شهر بخارا، که در زبان ازبکی به نام Buxoro شناخته میشود، یکی از معدود سکونتگاههای جهان است که میتوان مدعی شد روح تاریخ را در تار و پود خشت و آجرهایش تنیده است. این شهر که همچون مرواریدی در دل ریگزارهای فرارود میدرخشد، نه تنها یک نقطه جغرافیایی، بلکه یک ایده، یک تمدن و گنجینهای از حافظه جمعی بشری است. برای درک عظمت بخارا، باید تصور کرد که این شهر معاصر اسکندر مقدونی، همعصر ساسانیان، پایتخت شکوهمند سامانیان، مهد رنسانس اسلامی، مرکز معنوی تصوف و گوهری در تاج امپراتوری تیموری بوده است. قدمت این شهر چنان در اعماق زمان ریشه دوانده که باستانشناسان لایههایی از تمدن را در زیر ارگ کهن آن یافتهاند که تاریخ سکونت پیوسته را تا بیش از دو هزار و پانصد سال تأیید میکند. این مقدمه سرآغاز سفری است به اعماق تاریخ پرفراز و نشیب شهری که لقب “قبهالاسلام” یا گنبد اسلام را یدک میکشید، شهری که روزگاری مرکز ثقل علمی، تجاری و مذهبی جهان متمدن به شمار میرفت و هنوز هم با آن همه رخنه و ویرانی، شکوه گذشته را در آیینه منارهها و گنبدهای فیروزهایاش به تماشا میگذارد.
ریشهها در اعماق اسطوره و تاریخ
منشأ دقیق پیدایش بخارا در غباری از ابهام و اسطوره پوشیده شده است. فردوسی در شاهنامه، بنای این شهر را به کیخسرو، پادشاه اسطورهای کیانی نسبت میدهد، اما کاوشهای باستانشناسی در تپههای باستانی اطراف ارگ، نشان از حضور تمدنی درخشان از دوران هخامنشیان دارد. نام کهن بخارا در منابع باستانی به صورت آنوی یا نومیجکت ذکر شده است. این منطقه در دوران هخامنشی بخشی از ساتراپی سغد بود، سرزمینی حاصلخیز که به واسطه شبکههای آبیاری پیچیده، به انبار غله آسیای مرکزی شهرت داشت.
ورود اسکندر مقدونی به این منطقه در قرن چهارم پیش از میلاد، یکی از نقاط عطف تاریخی است. گرچه اسکندر شهر را ویران نکرد، اما ورود فرهنگ یونانی (هلنیسم) تأثیر عمیقی بر سغد گذاشت. پس از تجزیه امپراتوری اسکندر، سغد و بخارا تحت سلطه دولت یونانی-باختری درآمدند و ضرب سکههای یونانی در این منطقه رواج یافت. بعدها، قبایل یوئهچی که از مرزهای چین رانده شده بودند، دولت یونانی را سرنگون کرده و امپراتوری کوشانی را بنیان نهادند. در این دوران، بخارا به دلیل قرار گرفتن در چهارراه فرهنگی، شاهد تبلور هنر بودایی و التقاط آن با فرهنگ هلنی و زرتشتی بود. معابد بودایی متعددی در اطراف بخارا، از جمله در فیضآباد و ورخشه سر برآوردند که نشان از رواداری دینی در این دوره دارد.
نقل است که در عهد ساسانیان، بخارا به صورت اتحادیهای از چند دِه اداره میشد و حاکم آن، که لقب “بخارخدات” داشت، از خاندانی محلی و قدرتمند بود که تا دو قرن پس از اسلام نیز به نفوذ خود ادامه داد. دژ مستحکم او، که امروزه ارگ بخارا نامیده میشود، هسته مرکزی شهر را تشکیل میداد.
ورود اسلام و عصر طلایی سامانیان
فتح بخارا توسط اعراب مسلمان به سادگی صورت نگرفت. عبیدالله بن زیاد در سال ۵۴ هجری قمری از رود آمودریا عبور کرد و چندین بار شهر را تصرف نمود، اما مقاومت مردم محلی به رهبری خاتون بخارا (ملکه) باعث شد فتح نهایی تا دوران قتیبه بن مسلم در اوایل قرن هشتم میلادی به طول انجامد. قتیبه با درایت نظامی و سیاست مذهبی، ابتدا مسجد جامع را در ارگ بنا نهاد و مردم را به شرکت در نماز جمعه با وعده بخشش مالی تشویق کرد. این دوره، دوره دگرگونی عمیق زبانی و مذهبی بود، هرچند زبان سغدی تا چند قرن دیگر در محاورات روزمره زنده ماند.
اما شکوفایی حقیقی بخارا با روی کار آمدن سلسله سامانیان در قرن نهم و دهم میلادی رقم خورد. اسماعیل سامانی، بنیانگذار واقعی این سلسله، بخارا را به پایتختی برگزید که آوازهاش از چین تا بغداد پیچید. دوران سامانیان به “عصر طلایی” فرهنگ پارسی-اسلامی شهرت دارد. درباری که رودکی، پدر شعر فارسی، در آن چشم موسیقی میگشود و مدح بزرگان میگفت، و ابوعلی سینا، نابغه طب و فلسفه، کتابخانه عظیم آن را چنان غنی یافت که گفت: «کتابهایی دیدم که نام آنها را هرگز نشنیده بودم و دیگر هرگز هم ندیدم.»
در این دوران، بخارا نه تنها مرکز علم، بلکه قلب اقتصاد منطقای بود. ضرابخانه بخارا با ضرب سکههای نقره مرغوب (درهم سامانی) نبض تجارت را در دست داشت. این سکهها تا اسکاندیناوی و روسیه امروزی نفوذ کرده بود و باستانشناسان گنجینههای متعددی از آنها را در شمال اروپا کشف کردهاند. نظام اداری سامانیان، دیوانسالاری پیچیدهای ایجاد کرده بود که تعادل میان دهقانان (اشراف زمیندار) و خلیفه بغداد را حفظ میکرد.
| پایتخت سامانیان | ویژگیهای برجسته | رودکی | پدر شعر فارسی و استاد مدیحهسرایی دوران سامانی | ابوعلی سینا | بزرگترین فیلسوف-طبیب جهان اسلام در قرون میانه | محمد بخاری | مؤلف کتاب صحیح بخاری، معتبرترین کتاب حدیث اهل سنت | فردوسی | اگرچه در طوس میزیست، اما الهامبخش احیای هویت ملی در عصر سامانی بود |
|---|
“اگر علم در ثریا باشد، مردانی از فارس به آن دست خواهند یافت.” – حدیث منسوب به پیامبر اسلام که اوج شکوفایی علمی پارسیزبانان عصر سامانی را تداعی میکند، هرچند از نظر سندی محل بحث است.
هجوم مغول و ایستادگی در برابر طوفان
قرن سیزدهم میلادی برای بخارا به معنای مصاف با طوفان مهیب چنگیزخان مغول بود. در سال ۱۲۲۰، چنگیز با سپاهی انبوه از سیردریا گذشت و بر دروازههای بخارا ظاهر شد. مدافعان شهر، متشکل از سربازان خوارزمشاهی، مقاومت دلیرانهای کردند، اما سرانجام ارگ بخارا سقوط کرد. ورود چنگیزخان به شهر یکی از تراژیکترین لحظات تاریخ این سرزمین را رقم زد. نقل است که او مسجد جامع را طویله اسبان کرد، صفحات قرآن را در هم ریخت و صندوقهای نفیس را آخور ستوران ساخت و فریاد زد: «علوفه اسبان از این بهتر است!»
این تهاجم ضربهای مهلک بر پیکر رنسانس اسلامی بود. کتابخانههای عظیم سوزانده شد، علما کشته شدند و شبکههای آبیاری که ستون فقرات کشاورزی واحه بخارا بود، ویران گشت. با این حال، سرسختی این شهر شگفتانگیز است. بخارا به سرعت از زیر خاکستر برخاست. در دوران خانات جغتای و سپس تیموریان، شهر دوباره جان گرفت. اگرچه سمرقند به عنوان پایتخت باشکوه تیمور برگزیده شد، اما بخارا حیات معنوی و علمی خود را بازیافت و به مرکز طریقت تصوف، به ویژه سلسله نقشبندیه تبدیل شد.
بهاءالدین نقشبند، عارف بزرگ قرن چهاردهم، در قصبه قصر عارفان در حوالی بخارا آرام گرفت. آرامگاه او به “کعبه ماوراءالنهر” شهرت یافت و اندیشههایش مبنی بر “دل در یار و دست در کار”، نقشی تعیینکننده در شکلگیری هویت اجتماعی و سیاسی آسیای مرکزی ایفا کرد.
خاننشین بخارا: بازی قدرت در عصر خانها
با افول تیموریان، قدرت در بخارا به دست خانات ازبک افتاد. محمد شیبانی، سردار کاریزماتیک ازبک، در قرن شانزدهم سلسله شیبانیان را تأسیس کرد و بخارا بار دیگر پایتخت یک امپراتوری منطقهای شد. این دوره، اگرچه از نظر روشنگری علمی هرگز به شکوه سامانیان نرسید، اما عصر رونق تجارت و معماری باشکوه بود. مجموعه تاریخی لب حوض با آن حوض آرام و درختان توت کهنسال، و همچنین مدرسه میر عرب و مدرسه عبدالعزیزخان، حاصل همین دوران هستند. این بناها با کاشیهای لعابدار فیروزهای و طاقهای جناغی، نمونههای اعجابانگیز از تلفیق هنر ایرانی و آسیای مرکزی هستند.
جانشینان شیبانی، یعنی سلسله اشترخانیان (جانیان)، دورهای از افول سیاسی را شاهد بودند، اما قدرت واقعی به تدریج در دست امیران منغیت متمرکز شد. در قرن هجدهم، منغیتها رسماً امارت بخارا را اعلام کردند. این امارت تا اوایل قرن بیستم دوام آورد. چهره شاخص این دوره، امیر شاهمراد معروف به امیر معصوم بود که با سیاستهای سختگیرانه شرعی، نفوذ علما را به حداکثر رساند و نظام آموزشی سنتی (مکاتب و مدارس) را به شدت توسعه داد.
دوران امارت بخارا، عصر تناقضها بود. از یک سو فساد دربار و عقبماندگی صنعتی در مقایسه با غرب، و از سوی دیگر حفظ استقلال نسبی در بازی بزرگ میان روسیه تزاری و بریتانیا. امیر نصرالله ملقب به امیر قصاب، نمونه کامل یک مستبد شرقی بود که با خشونت و دسیسه حکومت میکرد و مناسبات دیپلماتیک با قدرتهای بزرگ را به بازی میگرفت.
بازی بزرگ و سایه شوم استعمار
قرن نوزدهم برای بخارا به معنای رویارویی با خرس شمالی بود. بازی بزرگ، رقابت استعماری میان امپراتوری روسیه و بریتانیا، آسیای مرکزی را به میدان شطرنج جاسوسان و ارتشها تبدیل کرده بود. روسها ابتدا با شکست امیر نصرالله، امارت را وادار به پذیرش عهدنامههای تجاری نابرابر کردند. شکست نهایی در سال ۱۸۶۸ رقم خورد، زمانی که نیروهای ژنرال فون کائوفمان بخارا را به تصرف درآوردند.
اگرچه روسها رسماً ساختار امارت را منحل نکردند، اما بخارا به یک “دولت دستنشانده” تبدیل شد. یک راهآهن از خاک امارت گذشت، پستخانههای روسی تأسیس شد و بخارا به تأمینکننده اصلی پنبه برای کارخانههای نساجی مسکو تبدیل گشت. این ادغام اقتصادی، شمشیری دو لبه بود؛ از سویی مدرنیته محدود (مانند تلگراف) را آورد و از سوی دیگر، نخبگان محلی را به عواملی وابسته و فاسد بدل کرد. آخرین امیران، به ویژه امیر عالم خان، در میان خشم فقهای سنتی از یک سو و فشار روسها از سوی دیگر، گرفتار آمده بودند.
انقلاب بلشویکی و فروپاشی یک جهان
انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، زلزلهای سیاسی بود که کاخ امارت را ویران کرد. امیر عالم خان ابتدا تلاش کرد از جنبش ضد بلشویکی حمایت کند، اما موج انقلاب به رهبری باسمهایهای ترکستان و سرانجام ارتش سرخ به رهبری میخائیل فرونزه، همه چیز را در هم نوردید. در سپتامبر ۱۹۲۰، پس از چهار روز بمباران سنگین هوایی، ارگ باستانی بخارا – نماد دو هزار سال تداوم سیاسی – سقوط کرد. امیر گریخت و جمهوری خلق شوروی بخارا اعلام شد.
این فروپاشی فقط سقوط یک سلسله نبود، بلکه پایان یک سبک زندگی بود. مدارس دینی که روزگاری بیش از ده هزار طلبه در آن تحصیل میکردند، به انبار کالا یا باشگاههای فرهنگی تبدیل شدند. قوانین شرعی با قوانین سکولار جایگزین شد و پرده از چهره زنان بخارا برداشته شد. در سال ۱۹۲۴، در اقدامی بحثبرانگیز که به “مرزبندی ملی” شهرت دارد، استالین جمهوری بخارا را منحل و سرزمین آن را میان ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان جدید تقسیم کرد. بخارا که روزگاری قلب یک امپراتوری بود، به شهری مرزی در ازبکستان شوروی بدل شد و زبان فارسی تاجیکی اهالی آن رسماً به محاق فراموشی سپرده شد.
بخارا در چنگال اتحاد جماهیر شوروی
دوران شوروی برای بخارا متناقض بود. از سویی، رژیم شوروی زیرساختهای مدرن مانند جادهها، بیمارستانها و شبکه برق را ایجاد کرد و بیسوادی را ریشهکن نمود. از سوی دیگر، هویت تاریخی شهر هدف یک “مهندسی فرهنگی” گستاخانه قرار گرفت. اسلام به حاشیه رانده شد، مساجد تاریخی به انبار تبدیل شدند و زبان فارسی (تاجیکی) که زبان مادری اکثریت قریب به اتفاق مردم بخارا بود، در مدارس و ادارات ممنوع اعلام شد. مردم بخارا مجبور شدند هویت خود را با واژگان جدید “ازبکی” که ریشه در گویشهای قپچاقی داشت، بازتعریف کنند، و این در حالی بود که در خانهها و بازارها همچنان اشعار حافظ و رودکی را زمزمه میکردند.
زلزله مهیب گازلی در سال ۱۹۷۶ نیز ضربه سهمگینی بر پیکر فرسوده شهر وارد آورد و بسیاری از بناهای قدیمی را لرزاند. با این حال، تلاشهای مرمتی شوروی، اگرچه اغلب خام و غیراصولی بود، اما از فروپاشی کامل گنجینههای معماری جلوگیری کرد. بخارا به یک “شهر موزه” بدل شد و گردشگران محدود شوروی از آن بازدید میکردند تا تصویری از “شرق استثمارشده ولی رهایییافته” را به آنها نشان دهند.
تولد دوباره: دوران پساشوروی و میراث جهانی
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، هوای تازهای به ریههای تاریخی بخارا دمید. با استقلال ازبکستان، بازگشت آرام اما پیوسته به هویت اسلامی-فارسی آغاز شد. مساجد و مدارس باستانی از انبار و کارگاه به مکانهای عبادی و آموزشی بازگشتند. ثبت مرکز تاریخی بخارا در فهرست میراث جهانی یونسکو در سال ۱۹۹۳، مهر تأییدی بر اهمیت بیبدیل این شهر زد.
از اوایل دهه ۲۰۰۰، کمکهای بینالمللی و اراده دولت ازبکستان، چهره شهر را دگرگون کرد. محوطههای باستانی از وجود خانههای فرسوده پاکسازی، مرمت علمی و گاه با افراط بازسازی شدند. مناره کلان که روزگاری “برج مرگ” نامیده میشد و محکومان را از فراز آن به پایین پرتاب میکردند، اکنون نگین درخشان شهر است. بازارهای سنتی (تاقیها) دوباره پررونق شدهاند؛ فرشهای ابریشمی، سوزندوزیهای طلایی (زردوزی) و ادویهجات رنگین بار دیگر در گنبدهای تجاری به فروش میرسند.
بخارای امروز، میراثدار فردا
امروزه بخارا شهری دوگانه است: بخش قدیم با کوچههای پرپیچ و خم و خانههای خشتی، در تقابل با بخش مدرن شوروی با بلوکهای آپارتمانی بتنی. احیای زبان فارسی تاجیکی همچنان موضوعی حساس است؛ گرچه این زبان رسماً در مدارس تدریس نمیشود، اما در موسیقی محلی (ششمقام) و شعرخوانیها زنده است. یهودیان بخارایی، که روزگاری جامعهای بزرگ و تأثیرگذار بودند، عمدتاً به اسرائیل و آمریکا مهاجرت کردهاند، اما کنیسههای قدیمی آنها هنوز در محله کهن پابرجاست.
چالش اصلی، گردشگری انبوه و تجاریسازی فرهنگی است که اصالت زندگی جاری در بافت تاریخی را تهدید میکند. با این حال، روح بخارا سرسختانه مقاومت میکند. میتوان آن را در چایخانههای کنار لب حوض، در غروب آفتاب که صدای اذان از منارههای کلان و مسجد مغاک عطاری طنینانداز میشود و نور فیروزهای کاشیها را در بر میگیرد، حس کرد. بخارا بیش از آنکه یک شهر باشد، یک متن تاریخی است که باید خوانده شود، پژواکی از گذشته که در آینده طنینانداز است.
حکیمی گفته است: «بخارا را نبینید، بخارا را باید زندگی کرد.» و این حقیقت دارد. تاریخ این شهر در کتابهای غبارآلود محبوس نیست، بلکه در نبض بازارها، رطوبت حوضها و نگاه خسته دیوارهای ارگ زمزمه میشود. از کیخسرو و اسکندر تا چنگیز و فرونزه، همه آمدهاند تا آن را فتح کنند، اما این بخارا بود که فاتحان خود را در خود هضم کرد، مهر خود را بر پیشانیشان زد و به حیات جاودانهاش ادامه داد.