وبلاگ پاسگاه

مونیخ - داستان هزارساله "مگا شهر با قلب روستایی" - از صومعه‌ای کوچک تا قلب تپنده اروپا

اگر بخواهیم مونیخ را در چند کلمه توصیف کنیم، شاید بتوان گفت این شهر تضادی زیباست: شهری که در آن، مردم با پای پیاده و دوچرخه در خیابان‌های عریض و سنگفرش تردد می‌کنند، در حالی که غول‌های صنعتی مانند زیمنس و ب ام و در حومه آن مشغول به کارند. جایی که مشت‌های پرآوازه باشگاه بایرن مونیخ در ورزشگاه آلیانتس آرنا می‌درخشند و در همان حوالی، قدمت تاریخ در موزه‌ها و کلیساها نفس می‌کشد. مونیخ، پایتخت ایالت بایرن، تنها یک شهر مدرن و ثروتمند نیست؛ بلکه کتابی است چندجلدی که هر صفحه آن به دوره‌ای از تاریخ اروپا تعلق دارد. از راهبان قرون وسطایی تا امپراتوران مغرور، از پادشاهان دیوانه و رؤیاپرداز تا دیکتاتوری جنایتکار، و در نهایت، به معجزه بازسازی پس از جنگ. این، داستان مونیخ است.

در سایه صومعه؛ تولد یک شهر (قرن هشتم تا دوازدهم)

همه چیز از یک پل چوبی ساده بر روی رودخانه ایزار شروع شد. اما برای رسیدن به آن نقطه، باید به قرن‌ها قبل‌تر سفر کنیم. برخلاف بسیاری از شهرهای رومی، مونیخ ریشه در قرون وسطی دارد. نام “München” از کلمه آلمانی باستانی “Munichen” گرفته شده است، به معنای “نزد راهبان”. این نام به یک سکونتگاه کوچک راهبایی در تپه‌های مشرف به رودخانه اشاره داشت که بعدها به کلیسای سنت پیتر تبدیل شد، کلیسایی که امروزه به عنوان “پیرِ” مونیخ (Alter Peter) شناخته می‌شود و نگین مرکز شهر است.

اما جرقه اصلی تولد شهر در ۱۴ ژوئن ۱۱۵۸ زده شد. در آن روز، هاینریش شیر، دوک قدرتمند باواریا از خاندان ولف، نقشه‌ای جسورانه کشید. او قصد داشت کنترل تجارت پررونق نمک را در منطقه به دست گیرد. در آن زمان، اسقف اعظم “فرایزینگ” از محل عبور نمک از رود ایزار در نزدیکی “اوبرفورینگ” عوارض سنگینی دریافت می‌کرد. هاینریش که به دنبال مسیری جایگزین بود، دستور داد پل اسقف را به آتش بکشند و چند کیلومتر پایین‌تر، درست در جایی که مسیر باستانی نمک به رودخانه می‌رسید و در مقابل سکونتگاه راهبان قرار داشت، پل و بازار جدیدی بنا کند.

این اقدام، یک کودتای اقتصادی و سیاسی بود. اسقف طبق قانون برای اعتراض به امپراتور وقت، فردریک بارباروسا (عموی هاینریش) شکایت برد. دادگاهی در شهر “آوگسبورگ” برگزار شد و حکم جالبی صادر کرد: پل جدید باید خراب می‌شد، اما تجارت و بازار مونیخ دیگر چنان رونق گرفته بود که حفظ آن به نفع امپراتوری بود. در نهایت، هاینریش با پرداخت غرامت هنگفتی به اسقف، توانست موقعیت شهر تازه‌تأسیس خود را تثبیت کند. به همین دلیل است که سال ۱۱۵۸ به عنوان سال رسمی تولد مونیخ در تاریخ ثبت شده است. این شهر از همان ابتدا زاده تجارت و جسارت بود.

خانه ویتلسباخ‌ها؛ از شهر دوک‌ها تا اقامتگاه امپراتوری (قرن سیزدهم تا پانزدهم)

پس از سقوط هاینریش شیر، منطقه بایرن به دست خاندان ویتلسباخ افتاد. در سال ۱۲۴۰، مونیخ به طور رسمی به اقامتگاه دوک‌های بایرن تبدیل شد. ویتلسباخ‌ها که تا سال ۱۹۱۸ بر بایرن حکومت کردند، عاشق شهر خود بودند و پیوسته در توسعه آن کوشیدند.

در سال ۱۳۲۸، نقطه عطف دیگری در تاریخ شهر رقم خورد. لودویگ چهارم، دوک بایرن، به عنوان امپراتور امپراتوری مقدس روم تاج‌گذاری کرد. او که از خاندان ویتلسباخ بود، مونیخ را به اقامتگاه امپراتوری خود تبدیل کرد. برای جلال و شکوه پایتختش، دستور داد دیوارهای شهر را گسترش دهند و استحکامات جدیدی بنا کنند. این توسعه باعث شد شهر رونق بیشتری بگیرد و بازار جدیدی در محل فعلی Marienplatz ایجاد شود. هرچند کاخ‌های باشکوه او امروز دیگر وجود ندارند، اما همین توسعه بود که هسته اولیه شهر قدیمی (Altstadt) را شکل داد.

در این دوران، مونیخ از یک ایستگاه تجاری کوچک به یک شهر مهم و بانفوذ تبدیل شد. با این حال، قرن پانزدهم با فراز و نشیب‌هایی همراه بود. درگیری‌های داخلی میان شاخه‌های مختلف خاندان ویتلسباخ، گاهی به آتش‌سوزی و ویرانی در شهر می‌انجامید. اما در کنار این نبردها، نخستین نشانه‌های معماری گوتیک نیز در شهر ظاهر شد؛ از جمله ساخت کلیسای Frauenkirche (کلیسای بانوی ما) که با آن دو گنبد پیازی‌ شکلش، به نماد اصلی مونیخ تبدیل شد. ساخت این کلیسا در سال ۱۴۶۸ آغاز گردید و نشان داد که مونیخ دیگر یک شهر مرزی نیست، بلکه شهری است با جاه‌طلبی‌های بزرگ معماری و مذهبی.

جنگ‌های مذهب و شکوه باروک (قرن شانزدهم و هفدهم)

قرن شانزدهم، اروپا را در آتش اصلاحات پروتستانی فرو برد. در حالی که شمال آلمان پروتستان شد، بایرن و به تبع آن مونیخ، به عنوان دژ مستحکم کاتولیک‌ها باقی ماند. دوک‌های بایرن، به ویژه ویلهلم پنجم و ماکسیمیلیان اول، رهبران بلامنازع ضد اصلاحات در آلمان شدند. مونیخ در این دوران به مرکز یسوعی‌ها (انجمن عیسی) تبدیل گشت؛ گروهی که با آموزش و تبلیغ، در برابر گسترش پروتستانیسم ایستادگی می‌کردند. کلیساها و مدارس متعددی در این دوره بنا شدند که معماری رنسانس را با شکوه کاتولیک ترکیب می‌کردند.

اما صلح و شکوه دیری نپایید. جنگ سی ساله (۱۶۱۸-۱۶۴۸) یکی از تاریک‌ترین صفحات تاریخ اروپا و مونیخ را رقم زد. در سال ۱۶۳۲، نیروهای پروتستان سوئدی به رهبری گوستاو آدولف، مونیخ را اشغال کردند. شهر مجبور به پرداخت غرامت سنگین شد و در آستانه نابودی کامل قرار گرفت. با این حال، اشغال سوئدی‌ها نیز نتوانست روحیه کاتولیک مونیخ را در هم بشکند.

پس از پایان جنگ، عصر جدیدی آغاز شد: دوران باروک. ماکسیمیلیان اول (که بعدها عنوان انتخاب‌کننده را دریافت کرد) و جانشینانش، مونیخ را به شهری برای نمایش جلال و جبروت تبدیل کردند. خیابان‌ها و میدان‌ها با قصرها و کلیساهای باشکوه باروک آراسته شدند. کاخ Nymphenburg (نیمفنبورگ) در این دوره به عنوان اقامتگاه تابستانی خاندان سلطنتی ساخته شد و باغ‌های فرانسوی آن، الگویی از شکوه و نظم بودند. مونیخ در حال تبدیل شدن به یکی از نگین‌های هنری و معماری آلمان بود.

پادشاهان رؤیاپرداز و آتن بر روی ایزار (قرن نوزدهم)

قرن نوزدهم، بدون شک درخشان‌ترین دوره تاریخ مونیخ از نظر فرهنگی و معماری است. این قرن با اتحاد ناپلئون و بایرن آغاز شد. در سال ۱۸۰۶، با حمایت ناپلئون، ماکسیمیلیان چهارم ژوزف عنوان پادشاه بایرن را با نام ماکسیمیلیان اول ژوزف به دست آورد و مونیخ به طور رسمی پایتخت یک پادشاهی مستقل و نسبتاً قدرتمند شد.

اما آنچه چهره مونیخ را برای همیشه دگرگون کرد، سلطنت لودویگ اول (۱۸۲۵-۱۸۴۸) بود. لودویگ یک فیلهلن (یونان‌دوست) پرشور بود. او آرزو داشت مونیخ را به “آتن بر روی ایزار” تبدیل کند، شهری که در آن هنر و معماری کلاسیک یونان و رنسانس ایتالیا شکوفا شود. او معماران زبده‌ای مانند لئو فون کلنتسه را به خدمت گرفت و دستور ساخت مجموعه‌ای از خیابان‌ها و بناهای عظیم‌الجثه را صادر کرد که تا امروز افتخار مونیخ هستند:

· Königsplatz (میدان پادشاهان): میدانی به سبک آکروپولیس آتن، با دو موزه اصلی (گلیپتوتک برای مجسمه‌سازی و موزه هنرهای زیبا) و دروازه‌های یادبود پروپیله‌آ. · Ludwigstraße (خیابان لودویگ): بلوار بزرگی که از میدان Odeonsplatz شروع می‌شود و با ساختمان‌هایی به سبک رنسانس ایتالیایی، از جمله دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان و کتابخانه ایالتی، ادامه می‌یابد. · پایه‌گذاری موزه‌های متعدد: لودویق مجموعه‌های هنری عظیم خود را در معرض دید عموم قرار داد و مونیخ را به یکی از قطب‌های موزه‌داری اروپا تبدیل کرد.

پس از او، برادرش ماکسیمیلیان دوم (۱۸۴۸-۱۸۶۴) راه او را ادامه داد، هرچند با سلیقه‌ای متفاوت. او خیابان Maximilianstraße را طراحی کرد که با معماری الهام گرفته از گوتیک انگلیسی، به یکی از شیک‌ترین و گران‌ترین خیابان‌های خرید اروپا تبدیل شد.

و سپس نوبت به مشهورترین و عجیب‌ترین پادشاه بایرن رسید: لودویگ دوم (۱۸۶۴-۱۸۸۶). اگرچه او بیشتر عمر خود را در انزوا و در حال ساخت قلعه‌های رویایی مانند نویشوانشتاین، لیندرهوف و هرنکیمزی گذراند، اما وجود او و افسانه‌اش به مونیخ هاله‌ای از رمانتیسم و دیوانگی هنری بخشید. او که از سیاست بیزار بود و در دنیای اپراهای واگنر غوطه‌ور بود، میراثی فرهنگی بر جای گذاشت که سالانه میلیون‌ها گردشگر را به بایرن می‌کشاند. در دوران او، ریشارد واگنر، آهنگساز بزرگ، در مونیخ حضور یافت و اپراهایش در تئاتر ملی به روی صحنه رفتند.

جمهوری شورایی و زایشگاه نازیسم (۱۹۱۸-۱۹۳۳)

پایان جنگ جهانی اول، پایان پادشاهی ویتلسباخ‌ها را نیز رقم زد. لودویگ سوم، آخرین پادشاه بایرن، در جریان انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ از قدرت کنار گذاشته شد. مونیخ برای مدتی کوتاه به صحنه آزمایش‌های سیاسی رادیکال تبدیل شد. پس از ترور کورت آیسنر، نخست‌وزیر یهودی جمهوری خلق بایرن، در فوریه ۱۹۱۹، هرج و مرج آغاز شد و در آوریل همان سال، “جمهوری شورایی بایرن” (Bayerische Räterepublik) به رهبری آنارشیست‌ها و کمونیست‌ها اعلام گردید. این جمهوری کوتاه‌مدت اما خونین بود و نهایتاً توسط نیروهای راست‌گرا و “فرایکور” (نیروهای داوطلب) با خشونت بسیار سرکوب شد. این تجربه تلخ، بذر کینه و ترس عمیقی از کمونیسم در دل طبقه متوسط و محافظه‌کار مونیخ کاشت.

در این فضای پرآشوب و سرشار از خشم، گروه‌های افراطی راستگرا در مونیخ جوانه زدند. یکی از آنها “حزب کارگران آلمان” بود که بعدها به حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان (نازی) تغییر نام داد. در سال ۱۹۲۱، آدولف هیتلر رهبری این حزب را به دست گرفت و مونیخ را به پایگاه عملیات خود تبدیل کرد. فضای کافه‌ها و تالارهای آبجوی مونیخ، بستر مناسبی برای سخنرانی‌های آتشین و توطئه‌چینی‌های او بود.

در ۸ و ۹ نوامبر ۱۹۲۳، هیتلر و ژنرال جنگ جهانی اول، اریش لودندورف، “کودتای تالار آبجو” (Hitlerputsch) را از تالار “ Bürgerbräukeller” در مونیخ آغاز کردند. هدف آنها سرنگونی دولت ایالتی و سپس فدرال بود. راهپیمایی آن‌ها به سوی مرکز شهر در میدان Odeonsplatz با تیراندازی پلیس روبرو شد و کودتا با شکست به پایان رسید. هیتلر دستگیر و زندانی شد. این رویداد می‌توانست پایان کار او باشد، اما در عوض، او از دادگاه برای شهرت یافتن استفاده کرد و در زندان لاندسبرگ، کتاب “نبرد من” (Mein Kampf) را نوشت. مونیخ به “پایتخت جنبش” (Hauptstadt der Bewegung) نازی‌ها بدل گشت.

پایتخت جنبش و خاکستر جنگ (۱۹۳۳-۱۹۴۵)

با به قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳، نقش شوم مونیخ آشکارتر شد. این شهر به مرکز اداری حزب نازی تبدیل گردید و مقر “گائو” (استان) حزب در آنجا قرار داشت. در همسایگی مونیخ، در شهر کوچک داخائو، اولین اردوگاه کار اجباری نازی‌ها در مارس ۱۹۳۳ افتتاح شد. داخائو در ابتدا برای زندانی کردن مخالفان سیاسی بود، اما به مدرسه خشونت و الگویی برای تمام اردوگاه‌های بعدی تبدیل گشت.

در دوران نازیسم، مونیخ دستخوش تغییرات ظاهری نیز شد. نازی‌ها از معماری برای به رخ کشیدن قدرت خود استفاده کردند. ساختمان‌هایی به سبک معماری نئوکلاسیک عظیم‌الجثه و سرد در خیابان “Brienner Straße” ساخته شدند که امروزه برخی از آنها به عنوان آکادمی موسیقی یا دفاتر دولتی استفاده می‌شوند.

اما اوج فاجعه با جنگ جهانی دوم فرا رسید. مونیخ که زمانی “پایتخت هنر” آلمان نامیده می‌شد، به یکی از اهداف اصلی بمباران‌های استراتژیک متفقین تبدیل گشت. به دلیل اهمیت صنعتی (کارخانه‌های ب ام و و هواپیماسازی) و نمادینش، بیش از ۷۰ بار مورد حمله هوایی قرار گرفت. شدیدترین حملات در سال‌های ۱۹۴۴ و ۱۹۴۵ رخ داد. تا پایان جنگ، حدود ۴۵ درصد از کل بناهای شهر و بیش از ۹۰ درصد از مرکز تاریخی (Altstadt) با آن همه شکوه قرون وسطایی و کلاسیک، به تلی از خاکستر و ویرانه تبدیل شده بود. کلیسای Frauenkirche سقف خود را از دست داده بود و تئاتر ملی به ویرانه‌ای بدل گشته بود. مونیخ، نگین بایرن، در پایان جنگ جهانی دوم، شهری مرده بود.

ققنوس از خاکستر؛ بازسازی و معجزه اقتصادی (۱۹۴۵-۱۹۷۰)

پس از اشغال توسط نیروهای آمریکایی، مونیخ با چالش عظیم بازسازی روبرو بود. بحث‌های داغی درگرفت: آیا شهر باید به شکل سابق خود بازسازی شود؟ یا باید شهری مدرن با خیابان‌های عریض و معماری کارکردی ساخت؟ در نهایت، رویکردی میانه و تا حد زیادی محافظه‌کارانه اتخاذ شد. تصمیم گرفته شد که مرکز تاریخی با حفظ نقشه خیابان‌ها و نمای بیرونی ساختمان‌های تاریخی بازسازی شود، اما درون آنها با مصالح مدرن ساخته شوند. به این ترتیب، مونیخ توانست چهره آشنا و تاریخی خود را حفظ کند، در حالی که زیرساخت‌هایش مدرن می‌شد.

دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ دوران “معجزه اقتصادی” (Wirtschaftswunder) آلمان بود. مونیخ نیز از این رونق بی‌نصیب نماند. شرکت‌های بزرگی مانند زیمنس و ب ام و گسترش یافتند و جمعیت شهر به سرعت افزایش یافت. در سال ۱۹۵۷، جمعیت مونیخ از مرز یک میلیون نفر گذشت. شهر به یک قطب فناوری پیشرفته و صنعت نشر تبدیل شد.

نماد این خیزش دوباره، انتخاب مونیخ به عنوان میزبان بازی‌های المپیک تابستانی ۱۹۷۲ بود. آلمان غربی می‌خواست با این رویداد، چهره‌ای مدرن، صلح‌طلب و دموکراتیک از خود به جهان نشان دهد، در تضاد کامل با تصویر نازی‌ها از المپیک ۱۹۳۶ برلین. برای این منظور، مجموعه ورزشی مدرن و چشمگیر Olympiapark (پارک المپیک) با سقف‌های غشایی عظیم و شیشه‌ای ساخته شد که نماد شفافیت و سبکبالی بود.

اما این المپیک نیز با تراژدی همراه شد. در ۵ سپتامبر ۱۹۷۲، گروه تروریستی فلسطینی “سپتامبر سیاه” به دهکده المپیک حمله کرد و ۱۱ ورزشکار و مربی اسرائیلی را به گروگان گرفت. تلاش نافرجام برای نجات آن‌ها در فرودگاه فورستنفلدبروک به کشته شدن همه گروگان‌ها، یک پلیس آلمانی و پنج تن از تروریست‌ها انجامید. این حادثه (“واقعه مونیخ”) سایه سنگینی بر بازی‌ها انداخت و نشان داد که صلح و امنیت در جهان همچنان شکننده است.

مونیخ مدرن؛ بین سنت و آینده (۱۹۷۲ تا امروز)

پس از المپیک، مونیخ به مسیر رشد و توسعه خود ادامه داد. متروی شهر (U-Bahn) گسترش یافت و ارتباطات بهبود پیدا کرد. از دهه ۱۹۸۰ به بعد، مونیخ به یکی از مهم‌ترین مراکز فناوری اطلاعات، رسانه‌های گروهی و بیوتکنولوژی در اروپا تبدیل شد. امروزه، این شهر با داشتن یکی از پایین‌ترین نرخ‌های بیکاری و بالاترین سطح رفاه در آلمان، به “مگا شهر با قلب روستایی” (Millionendorf - دهکده میلیونی) معروف است؛ اصطلاحی که به ترکیب زندگی مدرن شهری با آرامش و صمیمیت زندگی روستایی اشاره دارد.

مونیخ امروزی شهری است با چهره‌های متعدد:

· شهر علم و فناوری: دو دانشگاه بزرگ (LMU و TUM) و مراکز تحقیقاتی متعدد، آن را به یکی از قطب‌های علمی اروپا تبدیل کرده‌اند. · شهر هنر و موزه: مجموعه موزه‌های “Pinakotheken” (آلت پیناکوتک، نویه پیناکوتک و پیناکوتک مدرن) گنجینه‌ای بی‌نظیر از هنر جهان را در خود جای داده‌اند. موزه “Deutsches Museum” نیز یکی از بزرگترین و قدیمی‌ترین موزه‌های علوم و فناوری در جهان است. · شهر اقتصاد: دفاتر مرکزی غول‌هایی مانند ب ام و، زیمنس، آلینانتس و لیبل در این شهر قرار دارند. مونیخ همچنین قطب مهم صنعت بیمه و نشر در کشور است. · شهر جشنواره: اکتبرفست (Oktoberfest)، بزرگترین جشنواره مردمی جهان، هر ساله میلیون‌ها بازدیدکننده را به خود جذب می‌کند و نمادی از فرهنگ زیستن و شادی بایرنی است. · شهر معماری معاصر: در کنار بناهای تاریخی، معماری مدرن نیز در مونیخ خودنمایی می‌کند. مجموعه BMW Welt (دنیای ب ام و) با طراحی آینده‌نگرانه، ورزشگاه آلیانتس آرنا که با نمای چرم‌مانند و نورپردازی‌اش می‌درخشد، و محله جدیدی که به افتخار هنرمند آلایعنیاز سارای ساخته شده است، نمونه‌هایی از این چهره مدرن هستند.

مونیخ همچنین شهری است که با گذشته تاریک خود روبه‌رو شده است. در نزدیکی محل اردوگاه داخائو، یادبودی برپا شده تا نسل‌های آینده وحشت نازیسم را فراموش نکنند. در میدان Königsplatz، جایی که نازی‌ها رژه می‌رفتند، امروز موزه‌ای به نام “مستندسازی مرکز” (NS-Dokumentationszentrum) قرار دارد که به بررسی جنایات آن دوران می‌پردازد.

روح مونیخ

تاریخ مونیخ، داستانی است از انعطاف‌پذیری و تحول. شهری که از یک پل تجاری کوچک در کنار صومعه‌ای آغاز کرد، به اقامتگاه امپراتوری رسید، در آتش جنگ‌ها سوخت، به “آتن بر روی ایزار” تبدیل شد، سپس به لانه نازیسم بدل گشت و در نهایت از زیر آوار جنگ جهانی دوم سر برآورد تا به یکی از مدرن‌ترین و ثروتمندترین شهرهای اروپا تبدیل شود.

روح مونیخ، شاید در شعار آن خلاصه شده باشد: “مونیخ دوستت دارد” (München mag dich). این شهر با وجود تمام عظمت و ثروتش، همچنان حسی از “دهکده بزرگ” را در خود حفظ کرده است. مردمانش (Münchner) به سنت‌های خود مانند آبجو، باغ‌های آبجو (Biergärten)، و لهجه بایرنی خود عشق می‌ورزند، در عین حال که درهای خود را به روی جهانیان و مدرنیته گشوده‌اند. مونیخ یادآور آن است که تاریخ، هرچند پرفراز و نشیب، می‌تواند پایه‌ای محکم برای ساختن آینده‌ای روشن باشد؛ آینده‌ای که در آن، گنبدهای کلیسای فراونکیرشه همچنان بر افق شهر سایه افکنده و غول‌های صنعتی در پای آن به فعالیت مشغولند. این، تضاد هماهنگ و زیبای مونیخ است.

در حال بارگیری نظرات...