تصور کنید در اوج جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایستادهاید؛ سران جهان در بیابانهای تخت جمشید شراب فرانسوی مینوشند و خاویار ایران را میبلعند. در مرکز این تجملِ خیرهکننده، مردی با عینک تهاستکانی و کت و شلوار اتوکشیده دائماً در حال تعظیم و لبخند است. او نه یک پیشخدمت، که نخستوزیر ایران است: امیرعباس هویدا. او سیزده سال و هفت ماه بر مسند قدرت تکیه زد، طولانیترین دوره نخستوزیری در تاریخ معاصر ایران. اما نهایت کارش چه شد؟ همان که اربابش به او وعده داده بود؛ گرفتاری، آن هم از نوع انقلابیاش. هویدا بهدست دادگاه انقلاب اسلامی، درست در زندان مشتقی که خود ساخته بود، تیرباران شد. اما پرسش اینجاست: آیا او یک تکنوکرات فراماسون بود که ایران را به حراج گذاشت، یا یک قربانی تراژیک وفاداری که قربانی بازی بزرگتر از خودش شد؟ در این روایت ۱۰۰۰۰ کلمهای، ما تمام لایههای پنهان مردی را میشکافیم که لبخند همیشگیاش، نقابی برای یکی از پیچیدهترین شخصیتهای تاریخ معاصر بود.
بذرهای یک اشرافی روشنفکر در دل کویر
امیرعباس هویدا در ۱۸ بهمن ۱۲۹۸ خورشیدی، درست در برزخ پایان جنگ جهانی اول، در تهران متولد شد. اما او یک تهرانیِ صرف نبود. او محصول یک پیوند اشرافی-دیپلماتیک بود؛ پدرش، حبیبالله عینالملک، یک دیپلمات برجسته عصر قاجار و از پیروان سرسخت فرقه بهائیت بود. این تعلق مذهبی پدر، سایهای بود که تا لحظه مرگ بر سر هویدا باقی ماند. شایعه بهائی بودن او، قاتل اعتبارش در میان انقلابیون و روحانیون شد. مادرش اما یک زن اشرافیِ روس-آذربایجانی بود که به قول خود هویدا، فرهنگ و زبان فرانسه را با شیر مادر به او نوشاند. این خانواده عجیب، ترکیبی از شرقِ سنتی و غربِ مدرن بود.
دوران کودکی هویدا نه در کوچههای تهران، بلکه در راهروهای وزارت امور خارجه و سفارتخانههای بیروت، لندن و بروکسل گذشت. او یک جهانوطن واقعی بود. تسلط او به زبان فرانسه از فارسی بیشتر بود و تعلق خاطر شدیدش به ادبیات فرانسه، او را تا آخر عمر به نویسندگانی چون آندره مالرو و سنتاگزوپری عجین کرد. شاید همین روحیه رمانتیک فرانسوی بود که بعدها در سیاست ایران به فاجعهای تراژیک تبدیل شد؛ او دنیا را از پشت عینک خوشبینی و “ببین و بساز” میدید، غافل از آنکه رفقای حزبیاش در حال کندن گور او هستند.
تحصیلاتش را در بهترین مدارس بلژیک و فرانسه گذراند و سرانجام مدرک دکترای علوم سیاسی خود را از دانشگاه سوربن پاریس دریافت کرد. جایی که همنفس با روشنفکران چپ شد، سیگار برگ دود کرد و در کافههای لاتَن، نظریه بازیهای سیاسی را تحلیل میکرد. اما یک اتفاق، آینده او را برای همیشه تغییر داد. در طول جنگ جهانی دوم، او در فرانسه ماند و به جبهه مقاومت ملی پیوست. جالب اینجاست؛ همان دستهایی که با نازیها جنگیدند، سی سال بعد توسط انقلابیونی که او را “نوکر امپریالیسم” میخواندند، بسته شد. هویدا در بازجوییهایش به این تناقض تلخ اشاره کرد: “من زمانی با فاشیسم جنگیدم که خیلی از این آقایان در قم مشغول طلبگی بودند.”
این نقلقول معروف او بعدها دستمایه طنز تلخی شد که نشان میداد فاصله روشنفکری او با ایدئولوژی حاکم جدید تا چه حد عمیق است.
صعود به قدرت: مردی که برای نخستوزیری ساخته نشد
بازگشت هویدا به ایران در سال ۱۳۲۴ مقارن با بحران آذربایجان و نخستوزیری قوامالسلطنه بود. او از همان ابتدا چشم طمع به سیاست نداشت. هویدا یک بروکرات تکنوکرات بود. او در وزارت خارجه استخدام شد و به دلیل تسلط بر زبانهای خارجی و هوش سرشار، به سرعت در سیستم اداره کشور رشد کرد. اما ملاقات سرنوشتساز او در شرکت ملی نفت ایران رخ داد؛ جایی که با عبدالله انتظام، یکی از بزرگترین رجال سیاسی آن دوران و مدیرعامل وقت شرکت نفت، آشنا شد. این آشنایی، سکوی پرتاب هویدا شد.
او به عنوان مشاور و دستیار ویژه در کنسرسیوم نفت کار کرد. این دوره مهم است، زیرا منتقدان سرسخت هویدا معتقدند که وابستگی او به شرکتهای چندملیتی نفت از همینجا ناشی شد. اما از منظری دیگر، هویدا یک دیوانسالار زبده بود که میتوانست با غولهای نفتی مذاکره کند. اوج کار او در شرکت نفت، به گروگان گرفتن عملی مدیران خارجی در زمان خلعید بود. بله، درست خواندید. هویدا کسی بود که مأموریت یافت بدون سروصدا، زمام امور را از انگلیسیها پس بگیرد.
اما پله اصلی ترقی، تأسیس حزب ایران نوین در سال ۱۳۴۲ بود. محمدرضا پهلوی که از سیاستمداران سنتی و احزاب صوری خسته شده بود، به دنبال یک تشکیلات مدرن میگشت. هویدا و دوستان تکنوکراتش، از جمله دکتر منوچهر کلالی و عطاءالله خسروانی، این حزب را راه انداختند. در کمال تعجب، در یک انتخابات مهندسیشده، حزب ایران نوین اکثریت قاطع کرسیهای مجلس را برد. حالا هویدا یک دبیرکل پرقدرت شده بود. ترور منصور، نخستوزیر وقت، در بهمن ۱۳۴۳ صحنه را کاملاً برای او خالی کرد. شاه به یک مهره مطیع، باهوش، بدون پایگاه اجتماعی و بیآزار نیاز داشت. هویدا همه این فاکتورها را یکجا داشت.
او در ۷ بهمن ۱۳۴۳ نخستوزیر شد. کسی فکرش را نمیکرد این مرد ریزنقش، عینکی و همیشه خندان، سیزده سال و هفت ماه بر کرسی قدرت بماند. دورهای که از اصلاحات ارضی تا جشنهای ۲۵۰۰ ساله و از قیمتهای نجومی نفت تا جمعه سیاه ادامه یافت.
هویدا و شاه: رابطه مرموز ارباب و نوکر
برای درک سقوط هویدا، باید رابطه مرموز او با محمدرضا پهلوی را موشکافی کرد. این رابطه، یک پارادوکس روانشناختی بود. شاه به هویدا اعتماد داشت، اما به او احترام نمیگذاشت. هویدا به شاه وفادار بود، اما در خفا او را مسخره میکرد. خاطرات علم و اسدالله علم پر است از کنایههای شاه به هویدا. شاه در مقابل دیگران به هویدا فخر میفروخت، اما در خلوت او را “حمال” خطاب میکرد. بله، حمال رژیم.
یک بار شاه در جمعی گفته بود: “هویدا مثل سگ باوفاست. فقط میتواند تکاندادن دم و فرمان بردن را بلد باشد. برای همین هم نگهش داشتم.” این جمله به شدت تحقیرآمیز، اما گویای عمق رابطه بود. در مقابل، هویدا نیز شاه را انسانی تنها، مشکوک و بدبین میدانست که بیش از حد دربند جزئیات است. معروف است که هویدا هر بار از کاخ برمیگشت میگفت: “اعلیحضرت امروز باز هم مرا دقمرگ کرد!”
اما چرا هویدا این همه تحقیر را تحمل کرد؟ پاسخ در فلسفه زندگی اشرافی-بهائی پدرش و اباحیگری فرانسوی خودش نهفته بود. هویدا یک لذتطلب ظریف بود. او از زندگی خوب لذت میبرد. او عاشق هنر، گلهای ارکیده، موسیقی کلاسیک، مشروب ویسکی (هاگ و هایگ معروفش) و محافل روشنفکری بود. او قدرت را نه برای قدرت، که برای لذت زندگی میخواست. نخستوزیری به او امکان میداد با زیباترین زنان، باهوشترین هنرمندان و ثروتمندترین سرمایهداران نشست و برخاست کند. او حاضر نبود این لایفاستایل را با یک نزاع سیاسی بیهوده با شاه از دست بدهد. او ترجیح میداد زیر لب فحش بدهد، ویسکیاش را بنوشد، به اپرا گوش دهد و سیاست را “مدیریت بحران” تلقی کند. این بیتعصبی ایدئولوژیک هم نقطه قوتش بود و هم پاشنه آشیلش.
احزاب صوری و تکحزبی مضحک: رستاخیز ملت ایران
یکی از بزرگترین اشتباهات تاریخی هویدا و شاه، تأسیس حزب رستاخیز در ۱۱ اسفند ۱۳۵۳ بود. شبی که شاه در یک سخنرانی تلویزیونی، با قیافهای حقبهجانب اعلام کرد که در ایران فقط یک حزب وجود دارد و مردم یا باید به آن بپیوندند یا “ایران را ترک کنند.” هویدا که روحیهای پلورالیستی داشت و با بازیهای ظریف پارلمانی در غرب بزرگ شده بود، در عمق وجودش با این حرف مخالف بود. اما باز هم دم تکان داد.
در این سیستم مضحک، هویدا از دبیرکلی حزب ایران نوین به مقام دبیرکلی حزب رستاخیز تنزل پیدا کرد، چرا که شاه خود رهبری معنوی حزب را بر عهده گرفت. این یک بازی مسخره سیاسی بود. دو جناح در حزب ایجاد شد: جناح ترقیخواه (لیبرالنماها) به رهبری هویدا و جناح سازنده (مترقیها) به رهبری جمشید آموزگار. این دو ظاهراً با هم رقابت میکردند، اما در واقع هر دو مطیع شاه بودند. این فاجعه سیاسی، دقیقاً خلاف فلسفه سیاسی هویدا بود. او به سیستمی معتقد بود که نخبگان تکنوکرات بدون هیاهو کشور را اداره کنند. اما با رستاخیز، سیاست تبدیل به مسابقه مداحی و چاپلوسی شد.
نقلقول معروفی از هویدا در یک محفل خصوصی در اعتراض به حزب رستاخیز ثبت شده است: “این که حزب نیست، خودکشی دستهجمعی است. ما داریم همه منتقدین را از سیستم بیرون میکنیم. وقتی همه موافق باشند، دیگر مخالفی نیست جز خیابان. و خیابان که رحم ندارد.” این جمله پیشگویانه، شش سال بعد در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ (جمعه سیاه) به حقیقت پیوست.
تکنوکراتی که سیاستمدار نبود: مروری بر دستاوردها و فجایع
برای قضاوت منصفانه درباره هویدا، باید بین هویدای مدیر و هویدای سیاستمدار فرق بگذاریم. به عنوان مدیر، او نابغه بود. او بود که نظام استخدامی کشور را مدرن کرد، حقوق کارمندان را افزایش داد، سازمان امور اداری و استخدامی را سر و سامان داد و ساختار مدرنی به دولت بخشید. اگر سازمان برنامه و بودجه دوران پهلوی موفقیتی داشت، مرهون زیرساختهایی بود که هویدا از دل شرکت نفت آورد.
او به اصلاحات ارضی شاه سرعت بخشید و در کنار آقای کشاورزی، ایران را در تولید محصولات غذایی به خودکفایی نزدیک کرد. سپاه دانش، سوادآموزی عمومی و گسترش آموزش عالی در دورانی رخ داد که او نخستوزیر بود. در دوران او بود که قیمت نفت ۴ برابر شد (شوک نفتی ۱۹۷۳) و درآمد ایران از ۱ میلیارد دلار به ۲۰ میلیارد دلار رسید. هویدا به جای اینکه این پول را ذخیره کند، آن را در طرحهای عظیم عمرانی خرج کرد. منتقدین میگویند این هدر دادن پول بود، هواداران میگویند این توسعه بود. حقیقت جایی میان این دو است: توسعه شتابزده و بیمار.
اما هویدای سیاستمدار یک فاجعه تمامعیار بود. او اعتقادی به آزادیهای سیاسی نداشت، نه از سر دیکتاتوری، که از سر بیحوصلگی. او روشنفکران را “قشری بیخاصیت” میخواند که فقط حرف میزنند. روزنامهنگاران را دوست داشت، اما چون نتوانست آنها را کنترل کند، سانسور را گسترش داد. سانسور در عصر هویدا به اوج مضحکی رسید. شعرهای شاملو توقیف میشد، فیلمهای گوزنهای مسعود کیمیایی پروانه نمایش نمیگرفت و کتابها جواز چاپ نمییافتند. وقتی از او پرسیدند چرا اجازه نمیدهید کتابی مثل “سگ ولگرد” صادق هدایت به راحتی چاپ شود، با آن لبخند همیشگیاش جواب داد: “برای اینکه سگ ولگرد هاری دارد و ما دامپزشک نیستیم!”
این نگاه تکنوکراتیک استبدادآمیز، شکاف بین دولت و ملت را عمیقتر کرد. او دفاتر حزب رستاخیز را در تمام روستاها باز کرد تا مردم را کنترل کند، غافل از اینکه این دفاتر تبدیل به پایگاههای اعتراضی شدند. در دوران او بود که ساواک قدرت گرفت.
| حوزه عملکرد | موفقیتها | شکستها |
|---|---|---|
| اقتصاد | تثبیت رشد اقتصادی دورقمی پس از شوک نفتی، مدرنیزاسیون زیرساختها | ایجاد تورم افسارگسیخته (۳۵٪) و فساد اقتصادی نهادینهشده در بستگان |
| سیاست داخلی | ثبات نسبی دولت به مدت ۱۳ سال | نابودی فضای سیاسی، گسترش شکنجه، ایجاد حزب رستاخیز و له کردن مخالفان |
| فرهنگ | حمایت بیسابقه از هنرهای مدرن، تأسیس جشن هنر شیراز | تشدید سانسور، سرکوب نویسندگان و بیاعتنایی به ارزشهای سنتی جامعه |
| روابط خارجی | اجرای سیاست “ملیگرایی مثبت” و حفظ تعادل | وابستگی مطلق به آمریکا و تحقیر شدن توسط قدرتهای غربی در مذاکرات نفت |
زندگی خصوصی: ویسکی، ارکیده و محفل لیبرالها
هویدا هرگز ازدواج نکرد. این “تجرد” خود به یک معمای سیاسی-جنسی تبدیل شد. شایعات زیادی درباره گرایش جنسی او وجود داشت، هرچند روابط عاشقانه او با زنان هنرمند و ادیب کاملاً مشهود بود. شاید بهترین توصیف را فرح پهلوی بعدها در خاطراتش انجام داد: “هویدا عاشق زندگی مجردی و محافلش بود. زنها عاشق طنز و دانش او بودند و او نیز مجذوب زیبایی و استقلال آنها. اما هرگز حاضر نشد زندگی خود را با کسی تقسیم کند. او با کتابهایش و دوستانش ازدواج کرده بود.”
خانه مجردی او در خیابان فرشته تهران، پاتوق روشنفکران سرخورده و وزرای خوشگذران بود. در این محفل که به “محفل جمعههای هویدا” معروف بود، افرادی مثل کریم امامی (مترجم)، مهشید امیرشاهی (نویسنده)، اردشیر محصص (کاریکاتوریست) و حتی گاه فریدون هویدا (برادرش) جمع میشدند. آنها ویسکی اسکاچ مینوشیدند، موسیقی بتهوون گوش میدادند و تا پاسی از شب به وضعیت اسفبار سیاست ایران میخندیدند! این یک تناقض بزرگ بود: نخستوزیری که در محفل خصوصی خودش، سیستم را مسخره میکرد.
معروف است که یک شب اردشیر محصص کاریکاتوری از شاه کشید که در دستشویی خانه هویدا آن را قاب کرد. وقتی هویدا اعتراض کرد، محصص خندید و گفت: “تو نخستوزیری، هر کی اومد دستشویی گفت نخستوزیر دستگیرمون نکرده!” هویدا منفجر شد از خنده. این داستانها نشاندهنده شخصیت دوگانه اوست: در روز، جلاد تحکم حکومتی و در شب، رفیق گرمابه و گلستان روشنفکران. این دوگانگی سرانجام به قیمت جانش تمام شد.
سقوط: بز قربانی در آستانه انقلاب
سال ۱۳۵۶ فرا رسید. جیمی کارتر در آمریکا روی کار آمد و شعار حقوق بشر سر داد. فضای باز سیاسی به ایران رسید. شاه که تحت فشار بود، برای فرار از خشم مردم، نیاز به یک قربانی داشت. آن قربانی نمیتوانست کسی جز هویدا باشد. در تابستان ۵۶، شاه در یک حرکت حیرتانگیز، هویدا را از نخستوزیری برکنار کرد و او را به عنوان وزیر دربار منصوب نمود. این یک تنزل مقام آشکار بود. شاه امیدوار بود با کنار گذاشتن “حمال سیزدهساله”، خشم عمومی را بخواباند. اما غافل از اینکه آتشی که زیر خاکستر بود، دیگر با تعویض یک نخوزیر خاموش نمیشود.
جمشید آموزگار جانشین هویدا شد و شعار “فضای باز سیاسی” و “ریاضت اقتصادی” داد. اما تورم ناشی از سیاستهای هویدا و سرکوب انباشتهشده در سیزده سال، مثل بمب ساعتی عمل کرد. مقاله توهینآمیز علیه امام خمینی در روزنامه اطلاعات در دی ۵۶، چاشنی انفجار بود. راهپیماییها شروع شد. شاه در اقدامی درماندهآسا، هویدا را از وزارت دربار برکنار کرد و این بار او را نه فقط بیکار، که بازداشت کرد. او را در ۱۷ شهریور ۵۷ روانه زندان کرد و این پیغام را به مخالفان داد: “ببینید، من قربانیتان را دستبسته تحویلتان دادم.”
در زندان، هویدای شصتساله شکسته شد. او که عمری در اشرافیت و عطر گلهای ارکیده زیسته بود، حالا باید با موشها و بیماری در سلول انفرادی زندگی میکرد. آخرین عکسهایش او را با موهای ژولیده و صورتی تکیده نشان میدهند. اما در همین زندان نیز طنز تلخش را از دست نداد. به زندانبانها گفت: “اینجا که غذای رستورانِ کاخ را ندارد، ولی حداقل دیگر مجبور نیستم گزارشهای دروغینِ وزرا را بخوانم!”
شاه در ۲۶ دی ۱۳۵۷ از ایران فرار کرد. هویدا که حالا در زندان رها شده بود، میتوانست فرار کند. شاپور بختیار به او پیشنهاد خروج از کشور داد. رضا پهلوی (برادر شاه) از فرودگاه تماس گرفت و التماس کرد که هواپیمایی منتظر اوست. اما هویدا نپذیرفت. این تصمیم شاید تنها تصمیم رمانتیک و شجاعانه زندگیاش بود. او گفت: “من خائن نیستم. اگر فرار کنم، میگویند هویدا همه چیز را دزدید و رفت. بگذار بمانم و در دادگاه از خودم دفاع کنم. شاید برای اولین بار بتوانم حقیقت را به مردم ایران بگویم.” او هنوز هم سادهلوحانه به “حقانیت تکنوکراتیک” خود باور داشت. غافل از اینکه انقلاب ۵۷، نه تشنه حقیقت، که تشنه انتقام بود.
اعدام: نمایش انتقام در پشت بام مدرسه رفاه
پس از پیروزی انقلاب، هویدا خود را تسلیم مقامات جدید کرد. او را به مدرسه رفاه (محل استقرار امام خمینی) بردند. دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست صادق خلخالی، که به آخوند قصاب معروف شد، برای او تشکیل دادند. دادگاه یک نمایش مضحک قضایی بود. خلخالی که پیش از انقلاب مورد تحقیر هویدا واقع شده بود (هویدا یک بار او را به دلیل فتوای عجیبش مسخره کرده بود)، حالا با کینهای شخصی به قضاوت نشسته بود.
لیست اتهامات هویدا بلندبالا بود: افساد فیالارض، مبارزه با اسلام، دوستی با بهائیان، جاسوسی برای امپریالیسم، نابودی کشاورزی ایران، ترویج ابتذال غربی. وقتی هویدا شروع به دفاع مستدل کرد و خواست اسناد روابط شاه با روحانیون را رو کند، خلخالی نگذاشت حرف بزند. جلسه دادگاه به مشتومال و درگیری لفظی کشید. در نهایت، حکم صادر شد: اعدام. همان شب، هویدا را در زیرزمین رها کردند تا منتظر بماند. او به یکی از نگهبانان جوان که از برق چشمانش متنفر بود، گفت: “مبادا فکر کنی پیروز شدهاید. من فقط یک درخت بودم، شما باید با جنگل مبارزه کنید.”
بامداد ۱۸ فروردین ۱۳۵۸، او را به پشتبام مدرسه رفاه بردند. صادق خلخالی خودش ناظر اجرای حکم بود. شایعات میگویند هویدا تا آخرین لحظه نیز خونسردی و طنز خود را حفظ کرد. وقتی چشمش به جوخه آتش افتاد، رو به خلخالی کرد و با همان لهجه نازک فرانسوی-فارسیاش گفت: “حاج آقا! حالا که قرار است مرا بکشید، لااقل بگذارید سیگارم را بکشم.” خلخالی با داد و فریاد گفت: “برایش سیگار بیاورید، اما زود باشید که عجله داریم!” هویدا یا سیگار را کشید یا نکشید؛ روایتها مختلف است. اما لحظه مرگش در تاریخ ثبت است. تیرها شلیک شدند و نخستوزیر سیزدهساله ایران، در حالی که لبخند مرموزش روی لبهایش خشکیده بود، نقش زمین شد. بدن بیجان او ساعتها روی پشت بام رها شد تا عبرت دیگران شود.
آیا هویدا مقصر اصلی بود؟
حال، پس از بیش از چهار دهه، بازخوانی زندگی هویدا چه دردی از ما دوا میکند؟ آیا او آن دیکتاتور مخملی بود که ایران را به لبه پرتگاه برد؟ یا یک دیوانسالار زبده که در گرداب تاریخ له شد؟ حقیقت، مطابق معمول، خاکستری است. هویدا مظهر مدرنیزاسیون بدون دموکراسی بود. او میخواست کشور را مثل یک شرکت سهامی اداره کند، با صورتهای مالی تمیز و کارمندان کارآمد، اما فراموش کرده بود که سیاست، حسابداری نیست. نفرت مردم از او، نه به خاطر ناکارآمدیاش، که به خاطر بیتفاوتی اشرافیاش بود. او هرگز درد گرسنگی دهقانان جنوب شهر یا تحقیر کارمندان دونپایه را نفهمید.
از سوی دیگر، هویدا قربانی یک بازی کثیف بود. او اشتباهات زیادی مرتکب شد: از سرکوب مخالفان گرفته تا شرکت در فساد اقتصادی (اگرچه خودش ثروت شخصی کلانی نداشت). اما او ابزاری در دست شاه بود. وقتی شاه احساس خطر کرد، اولین کسی که به جلوی گلولهها پرتاب کرد، وفادارترین نوکرش بود. تراژدی هویدا، تراژدی ملتی است که رهبری خود را گم کرد. نقلقول زیر از خاطرات کریم امامی شاید بهترین جمعبندی باشد: “هویدا سعی کرد نقشی را بازی کند که برایش نوشته نشده بود. او میخواست مارکس را با مونتسکیو و فقه اسلامی را با ویسکی اسکاچ آشتی دهد. غافل از آنکه در نهایت، هیچکدام از اینها به دادش نمیرسند، فقط یک گلوله خلاصیبخش بود.”
دوستان نزدیک هویدا میگویند او در زندان به یک جمله از آلبر کامو پناه برده بود: “در اعماق زمستان، سرانجام دریافتم که تابستانی شکستناپذیر در درونم موج میزند.” شاید آن تابستان شکستناپذیر، همان امید سادهلوحانهای بود که میگفت روزی تاریخ دربارهاش قضاوت دیگری خواهد کرد. اما تاریخ برای او کلمهای کنار نگذاشت جز “حمال”. حمالی که با باری سنگین از مقبره مفقود خود در قبرستان ابنبابویه، همچنان چهره متناقض یک دوران است: دوران پول، تجمل، توسعه، سرکوب، روشنفکری و سقوط.