شاه بیمار و تولد مشروطه: مظفرالدین شاه چگونه ناخواسته اولین انقلاب دموکراتیک ایران را امضا کرد؟
او را بیشتر به بیماریهایش میشناختند تا به سیاستهایش. پادشاهی که به قول تاریخی رندان عصرش، اگر به جای تخت سلطنت بر تخت بیمارستان تکیه میزد، عمرش طولانیتر میبود. مظفرالدین شاه قاجار، پنجمین پادشاه این سلسله، انسانی مهربان، ضعیفالنفس، بیاراده و به شدت بیمار بود. او درست در لحظهای از تاریخ بر تخت نشست که ایران نیازمند یک ناجی قدرتمند بود، اما با شاهی مواجه شد که قدرتِ نه گفتن به اطرافیان فاسدش را هم نداشت. با این همه، نام مظفرالدین شاه در تاریخ ایران با یک پارادوکس عظیم گره خورده است: او وامدارترین شاه قاجار بود، اما همان کسی است که فرمان مشروطیت را امضا کرد. او کشور را در وامهای خارجی غرق کرد، اما سند آزادی ملت را هم به نام خود زد. آیا او میدانست چه امضا میکند؟ یا فقط میخواست پیش از مرگ، دل ملت را به دست آورد و برای وارث تندخویش، محمدعلی میرزا، تخت را بیمه کند؟ داستان مظفرالدین شاه، تراژدی انسانی ضعیف است که در میانه طوفان تاریخ، ناخواسته بزرگترین تحول سیاسی ایران مدرن را رقم زد.
ولیعهدی پنجاه ساله: مردی که عمرش در انتظار تاج و تخت گذشت
مظفرالدین میرزا در ۲۵ جمادیالاول ۱۲۶۹ هجری قمری (۱۲۳۱ خورشیدی) در تهران به دنیا آمد. پدرش ناصرالدین شاه، قدرتمندترین و مستبدترین پادشاه قاجار بود و مادرش شکوهالسلطنه، یکی از همسران متعدد حرمسرای ناصری. او از همان کودکی، تحت سایه سنگین پدری زندگی میکرد که نه تنها پیر نشدنی به نظر میرسید، بلکه کوچکترین علاقهای به واگذاری قدرت نداشت.
مظفرالدین میرزا در پانزدهسالگی به عنوان ولیعهد، راهی تبریز شد و این آغاز یک انتظار پنجاه ساله بود؛ انتظاری که روح و جسم او را gleefully فرسود. آذربایجان در آن دوران، زیر فشار سنگین مالیاتی، سوءمدیریت شاهزادگان قاجار و تهدید دائمی روسها قرار داشت. مظفرالدین میرزا، برخلاف بسیاری از شاهزادگان فاسد قاجار، قلبی رئوف داشت و از بیعدالتی رنج میبرد، اما فاقد اراده و قدرت لازم برای اصلاح امور بود. او در تبریز، بیشتر به شکار، تفریح و معالجه بیماریهای مزمن خود مشغول بود تا سیاست.
بیماریهای او افسانهای بود. از نقرس و درد مفاصل گرفته تا مشکلات شدید کلیوی و قلبی. پزشکان فرانسوی و اتریشی، به طور مداوم بر بالین او حاضر میشدند و او را معالجه میکردند. همین بیماریها بعدها به یکی از دلایل اصلی سفرهای پرهزینه او به اروپا تبدیل شد. در واقع، مظفرالدین شاه پیش از آنکه یک پادشاه باشد، یک بیمار حرفهای بود که اتفاقاً تاج هم بر سر داشت.
اعتمادالسلطنه، وزیر انطباعات ناصرالدین شاه، در خاطرات خود مینویسد: «مظفرالدین میرزا در تبریز، نه ترسی برانگیخت و نه امیدی. او را همه دوست داشتند، چون میدانند آزاری به کسی نمیرساند، اما هیچکس حساب جدی روی او باز نمیکرد. او محکوم بود در سایه پدری قدرتمند، پژمرده شود و هیچ نشانی از یک پادشاه مقتدر در وجودش دیده نمیشد.»
رسیدن به تاج و تخت در آستانه ورشکستگی
در اردیبهشت ۱۲۷۵، ناصرالدین شاه با گلوله میرزا رضا کرمانی در حرم شاه عبدالعظیم کشته شد. مظفرالدین میرزا که حالا پنجاه سال از عمرش میگذشت، با عجله از تبریز به تهران آمد و تاج بر سر نهاد. او در حالی پادشاه شد که کشور در آستانه فروپاشی مالی قرار داشت. خزانه خالی بود، بدهیهای خارجی تلنبار شده بود، و دربار غرق در فساد.
نخستین اقدام مظفرالدین شاه، برای جبران این کسری بودجه فاجعهبار، سفر به اروپا و گرفتن وامهای سنگین از روسها و انگلیسیها بود. او که خود را مدیون پزشکان فرنگی میدانست و از طرفی شیفته زرق و برق اروپا بود، سه سفر پرخرج به قاره سبز ترتیب داد. این سفرها که با همراهی انبوهی از درباریان فاسد انجام میشد، میلیونها تومان خرج روی دست ملت گذاشت.
برای تأمین هزینههای سفر، صدراعظمهای او دست به دامان وامهای خارجی شدند. معروفترین این وامها، وام ۲۲.۵ میلیون روبلی از روسیه در ازای تعهداتی سیاسی-اقتصادی بود. همچنین، برای اولین بار، تعرفههای گمرکی ایران به عنوان تضمین بازپرداخت وامها به خارجیها واگذار شد. در این میان، ژوزف نوز بلژیکی به عنوان رئیس گمرکات ایران منصوب شد و خزانه کشور عملاً در رهن بیگانگان قرار گرفت. مظفرالدین شاه، با سادهدلی تمام، این وامها را میگرفت و خرج سفر و عیاشی درباریان میکرد، بیآنکه بداند دارد پایههای اقتصادی سلطنت را با دست خود ویران میکند.
صدراعظمهای فاسد: از امینالسلطان تا عینالدوله
دوران مظفرالدین شاه، دوران صدراعظمهای قدرتمند و فاسدی بود که هر یک به نوبه خود، کشور را به ورطه نابودی کشاندند. نخستین آنها، میرزا علیاصغرخان امینالسلطان (اتابک اعظم) بود. او که از دوران ناصرالدین شاه در قدرت بود، استاد گرفتن رشوه، فروختن امتیازات و بازی دادن شاه با تظاهر به خدمتگزاری بود. امینالسلطان برای حفظ قدرت خود، شاه را در لذتهای زودگذر غرق میکرد و او را از واقعیتهای تلخ کشور دور نگه میداشت.
پس از برکناری موقت امینالسلطان (که بعدها بازگشت و به دست مشروطهخواهان کشته شد)، عینالدوله به صدارت رسید. عینالدوله، داماد خشن و مستبد مظفرالدین شاه، نقطه مقابل شاه بود. او مردی جدی، خشن و مخالف هرگونه اصلاحات بود. سیاستهای سرکوبگرانه او (از جمله ماجرای گرانی قند و فلک کردن تجار توسط حاکم تهران، علاءالدوله) بود که مستقیماً جرقه اعتراضات مردمی را زد و به انقلاب مشروطه انجامید.
جدول زیر، وضعیت وامهای خارجی در دوره مظفرالدین شاه را نشان میدهد:
| سال | کشور وامدهنده | مبلغ | تضمین داده شده | هدف اعلامی | ۱۲۷۹ | روسیه تزاری | ۲۲.۵ میلیون روبل | درآمد گمرکات ایران (به جز فارس و خلیج) | پرداخت بدهیهای قبلی، هزینه سفر شاه به اروپا | ۱۲۸۱ | روسیه تزاری | ۱۰ میلیون روبل | تعرفه گمرکی و درآمد شیلات شمال | تأمین هزینه سفر دوم شاه به اروپا | ۱۲۸۲ | بریتانیا | ۲۰۰ هزار لیره | کنترل گمرکات جنوب | رقابت با نفوذ روسها و بیمه کردن منافع انگلیس | ۱۲۸۴ | روسیه و انگلیس (مشترک) | وام کوچک اضطراری | تعهدات سیاسی مبنی بر عدم واگذاری امتیاز به رقبا | تأمین مخارج دربار پیش از اعطای مشروطه |
|---|
این وامها عملاً استقلال مالی ایران را نابود کرد و کشور را به گروگانی میان روسیه و بریتانیا بدل ساخت. مظفرالدین شاه، بیخبر از عمق فاجعه، در سفرنامههای خود از زیبایی خیابانهای پاریس و لذت اپرای لندن مینوشت، در حالی که در ایران، مردم از گرسنگی و مالیاتهای سنگین به ستوه آمده بودند.
جرقه آزادی: اعتراض آرام ملتی که به ستوه آمد
در سال ۱۲۸۴ خورشیدی، کاسه صبر ملت لبریز شد. حکومت عینالدوله، تورم افسارگسیخته، واگذاری بیرویه منابع به بیگانگان، و از همه مهمتر، تحقیر ملی پس از شکست روسیه از ژاپن (که نشان داد یک ملت آسیایی میتواند یک قدرت استعماری را شکست دهد)، همه و همه دست به دست هم دادند.
جرقه از یک اتفاق به ظاهر ساده زده شد. ژوزف نوز بلژیکی (رئیس گمرکات) و علاءالدوله (حاکم تهران)، برای جبران کسری بودجه، قیمت قند را افزایش دادند. تاجران معترض تهران که خواهان بازگشت قیمتها بودند، به دستور علاءالدوله، در ملأ عام فلک شدند. این صحنه هولناک، خشم عمومی را شعلهور کرد. بازاریان، طلاب علوم دینی و روشنفکران، به رهبری دو روحانی بزرگ، آیتالله سید محمد طباطبایی و آیتالله سید عبدالله بهبهانی، جنبش اعتراضیای را آغاز کردند.
مردم به صورت مسالمتآمیز در مسجد شاه (مسجد امام خمینی کنونی) و سپس حرم شاه عبدالعظیم تحصن کردند. خواسته اولیه آنها ساده بود: عزل علاءالدوله، عزل نوز، و برپایی «عدالتخانه» برای رسیدگی به شکایات. نکته شگفتانگیز در این جنبش آن بود که مردم هنوز شعار «مشروطه» نمیدادند، بلکه فقط خواستار اجرای عدالت در چارچوب نظام موجود بودند.
مظفرالدین شاه، که در بستر بیماری دست و پا میزد، ابتدا سعی کرد با وعدههای بیاساس معترضان را آرام کند. اما وقتی مردم به شهر بازگشتند و دیدند هیچ تغییری رخ نداده، بار دیگر اعتراضات شعلهور شد. این بار، علما و متحصنین به قم مهاجرت کردند و از آنجا خواستههای رادیکالتری مطرح ساختند. همزمان، جمعیتی بالغ بر ده هزار نفر از مردم تهران در باغ سفارت بریتانیا تحصن کردند. این تحصن تاریخی که به «مهاجرت کبری» شهرت یافت، عملاً تهران را فلج کرد.
فرمان مشروطیت: امضایی که ایران را برای همیشه تغییر داد
مظفرالدین شاه که تحت فشار بیامان مردم، علما و حتی بخشی از درباریان قرار گرفته بود، سرانجام تسلیم شد. او که به شدت بیمار بود و تاب مقاومت در برابر این موج عظیم را نداشت، عینالدوله را عزل کرد و مشیرالدوله را مأمور ساخت تا با رهبران مشروطهخواه مذاکره کند. نتیجه مذاکرات، موافقت شاه با تأسیس مجلس شورای ملی و تدوین قانون اساسی بود.
در ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ (۱۳ جمادیالثانی ۱۳۲۴)، مظفرالدین شاه، در حالی که به سختی روی تخت نشسته بود و از شدت بیماری رنگ به چهره نداشت، قلم را به دست گرفت و فرمان مشروطیت را امضا کرد. او در این فرمان تاریخی نوشت: «…از این تاریخ که تاریخ این فرمان مبارک است، عموم اهالی ایران را از هر طبقه و هر درجه که باشند، در حقوق و مزایای مشترکه با یکدیگر متساویالحقوق قرار دادیم…»
یکی از حاضران در آن جلسه تاریخی نقل میکند: «شاه آن قدر ضعیف بود که نزدیک بود قلم از دستش بیفتد. وقتی امضا کرد، اشک در چشمانش حلقه زد. نمیدانست که سند مرگ استبداد را امضا کرده یا تولد یک ایران نوین را. فقط گفت: من این کار را برای رضای خدا و آسایش ملت کردم. باشد که خدا قبول کند. نمیخواهم بعد از مرگم بگویند مظفرالدین شاه برای ملت خود هیچ نکرد.»
مراسم افتتاح نخستین دوره مجلس شورای ملی در ۱۸ شعبان ۱۳۲۴ (۱۴ مهر ۱۲۸۵) در کاخ گلستان برگزار شد. مظفرالدین شاه با بدنی نحیف و صدایی لرزان، نطق افتتاحیه را خواند و مجلس را «مایه سعادت و ترقی ملت» خواند. این بزرگترین دستاورد سیاسی تاریخ معاصر ایران، به دست مردی رقم خورد که تا پیش از آن، او را ضعیفترین و بیارادهترین شاه قاجار میدانستند. پارادوکس تاریخ اینجاست که مشروطه، نه به دست یک قهرمان ملی، که به دست شاهی بیمار و سادهدل به بار نشست.
مرگ غریبانه: خداحافظی با تاج و تخت در آستانه آزادی
مظفرالدین شاه عمر زیادی پس از امضای مشروطه نداشت. بیماریهای مزمنش به اوج رسیده بود و پزشکان جوابش کرده بودند. او ده روز پس از افتتاح مجلس، در ۲۴ دی ۱۲۸۵ (۱۹ ذیالقعده ۱۳۲۴) در تهران درگذشت. پنجاه و سه سال بیشتر نداشت. جسدش در کربلا دفن شد.
مرگ او، ایران را در برزخی عجیب رها کرد. مجلس تازهنفس بود و هنوز ریشه ندوانده بود، دولت مرکزی ضعیف بود، و از همه مهمتر، ولیعهدش محمدعلی میرزا، مردی مستبد، خشن و به شدت ضد مشروطه بود. مظفرالدین شاه، مشروطه را به ایران هدیه داد، اما نتوانست از آن محافظت کند. او همچون باغبانی بود که درختی را کاشت، پیش از آنکه ریشه بدواند، جان سپرد و باغ را به دستان هیزمشکنی سپرد که جز به نابودی آن رضایت نمیداد.
در تاریخ معاصر ایران، کمتر کسی به اندازه مظفرالدین شاه قربانی پارادوکس شخصیتی خود بوده است. او شاهی بود که به قول معروف، «نه خواست ستم کند، نه توانست عدالت بورزد». مهربان بود، اما اراده محافظت از مهربانیاش را نداشت. خواهان آبادانی بود، اما برای تأمین پول آن، کشور را به بیگانگان فروخت. و در نهایت، آزادیخواه نبود، اما نامش برای همیشه در کنار فرمان مشروطیت، بزرگترین سند آزادی ملت ایران، جاودانه شد. تاریخ او را شاید نبخشاید، اما نمیتواند فراموشش کند؛ شاه بیماری که در بستر مرگ، نوزاد دموکراسی ایرانی را در آغوش گرفت و برای همیشه رفت.