٔ قدیس روشنگری را نیز برای همیشه مخدوش ساخت.
نزاعهای جاودانه: وقتی ولتر با روسو، دشمن قسمخورده، گلاویز شد
تاریخ روشنگری را نمیتوان بدون درک خصومت افسانهای میان ولتر و ژان-ژاک روسو فهمید. این دو غول فکری قرن هجدهم، مظهر دو قطب متضاد روح انسان بودند: ولتر نماد عقلگرایی شهری، شکاکیت و تجمل تمدن، و روسو نماد احساسگرایی، طبیعتگرایی و سادگی بدوی. نزاع آنها با جملهٔ معروفی از روسو آغاز شد که تمدن و علوم را عامل فساد اخلاق بشر خواند. ولتر با طعنهٔ همیشگیاش به او پاسخ داد: «با خواندن کتاب شما، آدم دلش میخواهد چهاردستوپا راه برود و علف بخورد. اما از آنجا که شصت سال است این عادت را ترک کردهام، متأسفانه نمیتوانم دوباره به آن برگردم.» این نیشوکنایهها به سرعت به جنگ تمامعیار کلامی تبدیل شد. روسو، ولتر را یک اشرافزادهٔ ریاکار و مرفه میدانست، و ولتر، روسو را یک دیوانهٔ خودشیفته و خائن به آرمان خرد. نقطهٔ اوج این دشمنی، زمانی بود که ولتر به صورت ناشناس جزوهای افشاگرانه علیه روسو نوشت و زندگی شخصی آشفتهٔ او (از جمله به پرورشگاه سپردن فرزندانش) را به باد انتقاد گرفت. این نبرد فقط یک دعوای شخصی نبود، بلکه تقابل دو فلسفهٔ سیاسی بود: اصلاحات نخبهگرایانهٔ ولتر در برابر دموکراسی رادیکال روسو. جالب اینجاست که تاریخ هر دوی آنها را کنار هم در پانتئون پاریس دفن کرد، گویی میخواست حتی پس از مرگ نیز این دو دشمن را مجبور به همزیستی ابدی کند.
بازگشت قهرمانانه و مرگ در هالهای از نور: وداع با پاریس
در سال ۱۷۷۸، ولتر هشتاد و چهار ساله، پس از نزدیک به سه دهه تبعید خودخواسته، تصمیم گرفت به پاریس بازگردد. این بازگشت، یک پیروزی مطلق بود که در تاریخ ادبیات نظیر ندارد. خیابانهای پاریس مملو از جمعیتی شد که برای دیدن «سلطان روشنگری» لحظهشماری میکردند. کالسکهٔ او نمیتوانست از میان انبوه هواداران عبور کند. هنگامی که برای تماشای آخرین نمایشنامهاش «ایرن» به سالن کمدی-فرانسز رفت، بازیگران تاج گلی بر مجسمهٔ نیمتنهٔ او نهادند و تماشاگران چنان فریاد میزدند که صدای بازیگران به گوش نمیرسید. ولتر در آن لحظه، خدای زندهٔ پاریس بود. اما این هیجان طاقتفرسا برای پیرمردی که به سرطان پروستات مبتلا بود، کشنده از آب درآمد. او در بستر مرگ، با آخرین نیروی خود با کشیشان جنگید. آنها از او خواستند تا الوهیت مسیح را بپذیرد و از گناهانش توبه کند تا بتواند دفنی مسیحی داشته باشد. پاسخ تاریخی ولتر به کشیشی که فریاد میزد «آیا الوهیت عیسی مسیح را قبول داری؟» این بود: «به خاطر خدا، دیگر حرفی از این مرد به من نزنید!» او در حالی مرد که کلیسا را ناامید کرد. مقامات از ترس شورش مردمی، جسد او را مخفیانه و با لباس مبدل در گوری بیرون از پاریس دفن کردند، اما انقلاب فرانسه، یازده سال بعد، بقایای او را با شکوهی بیسابقه به پانتئون آورد و او را در کنار روسو، قدیس حامی آزادی اعلام کرد.
شبح ولتر در انقلاب فرانسه: آیا او مسئول گردنزدنها بود؟
برای قرنها، منتقدان ولتر را پدر معنوی انقلاب فرانسه و در نتیجه مسئول دورهٔ ترور و گیوتینهایی میدانستند که سر اشراف را از تن جدا میکردند. اما این اتهام چقدر منصفانه است؟ حقیقت این است که ولترِ اشرافمسلک که با پادشاهان شام میخورد و از انقلاب مردمی وحشت داشت، اگر زنده میماند، احتمالاً از رادیکالیسم ژاکوبنها به وحشت میافتاد. او هرگز خواهان سرنگونی نظام سلطنت نبود، بلکه یک پادشاهی مشروطهٔ انگلیسی را ترجیح میداد که در آن حقوق مالکیت و آزادی بیان امن باشد. با این حال، انقلابیون به درستی او را پدر معنوی خود خواندند، زیرا او بود که تقدسزدایی از کلیسا و نظام کهن را آغاز کرد. او به فرانسویها آموخت که به قدرت بخندند، و وقتی ملتی یاد بگیرد به شاه و کشیش بخندد، ترس از آنها میریزد و انقلاب اجتنابناپذیر میشود. ولتر بمب را ساخت، هرچند فیوز آن را دیگران روشن کردند. طنز او مشروعیت رژیم باستانی را چنان فرسوده کرد که با یک تلنگر فروریخت. بنابراین، اگرچه او هرگز خواستار گردن زدن اشراف نبود، اما ویروسی که او در ذهن فرانسویها کاشت — یعنی شک مطلق به تمام نهادهای سنتی — همان انرژی بود که به انقلاب شکل داد. میراث او در این زمینه دوسوگرانه است: او روح انقلاب بود، اما از بدن خشونتبار آن بیزار میگشت.
چرا نوشتههای ولتر هنوز میتوانند خون شما را به جوش آورند؟
امروزه، در عصر توییتر و خبرهای جعلی، خواندن آثار ولتر تجربهای به طرز وحشتناکی معاصر و آشناست. سبک نوشتاری او که بر ایجاز، سرعت و طعنهٔ برقآسا استوار است، پدربزرگ مستقیم طنزنویسی مدرن و مقالههای انتقادی است. داستانهای فلسفی او مانند «زادیگ» و «میکرومگاس»، الگوی اولیهٔ داستانهای علمی-تخیلی و رمانهای ایدهمحور هستند. «میکرومگاس» که داستان موجودی غولپیکر از سیارهٔ سیریوس است که از زمین بازدید میکند و حماقت ساکنان ذرهبینیاش را تماشا میکند، امروزه به اندازهٔ یک اپیزود از سریال «آینهٔ سیاه» تکاندهنده و بدبینانه است. «قاموس فلسفی» او را میتوان نسخهٔ چاپی یک وبلاگ الحادی دانست که در آن، مدخلهای کوتاه و کوبنده، تمام باورهای رایج را ویران میکنند. خواندن ولتر، خواندن تاریخ نیست، مکالمه با یک ذهن نقاد است که به ما یادآوری میکند چرا نباید به هیچ مقامی اعتماد کورکورانه داشت. خشم او در برابر سوءاستفاده از دین برای توجیه خشونت، در دنیای امروز که بنیادگرایی هنوز قربانی میگیرد، شاید حتی ضروریتر از قرن هجدهم باشد. او به ما یاد داد که خنده یک سلاح سیاسی است و شوخطبعی میتواند سنگر دیکتاتورها را مؤثرتر از بمب ویران کند. قلم ولتر هنوز میدرخشد، چون هنوز چیزهای پلید زیادی در جهان وجود دارند که باید نابود شوند.
ولتر و مفهوم آزادی بیان: «تا سرحد مرگ از حق تو دفاع میکنم»
معروفترین جملهای که به ولتر نسبت داده میشود — «من با چیزی که تو میگویی مخالفم، اما تا پای جان از حق تو برای گفتنش دفاع میکنم» — جالب اینجاست که هرگز توسط خود او نوشته یا گفته نشده است. این جمله در واقع خلاصهای است که یک نویسندهٔ انگلیسی به نام اولین بئاتریس هال از نگرش ولتر در کتابی که در سال ۱۹۰۶ نوشت، ارائه داد. اما این سوءتفاهم تاریخی، به بهترین شکل روح فلسفهٔ ولتر را تسخیر کرده است. ولتر واقعاً و عمیقاً به بازار آزاد ایدهها باور داشت، حتی برای دشمنانش. او از حق انتشار کتابهای روسو دفاع میکرد، در حالی که از محتوای آنها متنفر بود. چرا؟ زیرا ولتر میدانست که سانسور، مادر تمام استبدادهاست. او معتقد بود حقیقت از دل جدل و مباحثهٔ آزاد بیرون میآید، نه از فرمان یک پادشاه یا فتوای یک پاپ. در عصر او، این یک ایدهٔ انقلابی و خطرناک بود. امروزه، این اصل بدیهی به نظر میرسد، اما در عمل، چه در دانشگاههای غربی و چه در دیکتاتوریهای شرقی، هنوز در خطر است. ولتر به ما آموخت که آزادی بیان یعنی تحمل شنیدن حرفهایی که از آنها متنفرید. او با زندگیاش ثابت کرد که اگر میخواهید جامعهای آزاد داشته باشید، باید ریسک شنیدن صداهای احمقانه، کفرآمیز و حتی توهینآمیز را بپذیرید، زیرا در لحظهای که یک صدا را خاموش کنید، راه را برای خاموش شدن تمام صداها باز کردهاید.
فراتر از کاریکاتور: چهرهٔ واقعی مردی که نقابش را دوست داشت
در نهایت، ولتر کیست؟ تصویر رایج از او، تصویر یک پیرمرد نحیف و بدبین با پوزخندی شیطانی است که همیشه در حال توطئه چینی علیه کلیساست. اما این تصویر، فقط یک لایه از شخصیت پیچیدهٔ اوست. ولتر میتوانست به طرز غیرمنتظرهای مهربان و بخشنده باشد. او یک نوهٔ دختری را به فرزندی پذیرفت (مادام دنیس) و با وجود تمام خیانتهای مالی و احساسی او، هرگز از محبتش دست نکشید. او که با تمام اشراف اروپا در جنگ بود، ساعتها وقت صرف آموزش خدمتکاران و کشاورزان املاکش میکرد. او یک باغبان پرشور، یک ساعتساز چیرهدست و یک آشپز خبره بود. ولتر دائماً از مرگ میترسید و خود را در آستانهٔ احتضار میدید (هیپوکندری)، اما در عین حال یکی از سرسختترین و پرکارترین انسانهای تاریخ بود. او نماد اومانیسم تراژیک است: انسانی که اعماق شرارت و حماقت همنوعانش را میدید، اما به جای ناامیدی، با خنده و قلم به جنگ آنها میرفت. او نه یک قدیس، که یک انسان به طرز دیوانهواری کامل بود؛ مملو از تضاد، سرشار از زندگی، و آتشین از شورِ حقیقت. ولتر به ما نشان داد که روشنفکر بودن به معنای نشستن در برج عاج نیست، بلکه به معنای کثیف شدن در گل سیاست، ریسک کردن آزادی، و جنگیدن با سلاح هوش و طعنه است، میراثی که هرگز در این جهان پرآشوب، غبار کهنگی نخواهد گرفت.