وبلاگ پاسگاه
وبلاگ

آبراهام لینکلن؛ ناجی بزرگ یا دیکتاتوری خون‌آشام؟ چهره واقعی مردی که آمریکا را نصف کرد

تاریخ آبراهام لینکلن را در معبدی از مرمر سفید و ستون‌های باشکوه قرار داده است؛ مردی بلندقامت با ریشی کوتاه و چشمانی غمگین که گویی بار تمام گناهان یک ملت را بر دوش می‌کشد. ما او را به عنوان «آبه صادق» (Honest Abe)، آزادکننده بردگان و ناجی اتحادیه می‌شناسیم. اما آیا این تصویر قدیس‌گونه تمام حقیقت است؟ پشت این اسطوره، سیاستمداری عملگرا، حیله‌گر و گاه بی‌رحم پنهان شده بود که با زیر پا گذاشتن قانون اساسی، تعلیق آزادی‌های مدنی و به راه انداختن خونین‌ترین جنگ تاریخ آمریکا، این کشور را برای همیشه متحول کرد. لینکلن نه یک فرشته، که یک نابغه تراژیک بود؛ مردی که مجبور بود بین شر نابودی ملت و شر کشتار هموطنان یکی را انتخاب کند. او بزرگ‌ترین خطیب تاریخ آمریکا بود، اما کلماتش همچون تیغ جراحی، عمیقاً وجود یک ملت بیمار را می‌شکافت. برای درک او، باید از حجاب تقدس عبور کنیم و به سراغ انسان گوشت و خونداری برویم که می‌خندید، گریه می‌کرد، افسرده می‌شد و در نهایت، جانش را بر سر اعتقاداتش گذاشت.

کلبه چوبی و تبر: کودکی که رویاهای بزرگ داشت

آبراهام لینکلن در فقر مطلق در یک کلبه چوبی تک‌اتاقه در کنتاکی به دنیا آمد. کودکی او تصویری از آمریکای مرزی و خشن قرن نوزدهم بود: جایی که کتاب از طلا کمیاب‌تر بود و کار بدنی طاقت‌فرسا تنها راه زنده ماندن. پدرش، تام لینکلن، مردی بی‌سواد و خشن بود که پسرش را به خاطر «کتاب خواندن به جای کار کردن» کتک می‌زد. آبه جوان از پدرش متنفر بود، تنفری عمیق که بعدها به یکی از محرک‌های روانی بزرگ او تبدیل شد: او تصمیم گرفت هر چیزی که پدرش نبود، باشد. مادرش، نانسی هنکس، زنی مهربان و داستان‌گو بود که تنها منبع گرمی در آن دوران سرد بود، اما مرگ زودهنگام او بر اثر بیماری «بیماری شیر»، لینکلنِ نه ساله را در غم عمیقی فرو برد که هرگز کاملاً از آن خارج نشد.

او به معنای واقعی کلمه، خودآموخته بود. مجموع سال‌هایی که به مدرسه رفت به یک سال هم نمی‌رسید. او با نور شومینه، کتاب‌های قرضی را می‌بلعید: انجیل، نمایشنامه‌های شکسپیر، زندگینامه بنجامین فرانکلین و کتاب‌های حقوق. همسایه‌ها او را «دیوانه کتاب» صدا می‌زدند. یک بار برای بازپرداخت کتابی که در باران خراب شده بود، سه روز برای صاحبش ذرت درو کرد. این عطش سیری‌ناپذیر برای یادگیری، در کنار قدرت بدنی شگفت‌انگیزش (او در کشتی محلی قهرمان بود)، شخصیتی دوگانه ساخت: مردی که هم می‌توانست با چوب‌بران ناهموار شوخی کند، هم با روشنفکران درباره فلسفه بحث نماید. او معمای دموکراسی آمریکایی را در خود حل کرده بود: اشرافیت فکری در کالبدی عامیانه.

این دوران فقر، باورهای سیاسی او را شکل داد. او با تمام وجود به کار آزاد ایمان داشت. او معتقد بود که برده‌داری دزدی است، دزدی از حاصل دسترنج یک انسان. او بعدها گفت: «همانطور که یک مرد حق ندارد دیگری را برده خود کند، حق ندارد مانع کار کردن و دستمزد گرفتن او شود.» اما این اعتقاد، او را یک برابری‌خواه نژادی به معنای مدرن نمی‌کرد؛ او سال‌ها با ایده حقوق برابر سیاسی برای سیاهان مخالف بود. واقعیت این است که لینکلن در طول زندگی خود، درست مانند آمریکا، در مورد نژاد در یک سفر بی‌پایان بود.

مالیخولیا: رهبری که می‌خندید تا گریه نکند

نمی‌توان از لینکلن نوشت و از سایه سیاه افسردگی که همواره همراهش بود سخن نگفت. او را مبتلا به «مالیخولیا» می‌دانستند. دوستانش از ترس خودکشی، چاقوها و تیغ‌های تیز را از اتاقش جمع می‌کردند. نامزدش، آن راتلج، در جوانی مرد و لینکلن را در لبه پرتگاه جنون قرار داد. او با این تاریکی مادام‌العمر به شیوه‌ای منحصربه‌فرد کنار آمد: شوخ‌طبعی. او استاد لطیفه‌های بلند و کوتاه، حکایت‌های عامیانه و متلک‌های سیاسی بود. خنده، داروی روان‌پزشکی او بود.

نقل قول از آبراهام لینکلن درباره شوخ‌طبعی: «اگر سعی نمی‌کردم این داستان‌های بامزه را تعریف کنم، می‌مُردم. غم و اندوه به تنهایی کافی است تا قلب یک انسان را از کار بیندازد. خنده، دریچه اطمینانی است که مانع از انفجار روح می‌شود.»

این رنج عمیق به او همدلی بی‌نظیری بخشید. او فرمانده‌ای نبود که به راحتی سربازان را به کام مرگ بفرستد. نامه‌های عفو او برای سربازان فراری که قرار بود اعدام شوند، مشهور است. او شب‌ها بی‌خوابی می‌کشید و در راهروهای کاخ سفید قدم می‌زد و نام کشته‌شدگان را زمزمه می‌کرد. این تاریکی درون، همچنین به او قدرت تحملی ماورایی در برابر طوفان‌های سیاسی داد. وقتی روزنامه‌ها او را «بابون بدترکیب»، «احمق ایلینوی» و «بوزینه خائن» می‌نامیدند، او با پوزخندی تلخ می‌گفت: «اگر سعی کنم به همه توهین‌ها پاسخ بدهم، تا پایان عمر کار دیگری نخواهم داشت.» افسردگی‌اش او را منزوی نکرد، بلکه او را از جاه‌طلبی‌های بچگانه قدرت پالایش داد و به یک واقع‌گرای سرسخت تبدیل کرد.

سیاستمدار حیله‌گر در لباس قدیس

اسطوره‌سازی، لینکلن را مردی ساده و بی‌آلایش نشان می‌دهد که ناگهان عظمت را پیدا کرد. حقیقت کثیف‌تر است: او یک سیاستمدار حرفه‌ای و روباه پیر بود. او سال‌ها در سیاست ایلینوی و در حزب ویگ و سپس جمهوری‌خواه دندان تیز کرد. او پشت پرده، استاد بده‌بستان سیاسی بود. برای به دست آوردن نامزدی ریاست جمهوری، ماه‌ها در سکوت سفر کرد و شبکه‌ای از متحدان ساخت و به آنان وعده پست‌های کابینه داد.

حتی مخالفتش با برده‌داری نیز در ابتدا یک اصل صرفاً اخلاقی نبود، بلکه یک موضع سیاسی حساب‌شده بود. او مخالف گسترش برده‌داری به مناطق غربی بود، نه لزوماً الغای آن در ایالات جنوبی. چرا؟ چون می‌خواست زمین‌های غرب برای کشاورزان سفیدپوست فقیر (رأی‌دهندگانش) ارزان بماند، نه اینکه به مزارع عظیم برده‌داران ثروتمند تبدیل شود. این دیدگاه اقتصادی-سیاسی بود که او را به چهره محبوب شمال تبدیل کرد.

جدول زیر سه انتخابات سرنوشت‌ساز در زندگی سیاسی لینکلن را مقایسه می‌کند:

انتخابات رقیب اصلی شعار/موضوع کلیدی نتیجه و پیامد
۱۸۵۸ (سنا) استیون داگلاس «خانه از هم گسیخته»؛ این کشور نمی‌تواند نیمه برده و نیمه آزاد بماند. شکست در انتخابات، اما پیروزی ملی در مناظرات. لینکلن به صدای اخلاقی شمال تبدیل شد.
۱۸۶۰ (ریاست جمهوری) داگلاس، برکینریج، بل «کار آزاد»؛ عدم دخالت در برده‌داری ایالات، اما ممنوعیت گسترش آن. پیروزی با اقلیت آرا. جدایی هفت ایالت جنوبی و شروع بحران تجزیه.
۱۸۶۴ (ریاست جمهوری) ژنرال مک‌کللن «اسب‌ها را وسط رودخانه عوض نمی‌کنند»؛ ضرورت حفظ اتحادیه تا پیروزی نهایی. پیروزی قاطع. تصویب سیزدهمین متمم قانون اساسی برای لغو کامل برده‌داری.

او همچنین استاد استفاده از قدرت‌های فراقانونی در زمان بحران بود. تعلیق حکم احضار زندانی (Habeas Corpus) به این معنی بود که ارتش می‌توانست مخالفان سیاسی، روزنامه‌نگاران ضد جنگ و حتی قانون‌گذاران مریلند را بدون محاکمه زندانی کند. هزاران نفر روانه زندان شدند. اینجا بود که مرد دموکراسی، تبدیل به یک دیکتاتور مشروطه شد. او استدلال می‌کرد: «آیا باید برای حفظ یک قانون، کل قانون اساسی را از دست بدهیم؟» این پرسش وحشتناک، هنوز هم وجدان اندیشمندان حقوقی را می‌آزارد. او حاضر بود برای نجات اتحادیه، خودِ دموکراسی را موقتاً قربانی کند.

فرمانده کل قوای بی‌تجربه در جهنم جنگ داخلی

جنگ داخلی آمریکا، چیزی نبود که لینکلن برایش آماده شده بود. او به عنوان یک وکیل و سیاستمدار، هیچ تجربه نظامی واقعی نداشت، جز چند هفته خدمت بی‌اهمیت در شبه‌نظامیان محلی. اما ناگهان خود را در رأس بزرگترین ارتش تاریخ آمریکا یافت، ارتشی که باید با هموطنان خود می‌جنگید. جنگ داخلی، یک نبرد میان خارجی‌ها نبود؛ برادر علیه برادر بود. لینکلن این بار را لحظه‌ای زمین نگذاشت.

ژنرال‌هایش دیوانه‌اش می‌کردند. ژنرال مک‌کللن، فرمانده محبوب ارتش پوتوماک، آقازاده‌ای متکبر بود که لینکلن را «بابون خوش‌نیت» می‌نامید و از ریختن خون سربازانش وحشت داشت. نامه‌های لینکلن به مک‌کللن آکنده از طعنه و ناامیدی است: «ژنرال عزیز، اگر قصد ندارید از ارتش استفاده کنید، لطفاً آن را برای مدت کوتاهی به من قرض بدهید.» او ژنرال‌ها را یکی پس از دیگری اخراج کرد، تا اینکه اولیسس گرانت را پیدا کرد. گرانت الکلی بود و به بدنامی شهرت داشت، اما می‌جنگید. لینکلن در دفاع از او گفت: «ببینید گرانت چه چیزی می‌نوشد، من برای ژنرال‌های دیگر هم یک بشکه از آن می‌فرستم.»

او به استراتژیست نظامی بزرگی تبدیل شد. او فهمید که هدف جنگ، اشغال پایتخت دشمن (ریچموند) نیست، بلکه نابودی ارتش ویرجینیای شمالی به فرماندهی ژنرال رابرت ای لی است. او شخصاً در اتاق تلگراف کاخ سفید کمپ می‌زد، نقشه‌ها را بررسی می‌کرد و پیام‌های فوری به ژنرال‌ها می‌فرستاد. او جبر تاریخ را حس می‌کرد. در نطق معروفش در گتیسبورگ، در کمتر از سه دقیقه، معنای جنگ را برای همیشه تغییر داد: نه فقط نبرد برای حفظ اتحادیه، که «تولدی دوباره برای آزادی».

رهایی بخش حقیقی یا مصلحت‌گرای زیرک؟

بزرگ‌ترین تناقض لینکلن در همین نقطه است. اعلامیه آزادی بردگان در سال ۱۸۶۳، یک سند اخلاقی ناب نبود؛ یک حرکت جنگی حساب‌شده بود. این اعلامیه، بردگان را فقط در ایالات شورشی (که لینکلن بر آن‌ها تسلط نداشت) آزاد می‌کرد، نه در ایالات مرزی برده‌داری که به اتحادیه وفادار مانده بودند! خود او اعتراف کرد: «این یک اقدام نظامی برای نجات اتحادیه بود.» او می‌خواست نیروی کار جنوب را مختل کند، سیاهان را برای پیوستن به ارتش اتحادیه تشویق نماید و جلوی ورود اروپا به جنگ را بگیرد (انگلیسی‌ها که ضد برده‌داری بودند، دیگر نمی‌توانستند به جنوب کمک کنند).

آیا لینکلن یک نژادپرست بود؟ در ابتدا، بله، بر اساس معیارهای امروزی. او به برتری نژاد سفید باور داشت و سال‌ها از طرح‌های «استعمار» (بازگرداندن سیاهان آزادشده به آفریقا) حمایت می‌کرد. اما او یک انسان در حال تحول بود. دوستی با فردریک داگلاس، روشنفکر بزرگ سیاهپوست، و دیدن شجاعت سربازان سیاه در میدان نبرد، او را تغییر داد. داگلاس بعدها گفت: «لینکلن تنها سفیدپوستی بود که در حضورش احساس نمی‌کردم رنگ پوستم مانع برابری ماست.» سفر فکری او از یک مخالف گسترش برده‌داری تا حامی حق رای برای سیاهان (آخرین سخنرانی عمومی‌اش)، نشان‌دهنده رشد اخلاقی شگرفی است. او در نهایت، جانش را بر سر این موضوع گذاشت.

نقل قول از فردریک داگلاس درباره لینکلن: «او را به خاطر سیاست آرام و محتاطانه‌اش سرزنش می‌کردم. اما از دیدگاه او، نجات کشور یک وظیفه میهنی بود. با دیدن صداقت و عزم او، فهمیدم که در قلبش، او هم مانند ما، برده‌داری را یک جنایت بزرگ می‌دانست. او صبورانه منتظر رسیدن زمان مناسب بود و وقتی فرا رسید، محکم ایستاد.»

تیر خلاص در تئاتر فورد: ترور یک رئیس‌جمهور، تولد یک اسطوره

گلوله جان ویلکس بوث، هنرپیشه معروف و متعصب جنوبی، در شب ۱۴ آوریل ۱۸۶۵، فیزیک یک انسان را نابود کرد، اما اسطوره لینکلن را جاودانه ساخت. او درست چند روز پس از تسلیم ژنرال لی و پایان جنگ، در تئاتر فورد ترور شد. این زمان‌بندی هولناک، سرنوشت او را با سرنوشت ملت گره زد: او شهید نجات اتحادیه شد. بوث فریاد زد: «مرگ بر ستمگران!» اما همین فریاد، لینکلن را از یک سیاستمدار بحث‌برانگیز به قدیس ملی تبدیل کرد.

واکنش ملت، آمیخته‌ای از شوک، جنون و تقدیس‌گرایی بود. قطار تشییع جنازه او به مدت دو هفته از میان شهرهای آمریکا گذشت و میلیون‌ها نفر برای دیدن تابوتش صف کشیدند. او که در زمان حیاتش توسط مطبوعات به سخره گرفته می‌شد، ناگهان «مسیحای آمریکایی» نام گرفت. مرگ او، دوران سخت بازسازی را که می‌توانست با شفقت رهبری شود، به ورطه انتقام‌جویی‌های رادیکال جمهوری‌خواهان و کینه‌توزی جنوب کشاند. با مرگ لینکلن، رویای او برای بازسازی بدون کینه («با سوءنیت نسبت به هیچ‌کس») نیز مُرد.

معمای لینکلن: آزادی و قدرت

آبراهام لینکلن یک پارادوکس متحرک بود. او دموکراسی را با دیکتاتوری نجات داد. او آزادی بردگان را با ابزار جنگ و بی‌رحمی محض پیش برد. او قانون‌مداری بود که قانون اساسی را تعلیق کرد و صلح‌طلبی بود که بزرگترین جنگ تاریخ آمریکا را فرماندهی کرد. شاید راز ماندگاری او دقیقاً در همین تناقض‌ها باشد. او نه یک مجسمه بی‌عیب و نقص، که انسانی عمیقاً ناقص بود که با عظمت روح خود، بر ناقص‌هایش غلبه کرد.

او به جهانیان ثابت کرد که کلمات می‌توانند از گلوله قوی‌تر باشند. نطق گتیسبورگ و دومین سخنرانی تحلیف، شاهکارهایی از نثر انگلیسی هستند که هنوز وجدان بشریت را می‌لرزانند. او به آمریکا یک معنای جدید بخشید. پیش از او، آمریکا یک آزمایش سیاسی بود؛ پس از او، آمریکا یک وعده اخلاقی شد: وعده برابری. او با خون خود، لوح تاریخ آمریکا را امضا کرد. افسردگی، فقدان، شکست‌ها و تردیدهایش، او را نه یک بت دور از دسترس، که یک همراه ابدی برای هر انسانی می‌کند که در تاریکی به دنبال روشنایی می‌گردد. شاید بهترین توصیف را وزیر جنگش، ادوین استانتون، در لحظه مرگش گفت، جمله‌ای که هم دروغ بود و هم عمیق‌ترین حقیقت: «حالا او متعلق به اعصار است.»