تصور کنید در امتداد جادهای باستانی در شرق افغانستان امروزی حرکت میکنید. هوای رقیق و سرد فلاتی مرتفع را تنفس میکنید و ناگهان در میان گرد و غبار و خشکی دشت، دو منارهٔ ستبر و مدور سر به فلک کشیده را میبینید که با وجود ظاهری ساده، رازهای هزار ساله را در دل خود نهفته دارند. اینجا غزنه است؛ شهری که روزگاری پایتخت امپراتوری پهناوری بود که از ری تا دهلی را زیر سایهٔ خود داشت. داستان غزنه، صرفاً روایت یک نقطهٔ جغرافیایی نیست؛ بلکه سرگذشت یک تولد دوباره، یک جهش تمدنی و سپس یک سقوط حماسی در دل تاریخ پرآشوب خراسان بزرگ است.
شهر غزنه پیش از آنکه نامش با سلسلهٔ جنگاوران ترک پیوند بخورد، تاریخی طولانی اما کماهمیت داشت. این شهر باستانی که در منطقهای کوهستانی (در ارتفاع بیش از ۲۲۰۰ متری) واقع شده، در دوران پیش از اسلام به عنوان یک مرکز بودایی در مسیر جادهٔ ابریشم شناخته میشد. حضور زائر بودایی چینی، هیوان تسانگ در قرن هفتم میلادی، از معدود مواردی است که غزنه را پیش از دوران اسلامی ثبت کرده است. او از صومعهها و استوپاهای متعدد در این ناحیه یاد میکند که نشان از یک جامعهٔ مذهبی فعال دارد. با ورود اسلام به ایران شرقی، غزنه نیز به تدریج رنگ و بوی اسلامی به خود گرفت، اما هنوز تا تبدیل شدن به یک قدرت جهانی راه درازی داشت.
دگرگونی بزرگ در قرن دهم میلادی با فتح غزنه به دست آلپتگین، سردار شورشی سامانیان، رخ داد. آلپتگین که یک فرماندهٔ نظامی ترک و بردهٔ سابق دربار سامانی بود، در سال ۹۶۲ میلادی علیه اربابان خود شورید و غزنه را به عنوان پایگاه خود انتخاب کرد. این اقدام که در ابتدا یک یاغیگری استانی به نظر میرسید، در واقع سنگ بنای یک امپراتوری شد که در اوج خود، مقتدرترین دولت اسلامی شرق لقب گرفت. آلپتگین عمر زیادی نکرد تا ثمرهٔ نبوغ سیاسیاش را ببیند، اما پایهگذار یک سنت جدید شد؛ سنت استفاده از غلامان ترک به عنوان نخبگان حاکم. انتخاب غزنه زیرکی نظامی محض بود؛ شهری محصور در کوههای هندوکش که تبدیل به یک دژ تسخیرناپذیر طبیعی میشد و میتوانستند از آنجا به دشتهای غنی هند و فلات ایران چشم بدوزند.
با روی کار آمدن سبکتگین، داماد آلپتگین، غزنه وارد مرحلهٔ جدیدی از اقتدار شد. او قدرت نظامی غزنه را تثبیت کرد و با فتوحاتش در شرق، دروازههای هند را برای اولین بار به روی این سلسله گشود. اما سبکتگین هرگز نتوانست از زیر سایهٔ اسمی سامانیان خارج شود. درگیری اصلی نسل بعدی بود؛ نسلی که نام غزنه را برای همیشه در تاریخ ماندگار کرد: سلطان محمود غزنوی.
سلطان محمود، فرزند سبکتگین، نهتنها بزرگترین فاتح عصر خود بود، بلکه شخصیتی متناقض و چندلایه داشت که هنوز هم قضاوت در مورد او دشوار است. او از یک سو غزنه را به مرکز ثروت، علم و هنر جهان اسلام تبدیل کرد و از سوی دیگر، ویرانگر معابد و کتابخانههای رقیب بود. محمود با لشکرکشیهای افسانهای خود به هند، نه به قصد کشورگشایی دائم، بلکه برای کسب ثروت افسانهای، مفاهیم جدیدی را وارد جغرافیای سیاسی منطقه کرد.
“سلطان محمود هر ساله با لشکری انبوه رو به هند مینهاد و بتخانهها را ویران میکرد و گنجهایشان را به غزنه میآورد، تا آنجا که غزنه از طلا و جواهر چون افسانهای میدرخشید.”
این نقل قول از منابع تاریخی، حجم عظیم ثروتی را که از معابد هندو به ویژه سومنات به غزنه سرازیر شد، بازگو میکند. اما نکتهٔ جالب توجه این است که او همین ثروت را صرف چه چیزی کرد. محمود علاقهای وسواسگونه به نامآوری و جاودانگی داشت و بهترین راه را ساختن درباری درخشان میدانست. او دانشمندان، شاعران و فیلسوفان را به زور تطمیع یا تهدید به غزنه میکشاند. فردوسی، شاعر بزرگ حماسهسرای ایران، بزرگترین اثر خود، شاهنامه، را به نام او کرد، هرچند داستان ناخوشایند تشویق نهایی شاعر و پشیمانی سلطان، مثالی از همین رفتارهای متضاد است.
غزنهٔ عصر محمود، یک کلانشهر اسلامی بود که از بغداد و قاهره در آن دوران پررونقتر مینمود. ابوریحان بیرونی، نابغهٔ ریاضیات و نجوم، که در لشکرکشیهای محمود به هند او را همراهی میکرد، تحقیقات میدانی شگفتانگیز خود را در کتاب تحقیق ماللهند در همین شهر مدون کرد. در کنار او، شاعرانی چون عنصری، فرخی سیستانی و منوچهری در مدح سلطان و وصف کاخها و باغهای غزنه قصایدی سرودند که هنوز نمونههای برجستهٔ شعر درباری فارسی هستند. این دوره که به رنسانس فرهنگی غزنه معروف است، نشان داد که قدرت سیاسی و نظامی لزوماً با انحطاط فرهنگی همراه نیست، بلکه اگر با دهش و جاهطلبی حاکم عجین شود، میتواند به شکوفایی بیسابقهای بینجامد.
با مرگ محمود (۱۰۳۰ م)، ترکهایی در بنای شکوهمند غزنوی پدیدار شد. پسرش مسعود که وارث تاج و تخت شد، مردی جنگجو اما فاقد نبوغ سیاسی و نظامی پدر بود. دوران او بیش از هر چیز با یک غفلت استراتژیک تعریف میشود؛ غفلت از تهدیدی که از شرق خراسان نزدیک میشد: سلجوقیان. ترکان سلجوقی که تازه از استپهای آسیای میانه آمده بودند، با تاکتیکهای جنگی چریکی و سوارهنظام چابک، ارتش سنگین و فیلسوار غزنوی را در نبرد سرنوشتساز داندانقان در سال ۱۰۴۰ میلادی در هم کوبیدند.
| نبرد | سال | فرمانده غزنوی | رقیب | پیامد برای غزنه |
|---|---|---|---|---|
| داندانقان | ۱۰۴۰ | سلطان مسعود | سلجوقیان (طغرل بیک) | از دست رفتن خراسان؛ عقبنشینی به شرق |
| محاصره غزنه | ۱۱۵۱ | بهرامشاه | غوریان (علاءالدین جهانسوز) | ویرانی کامل شهر به مدت هفت روز |
| فتح غزنه | ۱۲۱۵ | تاجالدین یلدوز | خوارزمشاهیان (سلطان محمد) | پایان رسمی حاکمیت غزنویان |
| هجوم مغول | ۱۲۲۲ | - | مغولان (اوگتای خان) | ویرانی مجدد و از بین رفتن بازماندهٔ شکوه شهر |
این شکست، پایان امپراتوری پهناور غزنوی نبود، اما آغاز پایان آن بود. مسعود به ناچار قدرت خود را به شرق، به کانون اصلی در افغانستان امروزی و پنجاب عقب کشید. غزنه دیگر پایتخت یک امپراتوری ایرانشهری نبود، بلکه به یک پایتخت منطقهای قدرتمند در شرق تبدیل شد که در سایهٔ تهدید دائمی قدرتهای بزرگتر میزیست. با این حال، دربار غزنه حتی پس از این شکست نیز تا چند دهه رونق فرهنگی خود را حفظ کرد و شاعرانی چون مسعود سعد سلمان همچنان در آنجا به آفرینش ادبی میپرداختند، اگرچه نوای حسرت و اندوه گذشتهٔ از دست رفته در اشعارشان طنینانداز است.
در حالی که غزنویان متأخر مشغول حفظ قلمرو در حال کوچک شدن خود بودند، رقیبی جدید و بسیار خشنتر از سلجوقیان در کوهستانهای غور در مرکز افغانستان سر برآورد: سلسلهٔ غوریان. غوریان که سالها تحت انقیاد غزنویان بودند، پس از یک اختلاف و قتلعام خاندانی، کینهای عمیق از اربابان سابق خود به دل گرفتند. در سال ۱۱۵۱، علاءالدین جهانسوز غوری به غزنه یورش برد و انتقام خونبهای برادرانش را به طرز هولناکی گرفت. او دستور داد شهر به مدت هفت شبانهروز به آتش کشیده شود، مردم آن قتلعام شوند و تمام بناهای آن با خاک یکسان گردد.
“جهانسوز چنان کرد که گویی تاریخ غزنه باید از صفحهٔ روزگار محو شود. کتابخانههای عظیم را سوزاند، کاخهای طلایی را ویران ساخت و حتی آب انبارها را پر از خاک کرد. پس از آن، جز منارههای بلند که از سنگ و خشت خالی بودند، چیزی بر جای نماند.”
این فاجعه که به “هفت روز آتش” معروف است، برای همیشه شکوه عصر محمودی را پایان داد. اگرچه غزنویان توانستند موقتاً با کمک سلجوقیان بازگردند، اما غزنه هرگز شکوه سابق خود را بازیافت. آخرین بازماندگان غزنوی تا سال ۱۱۸۶ در لاهور به حیات خود ادامه دادند، جایی که توسط محمد غوری از میان رفتند. غزنه میان دستهای قدرتهای محلی و سرانجام خوارزمشاهیان دستبهدست شد تا اینکه پنجهٔ هلاکتبار دیگری از راه رسید.
سال ۱۲۲۲ میلادی، سواران مغول به فرماندهی اوگتای، پسر چنگیزخان، از راه رسیدند. مغولان که فلسفهشان در مواجهه با شهرهای مقاوم، نابودی کامل بود، غزنه را که هنوز زخمهای حملهٔ غوریان را التیام نداده بود، بار دیگر به ویرانهای تبدیل کردند. وحشت حملهٔ مغول به قدری بود که منابع آن دوره کمتر به جزئیات معماری و بیشتر به ابعاد انسانی فاجعه پرداختهاند. از این پس، غزنه از یک بازیگر اصلی در تاریخ به یک حاشیهنشین در جغرافیای سیاسی تبدیل شد. تیمور لنگ نیز در قرن چهاردهم حین لشکرکشیهای خود از کنار آن گذشت، اما غزنه دیگر ارزش آن را نداشت که حتی به عنوان یک هدف اصلی فتح شود.
امروز، وقتی از غزنه صحبت میکنیم، تنها سایهای از آن شکوه افسانهای باقی است. مهمترین و ماندگارترین نمادهای بهجامانده، دو منارهٔ ستبر و مرموز مسعود سوم و بهرامشاه هستند که در دل دشت خودنمایی میکنند و به طرز شگفتانگیزی از تمام کورانهای تاریخ جان سالم به در بردهاند. همچنین، آرامگاه سلطان محمود، اگرچه ساختمانی متأخرتر از عصر اوست، هنوز زیارتگاهی محلی و نمادی از حافظهٔ جمعی افغانها است. کشفیات باستانشناسی در قرن بیستم، بهویژه توسط هیئتهای ایتالیایی، بقایای کاخ باشکوه مسعود سوم را از زیر خاک بیرون کشید که نشان از عظمت ازدسترفته دارد. کاخی با حیاطهای سنگفرششده با مرمر، نقاشیهای دیواری و گچبریهایی که ترکیبی بینظیر از هنر ساسانی، اسلامی و هندی را به نمایش میگذارند.
تاریخ غزنه، در نهایت، یک تراژدی کامل است. داستان شهری که از یک دژ کوچک کوهستانی به پایتخت شکوهمند ثروت و فرهنگ بدل شد و سپس در گرداب انتقام، زیادهخواهی و بداقبالی جغرافیایی، چنان ویران گشت که حتی خاطرهاش نیز میرفت تا محو شود. این شهر، محل تلاقی نبوغ انسانی و ویرانگری محض بود؛ جایی که فردوسی بزرگترین حماسهٔ فارسی را سرود و جهانسوز آن را به جهنمی از آتش بدل کرد. تضاد میان “شکوه محمودی” و “خاکستر غوری”، گویاترین بیان از ماهیت چرخهای تاریخ در این منطقه از جهان است. غزنه، زخمی کهنه بر پیکر تاریخ است که هنوز در بادهایی که از دشتهای اطرافش میوزند، زمزمهٔ عظمت و فغان نابودیاش را میتوان شنید.