راسپوتین: راهب دیوانه، عروسک‌باز تزارها و معمای قتلی که تاریخ را لرزاند

تصور کنید دهقانی ژنده‌پوش و بدبو، با چشمانی نافذ و نگاهی که گویی پردهٔ زمان را می‌درد، پا به درون درخشان‌ترین و مجلل‌ترین کاخ اروپا می‌گذارد، در حالی که زمزمه‌های شوم فروپاشی یک امپراتوری را با خود حمل می‌کند. این تصویر، نه صحنه‌ای از یک رمان فانتزی، که واقعیت محض روسیه در آستانهٔ قرن بیستم است؛ جایی که گریگوری راسپوتین، موژیک سیبریایی، از اعماق فقر و گمنامی برخاست و به تأثیرگذارترین شخصیت در دربار تزار نیکلای دوم تبدیل شد. او نه یک راهب واقعی، نه یک قدیس و نه حتی یک سیاستمدار حیله‌گر به معنای کلاسیک کلمه بود؛ راسپوتین معجونی متناقض از یک عارف روشن‌بین، یک واعظ بدعت‌گذار، یک شهوتران سیری‌ناپذیر و یک دست‌کاری‌کنندهٔ روانی نابغه بود. نفوذ خارق‌العادهٔ او بر خانوادهٔ سلطنتی، به‌ویژه تزارینا آلکساندرا، که او را تنها ناجی فرزند هموفیلی‌اش می‌دانست، چنان عظیم بود که مسیر تاریخ روسیه را منحرف کرد، پایه‌های یک حکومت ۳۰۰ ساله را به لرزه درآورد و نهایتاً به یکی از هولناک‌ترین و اسرارآمیزترین ترورهای سیاسی قرن انجامید. این است داستان راهب دیوانه‌ای که هرگز راهب نبود، مردی که زندگی‌اش چون تار و پود یک افسانهٔ تاریک، در هم تنیده با عرفان، جنون، فساد و خشونت بود و مرگش به اندازهٔ زندگی‌اش باورنکردنی و هاله‌ای از ابهام مرگبار باقی گذاشت.

ریشه‌های یک زائر: از دهقانزادهٔ سیبری تا عارف تبعیدی

گریگوری افیموویچ راسپوتین در سال ۱۸۶۹ در دهکدهٔ کوچک پوکروفسکویه در اعماق سیبری پهناور متولد شد؛ جایی که زمستان‌هایش استخوان‌سوز و تابستان‌هایش کوتاه و زندگی به اندازهٔ طبیعت خشن آن، بی‌رحم و نابخشودنی بود. لقب خانوادگی «راسپوتین» که بعدها به نمادی از فساد و تباهی بدل شد، خود ریشه در کلمهٔ روسی «راسپوتنیک» داشت که معنایی نزدیک به «فرد هرزه و بی‌بندوبار» می‌دهد؛ لقبی که گویی پیشگویانه، مسیر زندگی او را از همان بدو تولد ترسیم کرده بود. او در خانواده‌ای دهقانی و فقیر پرورش یافت و برخلاف سایر کودکان روستا، از همان اوان کودکی رگه‌هایی از حساسیت روحی عجیب و تمایلی سیری‌ناپذیر به تنهایی و مراقبه از خود نشان می‌داد. اطرافیانش او را جوانی عاصی، بی‌اعتنا به کار و زندگی روستایی و دارای نگاه‌هایی نافذ و قدرت‌هایی شفابخش توصیف می‌کردند؛ توصیفاتی که بعدها به ستون‌های اصلی افسانهٔ راسپوتین بدل شدند. در جوانی، طعم تلخ سقوط اخلاقی را نیز چشید؛ دوره‌ای از میگساری، زن‌بارگی و هرزگی که هم‌زمان با ازدواج نسبتاً زودهنگامش با زنی دهقان به نام پراسکوویا فیودورونا همراه شد. این ازدواج برای او سه فرزند به ارمغان آورد، اما هرگز نتوانست روح سرکش و بی‌تاب او را در قفس زندگی یکنواخت روستایی محبوس کند.

نقطهٔ عطف زندگی او در سال ۱۸۹۷ رقم خورد، زمانی که حادثه‌ای عمیقاً روحی، مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد. راسپوتین که برای تحویل محصول به شهری در حوالی اورال سفر کرده بود، با یک استارتس (پیر فرزانه و پیشگو که در سنت ارتدوکس روسی از احترام خاصی برخوردار است) به نام ماکاریوس ملاقات کرد. این ملاقات، همچون صاعقه‌ای بر خرمن روح ناآرام راسپوتین فرود آمد و او را به سفری درونی و بعدتر بیرونی فراخواند. راسپوتین پس از این تجربه، زندگی عادی را رها کرد و به جرگهٔ زائران و سالکان دوره‌گرد پیوست؛ افرادی که در پهنهٔ روسیه سفر می‌کردند، از صومعه‌ای به صومعهٔ دیگر می‌رفتند و در جستجوی رستگاری و روشن‌بینی بودند. او پای پیاده و با پای برهنه، هزاران کیلومتر راه را درنوردید، از کوه‌های اورال گذشت و حتی ادعا کرد که به سرزمین‌های مقدس اورشلیم نیز سفر کرده است.

نقل‌قولی منتسب به راسپوتین از این دوران وجود دارد که می‌گوید: «نیاز به پرسه‌زدن در من چون بیماری‌ای بود؛ نمی‌توانستم در یک جا بمانم. روحم فریاد می‌زد و به دنبال چیزی فراتر از این جهان خاکی می‌گشت.»

در این دوران خانه‌بهدوشی و عرفان سیار، راسپوتین به تدریج آموزه‌های منحصربه‌فرد خود را شکل داد؛ ترکیبی خطرناک و بدعت‌آمیز از عقاید فرقهٔ خلیستی و برداشت‌های شخصی‌اش از مسیحیت ارتدوکس. فرقهٔ خلیستی که در آن زمان در برخی نقاط روسیه رواج داشت، به انجام مراسم وجدآمیز، رقص‌های دیوانه‌وار و آمیزش جنسی گروهی به عنوان راهی برای «کشتن گناه از طریق گناه» و دستیابی به تزکیهٔ نفس باور داشت. اگرچه راسپوتین هرگز رسماً عضویت خود در این فرقه را تأیید نکرد، اما ردپای این تفکر در فلسفهٔ عملی او آشکار بود؛ فلسفه‌ای که نجات و رستگاری را نه در ریاضت و اجتناب، که در غوطه‌ور شدن کامل در گناه و سپس توبهٔ خالصانه جستجو می‌کرد. این ایدهٔ مرکزی، کلید درک تناقض بزرگ شخصیت او بود: مردی که می‌توانست هم‌زمان دعا بخواند و غرق در فساد جنسی شود، ادعای معجزه‌گری کند و در میخانه‌ها به رقص و پایکوبی بپردازد. او به این شیوه، برای خود چهره‌ای کاریزماتیک و اسرارآمیز ساخت که هم مجذوب‌کننده بود و هم دافعه‌برانگیز. چشمان آبی روشن و فوق‌العاده نافذش، موهای بلند و ژولیده، ریش نامرتب و هیکل ستبر و روستایی‌اش، تصویری از یک پیامبر عهد عتیق را تداعی می‌کرد که از اعماق تاریخ سر برآورده است. این بستهٔ شخصیتی عجیب، دقیقاً همان چیزی بود که برای فریب روح‌های خسته و ناامید در سن پترزبورگ پر زرق‌وبرق اما از درون پوسیده، لازم بود.

پایتخت امپراتوری و تزارینای تسخیرشده: نفوذ معنوی یا فریب روانی؟

در سال ۱۹۰۵، راسپوتین با معرفی‌نامه‌ای از یک مقام کلیسایی، برای نخستین بار پا به سن پترزبورگ، پایتخت باشکوه و متعفن امپراتوری روسیه گذاشت. شهری که در ظاهر با کاخ‌های مجلل، سالن‌های رقص اشرافی و فرهنگ متظاهرانهٔ اروپایی‌اش می‌درخشید، اما در باطن مملو از فساد اخلاقی، دسیسه‌های درباری و تشنگی معنوی بود. نخبگان پایتخت که از کلیسای رسمی و تشریفات خشک و بی‌روح آن دلزده شده بودند، با آغوش باز از این «مرد مقدس» بدوی و رام‌نشده از سرزمین‌های وحشی شرق استقبال کردند. راسپوتینِ تازه‌وارد، با آن ظاهر دهقانی، بوی عرق تن و سخنان آتشین و پیشگویانه‌اش، دقیقاً نقطهٔ مقابل کشیش‌های شهری و اخته‌شدهٔ درباری بود. او به سرعت در محافل مذهبی و اشرافی سن پترزبورگ چرخید و طرفدارانی پروپاقرص، به‌ویژه در میان زنان اشرافی و نجیب‌زادگانی که به دنبال تجربه‌ای اصیل از معنویت بودند، پیدا کرد. شهرت او به عنوان یک پیر فرزانه، شفابخش و پیشگو مانند آتش در بیشه‌ای خشک گسترش یافت.

با این حال، نقطهٔ عطف اصلی در زندگی راسپوتین و تاریخ روسیه، در نوامبر ۱۹۰۵ و با ملاقات او با تزار نیکلای دوم و تزارینا آلکساندرا فیودوروونا رقم خورد. زوج سلطنتی در آن زمان درگیر بحرانی مرگبار و خصوصی بودند: تنها پسر و وارث تاج و تختشان، آلکسی نیکلایویچ، از بیماری هموفیلی رنج می‌برد؛ یک اختلال ژنتیکی ارثی که از مادربزرگش، ملکه ویکتوریا، به او رسیده بود و باعث می‌شد خونش منعقد نشود. هر ضربهٔ کوچک، هر کبودی ساده می‌توانست به خونریزی داخلی دردناک، ورم مفاصل و حتی مرگ منجر شود. پزشکان برجستهٔ دربار، با تمام دانش و تجهیزات مدرن خود، در مقابل این بیماری عاجز بودند و تنها می‌توانستند درد طاقت‌فرسای ولیعهد کوچک را نظاره کنند. در یکی از بحرانی‌ترین حملات بیماری، زمانی که آلکسی در آستانهٔ مرگ قرار داشت و پزشکان قطع امید کرده بودند، ملکهٔ مستأصل که برای معجزه دعا می‌کرد، به یاد «مرد مقدس» سیبریایی افتاد و او را به کاخ فراخواند.

آنچه پس از این اتفاق افتاد، تا به امروز به عنوان بزرگترین راز راسپوتین باقی مانده است. راسپوتین وارد اتاق بیمار شد، در کنار تخت ولیعهد ایستاد، دعاهایی زمزمه کرد، دستانش را بر روی بدن متورم و کبود کودک گذاشت و به خانوادهٔ سلطنتی اطمینان داد که نترسند و به خدا توکل کنند. به طرز باورنکردنی و معجزه‌آسایی، خونریزی داخلی آلکسی متوقف شد، دردش تسکین یافت و او رو به بهبودی گذاشت. علم مدرن امروز چندین فرضیه برای توجیه این «معجزه» مطرح می‌کند: نخست، اثر آرام‌بخشی و هیپنوتیزمی مسلم راسپوتین که می‌توانست با کاهش استرس و فشار خون کودک، از شدت خونریزی بکاهد. دوم، احتمال منع مصرف آسپرین توسط راسپوتین. جالب است بدانید که در آن زمان، پزشکان دربار برای تسکین درد مفاصل آلکسی از آسپرین (که آن موقع دارویی جدید بود) استفاده می‌کردند، بی‌خبر از این که آسپرین یک رقیق‌کنندهٔ خون است و عملاً وضعیت یک بیمار هموفیلی را وخیم‌تر می‌کند. راسپوتین، با غریزه و مخالفتش با «داروهای مدرن»، ممکن است به‌سادگی دستور قطع مصرف آسپرین را داده و به این ترتیب، ناآگاهانه جان پسر را نجات داده باشد. اما برای مادری مستأصل و پدری مستبد که شاهد نجات معجزه‌آسای یگانه پسرشان بودند، این تحلیل‌های علمی هیچ معنایی نداشت. از آن لحظه به بعد، راسپوتین دیگر یک مهمان ساده نبود؛ او به یک رکن اصلی بقای سلسلهٔ رومانوف تبدیل شد. تزارینا آلکساندرا، که شخصیتی عمیقاً مذهبی، خرافاتی و احساسی داشت، به طور کامل و تزلزل‌ناپذیری به راسپوتین ایمان آورد. در باور او، راسپوتین یک قدیس زنده بود که از طرف خدا برای محافظت از خانواده‌شان و نجات روسیه فرستاده شده بود. او راسپوتین را «دوست ما» (Nash Drug) خطاب می‌کرد و هر کلمهٔ او را وحی منزل می‌دانست.

راسپوتین در آیینهٔ دربار جنبهٔ عمومی و سیاسی
منجی مقدس برای تزارینا آلکساندرا که تنها او می‌توانست درد آلکسی را تسکین دهد و خاندان رومانوف را حفظ کند. عامل اصلی بی‌اعتمادی عمومی به تزار؛ نماد فساد، فریب و نفوذ نیروهای اهریمنی در قلب حکومت.
بازیگری بی‌ادعا در مقابل تزار نیکلای که با زیرکی، خود را یک دهقان ساده و وفادار به تاج و تخت نشان می‌داد. عروسک‌بازی که وزیران را عزل و نصب می‌کرد و مهمترین تصمیمات جنگی و کشوری را تحت تأثیر قرار می‌داد.
یک عارف ساده‌دل که نصایحش در امور شخصی، آرامش را به خانوادهٔ سلطنتی بازمی‌گرداند. دلیل اصلی انزوای سیاسی تزار و قطع ارتباط او با واقعیت‌های جامعه.

این ایمان کورکورانه، قدرتی بی‌حد و حصر به راسپوتین اعطا کرد. او به اتاق‌های داخلی کاخ آمد و شد داشت، بدون هیچ‌گونه تشریفاتی با خانوادهٔ تزار غذا می‌خورد و در مهم‌ترین تصمیمات خانوادگی و سیاسی دخالت می‌کرد. نفوذ او به جایی رسید که عزل و نصب وزیران، فرماندهان نظامی و حتی نخست‌وزیران با نظر و «پیشگویی» او انجام می‌شد. اگر فردی مورد تأیید راسپوتین نبود، حتی اگر شایسته‌ترین فرد برای آن منصب بود، از چشم تزارینا می‌افتاد و به سرعت از قدرت برکنار می‌شد. این وضعیت، به‌ویژه با شروع جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴، فاجعه بارتر شد. هنگامی که تزار نیکلای برای فرماندهی شخصی ارتش به جبهه‌های جنگ رفت، عملاً کنترل امور داخلی کشور به دست تزارینا آلکساندرا افتاد. و پشت تزارینا، چه کسی قرار داشت؟ گریگوری راسپوتین. بدین ترتیب، یک دهقان نیمه‌بی‌سواد و بدنام، به مؤثرترین فرد در ادارهٔ یک امپراتوری در حال فروپاشی در دوران جنگی تمام‌عیار تبدیل شد؛ واقعیتی که نخبگان سیاسی، اشراف و حتی مردم عادی را به شدت خشمگین و نگران کرده بود.

رسوایی در سایهٔ تاج و تخت: هرزگی، باده‌گساری و فساد سیاسی

در حالی که در کاخ، راسپوتین نقش یک قدیس وارسته و پدر روحانی خانوادهٔ سلطنتی را بازی می‌کرد، زندگی بیرونی او در آپارتمانش در خیابان گوروخووایا، تصویری کاملاً متفاوت و مشمئزکننده را به نمایش می‌گذاشت؛ تصویری از هرزگی افسارگسیخته، باده‌گساری‌های جنون‌آمیز و فسادی که حد و مرزی نمی‌شناخت. «راهب مقدس» شب‌ها به یک حیوان درندهٔ شهوانی بدل می‌شد. گزارش‌های پلیس مخفی تزار (اوخرانا) که برای زیر نظر گرفتن او گماشته شده بودند، مملو است از شرح حال جلسات میگساری طولانی، رفت‌وآمد روسپی‌ها به آپارتمانش، رقص‌های وحشیانه و عیاشی‌های دسته‌جمعی که تا صبح به طول می‌انجامید. او زنان را، چه از طبقات فرودست و چه از میان شیفتگان اشرافی‌اش، به بستر می‌کشاند و این کار را نه با وعده‌های دنیوی، که با توجیهی روحانی انجام می‌داد. فلسفهٔ فرقه‌ای او، «کشتن گناه از طریق گناه»، دستاویزی شده بود برای توجیه هرگونه پلیدی. او باور داشت که فرد برای رسیدن به تزکیه و فیض الهی، باید نخست در منجلاب گناه غوطه‌ور شود و سپس توبه کند.

در یکی از گزارش‌های پلیس آمده است: «او ساعت ۱۱ شب با چند زن به خانه بازگشت. صدای موسیقی، آواز و جیغ‌های مستانه تا ساعت ۴ صبح از آپارتمانش به گوش می‌رسید. حوالی صبح، دیده شد که با چهره‌ای خمار و سر و وضعی ژولیده از خانه خارج شد و مستقیم به کلیسا رفت.»

داستان‌های هرزه‌نگاری دربارهٔ فتوحات جنسی او در سراسر شهر می‌پیچید. زمزمه‌هایی از تجاوز، اغوای راهبه‌ها و رابطه با زنان مقامات بلندپایه به گوش می‌رسید. شایعهٔ رابطهٔ او با تزارینا و دوشس‌های بزرگ، هرچند به احتمال قریب به یقین بی‌اساس بود، اما به طور گسترده‌ای پخش می‌شد و آبروی خانوادهٔ سلطنتی را نزد توده‌های مردم و اشراف می‌برد. راسپوتین در حالت مستی، به خود می‌بالید و دربارهٔ «لمس کردن» و «شفا دادن» زنان با شیوه‌های خاص خود لاف می‌زد. این رفتارهای رسوایی‌برانگیز، مهمات لازم را به دست مخالفان پرشمارش داد. در دومای روسیه (مجلس)، سیاستمداران آتشین‌بیانی چون ولادیمیر پوریشکویچ نطق‌هایی مهیج علیه «نفوذ نیروهای تاریک» در دربار ایراد می‌کردند. روزنامه‌ها، با دور زدن سانسور، کاریکاتورهای گزنده‌ای از راسپوتین در حال دست‌کاری تزار و تزارینا مانند عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی منتشر می‌کردند. او به نماد انحطاط، فساد و بی‌کفایتی رژیم تزاری بدل شده بود.

اما راسپوتین تنها به عیاشی‌های شبانه اکتفا نمی‌کرد؛ فساد سیاسی و اقتصادی او، بُعد دیگری از این رسوایی بود. نفوذ بی‌چون‌وچرای او بر انتصابات دولتی، به بازاری سیاه و پرسود بدل شد. دلال‌ها، تاجران یهودی (که برای دور زدن قوانین ضدیهود به حمایت او نیاز داشتند)، و حتی جاسوسان خارجی، به آپارتمان او هجوم می‌آوردند. برای دریافت یک مقام دولتی، یک قرارداد پرسود ارتشی، یا خلاصی از مجازات، کافی بود مبلغ قابل توجهی به راسپوتین «هدیه» داده شود. او که هیچ درکی از سازوکارهای دولت مدرن نداشت، وزیران را مانند مهره‌های شطرنج جابه‌جا می‌کرد. در دوران بحرانی جنگ، زمانی که روسیه نیاز مبرمی به مدیران لایق و کارآمد داشت، مناصب کلیدی به دست افراد نالایق، فاسد و فرصت‌طلبی افتاد که تنها صلاحیتشان، چاپلوسی از «پدر گریگوری» و پر کردن جیب‌های او بود. این انتصابات فاجعه‌بار، مستقیماً به فروپاشی زیرساخت‌های اقتصادی، بحران کمبود مواد غذایی در شهرها و نهایتاً تضعیف روحیهٔ جبهه‌های جنگ منجر شد. اشراف که شاهد از دست رفتن قدرت سنتی خود بودند و توده‌های گرسنه و خشمگین که راسپوتین را عامل اصلی فلاکت خود می‌دانستند، در یک نقطه اتفاق نظر پیدا کردند: این هیولا باید از میان برداشته شود. توطئه‌ای که در محافل مخفیانه اشراف شکل می‌گرفت، دیگر نه یک گزینه، که یک ضرورت ملی تلقی می‌شد.

شبی که مرگ فریب خورد: کالبدشکافی وحشیانه‌ترین قتل سیاسی قرن

در نیمه‌شب سرد ۱۶ دسامبر ۱۹۱۶ (۲۹ دسامبر به تقویم گریگوری)، در زیرزمین مجلل کاخ یوسوپوف در سن پترزبورگ، یکی از وحشتناک‌ترین و بحث‌برانگیزترین صحنه‌های جنایت تاریخ بشری رقم خورد. توطئه‌گران این قتل، جوانانی از برجسته‌ترین و ثروتمندترین خانواده‌های اشرافی روسیه بودند که انگیزه‌های میهن‌پرستانه و شاید هم حفظ منافع طبقاتی خود را داشتند. در رأس این توطئه، شاهزادهٔ جوان و خوش‌سیما، فلیکس یوسوپوف، وارث بزرگترین ثروت روسیه قرار داشت که با همدستی دوک بزرگ دمیتری پاولوویچ (پسرعموی تزار)، سیاستمدار آتشین‌بیان ولادیمیر پوریشکویچ و یک پزشک نظامی به نام دکتر لازوورت، نقشهٔ قتل را طراحی کردند. طرح آنها این بود که راسپوتین را به بهانهٔ ملاقات با همسر زیبای فلیکس، ایرینا (که در آن زمان در کاخ حضور نداشت)، به کاخ یوسوپوف کشانده و با سیانور مسمومش کنند.

آن شب، فلیکس راسپوتین را به زیرزمین کاخ که به یک اتاق نشیمن کوچک با مبلمان مجلل، فرش‌های گران‌بها و یک میز پر از خوراکی تبدیل شده بود، هدایت کرد. کیک‌های بادامی و شراب مادیرا که به دوز مرگباری از سیانور پتاسیم آغشته شده بودند، در انتظار او بودند. بر اساس خاطرات خود یوسوپوف، راسپوتین چندین کیک خورد و چندین لیوان شراب نوشید، اما نه تنها نمرد، بلکه هیچ نشانه‌ای از مسمومیت بروز نداد. این لحظهٔ نخست و هولناکِ ناکامی مرگ است. وحشت و سردرگمی بر فلیکس مستولی شد؛ او برای لحظاتی راسپوتین را ترک کرد تا با همدستانش مشورت کند. در نهایت، با یک هفت‌تیر برونینگ به زیرزمین بازگشت. راسپوتین در آن لحظه مشغول تماشای یک شمایل مسیح بود. فلیکس از او خواست که رو به شمایل بایستد و دعا بخواند. به محض این که راسپوتین برگشت، یوسوپوف ماشه را کشید و گلوله‌ای به پهلوی چپ او شلیک کرد. راسپوتین با فریادی گوش‌خراش بر زمین افتاد.

اما این تازه آغاز کابوس بود. توطئه‌گران که خیال می‌کردند کار تمام شده، برای پنهان کردن جنایت به طبقهٔ بالا رفتند. فلیکس به دلیلی نامعلوم دوباره به زیرزمین برگشت تا جنازه را بررسی کند. دست بر روی بدن راسپوتین کشید و ناگهان، با صحنه‌ای فراواقعی و ترسناک روبرو شد: چشمان راسپوتین باز شد، مردمک‌هایش از خشم می‌درخشیدند و دستانش چون انبر، گلوی فلیکس را فشردند. مردی که باید مرده باشد، از جا پرید و در حالی که از دهانش کف خارج می‌شد، به راهرو گریخت. یوسوپوف وحشت‌زده که لباسش به خون راسپوتین آلوده شده بود، به دنبالش دوید. راسپوتین در حالی که زمزمه‌های نامفهومی می‌کرد و نام فلیکس را نفرین‌کنان صدا می‌زد، موفق شد از درِ مخفی زیرزمین به حیاط کاخ فرار کند. او در برف‌ها در حال خزیدن به سمت دروازهٔ اصلی بود که پوریشکویچ از راه رسید. پوریشکویچ با یک اسلحهٔ دیگر دو گلوله به سمت او شلیک کرد. یکی از گلوله‌ها به سر و دیگری به کتفش اصابت کرد. راسپوتین باز هم از حرکت نایستاد. سرانجام، گلوله‌ای دیگر او را نقش بر زمین کرد. توطئه‌گران با چوب یا قنداق تفنگ ضربات مهلکی به سرش وارد کردند.

برای حصول اطمینان کامل، جسد نیمه‌جان را که هنوز به طرز معجزه‌آسایی زنده بود، با طناب بستند، پارچه‌ای دور سرش پیچیدند و سوار بر خودرو به سمت رودخانهٔ نِوای یخ‌زده بردند. آنها جسد بسته‌شده را از روی پل پرت کردند و به درون حفره‌ای در یخ‌های رودخانه انداختند. سه روز بعد، وقتی جسد راسپوتین توسط پلیس از آب گرفته شد، کالبدشکافی پرده از حقیقتی تکان‌دهنده برداشت: ریه‌های راسپوتین پر از آب بود. این بدان معناست که او نه بر اثر سم، نه بر اثر گلوله، و نه بر اثر ضربات چوب، بلکه غرق شده بود. او در زیر یخ‌های نوا، در آخرین لحظات حیات خود، هنوز تقلا می‌کرد و سعی داشت خود را از طناب‌ها رها کند. دستش در حالت خمیده و رو به بالا یخ زده بود. این پایان مقاومت خارق‌العادهٔ بدن یک انسان در برابر مرگ بود؛ پایانی که بر هالهٔ افسانه و رمز و راز مرگ راسپوتین برای همیشه مُهر تأیید زد و لقب «مردی که نمی‌مرد» را برایش جاودانه کرد.

میراث شوم: راسپوتین چگونه طلسم سقوط رومانوف‌ها را ریخت؟

مرگ راسپوتین، برخلاف تصور توطئه‌گران، نه تنها بحران را حل نکرد، بلکه خود به پیش‌درآمدی برای فروپاشی نهایی بدل شد. آنها امیدوار بودند با حذف «عامل فساد»، اعتماد عمومی به تزار را بازگردانند، اما این قتل، صرفاً پرده از عمق درماندگی و انحطاط یک رژیم برداشت. نخست، واکنش تزارینا و تزار نشان داد که آنها تا چه اندازه از واقعیت جدا افتاده‌اند. تزارینا که از مرگ «دوست ما» در بهت و اندوه فرو رفته بود، دستور داد قاتلان را بازداشت کنند، اما تحت فشار افکار عمومی و حتی خانوادهٔ سلطنتی، مجبور شد به تبعید آنها به املاکشان رضایت دهد. او جسد راسپوتین را با احترام تمام در محوطهٔ کاخ تزارسکوئه سلو به خاک سپرد و بر مزارش کلیسایی کوچک بنا کرد. این اقدام، خشم عمومی را دوچندان کرد؛ چرا که مردم می‌دیدند ملکه برای یک دهقان فاسد و مطرود بیش از سربازان و شهروندانی که در جنگ جان می‌باختند، عزاداری می‌کند.

ثانیاً، پیشگویی مشهور راسپوتین که خطاب به تزار نوشته شده بود، به صورت خودتحققی‌بخشی عمل کرد. در نامه‌ای که مدت‌ها قبل از مرگش نوشته بود، چنین آمده بود:

«تزار همهٔ روس‌ها! من احساس می‌کنم که زندگی‌ام پیش از اول ژانویه به پایان خواهد رسید. اگر اقوام تو، دهقانان روسی، مرا بکشند، تو تزار روسیه، هیچ خطری تو را تهدید نخواهد کرد و سلطنت تو برای قرن‌ها پایدار خواهد ماند. اما اگر اشراف و نجیب‌زادگان، پسران تو، دستشان به خون من آلوده شود، نفرین مرگ من دامن تو و خانواده‌ات را خواهد گرفت. هیچ‌یک از فرزندانت بیش از دو سال زنده نخواهند ماند. آنها به دست مردم روسیه کشته خواهند شد.»

این نامهٔ هولناک، پس از قتل راسپوتین در محافل پخش شد و به یک طلسم شوم بدل گشت. دقیقاً کمی بیش از دو ماه پس از مرگ او، در فوریهٔ ۱۹۱۷، انقلاب فوریه به وقوع پیوست، نیکلای دوم مجبور به استعفا شد و سلسلهٔ ۳۰۰ سالهٔ رومانوف‌ها سقوط کرد. اما این پایان داستان نبود. در اکتبر همان سال، بلشویک‌ها قدرت را به دست گرفتند و در ژوئیهٔ ۱۹۱۸، تزار نیکلای، تزارینا آلکساندرا و هر پنج فرزندشان، از جمله آلکسی جوان، توسط یک گروه جوخهٔ اعدام بلشویک در زیرزمین خانه‌ای در یکاترینبورگ به طرز فجیعی تیرباران شدند. پیشگویی راسپوتین به حقیقت پیوسته بود: هیچ‌یک از فرزندان تزار بیش از دو سال پس از مرگ او زنده نماندند.

میراث راسپوتین بسیار فراتر از مرگ فیزیکی‌اش است. او به پادشاه تاریکی و عروسک‌باز شیطانی تاریخ روسیه بدل شد. تصویر او، مردی با چشمان نافذ و هیولایی شهوانی، برای همیشه در فرهنگ عامه حک شد. بلشویک‌ها، برای ریشه‌کن کردن کامل نمادهای رژیم سابق، جسد راسپوتین را از قبر بیرون کشیدند. بنا بر روایتی مشهور، آنها قصد سوزاندن جسد را داشتند که گفته می‌شود بدن او در میان شعله‌های آتش، به طرز وحشتناکی از جا بلند شد و نشست! این آخرین صحنهٔ تکان‌دهنده از زندگی پس از مرگ راسپوتین، افسانهٔ او را کامل کرد. راسپوتین چیزی بیش از یک دهقان فاسد بود؛ او تجسم انضمامی زوال یک امپراتوری بود. نفوذ او نشان داد که چگونه یک رژیم منزوی، خرافاتی و جدا از مردمش می‌تواند طعمهٔ ساده‌ترین دام‌های شیادی و تزویر شود. درسی که تاریخ از ماجرای راسپوتین می‌گیرد، نه فقط هشداری دربارهٔ خطر عوام‌فریبی، که داستان عبرت‌آموزی