رضاشاه پهلوی، بنیانگذار سلسله پهلوی و پادشاه ایران از ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ خورشیدی (۱۹۲۵ تا ۱۹۴۱ میلادی)، یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال جنجالیترین چهرههای تاریخ معاصر ایران به شمار میرود. دوران سلطنت او، که با کودتایی نظامی در سال ۱۲۹۹ آغاز شد و با اشغال ایران توسط متفقین در جنگ جهانی دوم به پایان رسید، نقطه عطفی در تاریخ ایران است. رضاشاه با اجرای برنامهای گسترده و شتابان برای مدرنسازی، سکولاریزاسیون و متمرکزسازی قدرت، چهره ایران را از یک کشور عقبمانده و تجزیهشده به کشوری نسبتاً مدرن با ساختاری متمرکز تغییر داد. با این حال، روشهای مستبدانه، بیتوجهی به آزادیهای مدنی و برخورد خشن با مخالفان، میراث او را به موضوعی همچنان بحثبرانگیز تبدیل کرده است. این نوشتار به بررسی جامع زندگی، دوران حکومت، اصلاحات، سیاستهای داخلی و خارجی و نهایتاً سقوط رضاشاه میپردازد تا تصویری همهجانبه از این پادشاه پیچیده ارائه دهد.
زندگی اولیه و صعود به قدرت
تولد و پیشینه خانوادگی
رضاشاه با نام رضای سوادکوهی (بعدها رضاخان) در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ خورشیدی (۱۵ مارس ۱۸۷۸) در روستای آلاشت از توابع سوادکوه در استان مازندران به دنیا آمد. پدرش، عباسعلی خان، سرهنگ فوج سوادکوه بود که اندکی پس از تولد رضا درگذشت. مادرش، نازافسار (نوشآفرین)، او را به تهران آورد و در خانه داییاش ساکن شد. دوران کودکی رضا با فقر و سختی همراه بود. او پس از مرگ مادرش در سنین نوجوانی، به طور کامل تنها ماند و به خدمت نظام درآمد. این پیشینه سخت و نظامیگری، تأثیر عمیقی بر شخصیت و شیوه حکمرانی او گذاشت.
حرفه نظامی
رضا در نوجوانی به عنوان سرباز در واحدهای قزاق که زیر نظر افسران روسی بودند، وارد ارتش شد. او به دلیل هوش، جسارت و قیافه ظاهری متناسب خود، به سرعت درجات نظامی را طی کرد. خدمت در بریگاد قزاق، که یکی از منظمترین نیروهای نظامی ایران بود، به او نظم، انضباط و مهارتهای فرماندهی را آموخت. او در جریان حوادث دوران مشروطه و جنگ جهانی اول، که ایران به صحنه کشمکش قدرتهای خارجی تبدیل شده بود، به تدریج به چهرهای شناخته شده تبدیل شد. تا سال ۱۲۹۹، او به درجه میرپنجی (سرتیپی) رسیده بود و یکی از افسران ارشد و بانفوذ بریگاد قزاق محسوب میشد. تواناییهای نظامی او، به ویژه در سرکوب ناامنیها و غائلههای مختلف، توجه سیاستمداران و نیروهای خارجی را به خود جلب کرد.
کودتای ۱۲۹۹ (۱۹۲۱)
اوضاع ایران در سالهای پس از جنگ جهانی اول آشفته و بحرانی بود. دولت مرکزی در تهران ضعیف و ناتوان بود، هرج و مرج در کشور بیداد میکرد، و حضور نیروهای خارجی (انگلیس، شوروی و عثمانی) در بخشهایی از ایران ادامه داشت. قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله با انگلیس که عملاً ایران را تحت الحمایه بریتانیا میکرد، با مخالفت گسترده ملیگرایان و روشنفکران مواجه شده بود. در چنین فضایی، روزنامهنگار بانفوذی به نام سید ضیاءالدین طباطبایی با همکاری رضاخان، طرحی را برای تغییر اوضاع ریختند. در شب سوم اسفند ۱۲۹۹ (۲۱ فوریه ۱۹۲۱)، نیروهای قزاق تحت فرماندهی رضاخان از قزوین به سمت تهران حرکت کردند و شهر را بدون مقاومت چندانی به تصرف خود درآوردند. کودتا با موفقیت انجام شد و احمد شاه مجبور به پذیرش کابینه جدیدی به ریاست سید ضیاء و با فرماندهی کل قوا برای رضاخان شد. اگرچه سید ضیاء به زودی کنار گذاشته شد، اما رضاخان با حفظ سمت وزارت جنگ، به تدریج به قدرتمندترین فرد کشور تبدیل شد.
از وزیر جنگ تا نخستوزیری
رضاخان در مقام وزیر جنگ، ارتش متحدالشکل و مدرنی را پایهگذاری کرد که پیش از این، ایران فاقد آن بود. او با استفاده از این نیروی نظامی نوین، به سرکوب شورشها و ناامنیها در سراسر کشور پرداخت. از جمله مهمترین اقدامات او در این دوران، سرکوب جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان در گیلان (همراه با بلشویکها) و خاتمه دادن به خودمختاری شیخ خزعل در خوزستان بود. این موفقیتها، محبوبیت و نفوذ او را در میان مردم (که از هرج و مرج خسته شده بودند) و همچنین در محافل سیاسی افزایش داد. او به تدریج به چهره اول کشور تبدیل شد و در سال ۱۳۰۲ (۱۹۲۳) توسط احمدشاه به نخستوزیری منصوب گردید. در دوران نخستوزیری، رضاخان برنامههای اصلاحی خود را با جدیت بیشتری دنبال کرد و در نهایت با توجه به ضعف و انفعال احمدشاه و خاندان قاجار، زمینه را برای تغییر سلطنت فراهم ساخت.
مسیر پادشاهی
مجلس مؤسسان و تأسیس سلسله پهلوی
پس از سالها بیکفایتی قاجارها، افکار عمومی و نخبگان سیاسی به این نتیجه رسیده بودند که ادامه این سلسله به صلاح کشور نیست. رضاخان که اکنون از قدرت و محبوبیت کافی برخوردار بود، در صدد برآمد تا سلطنت را به دست آورد. در سال ۱۳۰۴ (۱۹۲۵)، با برگزاری مجلس مؤسسان، انقراض سلسله قاجار و واگذاری سلطنت به رضاخان پهلوی به تصویب رسید. انتخاب نام «پهلوی» اشارهای به زبان و فرهنگ ایران باستان داشت و تلاشی برای پیوند دادن حکومت جدید با شکوه و عظمت ایران پیش از اسلام بود. رضاشاه در ۵ اردیبهشت ۱۳۰۵ (۲۵ آوریل ۱۹۲۶) تاجگذاری کرد و بدین ترتیب سلسله پهلوی رسماً آغاز به کار کرد.
تثبیت قدرت
رضاشاه پس از رسیدن به سلطنت، با جدیت تمام به تثبیت قدرت خود و از میان برداشتن هرگونه رقیب یا مانع احتمالی پرداخت. او نه تنها مخالفان سیاسی خود را سرکوب کرد، بلکه بسیاری از متحدان سابقش را که میتوانستند تهدیدی برای قدرت مطلقه او باشند، از صحنه قدرت کنار زد. تمرکزگرایی شدید، مشخصه اصلی حکومت او بود. تمام ارکان قدرت از جمله ارتش، دستگاه قضایی، آموزش و پرورش و اقتصاد، تحت کنترل مستقیم او درآمدند. او به خوبی دریافته بود که برای مدرنسازی شتابان ایران، نیاز به قدرتی متمرکز و بیچون و چرا دارد و از هرگونه مخالفتی با این هدف برنمیتابید.
مدرنسازی و اصلاحات
توسعه اقتصادی
رضاشاه با آگاهی از عقبماندگی اقتصادی ایران، برنامهای گسترده برای نوسازی اقتصاد کشور طراحی کرد. مهمترین اقدام او در این زمینه، ایجاد صنایع مدرن بود. کارخانههای متعددی در زمینههای نساجی، سیمان، دخانیات، فرآوری مواد غذایی و غیره در تهران و دیگر شهرها تأسیس شدند. دولت با حمایت از سرمایهگذاری داخلی و انحصار در برخی صنایع، نقش محوری در این توسعه اقتصادی ایفا میکرد. هدف اصلی، کاهش وابستگی به واردات و خودکفایی کشور بود. اگرچه این صنایع در مقایسه با استانداردهای جهانی کوچک و بعضاً ناکارآمد بودند، اما گام مهمی در جهت ایجاد زیرساختهای صنعتی ایران به شمار میرفتند. همچنین سیاستهای تجاری او به گونهای بود که از تولید داخلی حمایت کند و تعرفههای گمرکی را برای کالاهای وارداتی افزایش داد.
زیرساختها: راهآهن سراسری ایران
شاید بتوان بزرگترین و ماندگارترین پروژه عمرانی دوران رضاشاه را راهآهن سراسری ایران دانست. این پروژه عظیم که ساخت آن از سال ۱۳۰۶ (۱۹۲۷) آغاز شد و در سال ۱۳۱۷ (۱۹۳۸) به پایان رسید، بندر ترکمن در دریای خزر را به بندر شاهپور (امام خمینی کنونی) در خلیج فارس متصل میکرد. طول این راهآهن حدود ۱۴۰۰ کیلومتر بود و ساخت آن با وجود موانع طبیعی فراوان (کوهستانهای البرز و زاگرس) و مشکلات فنی، یکی از بزرگترین دستاوردهای مهندسی زمان خود محسوب میشد. رضاشاه بر ساخت این راهآهن بدون استفاده از وامهای خارجی و با اتکا به سرمایههای داخلی (از طریق مالیات بر چای و شکر) تأکید داشت. هدف از ساخت راهآهن، علاوه بر توسعه اقتصادی و تسهیل حمل و نقل، ایجاد وحدت ملی و ارتباط بین نقاط مختلف کشور بود. در دوران جنگ جهانی دوم، این راهآهن اهمیت ژئوپلیتیکی حیاتی یافت و به عنوان یکی از مسیرهای اصلی ارسال کمکهای جنگی آمریکا به شوروی (کریدور فارسی) مورد استفاده قرار گرفت.
اصلاحات آموزشی
رضاشاه به نقش کلیدی آموزش در مدرنسازی کشور واقف بود. در دوران او، نظام آموزشی مدرن و متمرکزی جایگزین آموزشهای سنتی (عمدتاً مکتبخانهای) شد. دارالمعلمین عالی (بعدها دانشگاه تربیت معلم) برای تربیت معلم تأسیس گردید. در سال ۱۳۱۳ (۱۹۳۴)، دانشگاه تهران به عنوان نخستین دانشگاه مدرن ایران گشایش یافت که شامل دانشکدههای پزشکی، حقوق، علوم، ادبیات و فنی بود. تأسیس دانشگاه تهران، نقطه عطفی در تاریخ آموزش عالی ایران محسوب میشود. همچنین مدارس جدید متعددی در سراسر کشور ساخته شد و تحصیلات ابتدایی اجباری (البته در حد امکان) اعلام گردید. یکی از مهمترین و جنجالیترین اقدامات در این زمینه، اعزام دانشجو به خارج از کشور برای تحصیل در رشتههای مختلف بود که به ایجاد نسلی از متخصصان و مدیران مدرن برای کشور انجامید. تأکید بر آموزش سکولار و کاستن از نفوذ روحانیون بر نظام آموزشی، از دیگر ویژگیهای اصلاحات آموزشی این دوران بود.
اصلاحات حقوقی و قضایی
پیش از رضاشاه، نظام قضایی ایران عمدتاً بر مبنای شرع و توسط روحانیون اداره میشد و فاقد یکپارچگی و کارآمدی لازم بود. رضاشاه با الگوبرداری از نظامهای حقوقی اروپایی، به ویژه فرانسه، دست به یک تحول اساسی در این حوزه زد. با تدوین و تصویب قوانین مدون مانند قانون مجازات عمومی (۱۳۰۴) و قانون مدنی (۱۳۰۷-۱۳۱۴)، دادگستری نوینی پایهگذاری شد. تشکیل دادگستری دولتی و ایجاد دادگاههای عرفی در کنار دادگاههای شرع، به تدریج اختیارات قضایی روحانیون را محدود و نهایتاً به حاشیه راند. تأسیس وزارت دادگستری و تربیت قضات آشنا با حقوق جدید، از دیگر گامهای مهم در این زمینه بود. این اصلاحات، اگرچه با مقاومت روحانیون مواجه شد، اما گامی بلند در جهت سکولاریزاسیون نظام قضایی و ایجاد امنیت حقوقی برای جامعه مدرن ایران به شمار میرفت.
نوسازی نظامی
همانطور که اشاره شد، ارتش متحد و مدرن، سنگ بنای قدرت رضاشاه بود. او تمام توان خود را صرف ایجاد نیروی نظامی قدرتمندی کرد که بتواند از تمامیت ارضی کشور دفاع کرده و امنیت داخلی را برقرار سازد. خدمت نظام وظیفه عمومی در سال ۱۳۰۴ (۱۹۲۵) تصویب شد که به تأمین نیروی انسانی مورد نیاز ارتش کمک شایانی کرد. رضاشاه شخصاً بر جزئیات مربوط به ارتش، از جمله آموزش، تجهیزات و ترفیعات نظارت داشت. او برای تجهیز ارتش به سلاحهای مدرن، قراردادهایی با کشورهای اروپایی به ویژه آلمان، سوئد، فرانسه و چکسلواکی منعقد کرد. تأسیس دانشکده افسری برای تربیت افسران کارآمد و نیز ایجاد صنایع نظامی (مانند کارخانه مهماتسازی) از دیگر اقدامات او در این زمینه بود. ارتش دوران رضاشاه نه تنها ابزار سرکوب مخالفان داخلی، بلکه نمادی از حاکمیت ملی و غرور کشور بود.
تغییرات اجتماعی و فرهنگی
رضاشاه مدرنسازی را صرفاً در ایجاد کارخانهها و راهآهن خلاصه نمیکرد، بلکه به دنبال تغییر بنیادی در سبک زندگی و فرهنگ جامعه ایران بود. این بخش از اصلاحات او، شاید جنجالیترین و بحثبرانگیزترین جنبه دوران سلطنتش باشد. مهمترین این سیاستها، «کشف حجاب» در سال ۱۳۱۴ (۱۹۳۶) بود. در مراسمی رسمی در دانشسرای عالی، رضاشاه به زنان حاضر دستور داد که حجاب خود را بردارند و پس از آن، کشف حجاب به طور اجباری در سراسر کشور به اجرا گذاشته شد. این اقدام با واکنشهای شدید و گاه خشونتآمیزی از سوی روحانیون و مردم سنتی مواجه شد. در کنار آن، سیاست «متحدالشکل کردن البسه» نیز به اجرا درآمد که مردان را موظف به پوشیدن لباسهای به سبک اروپایی (کت و شلوار و کلاه پهلوی) میکرد. هدف از این سیاستها، یکسانسازی ظاهری مردم، کمرنگ کردن تمایزات قومی و مذهبی و ایجاد ظاهری مدرن برای کشور بود. همچنین تلاش شد تا با ترویج فرهنگ و تاریخ ایران باستان و کاستن از نفوذ عناصر عربی و اسلامی، هویت ملی جدیدی شکل گیرد. این اقدامات، اگرچه در ظاهر ایران را مدرنتر جلوه میداد، اما به قیمت سرکوب فرهنگ سنتی و ایجاد شکافی عمیق بین دولت و بخش بزرگی از جامعه تمام شد.
ناسیونالیسم و ملتسازی
یکپارچهسازی ایران
یکی از مهمترین دستاوردهای رضاشاه، پایان دادن به هرج و مرج و تجزیهطلبیهایی بود که ایران را پس از مشروطه تهدید میکرد. او با تکیه بر ارتش مدرن خود، توانست قدرت دولت مرکزی را به دورترین نقاط کشور گسترش دهد. سرکوب عشایر و ایلات، اگرچه با خشونت همراه بود، اما در نهایت به تمرکز قدرت و یکپارچگی سیاسی کشور انجامید. او با خلع سلاح عشایر و اسکان اجباری برخی از آنان، توانست بزرگترین چالشهای امنیت داخلی را از میان بردارد. این یکپارچگی، زمینهساز اجرای موفق اصلاحات دیگر در سراسر کشور شد.
سیاستها در قبال عشایر و اقلیتها
سیاست رضاشاه در قبال عشایر و اقلیتهای قومی، عمدتاً مبتنی بر یکسانسازی و جذب در هویت ملی فراگیر ایرانی بود. او با خودمختاری و قدرت سنتی خوانین عشایر به شدت مخالف بود و آنها را مانعی بر سر راه مدرنیته و تمرکز قدرت میدانست. سرکوب عشایر، مانند ایل بختیاری، قشقایی و شاهسون، با خشونت زیادی همراه بود و بسیاری از سران ایلات دستگیر، تبعید یا اعدام شدند. در مورد اقلیتهای مذهبی و قومی (مانند ارمنیها، آشوریها، یهودیان، کردها و بلوچها)، سیاست رسمی دولت، برابری حقوقی و جذب آنان در جامعه ملی بود. با این حال، این سیاستها گاه با سرکوب ویژگیهای فرهنگی خاص آنان نیز همراه میشد. هدف نهایی، ایجاد یک هویت ملی یکپارچه بر اساس زبان فارسی و تاریخ باستانی ایران بود.
تغییر نام از «پرشیا» به «ایران»
در سال ۱۳۱۳ (۱۹۳۴)، رضاشاه طی بخشنامهای به نمایندگیهای سیاسی ایران در خارج از کشور، خواستار آن شد که به جای واژه «پرشیا» (Persia) که عمدتاً در غرب برای نامیدن ایران به کار میرفت، از واژه «ایران» (Iran) استفاده شود. این اقدام، نمادی از تحول هویت ملی و تأکید بر پیوستگی تاریخی و جغرافیایی ایران بود. «پرشیا» عمدتاً به امپراتوری باستانی هخامنشیان و منطقه فارس (پارس) اشاره داشت، در حالی که «ایران» مفهومی گستردهتر و فراگیرتر داشت و ریشه در زبان و فرهنگ آریایی داشت. این تغییر نام، بخشی از پروژه ناسیونالیستی رضاشاه برای پیوند دادن ایران مدرن با عظمت ایران باستان و متمایز ساختن آن از همسایگان عربزبان و فرهنگ اسلامی بود.
سیاست خارجی و روابط بینالملل
روابط با شوروی
روابط ایران و شوروی در دوران رضاشاه با فراز و نشیبهای بسیاری همراه بود. شوروی به عنوان همسایه شمالی قدرتمند ایران، همواره یکی از دغدغههای اصلی سیاست خارجی کشور بود. رضاشاه در ابتدا موفق به لغو برخی از قراردادهای تحمیلی دوران تزاری (مانند کاپیتولاسیون) و کاهش نفوذ شوروی در ایران شد. با این حال، روابط دو کشور بر سر مسائلی مانند نحوه بهرهبرداری از منابع دریای خزر و فعالیتهای کمونیستی در ایران، همواره تیره بود. شوروی از آغاز جنگ جهانی دوم، نگاه طمعآمیزی به ایران داشت و این مسئله نهایتاً به اشغال نظامی ایران در سال ۱۳۲۰ انجامید.
روابط با بریتانیا
بریتانیا قدرتی بود که رضاشاه بیش از همه با آن درگیر بود. او که با حمایت ضمنی بریتانیا به قدرت رسیده بود، به تدریج سعی کرد از زیر سلطه این کشور خارج شود. مهمترین نقطه تنش بین ایران و بریتانیا، مسئله نفت و شرکت نفت ایران و انگلیس بود. رضاشاه در سال ۱۳۱۱ (۱۹۳۲) امتیاز نفت دارسی (که در سال ۱۹۰۱ به ویلیام ناکس دارسی داده شده بود) را لغو کرد که این اقدام با واکنش شدید بریتانیا و طرح شکایت در جامعه ملل مواجه شد. اگرچه در نهایت قرارداد جدیدی (۱۹۳۳) امضا شد که مدت آن تمدید و محدوده آن کاهش یافت، اما سهم ایران نسبت به قبل افزایش یافت. این کشمکش نشاندهنده تلاش رضاشاه برای بازیابی حقوق ملی و کاهش نفوذ بریتانیا بود، هرچند که او در دستیابی به یک قرارداد کاملاً عادلانه ناکام ماند.
روابط با ترکیه و سایر همسایگان
رضاشاه روابط نسبتاً خوبی با همسایه غربی خود، ترکیه، به رهبری مصطفی کمال آتاتورک برقرار کرد. هر دو کشور با الگوبرداری از غرب، در مسیر مدرنسازی و سکولاریزاسیون گام برمیداشتند و اشتراکات زیادی در این زمینه داشتند. دیدار رضاشاه از ترکیه در سال ۱۳۱۳ (۱۹۳۴) نقطه عطفی در روابط دو کشور بود و منجر به امضای پیمان سعدآباد (۱۳۱۶) بین ایران، ترکیه، عراق و افغانستان گردید که هدف آن همکاری منطقهای و تضمین امنیت مرزها بود. روابط با افغانستان و عراق نیز با فراز و نشیب همراه بود، به ویژه بر سر مسائل مرزی و حقوق آب (اروندرود). به طور کلی، رضاشاه تلاش کرد تا با ایجاد روابط حسنه با همسایگان، امنیت مرزها را تأمین کرده و از مداخله قدرتهای بزرگ در منطقه بکاهد.
اختلاف نفتی ایران و انگلیس
همانطور که اشاره شد، اختلاف بر سر نفت، محوریترین مسئله در روابط ایران و بریتانیا در دوران رضاشاه بود. امتیاز دارسی که در سال ۱۹۰۱ به مدت ۶۰ سال به یک تبعه بریتانیایی اعطا شده بود، سهم ناچیزی برای ایران در نظر گرفته بود و عملاً کنترل منابع نفتی ایران را در اختیار شرکت نفت ایران و انگلیس (که دولت بریتانیا اکثر سهام آن را در اختیار داشت) قرار میداد. رضاشاه که به دنبال افزایش درآمدهای کشور و کاهش نفوذ خارجی بود، در سال ۱۳۱۱ این امتیاز را لغو کرد. بریتانیا با توسل به قدرت خود، این مسئله را به دیوان دائمی دادگستری بینالمللی (در لاهه) و جامعه ملل کشاند. در نهایت، پس از مذاکرات فشرده، قرارداد جدیدی در سال ۱۳۱۳ (۱۹۳۳) به امضا رسید که اگرچه مدت امتیاز را تا سال ۱۹۹۳ تمدید میکرد و محدوده عملیات شرکت را کاهش میداد، اما سود سالانه ایران را تضمین میکرد. بسیاری از ملیگرایان ایرانی این قرارداد را پیروزی برای ایران تلقی کردند، اما برخی دیگر آن را تسلیم در برابر فشار بریتانیا و از دست دادن فرصتی برای ملیسازی واقعی نفت میدانستند. این رویداد، زمینهساز بحران نفتی آینده در دوران محمدرضا پهلوی شد.
استبداد و مخالفان
سرکوب مخالفان
حکومت رضاشاه ماهیتی استبدادی و تمامیتخواه داشت. او هرگونه صدای مخالفی را سرکوب میکرد و اجازه شکلگیری احزاب سیاسی مستقل یا اتحادیههای کارگری را نمیداد. مخالفان سیاسی، از جمله رهبران جنبش جنگل (میرزا کوچک خان)، رهبران عشایر (شیخ خزعل، صولت الدوله قشقایی)، روزنامهنگاران منتقد (میرزاده عشقی، فرخی یزدی) و سیاستمداران آزادیخواه (سید حسن مدرس)، یا کشته شدند، یا به زندان افتادند و یا به تبعید فرستاده شدند. برخی از آنان در زندان جان باختند یا به قتل رسیدند. سرکوب مخالفان، بخش جداییناپذیر از سیاست تثبیت و تداوم قدرت رضاشاه بود و فضای وحشت و سکوت را بر جامعه ایران حاکم کرد.
سانسور و پروپاگاندا
رضاشاه به خوبی از اهمیت افکار عمومی و رسانهها آگاه بود. از این رو، دستگاه گسترده سانسور و پروپاگاندایی را ایجاد کرد تا هرگونه نقدی را از مطبوعات، کتابها و سایر نشریات حذف کند. روزنامهها فقط مجاز به چاپ اخبار تأیید شده توسط دولت بودند و هر مطلبی که به نوعی به چالش کشیدن سیاستهای دولت یا شخص شاه تلقی میشد، با توقیف و جریمه مواجه میگشت. در عوض، مطبوعات و رسانهها موظف بودند که دستاوردهای دولت و شخص شاه را بزرگ جلوه دهند و تصویری ایدهآل از ایران مدرن ارائه کنند. این پروپاگاندا، بخشی از تلاش برای مشروعیتبخشی به حکومت و سرکوب هرگونه گفتمان جایگزین بود.
نقش ارتش و پلیس مخفی
ارتش و نیروهای انتظامی (ژاندارمری و شهربانی) ستونهای اصلی قدرت رضاشاه بودند. ارتش نه تنها وظیفه دفاع از کشور را بر عهده داشت، بلکه ابزار اصلی سرکوب مخالفان داخلی نیز بود. پلیس مخفی نیز به طور مؤثری به جمعآوری اطلاعات درباره مخالفان احتمالی و خنثیسازی توطئهها میپرداخت. این نیروها، فضای سنگین امنیتی را در کشور حاکم کرده بودند و مردم از ترس برخورد، از هرگونه فعالیت سیاسی یا حتی ابراز نظر در محافل خصوصی خودداری میکردند. وفاداری این نیروها مستقیماً به شخص شاه بود و او شخصاً بر آنها نظارت داشت.
مخالفت گروههای مذهبی و سنتی
بدون شک، شدیدترین و گستردهترین مخالفت با سیاستهای رضاشاه، از سوی روحانیون و طبقات سنتی جامعه صورت گرفت. سیاستهای سکولاریستی او، به ویژه کشف حجاب، متحدالشکل کردن البسه، محدود کردن اختیارات قضایی روحانیون و ترویج فرهنگ باستانی، به مثابه حملهای مستقیم به ارزشها و باورهای مذهبی مردم تلقی میشد. روحانیون برجستهای مانند سید حسن مدرس و شیخ محمد خالصیزاده، به شدت با این سیاستها مخالفت کردند و هزینه آن را با زندان و تبعید پرداختند. مردم عادی نیز در شهرهای مختلف (به ویژه مشهد، تبریز و قم) گاه دست به اعتراضات خیابانی زدند که با خشونت سرکوب شد. واقعه مسجد گوهرشاد در مشهد (۱۳۱۴) که طی آن هزاران نفر در اعتراض به کشف حجاب و سیاستهای ضد دینی به مسجد پناهنده شدند و با حمله نظامیان کشته و زخمی شدند، نماد بارز این درگیری خونین بین دولت سکولار و مردم سنتی بود.
جنگ جهانی دوم و سقوط رضاشاه
اعلام بیطرفی
با آغاز جنگ جهانی دوم در سپتامبر ۱۹۳۹، رضاشاه بلافاصله بیطرفی ایران را اعلام کرد. او به خوبی از خطرات درگیر شدن در این جنگ آگاه بود و تلاش کرد با حفظ تعادل در روابط با هر دو طرف متخاصم (متحدین و متفقین)، از سرنوشتی مشابه جنگ جهانی اول برای ایران جلوگیری کند. با این حال، موقعیت ژئوپلیتیکی ایران و منابع نفتی آن، بیطرفی را برای قدرتهای درگیر غیرقابل قبول ساخته بود.
حمله متفقین به ایران
پس از حمله آلمان به شوروی در ژوئن ۱۹۴۱، ایران به دلیل موقعیت راهبردی خود (به عنوان پلی برای ارسال کمکهای نظامی به شوروی از طریق کریدور فارسی) و نیز منابع نفتی اش (که برای تأمین سوخت نیروهای متفقین حیاتی بود) اهمیت فوقالعادهای برای بریتانیا و شوروی یافت. متفقین بارها از ایران خواستند تا به اخراج کارشناسان و مستشاران آلمانی (که تعدادشان در ایران زیاد بود) اقدام کند و اجازه استفاده از خاک ایران برای ترانزیت کالا را بدهد. رضاشاه که هنوز به قدرت آلمان و پیروزی نهایی آن امید داشت و از طرفی نگران اشغال کشورش بود، در برابر این درخواستها مقاومت کرد و نتوانست قاطعانه عمل کند. سرانجام در سوم شهریور ۱۳۲۰ (۲۵ اوت ۱۹۴۱)، نیروهای بریتانیا و شوروی از جنوب و شمال به ایران حمله کردند. ارتش ایران که رضاشاه خود آن را ساخته بود، پس از مقاومتی کوتاه و نابرابر، در هم شکست.
کنارهگیری اجباری و تبعید
با اشغال کشور، متفقین خواهان خروج رضاشاه از صحنه قدرت شدند. بریتانیا و شوروی، رضاشاه را به دلیل سیاستهای آلمانیگرایانهاش و مقاومت در برابر خواستههایشان، یک خطر میدیدند. در پی این فشارها، رضاشاه در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ (۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱) طی نامهای از سلطنت کنارهگیری کرد و پسرش محمدرضا را به عنوان جانشین خود معرفی نمود. او سپس با یک کشتی بریتانیایی ایران را به مقصد جزیره موریس ترک کرد و بعداً به ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی تبعید شد. رضاشاه که از این همه ذلت و شکست به شدت رنجیده بود، در تبعید به سرعت رو به افول نهاد و سرانجام در ۵ مرداد ۱۳۲۳ (۲۶ ژوئیه ۱۹۴۴) در ژوهانسبورگ درگذشت. پیکر او پس از مدتی به ایران بازگردانده شد و در مقبرهای که خود در کنار آرامگاه عبدالعظیم حسنی در ری ساخته بود (آرامگاه رضاشاه) به خاک سپرده شد که بعدها در جریان انقلاب ۵۷ تخریب گردید.
میراث و ارزیابی تاریخی
بنیانگذار ایران مدرن؟
دیدگاهها درباره رضاشاه بسیار متفاوت و قطبیشده است. گروهی او را «پدر ایران مدرن» میدانند. از نگاه آنان، رضاشاه کشوری را که در ورطه هرج و مرج و تجزیه گرفتار بود، نجات داد و با ایجاد ارتش مدرن، گسترش آموزش و پرورش، ساختن راهآهن و جادهها، تأسیس دانشگاه تهران، تدوین قوانین مدون و کاهش نفوذ روحانیون و قدرتهای خارجی، ایران را وارد مسیر ترقی و توسعه کرد. آنان استبداد او را به عنوان بهایی ضروری برای پیشرفت در آن شرایط خاص تاریخی توجیه میکنند.
جنجالها و انتقادات
در مقابل، منتقدان رضاشاه تصویری کاملاً متفاوت از او ارائه میدهند. از نگاه آنان، او یک دیکتاتور بیرحم و خودکامه بود که با سرکوب وحشیانه هرگونه مخالفتی، فضای خفقان و استبدادی را بر کشور حاکم کرد. سیاستهای ضد دینی و سکولاریستی او، به ویژه کشف حجاب اجباری، زخمی عمیق بر پیکره جامعه سنتی ایران وارد کرد و باعث بیگانگی بخش بزرگی از مردم با دولت شد. آنان او را به وابستگی به قدرتهای خارجی (به ویژه بریتانیا در ابتدای کار) متهم میکنند و سیاستهای اقتصادی و نفتی او را نیز در خدمت منافع خارجی میدانند. از دید منتقدان، او نه ایران را مدرن کرد، بلکه چهرهای ظاهری و تقلیدی از مدرنیته غربی را به کشور تحمیل کرد که در نهایت به شکاف عمیق بین دولت و ملت و انقلاب ۵۷ انجامید.
رضاشاه در حافظه عمومی و تاریخنگاری
میراث رضاشاه همچنان موضوع مناقشه در ایران امروز است. برای برخی از ایرانیان (به ویژه آنان که به دنبال دولتی مقتدر و سکولار هستند)، او همچنان یک قهرمان ملی و نماد وحدت و پیشرفت است. برای بسیاری دیگر (به ویژه آنان که به ارزشهای مذهبی و سنتی پایبندند)، او نماد ظلم، استبداد و بیدینی است. تاریخنگاری درباره رضاشاه نیز تحت تأثیر این دوگانهها قرار دارد و همچنان پژوهشهای آکادمیک در داخل و خارج از ایران به ابعاد مختلف زندگی و سلطنت او میپردازند. ارزیابی نهایی از او نیازمند در نظر گرفتن همه جوانب مثبت و منفی دوران سی ساله سلطنتش در بستر پیچیده تاریخ معاصر ایران است.
نتیجهگیری
رضاشاه پهلوی شخصیتی پیچیده و چندوجهی است که نمیتوان او را به سادگی در قالب قهرمان یا شرور خلاصه کرد. او محصول دوران پرآشوب خود بود و با استفاده از قدرت نظامی و اراده آهنین، توانست ایران را از وضعیت هرج و مرج و ضعف خارج کرده و به کشوری نسبتاً مدرن و متمرکز تبدیل کند. دستاوردهای او در زمینههای زیرساختی، آموزشی، نظامی و حقوقی غیرقابل انکار است. با این حال، این دستاوردها با بهایی بسیار سنگین به دست آمد: سرکوب وحشیانه مخالفان، ایجاد فضای خفقان و استبداد، بیتوجهی به آزادیهای اساسی مردم و تحمیل خشونتآمیز مدرنیته از بالا که منجر به شکاف عمیق فرهنگی و مذهبی در جامعه ایران شد. سقوط او در جریان جنگ جهانی دوم نشان داد که قدرت او تا چه حد به حمایتهای خارجی (هرچند غیرمستقیم) وابسته بود و ارتش مدرنش در برابر اراده قدرتهای بزرگ تاب مقاومت نداشت. میراث او، ترکیبی از دستاوردهای مدرنسازی و زخمهای عمیق استبداد، همچنان بر تاریخ و سیاست ایران سایه افکنده است. قضاوت نهایی درباره او، همچنان به چشمانداز و ارزشهای مورخ بستگی دارد.
در حال بارگیری نظرات...