او را نابغهٔ نظامی تاریخ مینامند، فاتحی که نقشهٔ اروپا را با نوک شمشیرش دوباره ترسیم کرد، اما در پشت این افسانهٔ باشکوه، مردی نهفته بود که تشنهٔ قدرت مطلق بود، عقدههای حقارت دوران کودکیاش را با خون میلیونها اروپایی شست، و در زندگی خصوصیاش چنان رسواییهایی آفرید که اگر امروز فاش میشد، شبکههای اجتماعی را به آتش میکشید. ناپلئون بناپارت فقط یک امپراتور نبود، او یک نمایشنامهنویس سیاسی بود که بزرگترین شاهکارش، برندسازی شخصی از یک افسر حقیر کورسیکی تا ارباب اروپا بود. اما در زیر این ردای ارغوانی، چه میگذشت؟ وسواس بیمارگونهاش به ژوزفین که به رسواترین نامههای عاشقانهٔ تاریخ منجر شد، خیانتهای مکرر به برادرانش، عقدهٔ ادیپی نسبت به مادرش، و نژادپرستی پنهانی که منجر به احیای بردهداری در مستعمرات فرانسه شد. تاریخ رسمی، ناپلئون را با «کد ناپلئونی» و «طاق پیروزی» تطهیر کرده، اما از قتل عام اسرای جنگی در یافا، سرکوب وحشیانهٔ شورش هائیتی، و اختلاسهای نجومی خانوادگیاش چیزی نگفته است. در این نبش قبر تاریخی، پرده از چهرهٔ کثیف امپراتور برمیداریم و نشان میدهیم که چگونه یک دیکتاتور تمامیتخواه، خود را به منجی ملتها جا زد و چگونه سرانجام، غرور کیهانیاش در برفهای روسیه ذوب شد و در جزیرهای دورافتاده، مانند یک موش زندهبهگور مرد.
کودکی در کورس: عقدهٔ حقارت یک اشرافزادهٔ قلابی که جهان را سوزاند
داستان ناپلئون بناپارت در جزیرهٔ کورس آغاز میشود، جایی که خانوادهاش ادعای اشرافیت داشتند، اما در فقر و حقارت زندگی میکردند. ناپلئونِ نوجوان که برای تحصیل به مدرسهٔ نظامی برین در فرانسه فرستاده شد، به دلیل لهجهٔ غلیظ کورسیکی و فقر لباسهایش، مورد تمسخر بیرحمانهٔ همکلاسیهای اشرافزادهٔ فرانسوی قرار گرفت. این سالهای تحقیر، کورهای از خشم در روح او شعلهور ساخت. او که خود را در میان فرانسویها یک غریبه میدید، به ملیگرایی افراطی کورسی پناه برد و از استعمار فرانسه بر وطنش متنفر بود. چه ironic که این پسر تحقیرشده، تنها پانزده سال بعد خودش امپراتور همان فرانسویها شد و آنها را مجبور کرد در برابرش زانو بزنند. روانشناسان مدرن، شخصیت ناپلئون را نمونهٔ کلاسیک «عقدهٔ حقارت» آدلری میدانند که با «ارادهٔ معطوف به قدرت» نیچهای ترکیب شده بود. او هر فتحی را نه برای فرانسه، که برای انتقام گرفتن از آن پسرک مسخرهشده در حیاط مدرسه انجام میداد. این زخم روانی هرگز التیام نیافت و او را به سوی خودویرانگری باشکوهی سوق داد که نهایتاً در واترلو به اوج خود رسید. ناپلئون در تمام عمرش در حال فرار از آن لهجهٔ کورسیکی بود، اما تاریخ میگوید که حتی در بستر مرگ نیز با همان لهجه هذیان میگفته است.
ژوزفین، فاحشهٔ مقدس: رسواییترین مثلث عشقی تاریخ فرانسه
هیچ روایتی از زندگی ناپلئون بدون ژوزفین دو بوهارنه کامل نمیشود؛ زنی شش سال بزرگتر، با دو فرزند، و گذشتهای پر از رسواییهای جنسی که در سالنهای پاریس شهره بود. ناپلئون جوان، دیوانهوار عاشق این «کورتیزان سالخورده» (به قول مادرش) شد. نامههایی که او از جبهههای جنگ برای ژوزفین مینوشت، امروزه در تاریخ ادبیات اروتیک بینظیرند: «دارم میآیم… تو را در آغوش بگیرم، یک میلیون بوسهٔ آتشین…» اما ژوزفین در غیاب او، در پاریس خیانتهای زنجیرهای میکرد. ناپلئون در مصر از این خیانتها باخبر شد و فروپاشی روانی عظیمی را تجربه کرد. او در چادر نظامیاش زار زد و قسم خورد که طلاقش دهد، اما ژوزفین با گریههای ساختگی و فنون رختخواب، دوباره او را به دام انداخت. این رابطهٔ سادومازوخیستی، پایهٔ روانی امپراتوری را تشکیل میداد. ژوزفین به ناپلئون کلاس اجتماعی و آداب اشرافی آموخت، و ناپلئون به او امنیت مالی و عنوان ملکه داد. اما وقتی ژوزفین نتوانست وارثی به دنیا بیاورد، ناپلئون با دلی خونین طلاقش داد تا با ماری لوئیز، دوشیزهٔ اتریشی و برادرزادهٔ ماری آنتوانت ازدواج کند. این ازدواج، بزرگترین خیانت سیاسی-عاطفی ناپلئون بود: او عشق زندگیاش را قربانی جاهطلبی سلسلهای کرد و این بهای گزافی داشت که روحش را برای همیشه متلاشی ساخت.
قتل عام یافا: جنایت جنگی که ناپلئون با دستان خودش مرتکب شد
در مبارزات مصر و سوریه، ناپلئون جنایتی را مرتکب شد که حتی تبلیغاتچیهای خودش هم نتوانستند پاکش کنند. در یافا (فلسطین امروزی)، پس از تسخیر شهر، حدود سه تا چهار هزار اسیر جنگی عثمانی در دستان او بودند. ناپلئون که نه غذا برای تغذیهٔ آنها داشت و نه نیرویی برای نگهبانی، و میترسید که آزاد کردنشان ارتشش را تهدید کند، دستور اعدام دستهجمعی همهٔ آنها را صادر کرد. سربازان فرانسوی با سرنیزه و گلوله، اسرای بیدفاع را در کنار دریا به رگبار بستند. این کشتار سه روز طول کشید و آبهای مدیترانه را قرمز کرد. اما جنایت به اینجا ختم نشد. هنگامی که طاعون در ارتش فرانسه شیوع یافت، ناپلئون برای تسریع در عقبنشینی، به پزشکان ارتش دستور داد به سربازان به شدت بیمار و در حال مرگ، مقادیر کشندهٔ تریاک بخورانند تا از دستشان خلاص شود (هرچند پزشکان از اجرای کامل این دستور سر باز زدند). نقاشیهای تبلیغاتی، ناپلئون را در حال لمس کردن بیماران طاعونی نشان میدهند (مانند یک قدیس مسیحی)، اما واقعیت این است که او برای سرعت بخشیدن به عقبنشینی، بیماران را رها کرد تا توسط عثمانیها سربریده شوند. این جنایات جنگی، چهرهٔ واقعی «فاتح بزرگ» را نشان میدهد: مردی که برای منافع نظامیاش، نه اخلاق میشناخت و نه انسانیت.
برادران خائن، خواهران فاسد: مافیای بناپارت که امپراتوری را غارت کردند
اگر ناپلئون یک نابغه بود، خانوادهاش انگلهای آن نبوغ بودند. او که دچار عقدهٔ خانوادگی حاد بود، پس از رسیدن به قدرت، برادران و خواهران بیعرضهاش را بر تختهای سلطنت اروپا نشاند. ژوزف بناپارت را به پادشاهی اسپانیا منصوب کرد، غافل از اینکه ژوزف یک میخوارهٔ بیخاصیت بود که اسپانیاییها او را «شاه بطریباز» خطاب میکردند. لوسین بناپارت، تنها برادری که ذرهای استعداد سیاسی داشت، با ناپلئون به هم زد، حاضر نشد ازدواج مصلحتی کند و از امپراتوری طرد شد. الیزا بناپارت، دوشس توسکانی، چنان فاسد بود که ایتالیاییها از او به عنوان «فاحشهٔ بزرگ» یاد میکردند. پولین بناپارت، زیباترین خواهرش، یک نیمفومانیاک تمامعیار بود که رسواییهای جنسیاش در رم، حتی چشمهای محافظهکاران واتیکان را نیز کور کرد. او با مجسمهساز معروف کانووا رابطه داشت و مجسمهٔ نیمهعریانش، جنجالی در اروپا به پا کرد. ناپلئون از خرجهای گزاف و بیآبروییهای مداوم خواهرانش به ستوه آمده بود، اما هرگز نتوانست آنها را کنترل کند. این مافیای بناپارت، به قیمت جان میلیونها سرباز، از امپراتوری دزدی کردند، فساد مالی راه انداختند و در نهایت، یکی از عوامل اصلی فروپاشی نظامی بودند که برادرشان با خون و شمشیر ساخته بود.
احیای بردهداری: سیاهترین لکهٔ نژادپرستانه در کارنامهٔ جمهوریخواه
یکی از نخستین اقدامات ناپلئون پس از تثبیت قدرت، خیانت به آرمانهای انقلاب فرانسه بود. انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۹۴ بردهداری را در مستعمرات فرانسه ملغی کرده بود، اما ناپلئون در سال ۱۸۰۲ فرمان احیای بردهداری را صادر کرد. چرا؟ به دو دلیل: اول، ژوزفین که در مارتینیک (جزیرهای بردهدار) بزرگ شده بود و خانوادهاش از تجارت برده ثروت اندوخته بودند، در گوش او زمزمه کرد. دوم، ناپلئون به تفوق نژاد سفید باور داشت و سیاهپوستان را «موجوداتی پست» میدانست که فقط با شلاق کار میکنند. او برای بازگرداندن بردهداری به هائیتی، یک ارتش بیستهزار نفری به فرماندهی ژنرال لوکلرک (شوهر خواهرش پولین) اعزام کرد. رهبر انقلابیون هائیتی، توسن لوورتور، را با حیلهٔ مذاکرهٔ صلح دستگیر کرد و به زندانی در کوههای آلپ فرستاد که در آنجا از سرما و گرسنگی جان سپرد؛ یکی از بزرگترین شهدای سیاه تاریخ. اما جنایات ناپلئون در هائیتی نتیجه نداد: انقلابیون سیاه با رهبری دسالین، ارتش فرانسه را در هم کوبیدند و هائیتی به اولین جمهوری سیاهپوستان جهان تبدیل شد. این شکست، بزرگترین لکهٔ ننگ نژادپرستانه بر دامان ناپلئون است که مورخان سفیدپوست غربی به ندرت به آن اشاره میکنند.
دسیسهٔ اسپانیا: تلهٔ خیانت که بهترین ژنرالهایش را بلعید
اگر روسیه گورستان ارتش ناپلئون بود، اسپانیا زخم چرکینی بود که هرگز بسته نشد. ناپلئون با یک حیلهٔ سیاسی کثیف، خاندان سلطنتی اسپانیا را به بایون در فرانسه کشاند، آنها را مجبور به استعفا کرد، و برادر بیعرضهاش ژوزف را بر تخت سلطنت اسپانیا نشاند. اما او یک چیز را حساب نکرده بود: غرور اسپانیایی. مردم اسپانیا، برخلاف اشراف، در برابر اشغالگران فرانسوی جنگ چریکی (guerrilla) به راه انداختند، واژهای که از همان زمان وارد ادبیات نظامی جهان شد. ناپلئون که به نبردهای منظم و سریع عادت داشت، در منجلاب جنگ فرسایشی اسپانیا گیر افتاد. پارتیزانهای اسپانیایی، سربازان فرانسوی را زنده زنده به آتش میکشیدند، اخته میکردند و چشمهایشان را درمیآوردند. فرانسویها نیز با سرکوبهای وحشیانه پاسخ میدادند. نقاشی معروف «سوم ماه مه ۱۸۰۸» اثر گویا، اعدام شهروندان بیدفاع مادرید توسط جوخهٔ آتش فرانسوی را به تصویر میکشد، جنایتی که قلب اروپا را لرزاند. ناپلئون این جنگ را «زخم چرکین اسپانیا» نامید که بهترین ژنرالها و صدها هزار سرباز او را بلعید، بیآنکه پیروزیای در کار باشد. این شکست، ثابت کرد که ناسیونالیسم میتواند قویترین ارتشهای تاریخ را شکست دهد، درسی که بعدها خود ناپلئون نیز آن را در روسیه با گوشت و پوست خود آموخت.
طلاق از ژوزفین و ازدواج با رحم اجارهای اتریش: خیانت به عشق
وقتی ناپلئون فهمید که ژوزفین به دلیل یائسگی زودرس نمیتواند برایش وارث بیاورد، یک تراژدی شکسپیری در کاخ تویلری رقم خورد. ژوزفین که میدانست تنها حلقهٔ وصل ناپلئون به اشرافیت قدیم و شاید وجدان اخلاقی اوست، التماس کرد. ناپلئون در جلسهٔ طلاق، غش کرد و تا مرز سکته رفت. اما جاهطلبی بر عشق پیروز شد. او ژوزفین را طلاق داد تا با ماری لوئیز، دوشیزهٔ هجدهسالهٔ اتریشی و دختر فرانتس دوم، امپراتور شکستخوردهٔ اتریش ازدواج کند. این ازدواج، یک فحشای سیاسی بود: ناپلئون میخواست رحم یک هabsburg را اجاره کند تا خونش با خون کهنترین خاندان سلطنتی اروپا مخلوط شود و مشروعیت پیدا کند. ماری لوئیز که در اتریش طوطیوار به او آموخته بودند ناپلئون یک هیولا و دجال است، از شوهرش میترسید و متنفر بود. با این حال، او وظیفهٔ تولید مثل را انجام داد و ناپلئون دوم، ملقب به «شاهزادهٔ رُم» را به دنیا آورد. اما سرنوشت طعنهآمیز این بود که ماری لوئیز، بلافاصله پس از سقوط ناپلئون، به او خیانت کرد و با یک کنت اتریشی وارد رابطه شد و هرگز حتی نامههای شوهر تبعیدیاش را هم باز نکرد. ناپلئون که برای وارث، عشق زندگیاش را سوزانده بود، در سنت هلن از فرط تنهایی برای سایهٔ ژوزفین گریه میکرد.
مادر، تنها زنی که امپراتور از او میترسید: لتیتیا و عقدهٔ ادیپ قدرت
در میان تمام زنان زندگی ناپلئون، یک نفر هرگز فریب افسانهٔ او را نخورد: لتیتیا رامولینو، مادرش. این زن آهنین کورسیکی که پانزده بار زاییده بود و هشت فرزند را زنده نگه داشته بود، در اوج قدرت امپراتوری پسرش، به جای غرق شدن در طلا و جواهر، پولهایش را پسانداز میکرد و میگفت: «اگر همه چیز خراب شود چه؟» ناپلئون که تمام اروپا را به زانو درآورده بود، در برابر این پیرزن لاغراندام مثل یک بچهٔ مدرسهای رفتار میکرد. لتیتیا هرگز در مراسم تاجگذاری شرکت نکرد (یا به قولی، عمداً خود را به حاشیه کشید)، چون باور داشت این شکوه موقتی است. او تنها کسی بود که میتوانست ناپلئون را سرزنش کند و او جواب ندهد. رابطهٔ آنها، آمیخته به عقدهٔ ادیپی عمیقی بود. ناپلئون در تبعید سنت هلن اعتراف کرد که بزرگترین میراثش از مادرش است: «ارادهٔ آهنین». لتیتیا نماد کورسی کهن بود؛ محافظهکار، بدبین و سرسخت. وقتی ناپلئون سقوط کرد و همهٔ دوستان و برادرانش خیانت کردند، این مادر پیر بود که میخواست جواهراتش را بفروشد و برای نجات پسرش به سنت هلن برود. او تنها زنی بود که ناپلئون صادقانه دوستش داشت، بدون هیچ چشمداشت سیاسی یا جنسی، و شاید تنها کسی که از مرگ امپراتور، واقعاً و عمیقاً سوگواری کرد.
روسیه: حماقت استراتژیک یا خودکشی از پیشطراحیشده؟
لشکرکشی ناپلئون به روسیه در سال ۱۸۱۲، بزرگترین فاجعهٔ نظامی تاریخ پیش از جنگهای جهانی بود. او با بزرگترین ارتشی که اروپا تا آن روز به خود دیده بود — حدود ۶۰۰,۰۰۰ نفر — از رودخانهٔ نیمن عبور کرد. اما چرا؟ روسها بارها پیشنهاد صلح دادند، حتی حاضر به سازش بودند. اما غرور لوسیفری ناپلئون به او اجازهٔ عقبنشینی نمیداد. او به جای نبرد قاطع، با زمین سوخته روسها مواجه شد؛ استراتژی بیرحمی که در آن روسها محصولات و خانههای خودشان را آتش میزدند تا به دست فرانسویها نیفتد. ناپلئون مسکو را گرفت، اما تزار الکساندر تسلیم نشد. سپس آتشسوزی بزرگ مسکو که توسط خود روسها طراحی شده بود، ارتش فرانسه را از پناهگاه زمستانی محروم کرد. عقبنشینی از مسکو در زمستان جهنمی روسیه، به یکی از هولناکترین تراژدیهای انسانی تبدیل شد. سربازان از سرما و گرسنگی آدمخواری کردند. از ۶۰۰,۰۰۰ نفر، فقط حدود ۲۵,۰۰۰ نفر جان سالم به در بردند. ناپلئون، ارتش خود را در میان برفها رها کرد و با یک سورتمه به پاریس فرار کرد تا شایعهٔ مرگش باعث کودتا نشود. این نامردی در ترک سربازانش، چهرهٔ واقعی «امپراتور سربازان» را نشان داد: او هرگز برای سربازانش نمیجنگید، آنها فقط مهرههای قابل قربانی در بازی شطرنج غرور او بودند.
تبعید البا: فرار جسورانهای که اروپا را به وحشت انداخت
پس از شکست در نبرد لایپزیک (نبرد ملل)، متفقین ناپلئون را به جزیرهٔ البا در مدیترانه تبعید کردند. اما آنها اشتباه بزرگی مرتکب شدند: به او اجازه دادند پادشاه همان جزیرهٔ کوچک باشد و یک ارتش کوچک شخصی داشته باشد. ناپلئونِ عقدهای نمیتوانست از یک قاره به یک صخره تقلیل یابد. او در حالی که اروپا در کنگرهٔ وین مشغول جشن و پایکوبی و تقسیم غنائم بود، با یک مشت سرباز وفادار از البا فرار کرد و در خلیج ژوان در جنوب فرانسه پیاده شد. لویی هجدهم، پادشاه جدید فرانسه، ارتش را برای دستگیری «غاصب» فرستاد. ناپلئون در برابر هنگ پنجم ارتش سلطنتی ایستاد، کتش را باز کرد و فریاد زد: «اگر کسی میخواهد امپراتورش را بکشد، من اینجام!» سربازان که بسیاری از آنها جانبازان گارد قدیم بودند، به جای شلیک، گریه کردند و فریاد زدند «زنده باد امپراتور!» این بزرگترین پیروزی روانی تاریخ نظامی بود: یک مرد بدون شلیک حتی یک گلوله، یک پادشاهی را فتح کرد. اما این بازگشت معجزهآسا، اروپا را چنان به وحشت انداخت که تمام قدرتهای بزرگ متحد شدند تا برای همیشه او را نابود کنند. واترلو دیگر فقط یک نبرد نبود، یک انتقام کیهانی علیه مردی بود که جرأت کرده بود قواعد بازی را به هم بزند.
واترلو: کالبدشکافی دقیقهبهدقیقهٔ بزرگترین شکست تاریخ
هجدهم ژوئن ۱۸۱۵، روزی که سرنوشت جهان مدرن در مزرعهای گلی در بلژیک رقم خورد. نبرد واترلو را بارها تحلیل کردهاند، اما راز اصلی شکست ناپلئون چه بود؟ برخلاف افسانههای رمانتیک، این فقط باران نبود که او را شکست داد، بلکه بیماری بواسیر و غرور کورکننده نیز در آن نقش داشت. در صبح نبرد، ناپلئون به دلیل حملهٔ حاد بواسیر نتوانست سوار اسب شود و میدان نبرد را به درستی بررسی کند. او حملهٔ اصلی را ساعتها به تأخیر انداخت تا زمین خشک شود، غافل از اینکه این تأخیر به ارتش پروس به فرماندهی بلوخر اجازه داد خود را به میدان برساند. در لحظهٔ حساس نبرد، مارشال نی، «شجاعترین شجاعان»، با یک حملهٔ سوارهنظام بیپشتیبانی، تمام ذخایر سوارهنظام فرانسه را نابود کرد. ناپلئون به جای توقف این خودکشی تاکتیکی، منفعل ماند. در نهایت، گارد قدیمی، نخبهترین نیروهای تاریخ، برای اولین و آخرین بار در تاریخ خود مجبور به عقبنشینی شد. کامبِرون، فرماندهٔ گارد، در پاسخ به تقاضای تسلیم، فریاد زد: «گارد میمیرد اما تسلیم نمیشود!» (یا به روایتی فحش رکیکی داد). واترلو فقط یک شکست نظامی نبود، پایان یک عصر بود. شبح ناپلئون برای همیشه در آن مزرعهٔ گلی شکست خورد و قرن نوزدهم بریتانیایی از دل آن متولد شد.
سنت هلن: مسمومیت آهسته یا سرطان غرور؟
دومین و آخرین تبعید ناپلئون به جزیرهٔ سنت هلن در میانهٔ اقیانوس اطلس، یک اعدام طولانیمدت بود. انگلیسیها او را به فرماندار سنگدلی به نام هادسون لو سپردند؛ مردی حقیر و پارانوئید که از ناپلئون متنفر بود و زندگی را به جهنمی برای او تبدیل کرد. ناپلئون در لانگوود هاوس، خانهای نمدار و کپکزده، محبوس بود. اما آیا او به مرگ طبیعی مرد یا مسموم شد؟ نظریهٔ مشهوری میگوید که مقادیر بالایی از آرسنیک در موهای جسد ناپلئون پیدا شده است. آیا انگلیسیها او را آهسته مسموم کردند؟ یا یک مأمور فرانسوی از سوی بوربونها این کار را کرد؟ نظریهٔ رقیب میگوید که کاغذدیواریهای سبز رنگ اتاقش حاوی رنگدانهٔ آرسنیکی بوده که در رطوبت جزیره تبخیر میشده و او را مسموم کرده است. اما حقیقت احتمالاً سادهتر است: سرطان معده، همان بیماری که پدرش را کشت. ناپلئون در تبعید، به یک اسطورهساز حرفهای تبدیل شد. او خاطراتش را دیکته کرد، خود را قربانی الیگارشی اروپا و منجی ملتها جا زد و بزرگترین عملیات برندسازی پس از مرگ در تاریخ را طراحی کرد. او حتی در بستر مرگ، ژنرالی بود که آخرین نبردش، نبرد بر سر تاریخ و حافظهٔ آیندگان بود؛ نبردی که میتوان گفت در آن پیروز شد.
کد ناپلئونی: تنها میراثی که از خونریزیها جان سالم به در برد
در میان تمام کشتارها و غارتها، یک میراث مثبت از ناپلئون باقی ماند که هنوز هم در جهان زنده است: کد ناپلئونی یا قانون مدنی فرانسه. این قانون که برابری در برابر قانون، آزادی مذهب، لغو امتیازات فئودالی و حق مالکیت فردی را تضمین میکرد، تبدیل به ستون فقرات حقوقی اروپای مدرن و مستعمرات سابق آن شد. جالب اینجاست که خود ناپلئون شخصاً در جلسات تدوین این قانون شرکت میکرد و با وجود نداشتن تحصیلات رسمی حقوقی، نظرات درخشان و کاربردی میداد. اما آیا این قانون نیز عاری از انگ ناپلئونی بود؟ خیر. کد ناپلئونی زنان را به شدت عقب راند، آنها را تحت قیمومیت شوهرانشان قرار داد، و حق رأی و مالکیت مستقل را از آنها گرفت. همچنین این قانون، پایههای حکومت استبدادی مدرن را نیز بنا نهاد. ناپلئون میخواست با این قانون، فرانسه را نه به یک دموکراسی، که به یک ماشین جنگی کارآمد تبدیل کند که هر شهروند در آن مانند یک پیچ و مهره عمل کند. بنابراین، حتی بزرگترین میراث او نیز دوگانه است: از یک سو آزادیبخش از فئودالیسم، و از سوی دیگر زندانبان زنان و کارگران. با این حال، تأثیر آن چنان عمیق بود که در اروپا، آمریکای لاتین و حتی ایرانِ عصر قاجار و پهلوی، سایهٔ آن بر قوانین مدرن احساس میشود.
افسانهٔ ناپلئون: چگونه یک دیکتاتور شکستخورده به نماد نبوغ تبدیل شد؟
بزرگترین شاهکار ناپلئون را نه در آسترلیتز که در سنت هلن باید جستجو کرد. او در تبعید، با دیکته کردن خاطراتش، روایت رسمی از زندگیاش را مهندسی کرد. او خود را نه یک دیکتاتور جاهطلب، که وارث حقیقی انقلاب فرانسه و مدافع آزادی ملتها در برابر الیگارشی سلطنتی اروپا جا زد. این پروپاگاندای پس از مرگ چنان قدرتمند بود که حتی دشمنانش نیز تحت تأثیر آن قرار گرفتند. لرد بایرون، شاعر بزرگ انگلیسی، برایش شعر سرود. هگل، فیلسوف آلمانی، او را «روح جهان سوار بر اسب» نامید. موجی از نوستالژی ناپلئونی فرانسه را فرا گرفت و همین موج، برادرزادهٔ بیاستعدادش لوئی ناپلئون (ناپلئون سوم) را پنجاه سال بعد به قدرت رساند. این افسانهسازی، خطرناکترین میراث ناپلئون است: او به دیکتاتورهای آینده (از هیتلر و موسولینی گرفته تا صدام) آموخت که چگونه شکست نظامی را به پیروزی روایی تبدیل کنند، چگونه خود را قربانی توطئه نشان دهند، و چگونه از کاریزما برای پوشاندن جنایات استفاده کنند. تاریخنگاری مدرن، به آرامی در حال پوستاندازی از این افسانه است و چهرهٔ واقعی او را به عنوان یک خودکامهٔ خونآشام آشکار میکند، کسی که عظمت فرانسه را به قیمت نابودی یک نسل از جوانانش خرید.