محمدرضا پهلوی در روز ۴ آبان ۱۲۹۸ خورشیدی در تهران و در خانوادهای که تازه به قدرت رسیده بود، چشم به جهان گشود. پدرش رضاخان، که بعدها با کودتای ۱۲۹۹ و سپس انقراض قاجاریه به سلطنت رسید، فردی نظامی و مصمم بود که آیندهای متفاوت برای فرزند ارشدش ترسیم کرده بود. کودکی محمدرضا در فضایی توأم با انضباط نظامی و تلاش برای ایجاد یک سلطنت مدرن سپری شد، فضایی که همزمان هم مملو از امکانات بود و هم خالی از گرمای عاطفی معمول. مادرش، تاج الملوک، زنی تأثیرگذار و گاه سختگیر بود که بر تربیت فرزندانش نظارت داشت.
تحصیلات در سوئیس و بازگشت به ایران
رضاشاه که به دنبال مدرنیزه کردن کشور و تربیت فرزندی لایق برای سلطنت بود، محمدرضا را در سنین نوجوانی برای ادامه تحصیل به اروپا فرستاد. او در سال ۱۳۱۰ به مؤسسه له روزه در سوئیس پیوست، جایی که زبان فرانسه را آموخت و با مفاهیم غربی از جمله دموکراسی، فرهنگ اروپایی و شیوههای زندگی مدرن آشنا شد. این دوره چهار ساله تأثیر عمیقی بر شخصیت او گذاشت و تضادی آشکار با فضای سنتی و استبدادی ایران ایجاد کرد. بازگشت او به ایران در سال ۱۳۱۵ همزمان با ورود به دوره نوجوانی و جوانی بود و او بلافاصله وارد دانشکده افسری شد تا آموزشهای نظامی لازم را برای یک شاه آینده ببیند. این دوران انتقالی از یک نوجوان اروپاییزده به یک افسر و ولیعهد ایرانی، هسته اصلی دغدغههای هویتی او را در آینده شکل داد.
ازدواج اول و آغاز زندگی خانوادگی
اولین تجربه زندگی مشترک محمدرضا پهلوی با شاهدخت فوزیه، دختر پادشاه مصر، در سال ۱۳۱۷ رقم خورد. این ازدواج که بیشتر یک پیمان سیاسی برای تحکیم روابط ایران و مصر و نمایش قدرت دو کشور در جهان اسلام و عرب بود، چندان بر اساس عشق و علاقه شخصی شکل نگرفت. حضور فوزیه در ایران که به دلیل زیبایی به «الهه نیل» معروف بود، در ابتدا با استقبال روبهرو شد اما تفاوتهای فرهنگی و زبانی و سردی روابط، این پیوند را چندان پایدار نکرد. ثمره این ازدواج تنها یک دختر به نام شهناز بود و پس از چند سال، فوزیه ایران را ترک کرد و در نهایت این پیوند در سال ۱۳۲۴ به طلاق انجامید. این ناکامی در زندگی شخصی، در کنار فشارهای سیاسی پدر، بر روحیه حساس محمدرضا تأثیر گذاشت.
به سلطنت رسیدن و سالهای پرآشوب جنگ جهانی دوم
با اشغال ایران توسط متفقین در شهریور ۱۳۲۰ و تبعید اجباری رضاشاه توسط بریتانیا، محمدرضا جوان و نسبتاً ناآماده در شرایطی بحرانی و با ارتشی از هم پاشیده و کشوری در اشغال قدرتهای خارجی، بر تخت سلطنت نشست. او در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ سوگند یاد کرد و سلطنت خود را در حالی آغاز نمود که عملاً قدرت چندانی در دست نداشت و متفقین زمام امور را در دست گرفته بودند. این شروع دشوار، او را با واقعیتهای تلخ سیاست بینالملل و محدودیتهای قدرت یک پادشاه در برابر ابرقدرتها آشنا کرد.
تثبیت سلطنت در برابر قدرتهای خارجی و داخلی
سالهای نخست سلطنت محمدرضا پهلوی، سالهای کشمکش برای بقا بود. او که به تازگی بر تخت نشسته بود، باید همزمان با حضور نیروهای متفقین، نفوذ روزافزون حزب توده و همچنین قدرت گرفتن نخبگان سیاسی کهنهکار مانند احمد قوام (قوامالسلطنه) کنار میآمد. او تلاش کرد تا با اتخاذ موضعی میانهرو، ضمن همکاری با متفقین برای حفظ ظاهر سلطنت، زمینه را برای خروج تدریجی نیروهای خارجی فراهم آورد. در این دوران، او بیش از پیش به نقش مجلس و سیاستمداران حرفهای پی برد و دریافت که سلطنتش در ایرانِ پس از رضاشاه، دیگر نمیتواند آن گونه که پدرش حکومت میکرد، مطلقه باشد.
نقش در جریان ملی شدن نفت و نخستوزیری دکتر مصدق
مهمترین و پرتنشترین دوره سیاسی دوران سلطنت محمدرضا پهلوی، قطعاً نهضت ملی شدن صنعت نفت و قدرتگیری دکتر محمد مصدق بود. در ابتدا، شاه چندان با ملی شدن نفت مخالفت نکرد و حتی در ظاهر از آن حمایت مینمود، اما با افزایش قدرت مصدق و کاهش اختیارات سلطنت، تضاد میان آنها آشکار شد. نخستوزیری مصدق به تدریج اختیارات شاه را به حداقل رساند و به جایی رسید که شاه ناچار به ترک کشور در سال ۱۳۳۲ شد. این خروج کوتاه مدت که تنها چند روز به طول انجامید، یکی از تلخترین و تعیینکنندهترین لحظات زندگی او بود. او که احساس میکرد سلطنتش در آستانه سقوط قرار گرفته، با کمک سازمانهای اطلاعاتی بریتانیا و آمریکا (در عملیاتی با اسم رمز «آژاکس») توانست با کودتایی نظامی به رهبری سرلشکر زاهدی به کشور بازگردد و بار دیگر قدرت را در دست گیرد. بازگشت او به قدرت، نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بود و اعتماد به نفس و نگاه او به غرب و همچنین دیدگاهش نسبت به مخالفان داخلی را برای همیشه تغییر داد.
اصلاحات و انقلاب سفید: برنامه مدرنیزاسیون از بالا
پس از کودتای ۲۸ مرداد و تثبیت مجدد قدرت، محمدرضا پهلوی به فکر اجرای برنامهای جامع برای نوسازی ایران افتاد. او که دیگر به مخالفان داخلی بدبین بود و قدرت خود را مدیون حمایت غرب میدانست، طرحی را در دهه ۱۳۴۰ با عنوان «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» به رفراندوم گذاشت. هدف او ایجاد تحولات بنیادین در ساختار اجتماعی و اقتصادی ایران بدون وابستگی به چپها یا راستهای سنتی و با محوریت شخص شاه بود.
اصول اولیه: اصلاحات ارضی و حقوق زنان
انقلاب سفید در ابتدا شامل شش اصل بود که مهمترین آنها اصلاحات ارضی و انحصارزدایی از زمینهای کشاورزی، فروش سهام کارخانجات دولتی به پشتوانه زمینهای مصادرهای، و اعطای حق رأی به زنان بود. اصلاحات ارضی اگرچه به هدف اولیه خود یعنی توزیع زمین میان کشاورزان و خرد کردن مالکیتهای بزرگ تا حدی دست یافت، اما در عمل موجب ایجاد مشکلات جدیدی در مدیریت اراضی، مهاجرت بیرویه روستاییان به شهرها و ایجاد قشر جدیدی از کارگران و حاشیهنشینان شهری شد. اعطای حق رأی به زنان نیز اقدامی انقلابی و مترقی برای آن دوران بود که با مخالفت شدید روحانیت سنتی به رهبری آیتالله خمینی روبهرو شد و جرقه اعتراضات خونین ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ را زد.
پیامدهای اقتصادی و اجتماعی اصلاحات
اجرای این اصلاحات، همراه با درآمدهای سرشار نفتی دهه ۱۳۵۰، ایران را وارد دورهای از رشد اقتصادی شتابان و تحولات اجتماعی عمیق کرد. طبقه متوسط جدید شهری گسترش یافت، نظام آموزشی متحول شد و زیرساختهای مدرنی در سراسر کشور ایجاد گشت. با این حال، شکاف طبقاتی عمیقتر شد، فرهنگ سنتی در معرض هجوم فرهنگ غربی قرار گرفت و بسیاری از مردم از جمله روحانیون، بازاریان و روشنفکران، این تغییرات را تحمیلی، شتابزده و بیتوجه به هویت ایرانی-اسلامی میدانستند. تمرکز بیش از حد قدرت در دست شاه و خاندان پهلوی و گسترش فساد اداری و اقتصادی نیز از دیگر پیامدهای منفی این دوره بود.
سیاست خارجی: رابطه با غرب و تحولات منطقهای
محمدرضا پهلوی سیاست خارجی خود را بر پایه اتحاد استراتژیک با غرب، به ویژه ایالات متحده آمریکا، بنا نهاد. او که خود را حافظ منافع غرب در منطقه خلیج فارس در برابر نفوذ کمونیسم شوروی میدانست، از حمایتهای نظامی، اطلاعاتی و سیاسی بیدریغ آمریکا و بریتانیا برخوردار شد. این رابطه در دوران ریاست جمهوری نیکسون و بعدها کارتر به اوج خود رسید و ایران به «ژاندارم منطقه» تبدیل شد.
سیاست موازنه مثبت و سپس اتحاد بیقید و شرط
در سالهای نخستین سلطنت، او سیاست «موازنه مثبت» را دنبال میکرد که تلاشی برای حفظ تعادل میان قدرتهای بزرگ (شوروی، آمریکا و بریتانیا) بود. اما با شدت گرفتن جنگ سرد و ترس از نفوذ کمونیسم در همسایگی شمالی ایران، این سیاست به تدریج جای خود را به اتحادی نزدیک و بیقید و شرط با بلوک غرب داد. عضویت ایران در پیمان بغداد (بعداً سنتو) و اعطای کاپیتولاسیون به اتباع آمریکایی، نشانههای بارز این وابستگی بود. این نزدیکی هرچند منافع نظامی و اقتصادی کلانی برای ایران به همراه داشت، اما به تدریج خشم ملیگرایان، مذهبیون و روشنفکران ضداستعماری را برانگیخت.
اختلافات مرزی و روابط با همسایگان
در سطح منطقهای، روابط ایران با همسایگان دستخوش نوسانات زیادی بود. مهمترین دستاورد سیاست خارجی او در این زمینه، عقد قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر با عراق به رهبری صدام حسین بود که بر اساس آن، عراق پذیرفت مرزهای آبی دو کشور در اروندرود را بر اساس خط تالوگ (ژرفترین نقطه) به رسمیت بشناسد و در مقابل، ایران از حمایت از کردهای عراق دست بردارد. این توافق هرچند در ظاهر یک پیروزی دیپلماتیک برای ایران بود، اما سالها بعد و در دوران انقلاب، بهانهای برای تهاجم عراق به ایران شد. روابط با کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس نیز همواره با احتیاط و رقابت همراه بود، چرا که آنها از جاهطلبیهای منطقهای ایران و نیروی نظامی رو به رشد آن هراس داشتند.
اپوزیسیون و خفقان: ساواک و سرکوب مخالفان
در کنار پیشرفتهای اقتصادی و نظامی، وجه تاریک سلطنت محمدرضا پهلوی، ایجاد و گسترش دستگاه امنیتی عظیم و بیرحمانهای به نام ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) بود. این سازمان که با کمک سازمانهای اطلاعاتی غرب، به ویژه موساد و سیا، شکل گرفته بود، به ابزاری برای سرکوب هرگونه صدای مخالف، از چریکهای چپ و مبارزان مذهبی گرفته تا روشنفکران و نویسندگان منتقد، تبدیل شد.
تأسیس و گسترش دستگاه امنیتی
ساواک در سال ۱۳۳۵ و با هدف اولیه مقابله با نفوذ شوروی و حزب توده تأسیس شد، اما به سرعت دامنه فعالیت خود را به تمام عرصههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی گسترش داد. با افزایش ثروت نفت و قدرت گرفتن شاه در دهه ۱۳۵۰، ساواک به یک دولت در سایه تبدیل شد و از زندانهای مخوف خود برای شکنجه و اعدام مخالفان استفاده میکرد. گزارشهای متعدد سازمانهای بینالمللی حقوق بشر از نقض گسترده حقوق بشر در ایران، چهره سلطنت را در محافل جهانی خدشهدار کرد و موجب افزایش انزجار عمومی در داخل کشور شد.
موج جدید مخالفتها: از روحانیت تا چریکها
اپوزیسیون در سالهای پایانی سلطنت پهلوی به دو شاخه اصلی مسلح و غیرمسلح تقسیم میشد. گروههای چریکی مانند سازمان چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق ایران، مبارزه مسلحانه را تنها راه سرنگونی رژیم میدانستند و دست به عملیات مسلحانه و ترور میزدند. در مقابل، روحانیت به رهبری روحالله خمینی که از سال ۱۳۴۳ در تبعید به سر میبرد، با اتکا به شبکه گسترده مساجد و نفوذ سنتی خود، توانستند نارضایتی عمومی را به زبانی دینی و قابل فهم برای تودههای مردم تبدیل کنند. اوجگیری این موج مخالفت در اواسط دهه ۱۳۵۰، با اعتراضات علیه درگذشت مشکوک آیتالله سید مصطفی خمینی و سپس انتشار مقاله توهینآمیز به آیتالله خمینی در روزنامه اطلاعات، جرقههای نهایی انقلاب ۱۳۵۷ را زد.
سالهای پایانی و انقلاب ۱۳۵۷: فروپاشی یک سلطنت
دهه ۱۳۵۰ با وجود درآمدهای سرشار نفتی و جشنهای پرهزینه ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی، در حقیقت دهه نابودی سلطنت پهلوی بود. محمدرضا پهلوی که به دلیل بیماری (احتمالاً سرطان) و غرور ناشی از قدرت، ارتباط خود را با واقعیتهای جامعه ایران از دست داده بود، نتوانست عمق فاجعه اجتماعی و سیاسی در حال شکلگیری را درک کند.
اعتراضات زنجیرهای و ناتوانی در مهار بحران
از دیماه ۱۳۵۶، اعتراضات مردمی به صورت زنجیرهای آغاز شد و هر روز بر دامنه آن افزوده میشد. شاه که ابتدا تصور میکرد این اعتراضات با همان روشهای سرکوبگرانه گذشته قابل مهار است، ابتدا دست به اقدامات سرکوبگرانه زد که منجر به کشتار ۱۷ شهریور (جمعه سیاه) در میدان ژاله (شهدای کنونی) تهران شد. این کشتار، موجی از خشم و انزجار را در سراسر کشور ایجاد کرد و ماهیت اعتراضات را به کلی تغییر داد. شاه در ماههای آخر عمر سلطنتش برای مهار بحران، بین اعطای آزادیهای بیشتر و حکومت نظامی سرگردان بود. انتصاب نخستوزیران نظامی و سپس روی آوردن به یک دولت آشتیطلب به نخستوزیری شاپور بختیار، همگی دیر و بیاثر بود.
خروج از ایران: پایان یک دوران
سرانجام در ۲۶ دیماه ۱۳۵۷، محمدرضا پهلوی که بهظاهر برای «استراحت و معالجه» عازم خارج میشد، برای همیشه ایران را ترک کرد. خروج او با استقبال میلیونی مردم از رهبرش در بازگشت به میهن همراه شد. با ورود آیتالله خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ و اعلام بیطرفی ارتش در ۲۲ بهمن، سلطنت ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران برای همیشه پایان یافت و نظام جدیدی با عنوان جمهوری اسلامی متولد شد.
تبعید و مرگ: آخرین سالها
پس از خروج از ایران، محمدرضا پهلوی زندگی پرتلاطم و غمانگیزی را در تبعید آغاز کرد. او که از بیماری رنج میبرد، هیچگاه پذیرفته نشد که به راحتی در کشوری ساکن شود. ابتدا به مصر رفت و پس از آن به مراکش، باهاما و سپس مکزیک سفر کرد. بیماری او که بعداً مشخص شد نوعی سرطان خون (Waldenström’s macroglobulinemia) است، شدت گرفته بود و او نیازمند درمان فوری بود.
کشورهای میزبان و بیماری
پس از مدتی اقامت در مکزیک، به دلیل وخامت اوضاع جسمانی و با وساطت هنری کیسینجر، دولت انقلابی ایران اجازه نداد که او برای درمان به آمریکا برود، اما با فشارهای سیاسی، کارتر سرانجام پذیرفت که او برای مدتی کوتاه در نیویورک بستری شود. این حضور او در آمریکا، یکی از دلایل اصلی تسخیر سفارت آمریکا در تهران در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ توسط دانشجویان پیرو خط امام شد. او پس از ترخیص از بیمارستان، به پاناما رفت و سپس راهی مصر شد، جایی که انور سادات، دوست دیرینهاش، به او و خانوادهاش پناه داد.
درگذشت در مصر
سرانجام محمدرضا پهلوی در روز ۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره درگذشت. مرگ او که با تشدید بیماری و فشارهای روحی ناشی از شکست و تبعید همراه بود، پایان تلخ یک زندگی پر فراز و نشیب بود. انور سادات دستور داد مراسمی رسمی با حضور برخی از سران سلطنتی سابق برگزار شود و پیکر او را در مسجد رفاعی قاهره، در جوار آخرین پادشاه مصر، به خاک سپردند.
میراث محمدرضا پهلوی: نگاهی به گذشته
میراث محمدرضا پهلوی همچنان یکی از موضوعات بحثبرانگیز و پیچیده تاریخ معاصر ایران است. نگاه به او هرگز یکسان نبوده و با توجه به زاویه دید ناظران، روایتهای کاملاً متضادی از او وجود دارد.
دستاوردها و پیشرفتها از نگاهی دیگر
دوران او بدون شک شاهد تحولات اساسی در زیرساختهای کشور، توسعه صنعتی، گسترش آموزش عالی، بهبود حقوق زنان و رشد یک طبقه متوسط مدرن بود. بسیاری از پروژههای عمرانی بزرگ مانند سدها، راهآهن سراسری، پالایشگاهها و شبکه برق رسانی در این دوره پایهگذاری شدند. ارتش ایران به یکی از مجهزترین نیروهای نظامی منطقه تبدیل شد و کشور در عرصه بینالمللی از جایگاه قابل توجهی برخوردار گردید. از این منظر، محمدرضا پهلوی پادشاهی است که ایران را به دروازههای تمدن بزرگ رساند.
نقدها و چالشهای فراروی او
در سوی دیگر، او به عنوان نماد استبداد، وابستگی به غرب، بیتوجهی به فرهنگ و سنتهای بومی و گسترش فساد و نابرابری شناخته میشود. انتقاد اصلی به او این است که توسعه را به جای آنکه از پایین و با مشارکت مردم هدایت کند، از بالا و به صورت تحمیلی اجرا کرد و هرگونه صدای مخالفی را خاموش نمود. فاصله عمیق بین کاخنشینان و فقرای شهری و روستایی و اتکای بیش از حد به حمایت خارجی، پایههای حکومتش را سست کرد. در نهایت، مهمترین میراث او شاید این باشد که نشان داد توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی و مشارکت عمومی، نه تنها پایدار نیست، بلکه میتواند به ضد خود تبدیل شده و زمینهساز انفجاری عظیم گردد.
در حال بارگیری نظرات...