این متن یک روایت داستانیِ بلند از روند فتح ایران در دورهٔ ساسانی است؛ یعنی سقوط تدریجی حکومت، نبردهای بزرگ مثل قادسیه، فروپاشی شهرهای مهم، و سرانجام مرگ یزدگرد سوم.
جهانِ در آستانهٔ فروپاشی
ایرانِ ساسانی در دهههای پایانی عمر خود، همچون پهلوانی بود که هنوز قامتش بلند است، اما زخمهای پنهان، استخوانش را شکستهاند. جنگهای طولانی با روم، قحطیهای پیدرپی، اختلافات مذهبی میان زرتشتیان، مسیحیان و مانویان، و کشمکشهای درباری، کشور را فرسوده کرده بود.
در روایتها آمده است که وقتی یزدگرد سوم، نوجوانی کمتجربه، بر تخت نشست، پیرمردی از بزرگان گفت: «این تخت را پادشاهی باید که جهان را بشناسد؛ نه کودکی که هنوز جهان را ندیده.»
اما ایران دیگر انتخابی نداشت. در همان روزها، در جنوب، نیرویی تازهنفس و پرشور در حال گسترش بود: مسلمانان. پس از تثبیت قدرت در عربستان، نگاهشان به عراق افتاد؛ جایی که سپاه ساسانی هنوز عظیم بود، اما روحش شکسته.
نخستین برخوردها
نبردهای عراق
خالد بن ولید وارد عراق شد. هرمزان، سردار ایرانی، در برابرش ایستاد. در نبرد «ذاتالسلاسل»، ایرانیان پاهای خود را با زنجیر به هم بسته بودند تا کسی نگریزد. اما وقتی صف شکست، زنجیرها مانع فرار شدند و میدان به خون نشست.
شهرهای حیره، بویب و اُلیس یکی پس از دیگری سقوط کردند. خبر شکستها به تیسفون رسید. یزدگرد سوم با نگرانی گفت: «این باد از کجا وزیدن گرفته؟»
قادسیه — نبردی که سرنوشت ایران را تغییر داد
رستم فرخزاد وارد میشود
رستم، بزرگمرد سپاه ایران، با زرهی که در روایتها «چون آفتاب میدرخشید»، به قادسیه آمد. او میدانست این نبرد، نبردِ ایران است.
سه روز جنگ ادامه داشت. روز نخست، ایرانیان پیروز بودند. روز دوم، نبرد برابر بود. روز سوم، «روز فیلها» بود؛ فیلهای جنگی ایران صفوف عرب را شکافتند. اما مسلمانان با بریدن مهار فیلها، آنها را رمداده و بهسوی سپاه ایران برگرداندند.
در غروب روز سوم، رستم فرخزاد کشته شد. روایتها میگویند که وقتی خبر مرگ او به یزدگرد رسید، شاهنشاه فقط گفت: «پس ایران بیسر شد.»
سقوط تیسفون — پایان شکوه هزارساله
پس از قادسیه، راه پایتخت باز شد. تیسفون، شهر سفید، پایتخت هزارسالهٔ ایران، بدون نبردی بزرگ سقوط کرد.
در روایتها آمده است که مسلمانان وقتی وارد ایوان کسری شدند، عظمت آن را دیدند و گفتند: «این بنا را جز پادشاهانِ جهانگیر نتوانستهاند ساخت.»
خزانهٔ بزرگ ایران غارت شد؛ اما بسیاری از اشیای گرانبها بعدها میان قبایل تقسیم شد یا به مدینه فرستاده شد.
مقاومتهای پراکنده
جلولا
جلولا با خندقهای عمیق، آخرین سنگر بزرگ عراق بود. روایتها صحنههایی از نبرد در مه صبحگاهی و سقوط برجهای شهر را نقل میکنند.
همدان
در همدان، مردم بر فراز کوهها آتشهای بزرگ روشن کردند تا سپاه عرب را بترسانند. اما پس از چند روز، بزرگان شهر صلح کردند.
ری
در ری، روایتهای محلی از خیانت یک نگهبان سخن میگویند که شبانه دروازهٔ جنوبی را گشود.
اصفهان
در اصفهان، سردار ایرانی—شهریار—بر دیوارها فریاد زد: «این دیار را جز با خون نمیگیرید!» اما شبانه گریخت و شهر تسلیم شد.
نهاوند — فتحالفتوح
نهاوند آخرین امید ایران بود. سپاه بزرگی گرد آمد، اما اختلاف میان سرداران، کار را سخت کرد.
در روایتها آمده است که مسلمانان با ترفند «عقبنشینیِ ساختگی» ایرانیان را از دژ بیرون کشیدند. وقتی سپاه ایران در دشت باز شد، ناگهان عربها بازگشتند و حمله کردند.
نهاوند سقوط کرد. این نبرد را «فتحالفتوح» نامیدند؛ زیرا پس از آن، مقاومت سازمانیافتهٔ ایران پایان یافت.
فرار یزدگرد سوم — تراژدی شاهنشاه
یزدگرد از شهری به شهر دیگر گریخت: از اصفهان به کرمان، از کرمان به سیستان، از سیستان به مرو.
در روایتهای داستانی، او شاهی است تنها، بییار، بیسپاه، که مردم از ترس سپاه عرب، از او روی برمیگردانند.
سرانجام، در مرو، آسیابانی او را کشت؛ نه از دشمنی، بلکه برای گرفتن «غنیمت». این پایان تراژیک شاهنشاهی ساسانی بود.
روایتها میگویند: «شاهنشاه ایران، بیتاج و تخت، در خانهٔ آسیابان کشته شد.»
پایان یک جهان، آغاز جهانی دیگر
با مرگ یزدگرد، ایران وارد دورهٔ جدیدی شد: اسلام گسترش یافت، زبان عربی وارد دیوانها شد، اما فرهنگ ایرانی زنده ماند و بعدها در قالبهای تازه شکوفا شد.
روایتهای داستانی فتح ایران، همیشه میان تراژدی و حماسه در نوساناند: از شکوه رستم فرخزاد تا تنهایی یزدگرد، از سقوط تیسفون تا مقاومتهای پراکندهٔ شهرها، از پایان یک امپراتوری تا آغاز تمدنی تازه.