تصور کنید کشوری که روزگاری چهاردهمین استان پهناور سرزمینی باستانی بود، امروز بیرون از مرزهای آبی، با پرچمی دیگر در باد تکان میخورد. پرسشی که پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز زخم کهنهای در حافظه تاریخی ایرانیان باز میکند، تنها به چرایی این جدایی سرزمینی محدود نمیشود، بلکه به چگونگی واگذاری بخشی از هویت تمدنی ایران در سکوتی سنگین و باورنکردنی گره خورده است. داستان بحرین، روایت یک شکست سیاسی صرف نیست؛ نمایشی تراژیک از برخورد ناسیونالیسم دولتی با واقعگرایی بینالمللی است که در نهایت، پیکر ایران را از یکی از حیاتیترین اعضایش جدا کرد. این روایت، کالبدشکافی زخمی است که از عهد ناصری تا دکترین نیکسون، خون چکیده است.
پیش از توفان؛ بحرین در سپهر هخامنشی تا صفوی
پیش از آنکه نامی به نام «بحرین» بر سر زبانها بیفتد، این مجمعالجزایر مرواریدخیز به عنوان بخشی از اقلیم جغرافیایی ایالت پارس شناخته میشد. الواح گلی تخت جمشید و کتیبههای هخامنشی به روشنی از جایگاه این جزایر در نظام ساتراپی ایران حکایت دارند. وقتی اردشیر بابکان سلسله ساسانی را بنیان نهاد، بحرین نهتنها یک پایگاه نظامی، بلکه مرکز تجارت دریایی با هند و آفریقا بود. این پیوند عمیق فرهنگی چنان ریشهدار است که بسیاری از مورخان عرب، قرنها بعد نیز از این منطقه با عنوان «ارض فارس» یاد میکردند.
اما تعلق تاریخی صرفاً به دوران باستان محدود نمیماند. پس از دورهای فترت و حضور پرتغالیها، این شاه عباس صفوی بود که در سال ۱۶۰۲ میلادی بار دیگر بیرق ایران را بر فراز قلعه پرتغالیهای بحرین به اهتزاز درآورد. نکته حائز اهمیت در این بازپسگیری، نه قدرت نظامی، بلکه تداوم آگاهی تاریخی ساکنان جزیره از هویت ایرانیشان بود. صفویان بحرین را نه یک مستعمره، که بخشی جداییناپذیر از قلمروی ملی تحت عنوان استان بحرین تعریف کردند. از همین دوران، روحانیت شیعه بحرین به عنوان یکی از مهم ترین بازوهای فرهنگی ایران در جنوب خلیج فارس عمل کرد؛ پیوندی که بعدها نقطه ضعف آن در بازیهای سیاسی شد.
یکی از مستشاران دولت بریتانیا در خلیج فارس در قرن نوزدهم چنین نوشته است: «ساکنان شیعه بحرین خود را “بحرانی” و نه عرب میدانند و همواره نیمنگاهی به نایبالسلطنه فارس در شیراز دارند. برای آنان، شاه ایران “پادشاه حقیقی” است و شیوخ سنی نشین ساحل، بیگانگانی متخاصم.»
بازی بزرگ و ظهور نفوذ بریتانیا؛ وقتی شیر بییال شد
در قرن نوزدهم، همزمان با ضعف مفرط قاجاریه، خلیج فارس به صحنه «بازی بزرگ» میان روسیه تزاری و امپراتوری بریتانیا بدل شد. بریتانیا که امنیت هندوستان را در گرو تسلط بر آبهای گرم میدید، به تدریج شیوخ کرانههای جنوبی خلیج فارس را تحت الحمایه خود ساخت. قراردادهای تحمیلی ۱۸۲۰ و به ویژه قرارداد آتشبس دائمی ۱۸۵۳، عملاً دست ایران را از تحولات سواحل جنوبی کوتاه کرد. با این حال، حتی در این دوران نیز دولت بریتانیا به صراحت مالکیت ایران بر بحرین را به رسمیت میشناخت. اسناد وزارت خارجه بریتانیا نشان میدهد که تا اواخر قرن نوزدهم، وایتهال در مکاتبات داخلی خود از بحرین به عنوان «جزیره متعلق به شاه» یاد میکرد.
نقطه عطف این روند، استقرار نظام «مقیمخلیجفارس» در بوشهر بود. انگلیسیها با زرنگی تمام، به جای انکار یکباره حاکمیت ایران، سیاست «فراموشی تدریجی» را در پیش گرفتند. آنها با واگذاری اختیارات به شیوخ محلی خاندان آل خلیفه، عملاً لایهای از حاکمیت محلی عربی را ایجاد کردند که با حاکمیت فرادست ایران در تضاد بود. این دوگانگی حقوقی، بذری مسموم بود که شصت سال بعد جوانه زد و ساقه ایران را شکست. همزمان، کشف نفت در اوایل قرن بیستم، بحرین را از یک جزیره مرواریدخیز به یک گنج استراتژیک تبدیل کرد که بریتانیا هرگز تمایل به رها کردن آن نداشت.
جدول زیر نمایانگر تغییرات جمعیتی و اقتصادی بحرین در آستانه کشف نفت و تأثیر آن بر سیاستهای ایران است:
| دوره تاریخی | وضعیت اقتصادی مسلط | نفوذ فرهنگی غالب | رویکرد ایران | رویکرد بریتانیا |
|---|---|---|---|---|
| اواخر قاجار | صید مروارید و تجارت | زبان فارسی و تشیع | پیگیری مالکیت اسمی | نفوذ غیرمستقیم از طریق کنسولگری |
| اوایل پهلوی | کشف و استخراج نفت | مهاجرت عربهای سنی | ادعای مالکیت قطعی | قیمومیت عملی بر شیخنشین |
| پس از ملی شدن نفت ایران | رونق پالایشگاه و بانکداری | پانعربیسم در برابر ایرانگرایی | ناسیونالیسم تهاجمی | تبدیل بحرین به پایگاه رسمی نظامی |
پهلویسم و پارادوکس حاکمیت؛ تهران میخروشد اما نمیجنگد
با روی کار آمدن رضاشاه و سپس محمدرضا پهلوی، استراتژی ایران در قبال بحرین وارد فاز جدیدی شد؛ فازی پارادوکسیکال از ترکیب ادعاهای حداکثری و انفعال عملی. در سال ۱۳۲۶، دولت ایران رسماً اعلام کرد که بحرین بخشی از استان هفدهم (بوشهر) است و نمایندگان آن میتوانند در مجلس شورای ملی حضور یابند. این اقدام حقوقی صورت گرفت اما تهران هرگز توان یا اراده لازم برای تحمیل این حق را بر روی زمین نشان نداد. همزمان، استفاده از عنوان «امپراتوری ایران» توسط شاه، این توهم را در ذهن سیاستگذاران ایرانی ایجاد کرد که عظمت تاریخی میتواند جایگزین قدرت نظامی و دیپلماسی اجبار شود.
ایران در این دوره به شدت به ایالات متحده و انگلیس وابسته بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، محمدرضا شاه عملاً نمیتوانست بدون چراغ سبز غرب گامی بردارد. از سوی دیگر، پانعربیسم به رهبری جمال عبدالناصر، خیابانهای جهان عرب را فراگرفته بود. بحرین به عنوان «سرزمین اشغالی عربی» به یک شعار رادیکال تبدیل شد. شاه که خود را «ژاندارم خلیج فارس» میپنداشت، در این دوگانگی گرفتار شده بود؛ چگونه میتوانست هم ادعای رهبری جهان عرب را نفی کند و هم ژاندارم غرب در خلیج فارس باشد، در حالی که بخشی از خاک آن را «اشغال» کرده است؟
در کتاب «پاسخ به تاریخ» که بازتابدهنده دیدگاههای شخصی محمدرضا پهلوی است، این پارادوکس به وضوح دیده میشود. او میگوید: «حفظ تمامیت ارضی ایران برایم از همه چیز مهمتر بود، اما منافع ملی را فدای شعارهای احساسی درباره بحرین نکردم. ما نمیتوانستیم با تمام دنیا برای جزیرهای که مردمش ما را نمیخواستند بجنگیم.» این جمله، اعترافی تلخ به شکست سیاست ایرانیسازی در بحرین است.
خنجر از پشت؛ مذاکرات پشت درهای بسته
دهه ۱۹۶۰ میلادی اوج رقص دیپلماتیک شاه برای خروج از بنبست بحرین بود. بریتانیا که تحت فشارهای اقتصادی ناشی از فروپاشی امپراتوری، تصمیم به خروج از شرق سوئز در سال ۱۹۷۱ گرفته بود، نمیخواست منطقه را با یک بحران حلنشده ترک کند. اسناد آرشیو ملی بریتانیا نشان میدهد که از حدود سال ۱۹۶۵، مذاکرات محرمانهای میان تهران و لندن آغاز شد. بریتانیا صراحتاً به شاه فهماند که ادعای ایران بر بحرین، مانع اصلی تشکیل فدراسیون نهگانه امارات خلیج فارس است و اگر ایران از این ادعا کوتاه نیاید، با خصومت تمام اعراب و انزوای بینالمللی روبرو خواهد شد.
زنبیلگردانی سیاست خارجی ایران به جایی رسید که قرار شد سازمان ملل متحد مأمور «نظرسنجی» یا اصطلاحاً «حق تعیین سرنوشت» از مردم بحرین شود. ایتالیو ویلیجی، نماینده دبیرکل وقت، به بحرین اعزام شد. مضحکترین بخش ماجرا این بود که نظرسنجی در غیاب کامل نهادهای مدنی بیطرف، تحت کنترل آلخلیفه و پلیس مخفی بریتانیا انجام میگرفت. طبیعی بود که نتیجه این نمایش، اعلام تمایل بحرینیها به «استقلال» باشد. شاه با چهرهای حقوقی و موجه، این نتیجه را به فال نیک گرفت و در کنفرانسی مطبوعاتی اعلام کرد که ایران به خواست مردم بحرین احترام میگذارد. این در حالی بود که میلیونها ایرانی، به ویژه ساکنان استانهای جنوبی، این خبر را با بهت و ناباوری شنیدند.
پشت پرده این تصمیم مهم، نقش امیرعباس هویدا، نخستوزیر وقت، و اردشیر زاهدی، وزیر خارجه، برجسته است. آنان این استدلال را به شاه تزریق میکردند که واگذاری بحرین، بهای «امنیت جزایر سهگانه» (تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی) است. یعنی باید از ادعای یک سرزمین دست کشید تا توانست نیروی نظامی را برای تصرف سرزمینی دیگر متمرکز کرد. این معامله شیطانی که بعدها به «رئالیسم شاهنشاهی» مشهور شد، در حقیقت پاک کردن صورت مسئله بود.
جزایر سهگانه و معامله شیطانی؛ تاوانی برای یک عقبنشینی
در ساعات بامدادی ۳۰ نوامبر ۱۹۷۱، همزمان با خروج آخرین سرباز بریتانیایی، نیروی دریایی شاهنشاهی ایران در جزایر تنب و ابوموسی پیاده شد. این اقدام که به عنوان نمایش قدرت و بازپسگیری قلمرو ملی جشن گرفته شد، در واقع بند دوم یک توافق نانوشته بود. تحلیلگران سیاسی این دوره را «معامله قرن» مینامند. ایرانی که به خاطر بحرین در مجامع بینالمللی بیآبرو شده بود، برای حفظ غرور ملی نیاز به یک پیروزی داشت. جزایر سهگانه، که از نظر وسعت با بحرین قابل مقایسه نبودند، تبدیل به آلیبی برای توجیه بزرگترین عقبنشینی ارضی تاریخ مدرن ایران شدند.
اما این عملیات بدون هزینه نبود. شاه با این کار، عملاً اختلاف نظر دیرینه با آمریکا را که معتقد بود ایران نباید در خلیج فارس دست به ماجراجویی بزند، کنار گذاشت و در ازای آن، دکترین نیکسون را برای ایران به ارمغان آورد. بر اساس این دکترین، ایران نقش ژاندارم منطقه را با دریافت مشتی دلارهای نفتی و تسلیحات پیشرفته بازی میکرد. بحرین بهای این اتحاد استراتژیک بود. ایران با صرف نظر کردن از بحرین، از یک قدرت تجدیدنظرطلب که مرزهای موروثی را طلب میکرد، به یک قدرت حافظ وضع موجود تبدیل شد که منافع غرب را تأمین میکند. این تغییر ماهیت، تبعات بلندمدتی برای ژئوپولیتیک شیعه در منطقه داشت.
سِر ویلیام لوس، مذاکرهکننده ارشد بریتانیا در خلیج فارس، در خاطرات خود فاش میکند که «شاه به شدت نگران واکنش ارتش به عقبنشینی از بحرین بود. ما به او اطمینان دادیم که با تأمین تجهیزات بیشتر برای نیروی دریایی و یک عملیات موفقیتآمیز در جزایر، میتواند غرور نظامیان را ترمیم کند. بحرین بهای خرید وفاداری ارتش به سیاستهای جدید بود.»
پیامدهای ژئوپولیتیک؛ از دست دادن قلب تپنده تشیع
جدایی بحرین صرفاً از دست دادن ۷۶۵ کیلومتر مربع خاک نبود؛ این یک فاجعه استراتژیک برای نفوذ ایران در جهان عرب بود. بحرین با داشتن اکثریت شیعه، همواره نقطه اتکای فرهنگی و مذهبی ایران در جنوب خلیج فارس محسوب میشد. پس از استقلال، آلخلیفه با تکیه بر سیاستهای طایفهگرایی سنی، نه تنها شیعیان را به حاشیه راند، بلکه با اعطای تابعیت به اتباع سنی مذهب کشورهای دیگر، بافت جمعیتی جزیره را برای همیشه تغییر داد. این مهندسی جمعیتی که امروز نیز ادامه دارد، با هدف ریشهکن کردن هرگونه حس تعلق به ایران صورت گرفت.
امروزه پایگاه پنجم ناوگان ایالات متحده در بحرین مستقر است. جایی که روزگاری والی ایران در آن حکم میراند، اکنون قلب فرماندهی عملیات دریایی آمریکا در غرب آسیاست. از این منظر، بحرین نه تنها یک سرزمین ازدسترفته، بلکه یک تهدید دائمی علیه امنیت ملی ایران محسوب میشود. اگر ایران بحرین را حفظ کرده بود، ژئوپولیتیک خلیج فارس به کلی متفاوت میبود و دست آمریکا برای حضور نظامی تا این حد باز نبود. این جدایی باعث شد پانعربیسم یک پیروزی روانی بزرگ به دست آورد و ادعاهای مشابهی را علیه جزایر سهگانه ایران کلید بزند.
جدول مقایسهای زیر وضعیت ایران و بحرین را قبل و بعد از جدایی نشان میدهد:
| معیار مقایسه | بحرین پیش از جدایی (پیش از ۱۹۷۱) | بحرین پس از جدایی (پس از ۱۹۷۱) | پیامد مستقیم برای ایران |
|---|---|---|---|
| تعلق رسمی | استان چهاردهم ایران (در عمل تحت الحمایه) | کشور مستقل عربی | از دست دادن عمق استراتژیک |
| جمعیت غالب | اکثریت شیعه فارسیزبان و عرب بحرینی | اکثریت اسمی شیعه، اما تحت حاکمیت مطلقه سنی | انزوای فرهنگی شیعیان بحرین از کانون ایران |
| وضعیت نظامی | پایگاه کوچک بریتانیا | مقر ناوگان پنجم آمریکا | احاطه نظامی توسط ناتوی عربی-غربی |
| اقتصاد | صید و تجارت سنتی | مرکز بانکداری و مالی اسلامی | ایجاد رقیب اقتصادی برای کریدورهای مالی ایران |
| گفتمان سیاسی | بخشی از «ملت ایران» | نماد «اشغال عربی توسط فارس» | تغذیه ایرانهراسی پروژهای در جهان عرب |
صداهای خاموش؛ تاریخ شفاهی سرکوبشدگان
در هیاهوی بازیهای سیاسی، صدای مردمی که در این میانه له شدند کمتر شنیده شده است. جامعه مستعربی بحرین، گروهی که نسلها پیش از ایران به این جزایر مهاجرت کرده بودند، قربانیان خاموش این جدایی بودند. آنان که قرنها پل ارتباطی تهران و منامه بودند، یک شبه در سرزمینی غریب افتادند. روایتهای شفاهی ثبتشده از سالمندان روستای «ابوصیبع» و «شاخوره» نشان میدهد که خبر جدایی با اعلامیهای از بلندگوهای مساجد پخش شد و به مردم گفتند از این پس تابعیت بحرین دارند، وگرنه اخراج میشوند. ایرانیتبارهایی که زبان مادریشان فارسی شیرازی بود، مجبور شدند کتابهایشان را پنهان کنند و فرزندانشان را از یادگیری الفبای فارسی منع کنند تا مبادا متهم به «جاسوسی برای تهران» شوند.
از سوی دیگر، در داخل ایران نیز برخورد با این موضوع یکسان نبود. در حالی که روشنفکران پایتختنشین و رسانههای حکومتی، واگذاری بحرین را یک «تدبیر حکیمانه» و «مانور موفق دیپلماتیک» میخواندند، در میان مردم جنوب ایران، خشم و اندوه موج میزد. بسیاری از خانوادههای بوشهری، لنگهای و بندرعباسی اقوام و بستگانی در بحرین داشتند. برای آنان، بحرین یک مفهوم انتزاعی ژئوپولیتیک نبود، بلکه خانه خاله و مغازه عمو و مزار پدربزرگ بود. این زخم هنوز در دل فرهنگ جنوب ایران تازه است و در اشعار و نوحههای محلی بازتاب دارد. قطع مرزهای آبی نهتنها عبور و مرور را قطع کرد، که تار و پود یک پیکره اجتماعی را از هم گسیخت.
یکی از تجار قدیمی بوشهر در مصاحبهای که سالها بعد با یک پژوهشگر تاریخ شفاهی انجام داد، با چشمانی اشکبار تعریف میکند: «ما با بحرانیها مثل داداش بودیم. صبح میرفتی لنگراه، عصر برمیگشتی بوشهر. یهو یه خط کشیدن وسط آب و گفتن اینور ماله توئه، اونور ماله ما. عروسیهامون عزا شد. داداشم که اونور آب مونده بود، تا مُرد نتونستیم ببینیمش. تو منامه میگفتن ایرانیها باید برن، تو بوشهر میگفتن عربها غریبن. این سیاست لعنتی بین ما دیوار کشید.»
زخمی که هنوز خون میچکد
بحرین تنها یک خطای استراتژیک در تاریخ پر تلاطم ایران نبود؛ آینهای تمامنما از شکست پروژه نوسازی اقتدارگرایانه در ایران است. محمدرضا شاه به امید تثبیت تاج و تخت خود، حاضر شد تکهای از پیکر ایران را تقدیم کند، غافل از آنکه ملتها این گونه مماشاتها را هرگز فراموش نمیکنند. جدایی بحرین ثابت کرد که قدرت سختافزاری بدون نفوذ نرمافزاری و عمق فرهنگی، سدی در برابر امواج تجزیهطلبی نخواهد بود. ما بحرین را نه در جنگ، که در صلح؛ نه با شکست نظامی، که با محافظهکاری دیپلماتیک و در پس اتاقهای دربسته هتلهای نیویورک و ژنو از دست دادیم.
امروز، مرور ماجرای بحرین تنها یک تمرین تاریخخوانی نیست، بلکه ضرورتی برای فهم امروز ماست. تاوان آن معامله را نسلهای بعدی با انزوای ژئوپولیتیک و احاطه شدن در آبهای خودی پرداختند. ما وارث سرزمینی هستیم که روزگاری پهنتر بود و صدای امواجش در منامه، طنین آشنای «دریای پارس» داشت. آن صدا اکنون خاموش شده، اما پژواک این فروپاشی همچنان در گوش تاریخ میپیچد و هشدار میدهد که تمامیت ارضی همان قدر که با خون شهیدان پیوند دارد، به تدبیر زمامداران نیز محتاج است.