سکوت سنگین پس از یک شلیک، زوزه باد در گورهای دستهجمعی، و بوی تعفن انسانیتی که در زیر پا له شده است. این تصاویر متعلق به یک فیلم آخرالزمانی نیستند؛ اینها نقاط عطف تاریخ بشریت هستند. وقتی از نسلکشی سخن میگوییم، تنها به آمار میلیونی پناه نمیبریم، بلکه با پدیدهای روبرو هستیم که در آن انسان، آگاهانه و با برنامهریزی، تصمیم به حذف فیزیکی همنوع خود صرفاً به دلیل تعلقش به یک گروه خاص میگیرد. آنچه در ادامه میخوانید، روایت دردناک سیستمهای مرگی است که بدنامترین فصلهای کتاب جنایت علیه بشریت را رقم زدند. از قتلعامهای استعماری که با نژادپرستی علمی توجیه میشدند تا اردوگاههای مرگ صنعتی که در قلب اروپا زوزه میکشیدند، این مقاله به واکاوی مهندسی مرگ در مقیاس کلان میپردازد؛ جایی که دیگرستیزی به یک ماشین تبدیل شد.
هولوکاست: کابوس صنعتی اروپا
هولوکاست نه یک انفجار ناگهانی نفرت، بلکه یک فرآیند بروکراتیک و حسابشده بود. در دل مدرنیته اروپا، دستگاه نازیسم توانست مفهوم «راهحل نهایی» را از یک ایده پردازی هذیانآمیز به یک خط تولید کابوسوار تبدیل کند. واژه یونانی «هولوکاستوس» به معنای «قربانی سوختنی» هرگز اینقدر تحتاللفظی مصداق پیدا نکرد. میلیونها یهودی، همراه با کولیها، اسلاوها، معلولین و مخالفان سیاسی، در شبکهای از گتوها، اردوگاههای کار اجباری و اتاقهای گاز به دام افتادند. عملیات راینهارت به تنهایی در کمتر از دو سال، بیش از یک و نیم میلیون یهودی لهستانی را در اردوگاههای بلزک، سوبیبور و تربلینکا به قتل رساند. آنچه هولوکاست را از دیگر فجایع متمایز میکند، صنعتی شدن کشتار جمعی است؛ جایی که شرکتهایی مانند آیگه فاربن از کار اجباری بهره میکشیدند و مهندسان آلمانی روی بهینهسازی کورههای آدمسوزی مطالعه میکردند. این نسلکشی، زاده مدرنیته بود؛ مدرنیتهای که روحش را به شیطان فروخته بود.
نقلقولی از نخستوزیر سابق اسرائیل، دیوید بن گوریون: «اگر خودمان باور نداشته باشیم که اروپا نمیتواند گورستان یهودیان باشد، هیچکس باور نخواهد کرد. تاریخ یهود به ما آموخته است که اگر ملتی نخواهد کشته شود، باید برای بقا بجنگد.»
انکار هولوکاست خود بخشی از تراژدی پس از فاجعه است. تلاش سیستماتیک برای پاکسازی شواهد در عملیات ۱۰۰۵، جایی که زندانیان مجبور به نبش قبر و سوزاندن اجساد شدند، امروز به دست تئوریپردازان توطئه ادامه مییابد. اما فراتر از انکار، این سوال مطرح است که یک جامعه متمدن چگونه میتواند تا این حد در برابر پروپاگاندای انسانزدایی آسیبپذیر باشد. آلمان نازی نشان داد که دموکراسیها نیز میتوانند از درون بپوسند و موتور محرکه تمدن به ابزاری برای وحشیگری جمعی بدل شود.
نسلکشی ارامنه: زخم التیامنیافته یک ملت
در سایه جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی، طرحی برای حذف یک اقلیت قومی از سرزمین آبا و اجدادیشان به اجرا درآمد که الگویی برای نسلکشیهای قرن بیستم شد. ترکان جوان، با ایدئولوژی پانترکیسم، ارامنه را مانعی بر سر راه ایجاد یک امپراتوری یکپارچه تورانی میدیدند. آنچه در ۲۴ آوریل ۱۹۱۵ با دستگیری نخبگان ارمنی در استانبول آغاز شد، به سرعت به یک راهپیمایی مرگ در صحرای دیرالزور سوریه تبدیل گشت. واژه نسلکشی عملاً توسط رافائل لمکین، حقوقدان لهستانی، با الهام از این فاجعه و هولوکاست ابداع شد. در این پروسه، مردان عمدتاً بلافاصله قتلعام میشدند و زنان، کودکان و سالمندان در تبعیدهای دستهجمعی زیر آفتاب سوزان بینالنهرین جان میسپردند. تخمینها از کشته شدن حدود یک و نیم میلیون نفر حکایت دارد، هرچند آمار دقیق در غبار انکار و تخریب اسناد گم شده است. مصادره اموال نیز بخش جداییناپذیر این طرح بود؛ نسلکشی ارامنه تنها یک جنایت بیولوژیک نبود، بلکه یک غارت اقتصادی سازمانیافته نیز محسوب میشد.
هنری مورگنتاو، سفیر وقت آمریکا در عثمانی، یکی از شاهدان کلیدی این فاجعه بود:
«من نمیتوانستم باور کنم که دولت عثمانی قصد دارد یک ملت را از روی زمین محو کند. اما وقتی گزارشهای مربوط به قتلعامها رسید، متوجه شدم که این سیاستی رسمی است که از استانبول دیکته میشود. این نسلکشی قبل از آنکه نامی داشته باشد، با تمام توان در جریان بود.»
امروزه، انکار نسلکشی ارامنه توسط دولت ترکیه، خود به ابزاری برای گروگان گرفتن حافظه تاریخی تبدیل شده است. این انکار، درد قربانیان را مضاعف میکند و نشان میدهد که یک نسلکشی حتی پس از پایان کشتارها نیز ادامه دارد؛ زیرا پاک کردن خاطره یک ملت از صحنه تاریخ، مرحله نهایی نسلکشی است. به رسمیت شناختن این فاجعه، صرفاً یک عمل حقوقی نیست، بلکه مانعی در برابر تکرار تاریخ است، چرا که همانطور که هیتلر در آستانه حمله به لهستان گفت: «چه کسی امروز سخن از نابودی ارامنه میگوید؟»
کامبوج: زمانی که برادران به هم تاختند
دشتهای وسیع کامبوج بین سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ به میدانهای کشتار بدل شدند؛ جایی که نه بیگانهای خارجی، بلکه «برادر شماره یک» رژیم خمرهای سرخ، شهروندان خود را به جرم دشمن خلق بودن سلاخی میکرد. پل پات و یارانش یک مدینه فاضله دهقانی دیوانهوار را تصور میکردند که در آن پول، مذهب، آموزش و حتی خانواده مفهوم خود را از دست میدهند. در این آرمانشهر وهمی، روشنفکران، معلمان، راهبان بودایی و حتی کسانی که عینک به چشم میزدند یا به زبان خارجی سخن میگفتند، عناصر فاسد و انگلهای اجتماعی تلقی میشدند. شعار «نگه داشتن تو سودی ندارد، کشتن تو زیانی ندارد» به فلسفه حکمرانی تبدیل شده بود. در زندان امنیتی توئل اسلنگ (S-21)، شکنجههای وحشیانه برای اعترافگیری اجباری انجام میشد و پس از آن زندانیان به مراکزی چون چوئونگ اِک منتقل و با ضربات بیل و کلنگ – برای صرفهجویی در گلوله – به قتل میرسیدند. این یک اتو-نسلکشی (Autogenocide) بود؛ ملتی که خود را میبلعید.
جدول زیر نمایشی دهشتناک از ساختار زندانهای امنیتی و آمار قربانیان آن دوره ارائه میدهد، جایی که ورود مساوی با صدور حکم اعدام بود:
| نام مرکز بازداشت | تعداد تخمینی زندانیان | تعداد بازماندگان شناختهشده | روش غالب اعدام | زندان توئل اسلنگ (S-21) | حدود ۲۰,۰۰۰ نفر | کمتر از ۱۲ نفر | شکنجه تا سر حد مرگ، سپس سر بریدن | مرکز کشتار چوئونگ اِک | هزاران نفر (اجساد کشفشده: ۸,۸۹۵) | صفر | ضربات میله آهنی و بیل | زندان پره سار | حدود ۱۵,۰۰۰ نفر | تقریباً هیچ | گرسنگی و بیماری عمدی | کمپهای کار اجباری منطقای | نامشخص (میلیونی) | نامشخص | کار اجباری، سوءتغذیه، مالاریا |
|---|
فاجعه کامبوج نشان داد که نسلکشی میتواند رنگ و بوی ایدئولوژیک افراطی داشته باشد بدون آنکه لزوماً ریشه در نژاد داشته باشد. پل پات به دنبال ساخت «انسان نوین» بود و در این راه، یکچهارم جمعیت کشورش را قربانی کرد. این جنایت علیه بشریت، هشداری جاودانه در مورد خطرات اتوپیاهای سیاسی است که انسان را به مثابه ماده خام مینگرند.
رواندا: صداهای خاموش در سرزمین هزار تپه
در بهار ۱۹۹۴، در حالی که جهان نظارهگر بود، یکی از سریعترین نسلکشیهای تاریخ در رواندا رخ داد. در عرض تنها صد روز، حدود هشتصد هزار نفر از اقلیت توتسی و هوتوهای میانهرو به دست شبهنظامیان اینتراهاموه و شهروندان عادی قتلعام شدند. آنچه این فاجعه را هراسانگیز میکند، صمیمیت قتلها است؛ همسایه همسایه را کشت، شوهر زن توتسی خود را به قتل رساند و کشیشان پناهجویان را به قاتلان تحویل دادند. سلاح اصلی ماچِته (قمه) بود که به ابزاری برای تکهتکه کردن بدن انسانها بدل شد. رادیو تلویزیون آزاد هزار تپه (RTLM) با پخش مداوم پروپاگاندای نفرتانگیز، توتسیها را سوسک و مار خطاب میکرد و آدرس مخفیگاهشان را اعلام مینمود. جهان ایستاد و تماشا کرد؛ سازمان ملل نیروهای حافظ صلح خود را کاهش داد و قدرتهای غربی از واژه نسلکشی برای عدم مداخله طفره رفتند. رومئو دالر، فرمانده نیروهای سازمان ملل در رواندا، سالها بعد با چشمانی اشکبار از خیانت جهان به وجدان بشریت گفت.
این نسلکشی ریشه در استعمار بلژیک داشت که با تحمیل شناسنامههای قومی و فاصلهگذاری اجتماعی، نفرت بین دو گروه را نهادینه کرد. قتلعام رواندا نشان داد که برای کشتار هشتصد هزار نفر، نیازی به تکنولوژی پیشرفته اتاق گاز نیست؛ بلکه کلمات میتوانند به اندازه گلوله کشنده باشند. در ادامه، قاتلان حتی با استفاده از تلفن همراه و شبکههای اجتماعی ابتدایی به هماهنگی حملات میپرداختند.
هررو و ناماکوا: نسلکشی فراموششده آلمان در آفریقا
بسیار پیش از آنکه سربازان اس اس لهستان را به خاک و خون بکشند، آلمان در مستعمره آفریقای جنوب غربی (نامیبیای امروزی) دست به یک نسلکشی سیستماتیک زد که نمونه اولیه وحشت قرن بیستم محسوب میشود. قبایل هررو و ناماکوا که علیه سلب مالکیت زمینهایشان توسط استعمارگران آلمانی قیام کرده بودند، با فرمان «نابودی کامل» ژنرال لوتار فون تروتا روبرو شدند. در نبرد واتربرگ، مردان، زنان و کودکان هررو به صحرای اوماهکه رانده شدند و سپس چاههای آب مسموم و راه بازگشت با سیمهای خاردار مسدود شد. هزاران نفر از تشنگی و گرسنگی در بیابان جان سپردند. آنهایی که اسیر شدند به اردوگاههای کار اجباری مانند جزیره کوسه فرستاده شدند، جایی که پزشکان آلمانی آزمایشهای نژادشناسی بر روی جمجمه و استخوانهای زندهها انجام میدادند. تخمین زده میشود که حدود هشتاد درصد جمعیت هررو و پنجاه درصد ناماکوا در این نسلکشی از بین رفتند. این نخستین باری بود که اصطلاحات اردوگاه کار اجباری و نسلکشی در قرن بیستم معنا پیدا کرد، دههها قبل از آنکه جهان از آشویتس باخبر شود.
قحطی بزرگ ایرلند: سلاح مخفی و سکوت مرگبار
قحطی سیبزمینی ایرلند (۱۸۴۵-۱۸۵۲) یک فاجعه طبیعی نبود؛ یک نسلکشی اقتصادی و اجتماعی بود که در آن سیاستهای دولت بریتانیا نقشی عمدی در تشدید فاجعه ایفا کرد. در حالی که میلیونها ایرلندی به دلیل از بین رفتن محصول سیبزمینی گرسنه میمردند، زمینهای کشاورزی همچنان مملو از غلات، گوشت و لبنیات بود که تحت حمایت ارتش به بنادر انگلستان فرستاده میشد. این صادرات اجباری در اوج قحطی ادامه داشت. مقامات انگلیسی ایرلندیها را «تنبل» و «وحشی» مینامیدند و قحطی را مشیت الهی برای تنبیه آنها تلقی میکردند. واژههای امروزی این حادثه را یا یک نادیدهگرفتن جنایتکارانه توصیف میکنند یا یک سیاست حسابشده برای کاهش جمعیت کاتولیکهای ایرلندی. یک میلیون نفر از گرسنگی مُردند و بیش از یک میلیون نفر دیگر مجبور به مهاجرت به آمریکا و استرالیا شدند، جایی که بسیاری در «کشتیهای تابوت» بر اثر حصبه و وبا جان باختند. قحطی بزرگ طعمهای برای مهندسی جمعیت بود که زبان، فرهنگ و روح یک ملت را برای همیشه زخمی کرد.
نسلکشی سرخپوستان آمریکا: پاکسازی در سایه تمدن
تاسیس ایالات متحده بر روی گورستان ملل بومی انجام شد. آنچه در کتابهای تاریخ به عنوان «گسترش به سوی غرب» تجلیل میشود، در حقیقت یک راهپیمایی طولانی از پیمانهای شکسته، کوچهای اجباری، شیوع عمدی بیماریها و کشتارهای جمعی بود. مسیر اشکها، جایی که هزاران چروکی، موسکوگی و سایر قبایل تحت فشار نظامی از خانههای خود رانده شدند و هزاران مایل به سوی سرزمینهای بایر راه پیمودند تا بمیرند، نماد این نسلکشی است. کشتار ووندد نی در سال ۱۸۹۰ پایان این تراژدی نبود، بلکه نقطه عطفی در سرکوب بود. روسای جمهوری مانند اندرو جکسون و تئودور روزولت آشکارا از سیاستهای حذف فیزیکی حمایت میکردند. مدارس شبانهروزی بومیان نیز ابزاری برای نسلکشی فرهنگی بودند که در آن کودکان با شعار «سرخپوست را بکش تا انسان نجات یابد» از خانوادههایشان جدا شده و زبان و هویتشان سرکوب میشد. کاهش جمعیت بومیان آمریکا از چندین میلیون به کمتر از دویست و پنجاه هزار نفر در اوایل قرن بیستم، گواهی بر وقوع یک فاجعه مهیب است که تا به امروز به عنوان یک نسلکشی تمامعیار به رسمیت شناخته نشده است.
سخنانی از رئیس جوزف، رهبر قبیله نِز پرسه، پس از تسلیم در برابر ارتش آمریکا: «از جایی که خورشید اکنون ایستاده است، دیگر برای همیشه نخواهم جنگید. بزرگان ما کشته شدهاند. رهبران ما کشته شدهاند. کودکان در سرما میمیرند. مردم من برخی از آنها به تپهها فرار کردهاند و هیچ پتو و غذایی ندارند. قلب من بیمار و غمگین است. بشنوید ای رهبران آمریکا، من خستهام؛ قلب من بیمار و غمگین است و دیگر برای همیشه نخواهم جنگید.»
مائو مائو و زنگبار: سرکوب در قلب آفریقا
امپراتوری بریتانیا در سرکوب قیام مائو مائو در کنیا (۱۹۵۲-۱۹۶۰) از سیستم اردوگاههای کار اجباری، شکنجههای گسترده و بازداشتهای بدون محاکمه استفاده کرد. آنچه لندن آن را «وضعیت اضطراری» میخواند، شامل حبس تقریباً کل جمعیت کیکویو در روستاهای محصور شده و اردوگاههایی بود که در آنها تجاوز جنسی، اخته کردن و ضرب و شتم های مرگبار امری عادی بود. هدف تنها شکست چریکها نبود، بلکه شکستن روح یک ملت برای جلوگیری از استقلال بود. در جنوب شرقی آفریقا، انقلاب زنگبار در سال ۱۹۶۴ به خشونتی خونین علیه اقلیت عرب و آسیایی جزیره تبدیل شد. در عرض چند هفته، هزاران غیرنظامی به طرز فجیعی سلاخی شدند. این کشتار که ریشه در خشم فروخورده ناشی از قرنها ستم استعماری و نابرابری نژادی داشت، نشاندهنده چرخه شوم انتقامجوییهای قومی است که میتواند یک جامعه چندفرهنگی را در کام خود فرو ببرد.
بوسنی: کشتار در امنترین جای اروپا
در ژوئیه ۱۹۹۵، در حالی که دوربینهای خبری جهان خاموش بودند، صربهای بوسنی تحت فرماندهی راتکو ملادیچ وارد سربرنیتسا شدند؛ منطقهای که سازمان ملل آن را «منطقه امن» اعلام کرده بود. در روزهای بعد، بیش از هشت هزار مرد و پسر مسلمان بوسنیایی از خانوادههایشان جدا شده، به جنگلها برده شده و به ضرب گلوله به قتل رسیدند، در حالی که سربازان هلندی حافظ صلح بدون هیچ اقدامی نظارهگر بودند. این بزرگترین قتلعام در خاک اروپا از زمان هولوکاست، بخشی از یک سیاست سیستماتیک پاکسازی قومی بود که تجاوز جنسی سازمانیافته، اردوگاههای کار اجباری و تخریب میراث فرهنگی را شامل میشد. دادگاه کیفری بینالمللی یوگسلاوی سابق، سرانجام این جنایات را نسلکشی خواند. بوسنی نشان داد که حتی در پایان قرن بیستم، یک جامعه روشنفکر و همسایه میتواند بر اساس نفرت قومی جنونآمیز فرو بپاشد و مفاهیمی مانند «هرگز دوباره» صرفاً شعارهایی توخالی باشند اگر با اراده سیاسی برای مداخله همراه نشوند.
نسلکشی یزیدیها: جهنم سیاه داعش
در قرن بیست و یکم، هنگامی که بشریت تصور میکرد شبح نسلکشیهای سازمانیافته به موزه تاریخ پیوسته، ظهور دولت اسلامی عراق و شام (داعش) ثابت کرد که بربریت میتواند پیشرفتهتر از همیشه بازگردد. حمله به کوه سنجار در اوت ۲۰۱۴ برای نابودی کامل یزیدیها، یک اقلیت مذهبی باستانی، برنامهریزی شده بود. مردان یزیدی در گورهای دستهجمعی اعدام شدند و زنان و دختران به عنوان برده جنسی در بازارهای موصل و رقه خرید و فروش شدند. داعش با بهرهگیری از شبکههای اجتماعی و ویدئوهای هالیوودی، جنایات خود را با افتخار منتشر میکرد. این نسلکشی به طور ویژهای بر تخریب عقیده و هویت تمرکز داشت؛ پسران یزیدی را میربودند تا به عنوان سربازان جهادی تربیت کنند و زنان را مجبور به تغییر دین میکردند. سازمان ملل رسماً اعلام کرد که اقدامات داعش علیه یزیدیها مصداق بارز نسلکشی است. این فاجعه هشدار داد که ایدئولوژیهای تمامیتخواه، فارغ از رنگ و لعاب دینی یا سیاسی، همچنان بزرگترین تهدید برای تنوع زیستی و فرهنگی انسانها هستند.
نگاهی به موتور محرکه کشتارها: از ایدئولوژی تا منابع
برای درک نسلکشی، باید به زیر پوست خشونت رفت. فرایند نسلکشی معمولاً از یک الگوی هرمی تبعیت میکند: در راس آن، معماران سیاسی و ایدئولوگها قرار دارند که دیگری را به عنوان مانعی بر سر راه آرمانشهر خود تعریف میکنند. در لایه میانی، دیوانسالاران و تکنوکراتهایی هستند که عملیات لجستیک مرگ را مدیریت میکنند و آن را به یک پروژه اداری تبدیل مینمایند. در قاعده هرم نیز عاملان مستقیم قتل، که از طریق تلقین، تهدید یا تطمیع برای انجام جنایات متقاعد شدهاند. نقش زبان در این میان انکارناپذیر است: عبارتسازیهای استعاری مانند «انگل»، «موش»، «علف هرز» و «سوسک» پیششرط روانی لازم برای شکستن تابوی کشتن همنوع را فراهم میکند.
جدول زیر مقایسهای تلخ میان زمینههای مختلف ایدئولوژیک در بزرگترین نسلکشیهای مدرن ارائه میدهد:
| نسلکشی | قربانیان اصلی | ایدئولوژی محرک | ابزار تکنولوژیک غالب | هولوکاست | یهودیان، کولیها، اسلاوها | خلوص نژادی آریایی، ضدسامیسم | اتاقهای گاز سیکلون ب، کورههای آدمسوزی | رواندا | توتسیها و هوتوهای میانهرو | برتریطلبی قومی هوتو، ترس از بازگشت سلطنت توتسی | قمه، گرز میخدار، رادیو تلویزیون نفرتپراکن | کامبوج | روشنفکران، اقلیتهای قومی و مذهبی | کمونیسم دهقانی آرمانشهری | ابزار کشاورزی (بیل و کلنگ)، کار اجباری | ارامنه | مسیحیان ارمنی، آشوریان، یونانیان | ملیگرایی افراطی ترکی (پانترکیسم)، اسلامگرایی | راهپیماییهای مرگ در بیابان، سر بریدن | یزیدیها | کفار (از دید داعش) | سلفیسم جهادی تکفیری | ویدئوهای تبلیغاتی آنلاین، بازارهای بردهفروشی مدرن |
|---|
آنچه بیش از همه ترسناک است، تداوم این پدیده در تاریخ است. جامعه بینالمللی معمولاً در مرحله انفعال باقی میماند و تنها زمانی واژه نسلکشی را به کار میبرد که دیگر برای نجات قربانیان بسیار دیر شده است. کنوانسیون منع و مجازات نسلکشی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۸ یک سند الزامآور است، اما تضاد منافع ژئوپلیتیکی قدرتهای بزرگ اغلب آن را به یک ببر کاغذی تبدیل میکند. عدالت کیفری بینالمللی اگرچه گامهایی بلند برداشته، اما هنوز نتوانسته به یک عامل بازدارنده قطعی بدل شود. نسلکشی یک بیماری مزمن بشریت است که هر بار به شکلی نو ظهور میکند: گاه با چکمههای نازیسم، گاه با قمههای اینتراهاموه و گاه با لودرهایی که گورهای دستهجمعی را در سنجار پر میکنند.
فراتر از واژهها و اعداد
بزرگترین نسلکشیهای تاریخ تنها داستانهایی از گذشته نیستند؛ آنها نقشه راهی برای آیندهای هستند که باید از آن اجتناب کرد. بررسی این فجایع به ما میآموزد که تمدن ورقهای بسیار نازک است که میتواند در زیر پای سیاستمداران فرصتطلب و عوامفریبان به سرعت پاره شود. واژهها، پیش از آنکه شلیک گلولهها سکوت را بشکنند، شروع به کشتن میکنند. وقتی گروهی از انسانها به عنوان آلوده، خائن یا فروتر از انسان برچسب میخورند، زمینه روانی برای پذیرش حذف آنها فراهم میشود. سکوت و بیتفاوتی جهان خارج نیز سم مهلکی است که به ماشین مرگ سوخت میرساند. از آشویتس تا سربرنیتسا، از دشتهای کامبوج تا تپههای رواندا، این صدای گوشخراش سکوت بود که به جلادان اجازه داد تا آخرین میخها را بر تابوت بشریت بکوبند.
یادآوری این جنایات، صرفاً یک تمرین تاریخی نیست، بلکه یک تعهد اخلاقی برای آینده است. راه مقابله با نسلکشی، نه فقط از طریق دادگاهها، بلکه در مدارس، رسانهها و قلب تکتک انسانها میگذرد. آنجا که همدلی میمیرد، هیولای نسلکشی سر بر میآورد. وظیفه ما به عنوان وارثان این تاریخ خونآلود، ساختن جهانی است که در آن تفاوتهای قومی، مذهبی و سیاسی نه به عنوان خطری برای حذف، بلکه به عنوان موزائیکی از غنای وجودی ما دیده شود. تا زمانی که یک وجدان بیدار باقی مانده باشد، شعله امید برای شکست ماشین مرگ خاموش نخواهد شد.