تصور کنید در میان بادهای کویری، بر بلندای تپهای ایستادهاید که هر وجب از خاکِ به ظاهر بیجانش، هزاران داستان خاموش را در سینه دارد. پیش روی شما، دشتی گسترده است که روزگاری نهچندان دور، نبض تمدنی را در خود میفشرد که آوازهاش از بغداد تا قسطنطنیه و از دهلی تا کاشغر پیچیده بود. اینجا نیشابور است؛ نامی که هماینک نیز با شنیدنش، بوی خاک بارانخورده، طعم تُربچههای تردش و درخشش فریبنده فیروزههایش در ذهن تداعی میشود. اما این شهر، چیزی فراتر از یک مقصد گردشگری یا یک نام در کتابهای جغرافیاست. نیشابور، ققنوسوار زیسته است؛ بارها و بارها در آتش فتنهها، زلزلهها و شمشیرهای خونآشام سوخت، اما هر بار از میان خاکسترهای خود سربرآورد، قامتی راست کرد و بار دیگر، مشعلی برای دانش، هنر و معنویت شد. این روایت، سفر است به اعماق تاریخ پرفراز و نشیب شهری که میتوان آن را فشردهای از تاریخ ایران نامید. روایت شهری که در آن، شکوه ساسانی، اندیشه اسلامی، ذوق ایرانی و رنج مغولی در هم تنیده شدهاند تا حماسهای بینظیر را رقم بزنند. این تنها تاریخ یک شهر نیست؛ این داستان زندگی، مرگ و باززایی روح یک تمدن است.
ریشههای افسانهای و بنیان تاریخی؛ از تیر طهمورث تا سنگ بنای شاپور
نام نیشابور، خود به تنهایی دریچهای است به اعماق اسطوره و تاریخ. این نام که در طول قرون به صورتهای مختلفی چون “نیوشاپور”، “شاپورگان” و “ابرشهر” تلفظ و ثبت شده، روایتگر مناقشهای ریشهدار میان تاریخ و افسانه است. اینکه یک شهر چگونه زاده میشود، گاه به پیافکندن سنگی به فرمان شاهی مقتدر است و گاه به خیالپردازی دلانگیز نیاکانی که میخواستند برای عظمت دیار خود، نسبنامهای اساطیری بتراشند.
بر اساس روایات کهن و کتابهای بنیادینی چون شاهنامه فردوسی، بنیان نخستین این شهر را نه یک شاه، که یک قهرمان اسطورهای به نام طهمورث دیوبند نهاده است. گفته میشود که طهمورث، سومین پادشاه پیشدادی، به فراست دریافته بود که این دشت پهناور، که در آن زمان “خَرگِرد” نام داشت، گنجایش تبدیل شدن به گهوارهای برای تمدن را دارد. او فرمان داد تا شهری در این مکان بنا کنند، اما شاید سرنوشت این شهر از همان ابتدا با جنگ و بازسازی گره خورده بود. حکیم توس، چه زیبا و حماسی این لحظه را به تصویر میکشد:
“که طهمورثش ساخت اندر خَرگِرد / ببود و، بَشُد نیز، و چندی بکرد”
اینجاست که پای دومین بنیانگذار اسطورهای به میان میآید: شاه گرشاسپ. بنا بر روایت، شهری که طهمورث برآورده بود، به دلیل تازش اهریمنان و بلایای طبیعی از میان میرود و این گرشاسپ، پهلوان نامدار ایرانزمین، است که آن را از نو زنده میکند. در اوستا، کتاب مقدس زرتشتیان نیز از گرشاسپ به عنوان بزرگترین پهلوان یاد شده و این نسبت، نشان از جایگاه رفیع نیشابور در جهانبینی ایرانیان باستان دارد. این اسطورهها گرچه از نظر علمی اثباتپذیر نیستند، اما نشاندهنده عمق تاریخی و اهمیت معنوی این مکان در بستر فرهنگی ایران هستند. آنها به ما میگویند که نیاکان ما، این خاک را نه یک زمین خالی، که سرزمینی مقدس، برگزیده و آزموده در نبرد میان خیر و شر میدانستند.
اما از دل غبار اسطورهها که بیرون بیاییم و به منابع تاریخی سربزنیم، به نامی بسیار آشنا و در عین حال پرابهام برمیخوریم: شاپور یکم ساسانی. کتیبه معروف کعبه زرتشت در نقش رستم، که فهرست شهرهای بنا نهاده شده توسط شاپور اول را ذکر کرده، از شهری به نام “نیوشاپور” نام میبرد. این نام، مرکب از “نیو” (به معنای خوب، دلیر یا زیبا) و “شاپور” (نام شاه)، حاکی از یک بنیانگذاری سلطنتی و آگاهانه است. بحثهای فراوانی میان تاریخدانان درگرفته است که آیا شاپور اول این شهر را از اساس بنا نهاد، یا شهری پیشتر موجود را بازسازی کرده و نام خود را بر آن گذاشت. آنچه مسلم است، این اقدام شاپور یکم در میانه قرن سوم میلادی، نیشابور را وارد مرحلهای جدید از تاریخ خود کرد: ورود به تاریخ مکتوب.
در دوران ساسانی، این ناحیه با نام “اَبَرشهر” نیز شناخته میشد. «اَبَر» به معنای بالا، فوق و «شهر» به معنای کشور یا استان، گویای آن است که این منطقه یک استان فوقانی یا یک ساتراپی مهم در ساختار اداری شاهنشاهی ساسانی محسوب میشده است. موقعیت استراتژیک آن، به عنوان یکی از “چهار مرز بزرگ” یا بهقولی دیگر، یکی از نواحی چهارگانهای که حفظشان امنیت ایرانشهر را تضمین میکرد، نشاندهنده نقش حیاتی آن در برابر تهدیدات اقوام مهاجم از آسیای میانه، خصوصاً هیاطله (هونهای سفید) بود.
| دوره تاریخی | نامهای رایج | نقش و جایگاه اصلی | اسطورهای | خَرگِرد | بنیانگذاری توسط طهمورث، بازسازی توسط گرشاسپ | ساسانی (اوایل) | نیوشاپور، نیشاپور | شهر سلطنتی، بنیانگذاری یا بازسازی توسط شاپور یکم | ساسانی (اواخر) | اَبَرشهر (استان) | ساتراپی مهم، یکی از مرزهای چهارگانه شاهنشاهی، مقابله با هیاطله | دوران اسلامی | نیشابور | مرکز ولایت، بعدها مرکز خراسان |
|---|
پایتخت فیروزهای خراسان؛ کالبدشکافی شکوه در دوران طاهریان تا سلجوقیان
اگر دوران ساسانی را باید دوره شکلگیری هویت سیاسی نیشابور بدانیم، عصر طلایی اسلام، بهویژه از قرن سوم تا ششم هجری، دوران شکوفایی بیمانند آن است. در این دوران، نیشابور نه یک شهر در میان شهرها، که به تعبیر جغرافیدانان و مورخان، “پایتخت شرق”، “شهر بافته از طلا و نقره” و “خزانه جهان اسلام” بود. این شکوه مرهون عواملی چند بود: موقعیت جغرافیایی بر سر شاهراه تجاری جاده ابریشم، ثبات سیاسی نسبی تحت حکومت سلسلههای قدرتمند محلی و مهمتر از همه، ظهور و تجمع بینظیر اندیشمندان، عارفان و هنرمندانی که هر یک به تنهایی میتوانستند یک قرن را درخشان کنند.
پس از ورود اسلام به ایران، نیشابور به سرعت به یکی از مراکز اصلی اسلامگرایی ایرانی تبدیل شد. به عنوان مرکز ولایت خراسان، این شهر نقش کلیدی در تحولات سیاسی قرون اولیه اسلامی ایفا کرد. شاید نقطه عطف این دوران، قیام ابومسلم خراسانی باشد که از همین ناحیه برخاست و با براندازی امویان، خلافت را به عباسیان سپرد. اما نیشابور که دروازه فتح بغداد بود، طعم قدرت را چشید و خواهان سهم بیشتری در اداره سرزمینهای خلافت شد. این میل به خودمختاری، در نهایت به تأسیس نخستین سلسلهی مستقل ایرانی پس از اسلام، یعنی طاهریان، به مرکزیت نیشابور منجر شد. عبدالله بن طاهر، امیری دانشپرور و عدالتگستر، نیشابور را به پایتختی درخشان تبدیل کرد. کاخها، باغها و ساختمانهای حکومتی باشکوهی در شهر بنا شدند و رونق تجاری و کشاورزی به اوج خود رسید.
اما اوج شکوه نیشابور را باید در قرنهای چهارم و پنجم هجری، تحت حکومت سامانیان و سپس غزنویان و سلجوقیان جستجو کرد. جغرافیدان نامدار، ابن حوقل، که خود از نزدیک این شهر را دیده، توصیفی نفسگیر از آن ارائه میدهد. او نیشابور را شهری با چهل و چهار محله بزرگ، بازارهایی مسقف و پررونق که در آن انواع کالاها از چین و هند و روم به فروش میرسید و مسجد جامعی توصیف میکند که در جهان اسلام بینظیر بوده است. مهمترین محصولات تجاری آن دوران، پارچههای اُستبرق، طراز و مُعَصْفَری و همینطور فلزات گرانبها و فیروزه بود. جالب اینجاست که فیروزه نه تنها به صورت خام، که به شکل تراشخورده و هنرمندانه صادر میشد و نام نیشابور را با رنگ آبی آسمانیاش برای همیشه در جهان گره زد.
در چنین بستری از ثروت و امنیت نسبی بود که بزرگترین نامهای تاریخ علم و فرهنگ ایران و جهان، در کوچهپسکوچههای نیشابور قدم زدند. نظام آموزشی نیشابور، بر پایه مدارس متعدد و کتابخانههای بینظیرش، چون آهنربایی دانشمندان را از اقصی نقاط جهان به سوی خود میکشید. مدرسه نظامیه که به دستور خواجه نظامالملک طوسی، وزیر مقتدر سلجوقی بنا شد، نماد این شکوه علمی بود. این مدرسه که یکی از معتبرترین مراکز علمی جهان اسلام در قرن پنجم بود، تنها یک محل درس خواندن نبود؛ یک کارخانه انسانسازی برای دستگاه عظیم حکومت سلجوقی بود و الگویی برای تأسیس مدارس مشابه در سراسر قلمرو پهناور آنها شد.
وقتی شهر در آتش و خون گریست؛ سهگانه فاجعه (زلزله، غز و مغول)
سرنوشت نیشابور اما، تنها با طلا و فیروزه پیوند نخورده بود؛ گویی تقدیر این شهر، تجربه شکوهی عظیم در کنار فجایعی هولناک بود. تاریخ این دیار با سه تراژدی مهیب رقم خورده که هر یک میتوانست برای همیشه نامش را از صفحه روزگار محو کند. بررسی این فجایع نه از سر کنجکاوی مریضگونه، که برای درک عمیقتر روح تابآور مردم این سرزمین ضروری است. آنها چنان سهمگین بودند که مورخان، برای توصیفشان، از قلم فرسایی زیاد و استعارههای دهشتناک کم نگذاشتهاند.
نخستین ضربه کوبنده را طبیعت وارد کرد. در سال ۵۴۰ هجری (۱۱۴۵ میلادی)، زلزلهای با قدرتی مهیب، شهر رویایی نیشابور را در هم کوبید. این زمینلرزه که باید آن را یکی از مرگبارترین بلایای طبیعی تاریخ بشر دانست، درست در دوره اوج بحرانهای داخلی سلجوقیان رخ داد و تلفات آن را فاجعهبارتر کرد. گزارشهای تاریخی، حکایت از آن دارند که تنها در یکی از محلههای شهر، موسوم به “محله بابا حاجی”، بیش از بیست هزار کشته از زیر آوار بیرون کشیده شدند. مسجد جامع بینظیر، مدارس، کتابخانهها و کاخهای باشکوه همگی با خاک یکسان شدند.
“زمین چنان به جنبش درآمد که گویی پایان جهان فرا رسیده است. منارهها چون شاخههای بید خم شدند و بر زمین افتادند و بازارهای پررونق، یکباره به گورستان مردمانی بدل گشتند که زنده در زیر خاک مدفون شده بودند.” (بازنویسی یک روایت تاریخی از زلزله)
هنوز زخم این زلزله التیام نیافته بود که دومین مصیبت از راه رسید. ترکان غُز (اغوزها) که به عنوان مزدوران نظامی به خدمت سلجوقیان درآمده بودند، به دلیل ضعف حکومت مرکزی، سر به شورش برداشتند. در سال ۵۴۸ هجری، آنها به رهبری فردی به نام باقی به نیشابور نیمهویران و التیامنیافته یورش بردند. اگر زلزله کالبد شهر را نابود کرده بود، غزان هر آنچه از تمدن و فرهنگ باقی مانده بود را به سخره گرفتند و نابود کردند. انوری ابیوردی، شاعر بزرگ ایران که خود شاهد این فاجعه بود، در قطعهای دردناک، پرده از عمق فاجعه برمیدارد. او خطاب به مردم سمرقند که در انتظار حمله غزان بودند، چنین هشدار میدهد و اوضاع نیشابور را ترسیم میکند:
“ای سنی، گشته در پناه رفض / وی رفضی، شده به پنراه علی بر دروازه شهر، غلامی دیدند / کِشته بر جای و تیغ در کف و سَر بر کف”
غزان کتابخانههای عظیم را سوزاندند، دانشمندان را قتلعام کردند و بسیاری از آثار علمی و ادبی که میراث چند قرن تمدن بود، برای همیشه نابود شد. اما این پایان کار نبود. سومین و هولناکترین تیغ تقدیر، از راه دشتهای مغولستان در راه بود.
و اما تراژدی مغول؛ حادثهای چنان عظیم که نام نیشابور را برای همیشه با رنجی بیپایان پیوند زد. در آوریل ۶۱۸ هجری (۱۲۲۱ میلادی)، سپاهیان چنگیزخان به فرماندهی دامادش، توقاجار، نیشابور را محاصره کردند. مردم شهر که هنوز حماسه مقاومت سایر شهرهای خراسان را شنیده بودند، مصمم به دفاع بودند. در جریان نبرد، توقاجار با تیری که از برج و باروی شهر شلیک شد، کشته شد. این اتفاق، سرنوشت نیشابور را به تاریکترین شکل ممکن رقم زد. انتقام چنگیز به وحشیانهترین حالت اجرا شد. عطاملک جوینی، مورخ بزرگ، در کتاب “تاریخ جهانگشای” شرحی از این فاجعه میدهد که مو را بر تن راست میکند:
همسر توقاجار، دختر چنگیز، با سپاهی عظیم برای انتقام خون شوهرش به نیشابور بازگشت. شهر پس از مقاومتی سرسختانه سقوط کرد و فرمان قتلعام عام صادر شد. مغولان برای اطمینان از اینکه هیچ موجود زندهای در شهر باقی نمانده، دستور دادند که سر تمام کشتهشدگان را از تن جدا کرده و از آنها منارههایی بنا کنند. جوینی مینویسد که از کلههای مردان، زنان و کودکان، سه هرم بزرگ ساخته شد. نیشابور چنان ویران گشت که به گفته مورخان، تا سالها هیچ پرندهای بر فراز خرابههایش پر نمیکشید و علفی بر خاک سوختهاش نمیرویید. این پایان فیروزهایترین پایتخت جهان اسلام بود. شهری که روزگاری “گوهر جهان” نامیده میشد، به بیابانی از استخوان و خاک بدل گشت.
جدول مقایسهای فجایع بزرگ نیشابور:
| فاجعه | سال (هجری/میلادی) | عامل اصلی | ماهیت ویرانی | سرنوشت شهر پس از حادثه | زلزله | ۵۴۰ هـ / ۱۱۴۵ م | طبیعی | تخریب زیرساختها، ساختمانها و مرگومیر گسترده | بازسازی نسبی، از دست دادن رونق پیشین | حمله غزان | ۵۴۸ هـ / ۱۱۵۳ م | انسانی (ترکان غز) | غارت، کشتار، سوزاندن کتابخانهها و آثار فرهنگی | تضعیف بنیه علمی-فرهنگی، ناامنی مطلق | حمله مغول | ۶۱۸ هـ / ۱۲۲۱ م | انسانی (مغولان) | قتلعام کامل ساکنان، تخریب صددرصدی شهر | متروکه شدن برای دههها، پایان کامل شکوه باستانی |
|---|
ققنوسِ برآمده از خاکستر؛ نیشابور در عصر ایلخانی تا قاجار
داستان نیشابور اما، داستان پایانها نیست؛ داستان آغازهای دوباره است. پس از فاجعه مغول، تا سالها نام نیشابور تنها با خرابهها و استخوانها مترادف بود. اما روح این شهر که گویی با فیروزههای افسانهای در زیر خاک گره خورده بود، بار دیگر سربرآورد. این باززایی، اما کند، دردناک و متفاوت بود. نیشابور پس از مغول، دیگر هرگز به آن شکوه و عظمت پیشین خود بازنگشت. این یک حقیقت تلخ تاریخی است. با این حال، حیات در این منطقه به کلی از میان نرفت.
در دوران ایلخانیان، به خصوص در دوره غازان خان و الجایتو، توجهی دوباره به آبادانی خراسان شد. اما این خرابیها چنان گسترده بود که مرکزیت سیاسی و اقتصادی منطقه برای همیشه به شهرهای دیگر منتقل شد. مشهد، که رفتهرفته و به برکت وجود مرقد مطهر امام رضا (ع) به کانونی مهم تبدیل میشد، و هرات در دوره تیموریان، وارثان اصلی شکوه از دسترفته نیشابور شدند. نیشابور جدید، نه بر روی خرابههای شهر کهن، که در فاصلهای از آن، در غرب شهر قدیم، سربرآورد؛ شهری کوچکتر، محقرتر، اما همچنان زنده.
حمدالله مستوفی در قرن هشتم، نیشابور را شهری نیمهآباد با باغها و مزارع فراوان توصیف میکند که نشان از تداوم زندگی دارد. در دوره تیموریان، این ناحیه شاهد نبردهای مکرر و ویرانیهای مجدد بود، اما پس از برقراری صلح نسبی، به عنوان بخشی از قلمرو شاهرخ، پسر تیمور، از ثبات بهرهمند شد. با ظهور صفویان و رسمی شدن مذهب تشیع، نیشابور در سایه موقعیت زیارتی مشهد قرار گرفت. شاهان صفوی برای تأمین امنیت راههای منتهی به مشهد، به نیشابور توجه نشان دادند و کاروانسراها و راههایی بنا کردند، هرچند حملات بیامان ازبکها از شمال شرق، بارها این دیار را بیثبات کرد.
در دوره افشاریان و قاجار، نیشابور بیشتر به عنوان مرکز یک ولایت کشاورزی و یک پادگان نظامی در برابر تهدیدات ترکمانان و ازبکان ایفای نقش میکرد. زلزلههای دیگری نیز در این دوران رخ داد که هربار بخشهایی از شهر را ویران کرد. با این وجود، مردم این دیار، با تداوم بخشیدن به کشاورزی، بهویژه تولید ریواس و توت و بعدها صنعت انگور، و البته مهمتر از همه، حفظ و تداوم معدن فیروزه، رشتههای حیات اقتصادی و فرهنگی خود را پاس داشتند. فیروزه آیینهای از تاریخ نیشابور شد: سنگی قیمتی که برای استخراجش باید به اعماق زمین رفت، همانطور که برای کشف هویت این شهر باید لایههای ضخیم خاکستر تاریخ را کنار زد.
فردوسی، خیام، عطار و دیگران؛ مثلث طلایی اندیشه و هنر
شکوه واقعی تاریخ نیشابور را نه در بناهای ویران شدهاش، که در گنجینههای فناناپذیر اندیشهاش باید جستجو کرد. این شهر، زادگاه یا پرورشدهنده سه غول بیهمتای فرهنگ ایران و جهان است که هر یک، قلهای رفیع در یک عرصه متفاوت هستند: حکیم ابوالقاسم فردوسی در حماسهسرایی، حکیم عمر خیام نیشابوری در فلسفه، ریاضی و رباعی، و شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در عرفان و شعر. این سه، «مثلث طلایی» نیشابور را تشکیل میدهند.
فردوسی که در دامنههای همین دشت به دنیا آمد و بالید، گرچه تعلق خاطرش به طوس است، اما بخش مهمی از الهام و حمایت اولیه خود را از بزرگان نیشابور دریافت کرد. او با شاهنامه، تنها داستانهای کهن را جمعآوری نکرد؛ زبان پارسی و هویت ملی ایرانیان را احیا کرد. او بود که در روزگار فراموشی و از خودبیگانگی، بانگ برآورد که:
“بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی”
اما نیشابور، خیام را به جهان هدیه داد. عمر خیام، تجسم یک «انسان کامل» در تمدن اسلامی است. او که در نیشابور چشم به جهان گشود و در همین خاک نیز به خواب ابدی فرو رفت، یکی از بزرگترین ریاضیدانان و منجمان تاریخ بود. تقویم جلالی که او و گروهی از دانشمندان زیر نظرش تدوین کردند، هنوز هم یکی از دقیقترین تقویمهای جهان است. اما برای عموم مردم، او با رباعیات شگفتانگیزش شناخته میشود؛ شعرهایی کوتاه، کوبنده و عمیقاً فلسفی که پرسشهای بنیادین انسان درباره زندگی، مرگ، جبر و اختیار را در قالبی موجز و بیبدیل مطرح میکنند. رباعیات خیام، ترجمهشدهترین اثر شاعرانه از شرق به غرب است و او را به نمادی از خردورزی و پرسشگری ایرانی بدل کرده است.
سومین رأس این مثلث، شیخ فریدالدین عطار است. عطار که زندگیاش با عرفان و داروخانهای در بازار نیشابور گره خورده بود، جهشی عظیم در ادبیات عرفانی ایران ایجاد کرد. او برخلاف سنایی که مفاهیم عرفانی را با زهد خشک درآمیخت، عشق و شور را به هسته مرکزی شعر عرفانی تزریق کرد. منطقالطیر، شاهکار بیبدیل او، تمثیلی شگفتانگیز از سفر سالکان به سوی حقیقت است که در آن، سی مرغ (سیمرغ) پس از عبور از هفت وادی پرمخاطره، درمییابند که آنچه در پیاش بودهاند، چیزی جز خود آنها نبوده است. این مفهوم وحدت وجود، که بعدها توسط مولانا به اوج خود رسید، نخستین بار با این قدرت و زیبایی در آثار عطار متجلی شد.
در کنار این سه، نباید از دیگر بزرگان این خطه غافل شد: ابوسعید ابوالخیر، عارف شوریده حال و بنیانگذار نخستین خانقاههای رسمی، مسلم بن حجاج نیشابوری، مؤلف صحیح مسلم، یکی از صحاح سته اهل سنت، حاکم نیشابوری، محدث و مورخ بزرگ، و امام الحرمین جوینی، استاد بیبدیل اصول فقه و کلام در نظامیه. این انبوهی نابغهها در یک بازه زمانی و جغرافیایی محدود، نیشابور را به یک معجزه فرهنگی در تاریخ بشریت تبدیل کرده است.
گنج پنهان در رگهای زمین و روح بافتهشده در تار قالی؛ میراث اقتصادی و فرهنگی
تاریخ نیشابور را نمیتوان تنها در کتابها جستجو کرد؛ این تاریخ در رگهای زمین، در آوای بازارها و در نقشهای بیبدیل هنرهای دستیاش جاری است. دو عنصر هویتساز که حیات مادی و معنوی نیشابور را در طول قرون تضمین کردهاند، یکی سنگ فیروزه است و دیگری هنر قالیبافی. این دو، قصه صبر، ذوق و تلاش مردمی هستند که در میان مصائب، راهی برای آفرینش و کسب روزی یافتهاند.
فیروزه نیشابور، این گوهر آبی آسمانی، کهنترین معدن فعال جهان است. ردپای آن را میتوان در زیورآلات تمدنهای ایلام، مصر باستان و بینالنهرین یافت. این سنگ قیمتی که از دل کوههای معدن در شمال غربی شهر بیرون کشیده میشود، نه تنها یک کالای تجملی، که بخشی از هویت فرهنگی و اقتصادی شهر است. استخراج فیروزه، شغلی سخت، پرمخاطره و موروثی بوده و هست. معدنچیان با ابزاری ابتدایی به دل تونلهای تاریک میزدند، جایی که هوای آن مسموم و خطر ریزش دائمی است، تا رگههای آبی رنگ را از صخرههای سیاه جدا کنند. فیروزه نیشابور به دلیل کیفیت بینظیر، سختی مناسب و رنگ عمیقش، همواره مرغوبترین نوع فیروزه در جهان شناخته میشود. “فیروزه عجمی” یا “پرسیان تورکواز”، مترادف با بالاترین کیفیت در بازارهای جهانی جواهرات از آسیا تا اروپا بود. این سنگ، زندگیبخش اقتصاد شهری بود که بارها همه چیزش را از دست داده بود. تجارتخانههای بزرگ یهودی و مسلمان در نیشابور، کنترل صادرات فیروزه را در دست داشتند و آن را به روسیه، عثمانی و اروپا میفرستادند.
در کنار فیروزه که گنجی طبیعی بود، قالی نیشابور گنجی انسانی است. هنری که در تاروپود آن، روح زخمخورده و امیدوار این مردم تنیده شده است. قالیهای نیشابور که به قالیهای “مشهد” نیز شهرت دارند (چرا که مرکز اصلی تجارتشان مشهد بوده)، نمونهای از پالودهترین طرحهای فرش ایرانی را ارائه میدهند. برخلاف فرشهای عشایری که طرحهای ذهنی و شکسته دارند، قالی نیشابور مصرف شهری داشته و برای بازاری حرفهای و گاه جهانی بافته میشده است. نقوشی مانند اسماعیلی (لچک و ترنج شاهعباسی)، افشان و طرحهای گلدانی در این قالیها رایج است. شهرت کیفیت بالای پشم محلی و رنگهای طبیعی (خصوصاً قرمز دانهای از روناس و آبی نیلی) باعث شده قالی نیشابور از گذشتههای دور، جایگاه ویژهای در میان مجموعهداران داشته باشد. جالب است که در دوره قاجار و پهلوی، کارگاههای بزرگ قالیبافی توسط تجار تبریزی و ارمنی در نیشابور راهاندازی شد که طرحهای ظریف و ابریشمی را به بازارهای آمریکا و اروپا صادر میکردند. این دو صنعت، دو بال پرواز نیشابور از میان خاکسترهای حوادث بودند.
پرسشهای بیپاسخ هزارهها؛ جدالهای ناگزیر و ناگفتههای تاریخ
تاریخ نیشابور، همچون تاریخ هر پدیده زنده و پویای دیگری، پر است از روایتهای متضاد، جدالهای فکری حلنشده و پرسشهای بیپاسخی که ذهن هر پژوهشگری را به خود مشغول میکند. این زخمهای باز و اختلافنظرها، نه تنها از ارزش این تاریخ نمیکاهد، که آن را انسانیتر، ملموستر و شایسته تأمل عمیقتر میسازد. مواجهه صادقانه با این چالشها، ما را از سطح یک روایت خطی و ایدئالگرایانه به عمق پیچیدگیهای تاریخی پرتاب میکند.
یکی از بنیادیترین این مناقشات، محل دقیق شهر کهن نیشابور و جابهجاییهای آن است. آیا نیشابور ساسانی دقیقاً همان جایی بود که نیشابور اسلامی شکوفا شد؟ نتایج کاوشهای باستانشناسی در محوطههایی چون شادیاخ، کهندژ، آلپارسلان و بازار سرپوش نشان میدهد که ما با یک شهر واحد در طول تاریخ سروکار نداریم، بلکه با چندین استقرارگاه که در یک دشت وسیع، بر اثر عوامل طبیعی و انسانی جابهجا شدهاند. کشف بقایای معماری، ظروف و گورستانهای مختلف، هر یک مربوط به یک دوره، تصویری به شدت پیچیده و تکهتکه از سکونت در این منطقه ارائه میدهد که هنوز باستانشناسان را درگیر خود کرده است. کاوش در شادیاخ، داستان فاجعه و فراموشی را روایت میکند، جایی که اسکلتهای به هم چسبیده قربانیان زلزله یا مغول، هنوز هم فریاد کمک سر میدهند.
مناقشه بزرگ دیگر، روایتهای متضاد از فاجعه مغول است. آیا جمعیت کشتهشدگان نیشابور واقعاً یک میلیون و هفتصد هزار نفر بود، چنانکه برخی منابع متأخر گفتهاند؟ این رقم قطعاً مبالغهآمیز و غیرممکن است، چرا که کل جمعیت یک کلانشهر در قرون وسطی نیز به سختی به نیم میلیون نفر میرسید. اما چرا چنین ارقامی خلق شدند؟ آیا این اغراقها، تلاشی برای بیان غم و اندوهی سرکوبشده و عظمت فاجعهای غیرقابلتوصیف بوده است؟ یا اینکه کارکردی سیاسی در نسبت دادن جنایات هرچه بیشتر به دشمن داشته است؟ تحلیل انتقادی منابع، از ابناثیر گرفته تا جوینی و رشیدالدین فضلالله، نشاندهنده تأثیر باورها، وابستگیهای سیاسی و اهداف نویسنده بر چگونگی ثبت تاریخ است. حقیقت احتمالاً در میانه این اعداد و ارقام شناور است، اما هرگز به دقت دانسته نخواهد شد.
فرجام سخن؛ نیشابوری که بود، نیشابوری که هست
آنچه از این کندوکاو طولانی در تاریخ پر فراز و نشیب نیشابور برمیآید، فراتر از شرح رخدادهایی است که در گذشته اتفاق افتادهاند. نیشابور، استعارهای از کل تاریخ ایران است. داستان شهری که زیبایی را از دل رنج بیرون کشید. همانطور که فیروزه آبی و درخشان، از میان سنگهای سیاه و سخت معدن استخراج میشود، روح و فرهنگ این شهر نیز از میان لایههای ضخیم خاکستر جنگها و زلزلهها سربرآورده و درخشان شده است.
میراث نیشابور امروز در چیست؟ نه در یک شکوه ظاهری و خیابانهای مدرن، که در عمق تفکر، عشق به زبان مادری، لطافت هنر و استواری ایمان متجلی است. وقتی امروز به آرامگاه خیام میرویم و در کنار بنای هندسی و زیبای هوشنگ سیحون میایستیم، در واقع در نقطقهای ایستادهایم که علم، فلسفه و هنر ایران به هم گره خوردهاند. زمانی که در کنار مزار عطار، بوی گلهای بهار نارنج را استشمام میکنیم، زمزمه منطقالطیر را میشنویم که هنوز هم، پس از هشت قرن، جویندگان حقیقت را به سیر در وادیهای سلوک فرا میخواند. این تداوم و حضور زنده آنهاست که تاریخ را به امری اکنونی و حیاتی بدل میکند.
نیشابور امروز، شهری است که با تمام وجود در میان گذشته باشکوه و آینده نامعلوم خود ایستاده است. دیگر نه آن کلانشهر بیهمتای جهان اسلام است و نه آن ویرانه متروک پس از مغول. این شهر اکنون به عنوان یک مرکز کشاورزی مهم، یک قطب دانشگاهی (با دانشگاه نیشابور و دانشکدههای متعدد) و یک مقصد گردشگری تاریخی-فرهنگی شناخته میشود. جوانانش همچنان به معدن فیروزه میروند، قالیهای نفیس میبافند و در زمینهای حاصلخیزش تربچههای زبانزد جهانی را پرورش میدهند. آنها وارثان همان روحیه ققنوسواری هستند که نیاکانشان را قادر ساخت تا از زیر آوار، دوباره سربرآورند. تاریخ نیشابور به ما میآموزد که تمدنها هرگز نمیمیرند؛ آنها تغییر شکل میدهند، در اعماق خاک و خاطرهها رسوب میکنند و روزی، در قالب واژهای از رباعیات خیام، نقشی بر یک قالی، یا درخششی از یک نگین فیروزه، دوباره سر برمیآورند. این است حماسه همیشه زنده نیشابور. و چنین بود “تاریخ نیوشاپور”.