تاریخ معاصر ایران، بر خلاف تصور رایج، نه قربانی توطئههای خارجی که گورستان تصمیمات فاجعهبار داخلی است. صد سال گذشته را اگر ورق بزنیم، نه با یک رشته اجتنابناپذیر از بداقبالی، که با یک الگوی تکراری و بیمارگونه از خودویرانگری سیاسی روبرو میشویم. لحظاتی سرنوشتساز که پنجرههای طلایی فرصت، نه توسط دشمنان قسمخورده، که توسط خود ما به روی خودمان بسته شد. از امضای قراردادهای استعماری با لبخند رضایت گرفته تا ملیکردن صنعت نفت و سپس نابود کردن متحدانش، از سرکوب اصلاحات تا چرخشهای ۱۸۰ درجهای که اقتصاد را به ویرانه تبدیل کرد. این مقاله، روایت بیپرده اشتباهات بزرگی است که هر یک به تنهایی برای نابودی یک ملت کافی بود، اما ما مجموعهای از آنها را پشت سر هم تجربه کردیم. اگر میخواهید بدانید چرا ایران با این همه ثروت و استعداد، امروز در این نقطه ایستاده، پاسخ را باید در این گالری وحشت تصمیمسازی ایرانی جستجو کنید.
قرارداد ۱۹۱۹: خودفروشی به نام استقلال
نخستین و شاید بنیادینترین خیانت به حاکمیت ملی ایران در قرن اخیر، درست در پایان جنگ جهانی اول رقم خورد. قرارداد ۱۹۱۹ میان دولت وثوقالدوله و امپراتوری بریتانیا، یک سند استعماری تمامعیار بود که در لفافه «کمک به آبادانی ایران» پیچیده شده بود. بر اساس این قرارداد، مستشاران نظامی، مالی و عمرانی بریتانیا کنترل کامل ارتش، خزانهداری و پروژههای زیرساختی ایران را در دست میگرفتند. ایران عملاً به یک تحتالحمایه رسمی بدل میشد، چیزی شبیه به مصر یا هندوستان.
فاجعه فقط در مفاد قرارداد نبود، در شیوه تصویب آن بود. وثوقالدوله برای فرار از مخالفت مجلس، مجلس را منحل کرد و قرارداد را با تطمیع و تهدید به امضا رساند. رشوههای کلان پرداخت شد، منتقدان زندانی شدند و ملتی که تازه از قحطی بزرگ جان به در برده بود، به ثمن بخس به یک قدرت استعماری فروخته شد. اگرچه با قیام ملی و فشار افکار عمومی، این قرارداد در نهایت به تصویب مجلس نرسید و لغو شد، اما میراث شوم آن تا دههها باقی ماند. این ماجرا نخستین بار بود که دولت مرکزی نشان داد برای بقای خود حاضر است لباس وطنفروشی بپوشد و این الگو، متاسفانه بارها تکرار شد.
فاجعه ملی شدن نفت: پیروزی که به شکست تبدیل شد
شاید هیچ مقطعی در تاریخ معاصر ایران به اندازه نهضت ملی شدن صنعت نفت، تراژیک نباشد. نه به این دلیل که کار اشتباهی بود، اتفاقاً درستترین تصمیم تاریخ ایران بود، بلکه به این دلیل که چگونه یک پیروزی خیرهکننده با خودزنی سیاسی به یک شکست تمامعیار تبدیل شد. دکتر محمد مصدق، نخستوزیر وقت، صنعت نفت را از چنگال شرکت نفت ایران و انگلیس خارج کرد و در یک نبرد حقوقی و سیاسی درخشان، در دیوان لاهه و سازمان ملل پیروز شد. این اوج عزت ایران بود.
اما اشتباه از کجا شروع شد؟ اشتباه، انحصارطلبی و حذف متحدان بود. مصدق پس از کسب اختیارات ویژه از مجلس، به تدریج شروع به کنار زدن نیروهای سیاسیای کرد که در به قدرت رسیدنش نقش داشتند. او مجلس سنا را منحل کرد، مجلس شورای ملی را به تعطیلی کشاند و با برگزاری رفراندوم جنجالی (که صندوقهای رای موافق و مخالف جدا بود و عملاً رای مخفی را نقض میکرد)، مسیر دیکتاتوری پارلمانی را در پیش گرفت. این رفتار، بهانه لازم را به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ داد. آمریکا و بریتانیا که تا پیش از آن در موضع ضعف بودند، از شکاف میان مصدق و سایر ارکان قدرت (شاه، ارتش، علما و حتی بخشی از جبهه ملی) نهایت استفاده را بردند. نتیجه این خودکامگی در عین حقانیت، سرنگونی دولت، بازگشت شاه و امضای قرارداد کنسرسیوم بود که دوباره نفت ایران را برای ۲۵ سال به خارجیها میداد. ما پیروز شدیم، اما چون نتوانستیم متحد بمانیم، پیروزی را قربانی غرور سیاسی کردیم.
یکی از تحلیلگران تاریخ معاصر در این باره میگوید: «مصدق نماد یک تراژدی یونانی بود. او آنقدر بر حقانیت خود متمرکز بود که فراموش کرد دشمنانش برای نابود کردن او از هر ابزاری استفاده میکنند. او میخواست یک تنه با شیر و روباه بجنگد و غافل بود که عقربهای وطن هم از پشت به او نیش میزنند. ملی شدن نفت بزرگترین فرصت ایران بود، اما تبدیل به بزرگترین درس عبرت درباره تفرقه شد.»
معمای ۴۰ میلیارد دلاری: انقلاب سفید و اصلاحات ارضی
در دهه ۱۳۴۰، شاه با اعلام انقلاب سفید، مجموعهای از اصلاحات اجتماعی-اقتصادی را به راه انداخت. اصلاحات ارضی، هسته مرکزی این برنامه، با هدف شکستن قدرت فئودالهای بزرگ و توزیع زمین میان دهقانان انجام شد. روی کاغذ، این یک انقلاب مترقیانه بود. در عمل، یک بمب اتمی بر پیکر اقتصاد کشاورزی ایران فرود آمد. اشتباه بزرگ این بود که به جای ایجاد یک شبکه حمایتی برای کشاورزان تازهمالک، آنها را در برابر بازار آزاد رها شده و بیدفاع گذاشتند.
دهقانانی که دیروز روی زمین ارباب کار میکردند، فردا مالک قطعه زمین کوچکی شدند، اما نه بذر داشتند، نه آب، نه اعتبار بانکی و نه دانش بازاریابی. نتیجه: فروپاشی تولید کشاورزی. ایران که تا پیش از اصلاحات ارضی در بسیاری از محصولات خودکفا بود، ناگهان به یک واردکننده عمده مواد غذایی تبدیل شد. میلیونها دهقان ورشکسته، زمینهایشان را به سرمایهداران شهری فروختند و خود به حاشیه شهرها سرازیر شدند و زاغههای جنوب تهران را به وجود آوردند. این جمعیت عظیم مهاجر، ریشههای سنتی خود را از دست داده و جذب مدرنیته شهری نیز نشده بودند؛ آنها به بمب ساعتی انقلاب ۵۷ تبدیل شدند. خطای محاسباتی دیگر این بود که شاه، روحانیت و بازار سنتی را که از این اصلاحات آسیب دیده بودند، با سرکوب خشن به حاشیه راند و آنها را تبدیل به دشمنان خونی خود کرد. اصلاحاتی که میتوانست شاه را نجات دهد، به دلیل اجرای آمرانه و بیتوجهی به پیامدهای انسانی، تبدیل به یکی از علل اصلی سقوطش شد.
ماجرای کاپیتولاسیون: خودکشی آبروی ملی
در آبان ۱۳۴۳، مجلس ایران با فشار دولت، لایحهای را تصویب کرد که به مستشاران نظامی آمریکا و خانوادههایشان مصونیت کامل قضایی میداد. این یعنی اگر یک سرباز آمریکایی در خیابانهای تهران مرتکب قتل یا تجاوز میشد، دادگاههای ایران حق محاکمه او را نداشتند. این لایحه که به کاپیتولاسیون معروف شد، یکی از تحقیرآمیزترین مصوبات تاریخ قانونگذاری ایران است. اشتباه فقط در اصل ماجرا نبود، که در تایمینگ سیاسی آن بود. این لایحه درست در زمانی تصویب شد که احساسات ضدآمریکایی به دلیل بازگرداندن شاه توسط کودتای ۲۸ مرداد به شدت بالا بود.
واکنش به این لایحه، سخنرانی آتشین امام خمینی بود که با جمله معروف «اگر یک سگ آمریکایی زیر ماشین برود، از شاه شکایت میکنند، ولی اگر یک مرد مرجع تقلید مسلمان را به گورستان ببرند، کسی حق اعتراض ندارد»، آبروی رژیم را برد. این سخنرانی به تبعید خمینی و آغاز ۱۵ سال مبارزه منتهی به انقلاب انجامید. تصویب کاپیتولاسیون، یک اشتباه استراتژیک خودآگاه بود: دادن یک بهانه ایدئولوژیک و قدرتمند به انقلابیون. شاه در ازای دریافت یک وام ۲۰۰ میلیون دلاری، مشروعیت دینی و ملی خود را حراج کرد و ثابت کرد که در نگاه مخالفان، چیزی جز یک دستنشانده بیاراده نیست. این زخم، هنوز هم در روابط ایران و آمریکا التیام نیافته است.
چرخش ۱۸۰ درجه انقلابی: تسخیر سفارت و قطع رابطه با جهان
پس از پیروزی انقلاب ۵۷، ایران در یک دوراهی تاریخی قرار گرفت: تثبیت یک جمهوری اسلامی مردمسالار با تعامل سازنده با جهان، یا صدور انقلاب و تقابل با نظم بینالمللی. تسخیر سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ و گروگانگیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز، بزرگترین اشتباه استراتژیک سالهای اولیه انقلاب بود که مسیر ایران را برای دههها تغییر داد. این اقدام که توسط دانشجویان خط امام انجام و سپس مورد تایید رهبری قرار گرفت، ایران را از یک کشور انقلابی بالقوه همدل با جهان سوم، به یک دولت یاغی در منظر حقوق بینالملل تبدیل کرد.
تبعات این تسخیر کمرشکن بود: قطع کامل روابط دیپلماتیک با آمریکا، تحریمهای اقتصادی فلجکننده که هنوز ادامه دارد، مسدود شدن داراییهای ایران، و ایجاد یک دیوار بیاعتمادی که هرگونه مذاکره بعدی را مسموم کرد. بعلاوه، این گروگانگیری باعث استعفای دولت موقت مهندس بازرگان شد، دولتی که میتوانست پلی میان گذشته و آینده باشد. ایران با این اقدام، عملاً به جامعه جهانی اعلام کرد که به قواعد بازی دیپلماتیک پایبند نیست. هزینه این ماجراجویی رادیکال را هنوز هم در قالب جامعه تحت تحریم و اقتصاد ریاضتی پرداخت میکنیم. این یک نمونه کلاسیک از پیروزی تاکتیکی (تحقیر آمریکا و نمایش استقلال) و شکست استراتژیک (انزوای بلندمدت) بود.
فاجعه مدیریت جنگ: پایان بیپایان هشت ساله
جنگ ایران و عراق (۱۳۵۹-۱۳۶۷) به خودی خود یک تحمیل خارجی بود، اما نحوه مدیریت و پایانبندی آن، مملو از اشتباهات مرگبار ایرانی بود. نخستین اشتباه، ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر بود. در تابستان ۱۳۶۱، ایران در اوج قدرت نظامی، خرمشهر را آزاد کرد و عراق در موضع ضعف مطلق، پیشنهاد آتشبس داد. جهان عرب و تقریباً تمام قدرتهای بزرگ از این آتشبس حمایت میکردند. اما ایران به دلیل جاهطلبی ایدئولوژیک و شعار «راه قدس از کربلا میگذرد»، پیشنهاد صلح را رد کرد و تصمیم به ورود به خاک عراق برای سرنگونی صدام گرفت. این تصمیم، یک گمراهه استراتژیک بود.
با ورود به خاک عراق، مزیت دفاعی ایران از دست رفت، مردم شیعه عراق آنطور که وعده داده شده بود علیه صدام قیام نکردند (بلکه در ارتش عراق علیه ایران جنگیدند!)، و جهان که تا دیروز از ایران حمایت میکرد، اکنون برای حفظ موازنه قوا به حمایت از صدام پرداخت. نتیجه این لجاجت بدون استراتژی، شش سال فرسایشی اضافی، صدها هزار کشته و مجروح بیشتر، و نهایتاً پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در سال ۱۳۶۷ با بدترین شرایط ممکن بود؛ درست همان صلحی که شش سال قبل میتوانستیم با دست برتر امضا کنیم، اما با دست خالی و خسارتهای میلیارد دلاری امضا شد. این تصمیم ثابت کرد که غرور ملی بدون پشتوانه استراتژیک، میتواند فاجعهبارتر از شکست نظامی باشد.
جدول فرصتهای سوخته: تصمیماتی که ایران را دگرگون کردند
برای درک همزمان این فجایع، بیایید آنها را در یک نگاه مقایسه کنیم:
| دوره تاریخی | تصمیم اشتباه | نیت اعلامی | نتیجه واقعی | درس عبرت | ۱۲۹۸ | قرارداد ۱۹۱۹ | دریافت کمک و مستشار خارجی | تحتالحمایگی و تحقیر ملی | اعتیاد به راهحل خارجی، فاجعه میآفریند | ۱۳۳۲ | حذف متحدان توسط مصدق | تمرکز قدرت برای مبارزه | کودتای ۲۸ مرداد و بازگشت استعمار | هیچ مبارزهای بدون وحدت، پیروز نیست | ۱۳۴۲ | اصلاحات ارضی بدون پشتیبانی | شکستن فئودالیسم | مهاجرت گسترده، زاغهنشینی و انقلاب | اصلاحات خوب با اجرای بد، بمب میسازد | ۱۳۴۳ | تصویب کاپیتولاسیون | دریافت وام و کمک نظامی | انقلاب ۵۷ و سقوط رژیم | آبروی ملی، ارزانترین قیمت را هم ندارد | ۱۳۵۸ | تسخیر سفارت آمریکا | مبارزه با امپریالیسم | تحریمهای دائمی، قطع روابط و انزوای اقتصادی | تاکتیک درخشان میتواند استراتژی را بکُشد | ۱۳۶۱ | ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر | سرنگونی صدام | شش سال جنگ اضافی و صلح از موضع ضعف | دانستن زمان توقف، عین شجاعت است |
|---|
آیا میتوان از این حلقه جهنمی خارج شد؟
مرور این صد سال نشان میدهد که مهمترین دشمن ایران، نه آمریکا، نه صدام، و نه اسرائیل، که خودِ ایران بوده است. یک الگوی روانشناختی مشترک در تمام این فجایع دیده میشود: خودبرتربینی که به حذف متحدان میانجامد، تکبر استراتژیک که اجازه عقبنشینی تاکتیکی نمیدهد، بیاعتنایی به افکار عمومی که مشروعیت را نابود میکند و باجدهی به ایدئولوژیهای رادیکال که منافع ملی را قربانی شعار میکند. ما بارها بر سر دوراهی میان عقلانیت و احساسات، دومی را انتخاب کردهایم و هزینهاش را با خون جوانان و فقر مردم پرداختهایم.
تاریخ این صد سال، یک پیام روشن برای آینده دارد: تا زمانی که یاد نگیریم میان میهنپرستی واقعی و ناسیونالیسم احساساتی، میان آرمانگرایی و توهم، و میان قاطعیت و لجاجت تفاوت قائل شویم، محکوم به تکرار این چرخه هستیم. هر یک از این اشتباهات میتوانست ایران را به مسیر دیگری رهنمون شود؛ اما آنها را کردیم و حالا تاریخ، داور بیرحم ماست. شاید بدترین اشتباه ما این باشد که فکر کنیم این اشتباهات متعلق به گذشته است و ما امروزیم و عقل کل. این غرور تاریخی، خودْ مادر تمام اشتباهات بعدی خواهد بود.