تصور کنید صدایی نیست جز باد که از لای استخوانهای خشکیده میگذرد. تصور کنید مادر را که دیگر اشکی برای ریختن ندارد و به چشمان بیفروغ فرزندش خیره شده است. تصور کنید زمین را، نه به عنوان مادر، که به عنوان هیولایی خفته که بیدار شده و نفس میکشد، نه از رطوبت و زندگی، که از گرد و غباری که ریهها را خرد میکند. تاریخ بشریت فرازهای پرافتخاری از جنس اکتشافات و اختراعات دارد، اما فرودهایی نیز دارد به عمق فاجعه، جایی که عقل از کار میافتد و غریزه، غریزهای وحشی و گرسنه، حاکم میشود. اینجا، در این اعماق، قحطی زاده میشود؛ هیولایی چندسر که قربانیانش نه با شمشیر، که با ناامیدی سلاخی میشوند. ما معمولاً تاریخ را از دریچه جنگها و پادشاهان میخوانیم، اما داستان واقعی نژاد بشر را شاید بشود در آن سوی سکه پیدا کرد: در سکوت گرسنگان، در التهاب شکمهای خالی، و در آن لحظه شوم که انسان، برای زنده ماندن، تعریف خود از انسان بودن را پس میگیرد. این روایت، یک گردش تاریخی خشک نیست؛ یک کاوش باستانشناسی در جنون جمعی است. ما از دالانهای مرگ عبور میکنیم تا بفهمیم وقتی طبیعت میگوید “نه”، تمدن ما چقدر شکننده است. این داستان بزرگترین قحطیهایی است که جهان به خود دیده، داستان زلزلههایی در بستر تاریخ که موجهایشان هنوز هم گونه ما را میلرزاند.
رقص ارواح در مه غبار: کاسه گرد و غبار آمریکا
اگر فکر میکنید قحطی مختص جهان سوم است، باید به قلب امپراتوری سرمایهداری سفر کنید، به دهه ۱۹۳۰. اینجا فاجعه نه از نرسیدن باران، که از طمع انسان و حماقت او در خواندن کتاب طبیعت آغاز شد. ماجرا به ظاهر اقتصادی بود: در بحبوحه رکود بزرگ، کشاورزان فقیر دشتهای جنوبی آمریکا، وسوسه شدند تا با شخم زدن علفهای بومی، گندم بکارند و سود ببرند. آنها پوست زمین را کندند، بیخبر از اینکه این پوست، تنها سپر محافظ خاک در برابر بادهای سهمگین دشت بود.
“ناگهان ظهر شد نیمهشب. خورشید سیاه شد، گویی کسی پتویی از خاک را روی آسمان کشیده باشد. نمیشد نفس کشید. مرغها به خیال اینکه شب شده به لانه رفتند و همانجا خفه شدند.”
— توصیف یک بازمانده از طوفان گرد و غبار
این فقط یک طوفان نبود؛ این آخرالزمان بود که از راه رسیده بود. طوفانهای عظیم گرد و غبار، معروف به کاسه گرد و غبار، هزاران تُن خاک حاصلخیز را از زمین کندند و آسمان را به پردهای سیاه و خفهکننده تبدیل کردند. گرد و غبار مثل برف نبود که بتکانی و پاک شود؛ مثل موجودی زنده به درون خانهها میخزید، غذا را مسموم میکرد و ریه کودکان را با ذاتالریه گرد و غباری پر میکرد.
کشاورزان که حالا نه زمین داشتند، نه غذا و نه سلامتی، به آوارگان اقلیمی تبدیل شدند. آنها را اوکیها میخواندند. تصویر فقر آنها توسط جان اشتاینبک در رمان خوشههای خشم جاودانه شد. انسانی که دیروز ارباب مزرعه خود بود، امروز برای یک تکه نان گدایی میکرد. مادرانی که شیر در سینههایشان خشک شده بود، به نوزادان مُرده خود نگاه میکردند و گویی طبیعت به آنها میگفت: “شما دیگری به اینجا تعلق ندارید.” این یک نسلکُشی اکولوژیک بود، نه با اسلحه، که با گاوآهن.
جدول مرگبار: حقایق کاسه گرد و غبار
| جنبه فاجعه | آمار تکاندهنده | مساحت تخریبشده | بیش از ۴۰۰,۰۰۰ کیلومتر مربع (معادل مساحت آلمان) | تعداد آوارگان | حدود ۲.۵ میلیون نفر (مهاجرت اجباری) | ارتفاع طوفانها | تا ۳۰۰۰ متر (کوههای متحرک از خاک) | علت اصلی | ترکیب خشکسالی شدید با شخمزنی عمیق و از بین بردن ریشه علفهای محافظ | نام مستعار بدنام | یکشنبه سیاه (بدترین طوفان در ۱۴ آوریل ۱۹۳۵) |
|---|
وقتی آسمان دهان باز کرد: قحطی بزرگ ایرلند
هیچ قحطیای در حافظه مدرن غرب، به اندازه فاجعهای که بین سالهای ۱۸۴۵ تا ۱۸۵۲ ایرلند را در هم کوبید، دردناک نیست. داستان از این قرار است: سیبزمینی، این هدیه دنیای جدید، تنها منبع غذایی تقریباً نیمی از جمعیت کاتولیک و فقیر ایرلند بود. یک غده کوچک میتوانست یک خانواده را سیر کند. اما تکمحصولی بودن، مثل قمار کردن با مرگ است. وقتی قارچ فیتوفتورا اینفستنس از آمریکا آمد و مزارع را به لجنزاری سیاه و بدبو تبدیل کرد، انگار قلب ایرلند را کندند.
مردم در کنار جادهها میمردند و دهانهایشان از خوردن علف و گزنه سبز شده بود. این فاجعه فقط یک عمل طبیعت نبود؛ یک جنایت سیاسی بود. در حالی که مردم گرسنگی میکشیدند، کشتیهای پر از غله، گوشت و ماهی تحت اسکورت نظامی از ایرلند خارج میشدند تا به انگلستان صادر شوند.
“خداوند بلا را فرستاد، اما انگلیسیها قحطی را.”
— ضربالمثل ایرلندی که به سیاستهای لسهفر (عدم دخالت دولت) اشاره دارد.
اجارهنشینانی که نمیتوانستند اجاره بدهند، از آلونکهای گلی خود بیرون رانده میشدند. اشراف زمیندار انگلیسی-ایرلندی، کلبهها را تخریب میکردند تا از مالیات معاف شوند. میلیونها نفر راهی گورهای دستهجمعی و یا کشتیهای تابوتنما شدند که به سوی آمریکا و کانادا میرفتند. در این کشتیها، تراکم گرسنگان، فضولات انسانی و بیماری چنان بود که نیمی از مسافران قبل از رسیدن به مقصد میمردند و به دریا پرتاب میشدند. ایرلند هرگز از این زخم جمعیتی بهبود نیافت؛ یک هولوکاست خاموش که جمعیت جزیره را برای همیشه نابود کرد.
طبلهای گرسنگی در ساوانا: تراژدی بزرگ آفریقا
اگر قحطی ایرلند زخمی بر روح یک ملت بود، قحطیهای آفریقا در اواخر قرن بیستم، مرگِ معنا بود. در اتیوپی (۱۹۸۳-۱۹۸۵)، رسانهها برای اولین بار تصاویر جهنم روی زمین را به خانههای ما آوردند. اما این تصاویر، تنها نوک کوه یخ یک فاجعه ساختاری بودند. خشکسالیهای مکرر در منطقه ساحل و شاخ آفریقا، ضعیفترین حلقههای زنجیره تکامل بودند. اما این فقط نبودن باران نبود؛ این حضور جنگ داخلی بود که فاجعه را قطعی کرد.
در اتیوپی، دیکتاتوری منگیستو هایله ماریام، درگیر یک جنگ داخلی تمامعیار با شورشیان اریتره و تیگرای بود. این یک قحطی جنگی بود. هواپیماهای ارتش، کاروانهای کمکهای غذایی را بمباران میکردند. دولت، غذا را به عنوان اسلحه استفاده میکرد: مناطق شورشی قحطیزده خالی از سکنه شدند و دولت با جابجایی اجباری میلیونها نفر در برنامه روستاسازی، سعی در سرکوب مخالفان داشت. مردم از گرسنگی میمردند در حالی که انبارهای ارتش پر از غله بود.
طبیعت جرقه را زد، اما سیاست بود که آتش را سوزاند.
و بعد از آن، قحطیهای سومالی (۱۹۹۲) و سودان را داشتیم. در سومالی، جنگسالاران غذا را میدزدیدند و برای سربازانشان نگه میداشتند. کرکسها گرسنهتر از انسانها نبودند. عکسی معروف از کوین کارتر برنده جایزه پولیتزر شد: کودکی خمیده و نحیف، در حالی که کرکسی پشت سرش انتظار مرگ او را میکشد. این تصویر وجدان جهان را تکان داد، اما پژواکش کوتاه بود. قحطی در آفریقا هرگز فقط یک رخداد اقلیمی نیست؛ یک بحران حکمرانی است، یک شکست جمعی در همدلی، که در آن فساد و بیکفایتی بینالمللی، گرسنگی را از یک احتمال به یک قطعیت تبدیل میکند.
شبح سرخ در سرزمین شوروی: هولودومور
اگر بتوان برای گرسنگی سنگ قبری تراشید، روی سنگ قبر هولودومور (۱۹۳۲-۱۹۳۳) نوشته خواهد شد: “در اینجا وجدان بشریت توسط فلسفه سیاسی به قتل رسید.” این یک قحطی نبود؛ یک ترور طراحیشده از بالا به پایین بود. اوکراین، انبار غله اروپا، توسط ژوزف استالین و دفتر سیاسی شوروی محکوم به مرگ شد.
ماجرا با اشتراکیسازی اجباری شروع شد. دهقانان متمولتر (کولاکها) به عنوان دشمن طبقاتی معرفی شدند. اما این فقط سرکوب یک طبقه نبود؛ استالین میخواست ملیگرایی اوکراینی را از ریشه بخشکاند. تمام مواد غذایی – دانهها، دامها، و حتی محصولات باغچههای شخصی – توسط تیپهای مصادره حزب کمونیست ضبط شد. سربازان کمربند سبز محاصره ایجاد کردند تا هیچ کس نتواند از مناطق قحطیزده فرار کند. بر روی جادهها، دهقانانی که سعی در فرار داشتند به ضرب گلوله کشته میشدند.
این نسلکشی با چاقوی چوبی بود؛ قتلی با بیرحمی عریان و بر اساس برنامه. گزارشهای وحشتناکی از آدمخواری به گوش میرسید. مردم بدن اعضای خانواده مُرده خود را میخوردند و گاهی برای خوردن کودکان، آنها را میکشتند. دولت شوروی این جنایت را انکار کرد و خبرنگاران خارجی را با تورهای راهنما فریب داد. میلیونها نفر در سکوت رادیواکتیو یک دروغ بزرگ ناپدید شدند. اوکراین تبدیل به یک مزرعه بزرگ استخوان شد. هولودومور نشان داد که پیشرفتهترین سیستمهای بروکراسی مدرن میتوانند به کارآمدترین ماشینهای کشتار جمعی تبدیل شوند.
امپراتوریهای سوخته و بارانهای نیامده: ال نینو و جمجمههای تاج محل
برای درک این که چگونه آب و هوا میتواند قدرتهای جهانی را به زانو درآورد، باید به دهه ۱۸۹۰ برویم، جایی که یک موج عظیم ال نینو تسمه نقاله بارانهای موسمی را در سراسر جهان قطع کرد. ضربهها یکی پس از دیگری فرود آمدند. در برزیل، قحطی شمال شرقی را جوید؛ در روسیه، گرسنگی زمینه شورشهای بعدی را فراهم کرد. اما هیچ جا ضربه به اندازه هند بریتانیایی کُشنده نبود.
این فقط یک خشکسالی نبود؛ مرگ تمدن بود. دو سال باران نیامد و سیستم رایوتواری (مالیات زمین) که توسط حکومت استعماری بریتانیا تحمیل شده بود، کوچکترین انعطافی نشان نداد. مالیاتها حتی در دوره خشکسالی مطلق با خشونت جمعآوری میشد. نایبالسلطنه لرد لیتون یک سیاست لسهفر بیرحمانه را دنبال میکرد: صادرات غلات از هند نه تنها متوقف نشد، بلکه رکورد شکست.
راهآهنهایی که انگلیسیها ساخته بودند، به جای اینکه غذا بیاورند، غله را سریعتر از دهکدههای گرسنه به بنادر صادراتی میرساندند. در مدرس، بمبئی و میسور، مردم به علف خواری و خوردن ریشه درختان روی آوردند. جادهها مملو از اجسادی بود که حیوانات وحشی آنها را میجویدند. آبله و وبا بر سر بازماندگان آوار شد. امپراتوری بریتانیا که خود را مظهر ترقی و تمدن میدانست، نظارهگر مرگ یک قاره بود، بیآنکه انگشت تکان دهد. ملکه ویکتوریا در قصر باکینگهام جشن میگرفت، در حالی که رعایای هندیاش در خیابانها برای یک دانه برنج همدیگر را میکشتند.
پشت دیوار آتش: قحطی بزرگ چین
اگرچه چتر رسانهای کشور چین هیچوقت اجازه نمیده موارد حکومتی بازنشر و منتشر بشن، اما بزرگ ترین قحطی تاریخ برمیگرده به چین در زمان مائو. در سالهای 1960 میلادی طبق برآوردها حدود 36 تا 45 میلیون نفر بر اثر گرسنگی به کام مرگ کشیده شدن.
مائو با فاصله دادن کشاورزها از شغل اصلی خودشون، برای صنعتی کردن چین، موجب مرگ میلیونها چینی شد. البته هنوزم این موضوع زیر چتر سانسور چین قرار داره و برای تست فقط کافیه به هوش مصنوعی چینی دیپ سیک مراجعه کنید و درباره قحطی بزرگ چین یا اعتراضات میدان تیانآنمن سوال بپرسید، پاسخهای هوش مصنوعی بصورت خودکار حذف میشه.
آن سوی گرسنگی: یک آناتومی شوم
تفکر رایج، قحطی را به کمبود فیزیکی غذا نسبت میدهد، گویی طبیعت دچار جیرهبندی شده است. اما تاریخ این فجایع، حقیقتی زشتتر را فریاد میزند: در اکثر قریب به اتفاق قحطیهای بزرگ، غذا وجود داشته است. فاجعه، فاجعه استحقاق است، نه فاجعه تأمین. نظریه آمارتیا سن، اقتصاددان برنده نوبل، این حقیقت را اثبات کرد: مردم نه به خاطر اینکه غذایی در انبارها نیست، که به دلیل آنکه دیگر حق استفاده از آن را ندارند، میمیرند.
وقتی یک کشاورز در ایرلند محصولش از بین میرود، دستمزدش قطع میشود و دیگر نمیتواند غله موجود در بازار را بخرد. وقتی یک پیشهور در بنگال دستمزدش در برابر تورم مواد غذایی بیارزش میشود، او هم میمیرد. قحطی یک فروپاشی در توزیع درآمد و یک بیماری خودکامگی سیاسی است. این همیشه درباره سکوت مدنی است. در هولودومور، دولت تصمیم گرفت تو را بکشد. در هند ویکتوریایی، بازار تصمیم گرفت تو را نادیده بگیرد. در سومالی، جنگسالار تصمیم گرفت تفنگش مهمتر از شکم تو باشد.
“گزارشهای قحطی در روزنامهها، بیش از اینکه درباره غذا باشد، درباره رابطه بین مردم و دولتشان است.”
— گزارشگر ناشناس از جبهه اتیوپی
زنجیره مرگ: عوامل مشترک قحطیهای بزرگ
متن زیر را در نظر بگیرید که چکیدهای است از پروسه مرگ در یک قحطی بزرگ:
- تخریب زیستبوم و تکمحصولی: زمانی که جامعهای تمام تخممرغهای تغذیهای خود را در یک سبد میگذارد (سیبزمینی در ایرلند، گندم در کاسه گرد و غبار).
- فشار سیاسی و جنگ: دولتها که غذا را به عنوان سلاح یا مالیات را به عنوان اولویت اصلی میبینند، نه زندگی انسانها.
- ایدهشناسی بازار آزاد افراطی: باور جزمی به اینکه “بازار” خودش مشکل را حل میکند، در حالی که مردم از گرسنگی میمیرند و غله به کشورهای دیگر صادر میشود.
- فروپاشی زیرساختهای همبستگی: از بین رفتن شبکههای خانوادگی، روستایی و همسایگی، که آخرین سپر در برابر گرسنگی هستند.
- انکار سیستماتیک: دولتها و رسانهها که کلمه فاجعه را سانسور میکنند، چون اذعان به قحطی یعنی اذعان به شکست حاکمیت.
زخمی که هرگز خوب نمیشود
ما بزرگترین قحطیهای جهان را مرور کردیم، از خاکسترهای سیاه آمریکا تا استپهای یخزده اوکراین و باتلاقهای انسانی آفریقا. در هر کدام، ما نه فقط فقدان آب و دانه، که فقدان انسانیت را دیدیم. قحطی مثل یک آینه کج و معوج است که زشتترین چهره تمدن ما را نشان میدهد: نابرابری، بیتفاوتی و ظلم سازمانیافته. این ارواح میلیونها انسان، ما را چه در قبرهای دستهجمعی ایرلند، چه در گولاگهای شوروی و چه در کمپهای آوارگان سودان، نصیحت میکنند. آنها میگویند که ثبات غذایی یک دستاورد فنی نیست؛ یک پیمان اخلاقی است.
امروز، با تغییرات اقلیمی و بیابانزایی گسترده، روح قحطیهای بزرگ دوباره در حال تسخیر کره زمین است. ماداگاسکار، یمن، افغانستان… اینها فقط اسم کشور نیستند؛ زنگهای هشدار آینده ما هستند. ممکن است ما در شهرهایمان با موبایل و غذاهای بستهبندیشده فکر کنیم از این جهنمها دور هستیم، اما همانطور که کاسه گرد و غبار نشان داد، طبیعت مرز بین جهان اول و سوم را نمیشناسد. وقتی زمین تصمیم به انتقام بگیرد، ما همگی فقط انسان هستیم، انسانهایی که شکمشان خالی است و به آسمان خیره شدهاند. به امید یک قطره باران. به امید یک خرده نان. به امید یک قطره رحم که شاید هرگز نبارد. وحشتناکترین بخش ماجرا این نیست که این قحطیها اتفاق افتادند، وحشتناکترین بخش این است که ما هیچ نیاموختهایم.