وبلاگ پاسگاه

پشت پرده حرمسرای ناصری: از عیش و عشرت تا فاجعه قحطی؛ ناصرالدین شاه چگونه ایران را حراج کرد؟

تصور کنید پادشاهی را که نیم قرن بر کشوری حکومت کند، سه بار به اروپا سفر کند، عاشق عکاسی و شکار باشد، اما در دوران او میلیون‌ها ایرانی از گرسنگی طعمه مرگ شوند و خاک کشور تکه‌تکه جدا گردد. ناصرالدین شاه قاجار، چهارمین پادشاه سلسله قاجار، دقیقاً چنین پارادوکس غم انگیزی بود. او که با چهارده میلیون تومان بدهی پدرش تاج بر سر گذاشت، در پایان با پنجاه میلیون لیره قرض، کشوری ورشکسته را تحویل مظفرالدین شاه داد. دوران او، داستان نبرد میان سنت و تجدد است، اما تجددی که فقط در ظواهر خلاصه می‌شد. از یک سو، دارالفنون پا گرفت و تلگراف سیم‌هایش را در خاک ایران گستراند و از سوی دیگر، فاصله طبقاتی چنان عمیق شد که شمال تهران بهشت اعیان و جنوب آن جهنم فقرا بود. او را «سلطان صاحبقران» می‌خواندند، اما این صاحب‌قرانی، آبستن تولد مشروطه‌ای بود که سرانجام سلسله‌اش را برای همیشه از قدرت مطلقه خلع کرد. این روایت، کالبدشکافی حکومتی است که از درون پوسید؛ حکومتی که در آن، هزینه سفرهای فرنگ شاه، از نان شب دهقانان فقیر تأمین می‌شد.

تاج‌داری بر فراز انبار باروت؛ آغاز پادشاهی پرآشوب

ناصرالدین میرزا در هفدهم تیر ۱۲۱۰ در دهکده کهنمیر تبریز به دنیا آمد. مادرش ملک‌جهان خانم، مهد علیا، زنی جاه‌طلب و قدرتمند بود که بعدها در دربار پسرش نفوذی مرگبار یافت. پدرش محمدشاه قاجار، پادشاهی بیمار و صوفی‌مسلک بود که بیشتر وقت خود را در حرمسرا می‌گذراند و اداره کشور را به حاجی میرزا آقاسی، صدراعظمی خرافی و بی‌کفایت سپرده بود. هنگامی که محمدشاه در ۱۳ سالگی ناصرالدین میرزا درگذشت، کشور در هرج و مرج کامل فرو رفته بود. خزانه خالی بود، ایلات شورش کرده بودند و ارتش از هم پاشیده بود.

در این اوضاع آشفته، امیرکبیر، وزیر کاردان و لایق دربار ولیعهد، بود که تاج‌گذاری ناصرالدین شاه را ممکن ساخت. او توانست مدعیان سلطنت را سرکوب کند و با انضباطی آهنین، کشتی به گل نشسته ایران را به حرکت درآورد. در سه سال و اندی صدارت امیرکبیر، ایران نفس تازه‌ای کشید. اما این دوران طلایی بسیار کوتاه بود. ناصرالدین شاه جوان، تحت تأثیر مادر و اطرافیان توطئه‌گر که از قدرت امیر می‌ترسیدند، فرمان عزل و سپس قتل امیرکبیر را صادر کرد. این نخستین و بزرگترین خیانت دوران او بود؛ خیانتی که مسیر تاریخ ایران را برای همیشه تغییر داد.

میرزا آقاخان کرمانی، تاریخ‌نگار عصر قاجار، می‌نویسد: «وقتی خبر قتل امیرکبیر در فین کاشان پیچید، گویی چراغ دانش و عدالت در ایران برای همیشه خاموش شد. ناصرالدین شاه با یک ضربه، هم پدر سیاسی خود را کشت و هم آینده درخشان ایران را ذبح کرد.»

پس از قتل امیر، صدراعظم‌های بعدی اغلب افرادی بی‌اراده یا فاسد بودند. میرزا آقاخان نوری که پس از امیر روی کار آمد، لقب «اعتمادالدوله» داشت و در خیانت و انگلیس‌دوستی ید طولایی داشت. تحت صدارت او بود که قراردادهای استعماری اولیه شکل گرفت و نفوذ بیگانگان در دربار قاجار ریشه دواند.

عیش و عشرت در دربار صاحبقران؛ حرمسرای افسانه‌ای

شاید هیچ بخشی از زندگی ناصرالدین شاه به اندازه حرمسرای او برای مردم عادی جذاب و در عین حال منفور نباشد. حرمسرای ناصری، شهری کوچک در دل کاخ گلستان با قوانین، سلسله مراتب و تراژدی‌های خاص خود بود. تخمین زده می‌شود که بین هشتاد تا صد زن، از همسران عقدی (عقدی‌ها) تا صیغه‌ای‌ها و کنیزان، در حرمسرا زندگی می‌کردند. اما آنچه حرمسرای ناصری را از سلاطین پیشین متمایز می‌کرد، اداره عجیب و غریب آن بود.

اندرون شاه، نه فقط محل عیاشی، که یک دستگاه سیاسی-اقتصادی عظیم بود. زنان قدرتمند حرمسرا که از گوشه و کنار کشور به ازدواج شاه درآمده بودند، نماینده منافع قبایل و مناطق خود محسوب می‌شدند. برای مثال، انیس‌الدوله، سوگلی محبوب شاه، که از دهقان‌زادگان فقیر بود، به چنان قدرتی دست یافت که شاه بدون مشورت با او کاری نمی‌کرد. جیران، زن محبوب دیگرش، نیز داستان زندگی پر فراز و نشیبی داشت. رقابت میان زنان حرمسرا برای جلب توجه شاه و کسب قدرت، داستان‌هایی از توطئه، سم‌ریزی و حسادت‌های مرگبار خلق می‌کرد.

حقوق و مخارج حرمسرا، بخش عظیمی از بودجه کشور را می‌بلعید. در حالی که مردم در روستاها از وبا و قحطی می‌مردند، در حرمسرا مسابقات لباس‌پوشی و جواهرنشانی برگزار می‌شد. ناصرالدین شاه که خود عکاس قابلی بود، عکس‌های بی‌شماری از زنان حرمسرا با لباس‌های فاخر و ژست‌های تصنعی گرفت. نگاه شاه به زنان، آمیزه‌ای از شیفتگی و مالکیت بود؛ او زنان را همچون اشیای زینتی می‌دید که باید زیبا، مطیع و در خدمت لذت او باشند.

تجدد ظاهری در مقابل عقب‌ماندگی واقعی

ناصرالدین شاه را اغلب به عنوان یک «پادشاه متجدد» معرفی می‌کنند، اما این تجدد، عمقی نداشت. او عاشق ابزارهای مدرن بود: تلگراف، عکاسی و کالسکه بخار اما هرگز درک نکرد که مدرنیته واقعی یعنی تغییر ساختار قدرت، پاسخگویی و قانون‌مداری. او تلگراف را به ایران آورد، اما از آن برای کنترل بیشتر حکام محلی و دریافت سریع‌تر خبرهای امنیتی استفاده کرد. او عکاسی را گسترش داد، اما دوربینش بیشتر زمان‌ها رو به حرمسرا و شکارهایش بود تا ثبت فقر و بدبختی مردم.

در دوران او بود که مدرسه دارالفنون، یادگار امیرکبیر، به شکوفایی رسید. دانشجویانی در رشته‌های مهندسی، طب و معدن‌شناسی تحصیل می‌کردند و اساتید اتریشی، فرانسوی و ایتالیایی به تدریس مشغول بودند. اما فارغ‌التحصیلان دارالفنون اغلب بیکار می‌ماندند، چرا که دولت قاجار برنامه‌ای برای جذب و استفاده از این متخصصان جوان نداشت. در عوض، مستشاران خارجی بر امور فنی مسلط بودند.

سفرهای سه‌گانه ناصرالدین شاه به اروپا، نمایش روشنی از این تجدد گل‌درشت بود. او در سفرنامه‌های خود با دقت فراوان، از باله زنان فرنگی، باغ‌وحش‌ها و خیابان‌های سنگفرش پاریس نوشت، اما هیچ اشاره‌ای به پارلمان، آزادی مطبوعات یا نهادهای مدنی غرب نکرد. او از تمدن غرب، پوستۀ تجملی‌اش را ستود و مغز سیاسی‌اش را نادیده گرفت. نقل است که پس از بازگشت از سفر اول فرنگ، مهم‌ترین دستاوردش برای ایران، تأسیس یک باغ‌وحش و رواج شلوار پارچه‌ای تنگ در دربار بود. این همان تراژدی مدرنیزاسیون ایرانی است؛ مدرنیته‌ای که در سطح اشیاء باقی ماند و هرگز به عمق مناسبات اجتماعی رخنه نکرد.

قراردادهای استعماری و بازی بزرگ: حراج ایران

دوره ناصرالدین شاه، اوج رقابت استعماری روسیه تزاری و بریتانیا در ایران بود؛ رقابتی که به «بازی بزرگ» شهرت داشت. در حالی که شاه به ظن خود با موازنه قدرت، ایران را مستقل نگاه می‌داشت، در واقع هر روز تکه‌ای از حاکمیت ملی را در ازای وام‌های کوتاه‌مدت یا سفرهای تجملی خود می‌فروخت.

جدول زیر، گوشه‌ای از واگذاری‌های فاجعه‌بار دوران ناصری را نشان می‌دهد:

سال نوع امتیاز واگذار شده کشور دریافت‌کننده پیامد برای ایران
۱۸۷۲ (۱۲۵۱) امتیازنامه رویتر (انحصار مطلق راه‌آهن، معادن، بانک و…) بریتانیا (بارون جولیوس دو رویتر) واگذاری تقریباً تمام منابع ملی برای ۷۰ سال؛ لغو شد، اما غرامت سنگینی تحمیل کرد.
۱۸۷۹ (۱۲۵۸) تأسیس بریگاد قزاق روسیه تزاری تشکیل یک ارتش روسی در خاک ایران که بعدها به ابزار کودتا علیه ملت تبدیل شد.
۱۸۸۸ (۱۲۶۷) تأسیس بانک شاهنشاهی (انحصار چاپ اسکناس) بریتانیا واگذاری حق حاکمیت پولی ایران به بانکی که سهامدار اصلی‌اش ملکه ویکتوریا بود.
۱۸۹۰ (۱۲۶۹) امتیازنامه تالبوت (انحصار توتون و تنباکو) بریتانیا (سرگرد جرالد تالبوت) خشم ملی، فتوای تاریخی میرزای شیرازی و لغو تحقیرآمیز قرارداد.

این قراردادها که اغلب در ازای سفرهای اروپایی یا تأمین هزینه‌های دربار امضا می‌شد، اقتصاد ایران را به استعمار کمپانی‌های غربی گره زد. امتیازنامه رویتر عجیب‌ترین این واگذاری‌ها بود: ناصرالدین شاه در ازای دریافت ۴۰ هزار لیره و یک سهم کوچک از سود، تقریباً کل منابع زیرزمینی، راه‌ها، کارخانه‌ها و حتی حق انحصاری احداث سد و کانال‌های آبیاری ایران را به یک سرمایه‌دار یهودی-بریتانیایی بخشید. گرچه این قرارداد با اعتراضات داخلی و فشار روس‌ها لغو شد، اما نشان داد که شاه هیچ درکی از مفهوم «منافع ملی» ندارد.

واقعه رژی و بیداری تحریم ملت: وقتی مردم نه گفتند

تنباکو، آن گیاه ظاهراً ساده، به نماد نخستین قیام سراسری مدرن ایران علیه استعمار تبدیل شد. ماجرا از این قرار بود که در ۱۸۹۰، ناصرالدین شاه امتیاز خرید، فروش و صادرات کلیه توتون و تنباکوی ایران را برای پنجاه سال به یک شرکت انگلیسی به نام رژی واگذار کرد. این انحصار، اقتصاد صدها هزار کشاورز و بازرگان ایرانی را نابود می‌کرد.

اعتراضات ابتدا از بازار و تجار آغاز شد. اما جرقه اصلی را سید جمال‌الدین اسدآبادی، اندیشمند مبارز ضد استعمار، زد که با نامه‌های آتشین خود، علما و مردم را به شورش فراخواند. اوج ماجرا، فتوای تاریخی آیت‌الله میرزای شیرازی، مرجع تقلید بزرگ ساکن سامرا بود. فتوایی که فقط یک جمله بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. امروزه استعمال تنباکو و توتون، بأی نحو کان، در حکم محاربه با امام زمان عجل الله تعالی فرجه است.»

این فتوا، سونامی به راه انداخت. مردم در سراسر ایران، حتی خدمه حرمسرای ناصرالدین شاه، قلیان‌ها را شکستند و تنباکوها را آتش زدند. نکته شگفت‌انگیز قدرت مرجعیت دینی آن بود که حتی همسران شاه از پر کردن چپق او خودداری کردند. تحریم تنباکو چنان فراگیر شد که شرکت رژی ورشکست شد و دولت مجبور شد با پرداخت غرامتی سنگین (تأمین شده از طریق وام از بانک شاهی!) این قرارداد ننگین را لغو کند.

واقعه رژی، درس بزرگی داشت: ملت، اگر متحد شود و از رهبری مستقلی پیروی کند، می‌تواند استبداد و استعمار را شکست دهد. اما ناصرالدین شاه از این واقعه درس عبرت نگرفت، بلکه کینه ملت را به دل گرفت و در سال‌های پایانی عمرش، سرکوب و دیکتاتوری را تشدید کرد.

یکی از درباریان نقل می‌کند: «شاه بعد از لغو امتیاز رژی، هفته‌ها افسرده و خشمگین بود. او نمی‌فهمید چرا ملتی که برایش جشن تولد می‌گیرند، باید مخالف یک تکه کاغذ باشد. او می‌گفت: مگر این مردم نمی‌فهمند که من خیرشان را می‌خواهم؟ اینها لیاقت ترقی ندارند!»

قحطی‌های مرگبار و بی‌دردی دربار

دهان‌های بیشماری که از گرسنگی بسته شدند، شاید تلخ‌ترین بخش حکومت نیم‌قرنی ناصرالدین شاه باشند. در دوران او، ایران بارها گرفتار قحطی و گرسنگی فراگیر شد که مرگبارترین آن‌ها، قحطی بزرگ ۱۲۵۰ بود. خشکسالی، احتکار محتکران وابسته به دربار، مالیات‌های سنگین و نبود راه‌های ارتباطی، دست به دست هم دادند تا میلیون‌ها ایرانی جان خود را از دست بدهند.

گزارش‌های مستند از آن دوران، از مادرانی می‌گوید که کودکان مرده خود را می‌پختند و می‌خوردند، از سگ‌هایی که در خیابان‌ها اجساد را می‌دریدند و از شهرهایی که تبدیل به شهر ارواح شدند. اما دربار در تهران، غرق در تجمل و شکار و بزم بود. شاه در این دوران مشغول برنامه‌ریزی برای سفرهای اروپایی‌اش بود. این بی‌اعتنایی به رنج مردم، شکافی عمیق و غیرقابل‌ترمیم میان شاه و ملت ایجاد کرد.

ظل‌السلطان، پسر جاه‌طلب و سنگ‌دل شاه که حاکم اصفهان بود، در همین دوران قحطی، انبارهای غله را برای کسب سود بیشتر قفل کرده بود و مردم را در کوچه و خیابان با شلاق می‌زدند. وقتی خبر این جنایات به تهران رسید، ناصرالدین شاه پسرش را احضار نکرد، چرا که ظل‌السلطان یکی از پایه‌های سرکوب مخالفان بود. این بود عدالت در عصر صاحبقران: هزاران نفر از گرسنگی بمیرند، اما یک ولیعهد بالقوه بازخواست نشود.

سوءقصد در حرم شاه عبدالعظیم و مرگ غریبانه

در اردیبهشت ۱۲۷۵، در آستانه پنجاهمین سالگرد سلطنتش، ناصرالدین شاه برای زیارت به حرم شاه عبدالعظیم در شهر ری رفت. در آنجا، میرزا رضا کرمانی، شاگرد و مرید سید جمال‌الدین اسدآبادی، در میان ازدحام جمعیت، سه گلوله به قلب شاه شلیک کرد. گفته می‌شود میرزا رضا در بازجویی‌ها گفت: «می‌خواستم ریشه ظلم را از این سرزمین برکنم.»

مرگ ناصرالدین شاه، پایان یک عصر بود. او که تاج‌داری را با قتل امیرکبیر آغاز کرده بود، خود قربانی قهرمان ضد استبداد دیگری شد. با مرگش، پرده از خزانه خالی، بدهی‌های عظیم و کشور فروپاشیده‌ای برداشته شد که او پشت ظواهر تجملی پنهان کرده بود. جسدش در حرم شاه عبدالعظیم، در میان همان مردمی که از آنها غافل بود، به خاک سپرده شد.

ناصرالدین شاه نماد همه فرصت‌های سوخته ایران است. او می‌توانست با اصلاحات واقعی، ایران را به قطار توسعه برساند، اما به جای آن، کشور را گدایی در آستانۀ غرب کرد. او مدرنیته را بلد بود، اما فقط آن بخشش را که به زرق و برق و لذت مربوط می‌شد. او عاشق ایران بود، اما عشقی بیمارگونه که ملت را بندۀ خود می‌خواست، نه شهروندی آزاد. و این همان فرمول تاریخی است که سلسله‌ها را یکی پس از دیگری در ایران فرو پاشید.

آخرین پست‌های وبلاگ

قلعه الموت: شبکه ترور حسن صباح و حشاشین

کوه‌های البرز در سکوت سربی خود، رازهایی را در دل صخره‌ها پنهان کرده‌اند که قرن‌هاست ذهن مورخان، شاعران و ماجراجویان را به خود مشغول داشته است. در میان این چی...

تاریخ آمریکا: جنگ استقلال، جنگ داخلی و جنگ سرد

تاریخ ایالات متحده آمریکا، در جوهره خود، روایتِ تنشِ پایان‌ناپذیر میان ایده‌آل و واقعیت است. ملتی که بر پایهٔ مفاهیمی جهان‌شمول چون آزادی و برابری بنا نهاده ...

رکود تورمی: از امپراتوری روم تا طاعون کرونا

حتماً تا به حال کلمه رکود تورمی به گوشتان خورده. شاید در اخبار، شاید در بحث‌های اقتصادی دوستان و آشناها، یا شاید وقتی قیمت اجناس بالا رفته اما جیبتان خالی‌تر...

ده فاتح بزرگ تاریخ جهان: آدمکش‌های محبوب خدا

آدمیزاد از روز اولی که تونست یه چوب رو برداره و به سر همنوعش بکوبه، فهمید قدرت تنها چیزیه که حرف اول رو می‌زنه. تاریخ ما پر از قصه‌های آدماییه که از هیچ شروع...

زندگینامه داریوش بزرگ: از سایهٔ یک نیزه تا اوج یک امپراتوری

همه ما اسم داریوش بزرگ را شنیده‌ایم، درست مثل یک غول سنگی در تخت جمشید که فقط برای تاریخ‌دان‌های کسل‌کننده ساخته شده. اما بگذارید یک پرده از روی حقیقت کنار ب...

رافائل تروخیو: دیکتاتوری که خون را به باران تبدیل کرد

تصورش سخت است، مگر نه؟ اینکه یک آدم بتواند سی و یک سال تمام یک ملت را در مشت آهنین خود نگه دارد، نه فقط با زور سرنیزه، که با نفوذ در تار و پود زندگی روزمره، ...

پرده‌برداری از ۱۰ خانوادهٔ مخوف تاریخ؛ غول‌های مافیایی که دنیا را لرزاندند

همه‌ی ما حداقل یک بار پای فیلم‌های پدرخوانده یا رفقای خوب میخکوب شده‌ایم و با خودمان فکر کرده‌ایم که دنیای واقعی این آدم‌ها چقدر با تصویر سینمایی‌اش فرق دارد...

چرا شاه رفت؟ چرا محمدرضا پهلوی مجبور به ترک ایران شد؟

همه ما قصه‌ی خروج شاه از ایران را شنیده‌ایم. تصویر آن پرواز تلخ از فرودگاه مهرآباد، در ذهن تاریخ این مملکت حک شده. اما سوال اصلی همیشه جای دیگری است؛ چرا شاه...

انقلاب مشروطه؛ از بست‌نشینی تا به توپ بستن

آدم وقتی به تاریخ ایران نگاه می‌کنه، پر از لحظه‌هایی می‌شه که دلش می‌خواد برگرده عقب و داد بزنه: «داداش، این کار رو نکن!» اما یکی از آن برهه‌های عجیب و پر از...

امپراتوری هخامنشی: چطور یک قوم کوچک ابرقدرت شد؟

تصورش را بکنید در دنیایی زندگی می‌کنید که یک نفر تصمیم می‌گیرد تمام قوم‌ها و زبان‌های پراکنده از هند تا اروپا را زیر یک چتر جمع کند، آن هم نه با زور و کشتار ...