همه ما قصهی خروج شاه از ایران را شنیدهایم. تصویر آن پرواز تلخ از فرودگاه مهرآباد، در ذهن تاریخ این مملکت حک شده. اما سوال اصلی همیشه جای دیگری است؛ چرا شاه رفت؟ چرا مردی که روزگاری خود را خداوندگار ایران میدانست و ارتش را در مشت داشت، ناگهان چمدان به دست گرفت و برای همیشه از این خاک رفت؟ قصهی رفتن محمدرضا پهلوی، قصهی یک سقوط ساده نیست، روایت فروپاشی یک تصور، یک رویا و یک نظام فکری است. ما در این نوشته میخواهیم بدون جانبداری، کفشهای او را بپوشیم و از نگاه خودش و مردمی که دورش را گرفته بودند، ببینیم چه شد که تخت طاووس به صندلی هواپیمای بوئینگ تبدیل شد.
ما معمولاً فکر میکنیم رفتن شاه نتیجهی یک انفجار مردمی بود، اما واقعیت این است که شاه خیلی قبلتر از ۲۶ دی ۱۳۵۷، از نظر روانی و سیاسی رفته بود. او دیگر آن محمدرضای جوانی نبود که در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با مشتی پول و یک چمدان لباس از کشور خارج شد و با یک کودتای آمریکایی بازگشت. آن شاه، گرسنهی قدرت بود، اما شاهِ سال ۵۷، خسته از قدرت بود. این خستگی، این از پا افتادگی روحی، کلید اصلی فهم ماجراست. بیایید از آخر به اول برویم و ببینیم چطور کاخها فرو ریختند بدون آنکه حتی یک گلوله به آنها شلیک شود.
از طلوع تا غروب خورشید آریامهری
شاه در طول ۳۷ سال سلطنتش، همواره یک تناقض بزرگ بود. او در عین حال که مدرنترین حرفها را میزد، سنتیترین رفتارها را داشت. خودش را سایه خدا میدانست اما به شدت از تاریکی میترسید. این ترس فقط یک فوبیای ساده نبود، ترس از توطئه، ترس از خیانت، و ترسی عمیق از تاریخ بود. او بارها به اطرافیانش گفته بود که پدرش رضا شاه هم مجبور به ترک ایران شد و او نمیخواهد آن تراژدی تکرار شود، اما انگار سرنوشتی که از آن وحشت داری، دقیقاً به سمتت میآید. او در تمام سالهای حکومتش تلاش کرد ارتش را به عنوان آخرین سنگر قدرت حفظ کند، اما غافل از این بود که سربازان هم شکم دارند و شکم گرسنه، به ژنرال وفادار نمیماند.
جامعهی ایران در دههی پنجاه، دیگ بزرگ جوشانی بود. در ظاهر، آمارها فوقالعاده بودند؛ رشد اقتصادی دورقمی، درآمد سرشار از نفت، ساخت دانشگاه و بیمارستان، اما در باطن، فاصلهی طبقاتی به اندازهی یک پرتگاه عمیق شده بود. شاه فکر میکرد با پول نفت میتواند تاریخ را بخرد و ملت را ساکت کند. او به غلط تصور میکرد که رنسانس ایرانی که شعارش را میداد، همان مدرنیزاسیون از بالا به پایین است. مردم ایران اما چیزی فراتر از اتومبیل و تلویزیون رنگی میخواستند، آنها تکهای از سرنوشت خود را میخواستند. وقتی شاه در جشنهای ۲۵۰۰ ساله، خود را در کنار کوروش تعریف میکرد، مردم عادی در صف نان بودند. این شکاف، این دوگانگی کیهانی بین دربار و کوچه، خیلی زودتر از تصور شاه، او را بلعید.
سرطانی که حریف را از پا انداخت
یکی از پنهانترین و در عین حال حیاتیترین دلایل رفتن شاه، چیزی بود که در استخوانهایش رخنه کرده بود؛ سرطان لنفوم. پزشکان فرانسوی سالها قبل تشخیص داده بودند که شاه به بیماری مهلکی مبتلاست، اما هیچکس در ایران جرات نمیکرد کلمهی سرطان را حتی در خلوت خود به زبان بیاورد. مرگ، آرام و بیصدا، راهروهای کاخ نیاوران را قدم میزد. شاهی که خود را تصمیمگیرندهی نهایی تمام امور مملکتی میدانست، حالا نمیتوانست حتی برای درمان خودش تصمیم قاطع بگیرد. این بیماری دو اثر وحشتناک روی روحیهی او گذاشت: اول تردید و دوم انفعال.
شاهِ مریض، دیگر آن گرگ گرسنهی سیاست نبود. او که در دههی سی، مصدق را با یک اشاره کنار زد، در دی ۱۳۵۷ حتی قادر نبود به ارتش دستور شلیک بدهد. بعضی از تحلیلگران میگویند او به دلیل بیماری، نمیخواست سلطنتش با خونریزی گره بخورد. برخی دیگر معتقدند او از عوارض داروهای شیمیدرمانی چنان بیحال و افسرده شده بود که قدرت تصمیمگیری را از دست داده بود. حقیقت هرچه بود، محمدرضا پهلوی در بحرانیترین لحظهی تاریخ ایران، یک فرماندهی از کار افتاده بود. او میخواست برود تا در آرامش بمیرد، چون میدانست مردن در تهران، آن هم زیر دست انقلابیون، پایانی فاجعهبارتر از فرار دارد. او از مردن روی تخت پادشاهی ترسید و رفت تا روی تخت بیمارستان در قاهره بمیرد.
فروپاشی ارتش سایهها
همه میگفتند ارتش با شاه است. از دبیرستانهای نظام تا پادگانهای بزرگ، همه سوگند خورده بودند جانشان را فدای شاهنشاه کنند. اما در زمستان سرد ۵۷، همان ارتش، ذوب شد. چرا ارتش که به تعبیر شاه «آخرین گلوله» را هم شلیک میکند، کاری نکرد؟ دلیلش فقط پیوستن نیروی هوایی به انقلاب نبود، دلیل اصلی، از بین رفتن مشروعیت شاه در دل همان سربازانی بود که قرار بود از او محافظت کنند. وقتی درجهداران و سربازان وظیفه، گرسنگی و تحقیر را لمس کردند و از آن طرف، زندگی اعیانی ژنرالها را دیدند، دیوار اعتماد فرو ریخت.
شاه ارتش را برای مقابله با تانکهای شوروی ساخته بود، نه برای مقابله با زنانی که چادر به سر، جلوی تانکهایش میرفتند. او هرگز تصور نمیکرد باید به مردم خودش شلیک کند. در روزهای آخر، فرماندهان ارشد منتظر یک فرمان قاطع بودند، یک «بکُشید» محکم، اما در عوض، آنها با شاهی مواجه شدند که میگفت: «ارتش از ملت جدا نیست». این جمله، تیغ سلطنت را برای همیشه کُند کرد. اگر شاه میماند و دستور سرکوب میداد، شاید چند روزی بیشتر دوام میآورد، اما آن وقت باید تا آخر عمر، در کاخش زندانی میماند و نگهبان ملتی میبود که از او متنفر شده بودند. رفتن شاه، یک جور اعتراف به این بود که حتی ارتش هم دیگر آن هیولای آهنین سابق نیست. ارتش، مثل یک قصر شنی، زیر موج جمعیت آب شد و رفت.
نقش کارتر و سیاست حقوق بشر
شاه همیشه فکر میکرد آمریکا دوستش دارد. او خود را ژاندارم خلیج فارس میدانست و معتقد بود واشنگتن بدون او نمیتواند در منطقه نفس بکشد. اما با روی کار آمدن جیمی کارتر و مطرح شدن بحث حقوق بشر، ورق برگشت. کاخ سفید به شاه پیغام داد که باید فضای باز سیاسی ایجاد کند. شاه که از جان خودش و رابطه با غرب میترسید، دستور داد پیچها را شل کنند. این شل کردن پیچها، مثل باز کردن در سد بود. ساواک که روزی کابوس مخالفان بود، خلع سلاح روانی شد. وقتی مخالفان دیدند که آمریکا دیگر آن حامی بیچون و چرای شاه نیست، ترسشان ریخت.
در روزهای اوج بحران، شاه منتظر یک تماس تلفنی از واشنگتن بود، یک علامت که بگوید «ما پشتت هستیم». اما آن تماس هرگز گرفته نشد. در عوض، مشاوران کارتر مشغول بررسی این بودند که دورهی پسا-پهلوی چگونه خواهد بود. آمریکا به این نتیجه رسیده بود که نگهداشتن شاه، هزینهاش بیشتر از انداختن اوست. وقتی شاه فهمید که دیگر «دوست آمریکایی» ندارد، آخرین برگ برندهاش را هم باخت. او میدانست بدون حمایت واشنگتن، ماندن در ایران مساوی است با سقوطی خونین. شاه رفت چون فهمید در بازی بزرگ قدرت، مهرهای سوخته بیش نیست. آمریکا او را مثل یک سیب زمینی داغ، دست به دست کرد تا نهایتاً مجبور به ترک ایران شد.
انفجار خشم خیابان و شکست گفتمان سلطنت
در خیابانهای تهران، مشهد و تبریز، دیگر کسی از ترس ساواک نمیلرزید. ترس، ناگهان به شجاعت جمعی تبدیل شده بود. وقتی یک مادر، فرزند شهیدش را روی دست میگیرد و فریاد میزند، دیگر گلوله هم کارگر نیست. شاه در برابر این خشم، هیچ پاسخی نداشت. گفتمان او که بر پایهی «پیشرفت اقتصادی» و «تمدن بزرگ» استوار بود، در برابر شعار «استقلال، آزادی» رنگ باخت. مردم به خیابانها آمده بودند تا ثابت کنند حاکمیت، بدون رضایت ملت، یک قصر کاغذی است.
شاه در یک مصاحبهی معروف گفت: «صدای انقلاب شما را شنیدم». این جمله برای کسی که خود را سایه خدا میدانست، یک شکست ایدئولوژیک کامل بود. او دیگر حتی در نقش یک دیکتاتور هم نمیتوانست ظاهر شود، چه برسد به یک پادشاه مقتدر. او رفت چون دیگر نمیتوانست به چشمهای مردم نگاه کند. آن نگاههای پر از کینه و نفرت، حتی از فریادهای «مرگ بر شاه» هم وحشتناکتر بود. شاه که روزگاری با غرور در خیابانها رژه میرفت، حالا در قصرش محبوس بود و از پنجره، شهرِ شعلهور را تماشا میکرد. ماندن در آن شرایط، نه یک عمل قهرمانانه، که یک خودکشی سیاسی و جانی بود. او ترجیح داد پرواز کند تا اینکه در میدان اعدام شود.
تردیدهای یک پادشاه روشنفکرنما
محمدرضا پهلوی شخصیتی به شدت پیچیده داشت. او کتاب میخواند، فلسفه میدانست و خود را روشنفکر میدانست. این روشنفکری اما بلای جانش شد. یک دیکتاتور واقعی، شبهای بحران، بیخوابی نمیکشد و به عذاب وجدان دچار نمیشود. اما شاه دچار هر دو بود. او در خاطراتش بارها به این اشاره کرده که نمیخواست پدری دیگر فرزندش را از دست بدهد. این اخلاقگرایی در سیاست، آن هم در آن برهه، سم مهلکی بود. او میخواست هم سلطنت کند، هم محبوب باشد و هم مدرن بماند. این سه ضلعی، در جغرافیای سیاست ایران ناممکن بود.
او رفت چون به این نتیجه رسید که فلسفهی حکومتش شکست خورده است. دیگر نه کسی انقلاب سفید را باور داشت، نه حزب رستاخیز را. او مهرههایش را چیده بود، اما بازی را باخته بود. تیمسارهایش یا خیانت کردند یا مردد بودند. دوستان بینالمللیاش پشتش را خالی کردند و خانوادهاش التماس رفتن میکردند. در آن وانفسا، چه کسی میتوانست بماند؟ او رفت تا شاید روزی برگردد. نمیدانست که این رفتن، برای همیشه است. او فکر میکرد مثل ۳۲، این هم یک مسافرت کوتاه است. اما مردم دیگر آن مردم ۳۲ نبودند و شاه هم دیگر آن شاه نبود. او رفته بود تا در تاریخ گم شود و دقیقاً همین اتفاق افتاد. شاه رفت چون ماندنش دیگر هیچ فرقی برای هیچکس نداشت، جز اینکه به تراژدی یک ملت، چند لیتر خون هم اضافه میکرد.
کلام آخر
پس چرا شاه رفت؟ او رفت چون ترکیبی از بیماری، خیانت متحدان، از دست رفتن مشروعیت، ترس از خونریزی و فروپاشی ارادهی فردی، او را به سمت در خروجی هدایت کرد. رفتن شاه پایان یک سلطنت نبود، پایان یک دوران بود. دورانی که یک نفر میتوانست تصور کند مالک یک ملت است. شاه در آن هواپیمای آبی و سفید، نه فقط یک تاج، که یک دنیا خاطره، اشتباه و حسرت را با خودش برد. او رفت تا ما بمانیم و این سوال را تا ابد از خودمان بپرسیم که اگر میماند چه میشد؟ اما تاریخ، پاسخ این سوال را با سکوت محض داده است. شاه در نهایت نه به خاطر گلولهها، که به خاطر سنگینی سکوت مردم و تهی بودن کاخهای پرزرق و برقش از معنا، از ایران خارج شد.