هجوم سواران غُز و ابدالی به رهبری محمود افغان در سال ۱۱۳۵ هجری قمری، نهتنها یک شورش ایلی، که توفانی برآمده از دل نارضایتیهای مرزی و بدخیمی یک توطئه سیاسی بود. اما آنچه در تاریخنگاری رسمی اغلب به «سقوط صفویه» تقلیل یافته، در حقیقت پردهای از یک فاجعه انسانی بیسابقه است. این روایت، شرح جنایاتی است که بوی خون آن هنوز از کوچهپسکوچههای اصفهان قدیم به مشام میرسد. هدف این نوشتار، کندوکاو در دل تاریکی فرمانروایی هفتسالهای است که تمدنسوزی را به اوج رساند و ایران را برای همیشه دگرگون کرد.
سقوط اصفهان؛ وداع با شکوه و دروازههای جهنم
پس از محاصره طولانی اصفهان، شاه سلطان حسین در حالی تاج و تخت را به مهاجم تسلیم کرد که شهر، قحطیزده و تسلیمناپذیر، دیگر رمقی برای مقاومت نداشت. ورود محمود به پایتخت در ۲۵ محرم ۱۱۳۵، نه یک فتح نظامی که هتک حرمت یک تمدن بود. توصیف میکنند که او با ردایی خونین بر اسب شاهانه نشست و وقاحت را به حدی رساند که دستور داد برای پذیرایی از سران سپاهش، از حرمسرای سلطنتی ظروف طلا بیاورند.
«محمود افغان وارد شهر شد در حالی که شمشیرش هنوز از خون سربازان گرجیتبار شاه میچکید. او به جای صلح، زمستانی از وحشت را برای بازماندگان به ارمغان آورد و اعلام کرد که هر کس سکه طلا دارد، خائن به دولت جدید است.» (برگرفته از خاطرات یک شاهد عینی در کتاب عالمآرای نادری)
در همان هفته نخست، قتلعام سیستماتیک شاهزادگان صفوی آغاز شد. روایت است که محمود، شخصاً نظارهگر گردن زدن عموزادگان و برادران شاه بود و پس از آن، ضیافت شامی ترتیب داد که در آن سرهای بریده بر روی سینیهای نقرهای برای مهمانان افغان گردانده میشد. این عمل ددمنشانه، تنها پیشدرآمدی بر کابوسی بود که قرار بود هفت سال طول بکشد.
اقتصاد مرگ؛ قحطی مصنوعی و شکار انسانها
سیاست «هیزم خشک» عنوانی بود که محمود برای اقتصاد اصفهان برگزید. او با علم به اینکه مردم گرسنه، شورش نمیکنند، تمامی انبارهای غله شهر را مصادره کرد. جالب اینجاست که محمود آگاهانه تورم افسارگسیخته ایجاد کرد و سپس برای سرگرمی، بازار سیاه راه انداخت.
| منبع درآمد خزانه محمود | روش تأمین | نتیجه برای مردم |
|---|---|---|
| مصادره املاک | شکنجه برای افشای دارایی | خودکشی برای فرار از شکنجه |
| فروش زنان قاجار | حمله به حرمسرا | بردهسازی سازمانیافته |
| مالیات بر مرگ | اخذ بهای کفن | دفن دستهجمعی بدون کفن |
نقل است که محمود برای تنبیه بازاریان که از پرداخت مالیات سر باز میزدند، دستور داد شکم تجار را پاره کرده و از سکههای داغ مذاب پر کنند. او با صدای بلند میگفت: «اینها سکه خواستند، حالا سکه بخورند!»
او به نانواها دستور داده بود اگر در خانهای دود اجاق دیدند، گزارش دهند؛ چراکه در شهر، فقط آشپزخانههای سلطنتی حق پخت غذا داشتند. در نتیجه این سیاست، آدمخواری در حومه اصفهان به امری شایع تبدیل شد. مادرانی را میدیدند که استخوانهای فرزند مرده خود را میجویدند تا زنده بمانند و این دقیقاً همان «نظم نوینی» بود که محمود به آن افتخار میکرد.
تیغ و تعمید اجباری؛ تغییر مذهب زیر سایه خنجر
شاید تلخترین جنبه فاجعه، تلاش برای استحاله هویتی ملت بود. محمود که مذهب تسنن را نه به عنوان یک باور، که به عنوان ابزار سیاسی برای مشروعیتبخشی به حکومت غاصبانه خود برگزیده بود، دستور به قتلعام علمای شیعه داد. او اعلامیهای صادر کرد: «هر که لعن بر خلفا نکند، جانش در امان است.»
در روزی که به «جمعه خونین» معروف شد، سربازان ابدالی به مسجد جامع اصفهان ریختند و در حین خطبه نماز، چهارده نفر از علمای تراز اول شهر را در برابر چشمان نمازگزاران سر بریدند. سپس با توهینهای قومیتی، مردم را مجبور به «شهادتین جدید» گفتن کردند؛ شهادتینی که با ذکر نام خلفا همراه بود. خودداری از این کار، اعدام فوری را در پی داشت.
این اقدامات، واکنش روحانیت مبارز را در پی داشت. آیتالله ابوالقاسم خاتونآبادی، پیش از شهادت، جملهای ماندگار گفت:
«شمشیرهای کند شما، ایمان را از سینه ما پاک نمیکند. این خون است که درخت تشیع را آبیاری میکند و شما حتی نمیفهمید که قاتل یک ملتید، نه فاتح آن.»
جنون خودخوارپنداری و پایان کثیف یک جلاد
در واپسین سالهای حیات، جنون محمود اشکالی حیوانی به خود گرفت. او که روزگاری با زیرکی توانسته بود شاه صفوی را فریب دهد، اکنون در کاخ چهلستون، خود را «خدای زمین» مینامید. او دچار مالیخولیایی عجیب شد که پزشکان دربار آن را ناشی از عذاب وجدان یا یک بیماری عصبی ناشناخته میدانستند. محمود تصور میکرد سلولهایش در حال خوردن یکدیگرند و هر شب فریاد میزد: «مورچهها از پایم بالا میروند، گوشت تنم را میخورند!»
او برای تسکین این توهم، دستور داد زندهزنده شکم اسرای قزلباش را پاره کنند و او در خون گرم آنان پا بگذارد تا شاید «مورچههای خیالی» فرار کنند. این صحنههای ددمنشانه سبب شد تا حتی نزدیکانش او را طرد کنند. سرانجام در ۲۷ ربیعالثانی ۱۱۳۷، در حالی که از فرط وحشت به گوشه اتاقی خزیده بود، به دست پسرعمویش اشرف افغان خفه شد. او میمُرد در حالی که ایران، تکیده و خونچکان، ویرانهای بر جای مانده از شکوه دیروز بود.
اشرف، جنازه او را به بدترین شکل ممکن مثله کرد و به میان قشون انداخت و گفت: «این سگ هار، این دیوانه نجس، لیاقت دفن ندارد.» بدین ترتیب، زندگی مهاجمی که خیال فتح آسیا را داشت، در میان نفرت یاران و نفرین ملت، به تلخترین شکل به پایان رسید.
میراث محمود افغان برای ایران، تنها ویرانی نبود. این جنایات، زخم عمیقی بر پیکره فرهنگ و اقتصاد ایران گذاشت که حتی ظهور نادرشاه افشار نیز نتوانست آن را بهطور کامل ترمیم کند. نفرت از بیگانه، درسی بود که به بهایی گزاف در حافظه تاریخی ملت حک شد و ثابت کرد که امنیت ملی، جز در سایه حکومت مقتدر و هوشیار ملی به دست نمیآید.