تصویری که از ارتش سرخ در ذهن غرب نقش بسته، اغلب تصویر انبوهی از سربازان بیروح و خاکستری است که با بیرحمی وادار به پیشروی زیر آتش مسلسلها میشدند، در حالی که جوخههای تیربار در پشت سرشان هر گونه عقبنشینی را با رگبار گلوله پاسخ میدادند. این کلیشه، که عمدتاً توسط تبلیغات دوران جنگ سرد ساخته و در فیلمهای هالیوودی جاودانه شد، تنها بخش کوچکی از یک حقیقت بسیار پیچیدهتر و تکاندهندهتر است. حقیقت این است که ارتش سرخ کارگران و دهقانان، از خاکستر یک امپراتوری فروپاشیده و دل یک جنگ داخلی جهنمی سر برآورد و در طول تنها یک نسل، به نیرویی تبدیل شد که ماشین جنگی شکستناپذیر ورماخت نازی را در بزرگترین نبرد تاریخ بشر در هم کوبید. این ارتش، همزمان مظهر وحشت سیاسی (پاکسازیهای استالین) و قهرمانی حماسی (نبرد استالینگراد) بود؛ هم یک ابزار سرکوب داخلی و هم منجی جهان از فاشیسم. این روایت، داستان این تضاد خونین است: ماشینی عظیم که با ایدئولوژی، ترور و فداکاری بینظیر ساخته شد، قربانیانش گاهی به اندازه دشمنانش بودند، و در نهایت، در زیر بار تضادهای درونی خود و وزنی که بر دوش میکشید، فرو ریخت.
از سنگرهای تزاری تا آتش انقلاب: تولد یک ارتش ایدئولوژیک
برای درک ارتش سرخ، ابتدا باید ویرانهای را تصور کرد که از آن برخاست. در فوریه ۱۹۱۷، امپراتوری روسیه، این “غول پاگلی”، زیر فشارهای جنگ جهانی اول فروریخت. ارتش تزاری، که زمانی بزرگترین ارتش دائمی جهان بود، به تودهای بیانضباط از دهقانان مسلح تبدیل شده بود که تنها آرزویشان بازگشت به خانه و تقسیم زمینهای اشراف بود. سربازان، افسران خود را به رگبار میبستند و فرماندهان، هیچ کنترلی بر واحدهایشان نداشتند. در این خلاء قدرت، ولادیمیر لنین و بلشویکها در اکتبر ۱۹۱۷ قدرت را به دست گرفتند. آنها وعده “صلح، نان و زمین” داده بودند و حالا باید به آن عمل میکردند. اما برای بقا، به یک نیروی نظامی نیاز داشتند، نیرویی که نه بر اساس سلسلهمراتب کهنه تزاری، که بر اساس وفاداری به انقلاب ساخته شود.
اینگونه بود که در ژانویه ۱۹۱۸، شورای کمیسرهای خلق فرمان تأسیس ارتش سرخ کارگران و دهقانان را صادر کرد. در ابتدا، این ارتش بر اساس اصول آرمانشهری و انقلابی بنا شد: لغو درجات نظامی، انتخاب فرماندهان توسط سربازان، و برابری کامل میان افسران و نیروها. نتیجه، یک فاجعه تمامعیار بود. گروههای داوطلب، بیانضباط، فاقد آموزش و به شدت غیرقابل اعتماد در میدان نبرد بودند. در مواجهه با جنگ داخلی روسیه (۱۹۲۳-۱۹۱۷) که در آن ارتشهای “سفید” ضدانقلاب، نیروهای خارجی مهاجم، ملیگرایان جداییطلب و دهقانان شورشی از هر سو به جمهوری نوپای شوروی هجوم آوردند، این مدل دموکراتیک به سرعت رنگ باخت.
مردی که ارتش سرخ را از یک مشت میلیشای درهمریخته به یک ماشین جنگی منسجم تبدیل کرد، لئون تروتسکی، کمیسر خلق در امور نظامی بود. تروتسکی با پراگماتیسمی بیرحمانه، اصول انقلابی را قربانی ضرورت نظامی کرد. او سربازگیری اجباری را جایگزین داوطلبی کرد، درجات و سلام نظامی اجباری را بازگرداند، و از همه مهمتر، افسران سابق تزاری را که “متخصصان نظامی” (وُینسپِتس) مینامید، به خدمت فراخواند. این تصمیم، جنجالیترین و حیاتیترین اقدام تروتسکی بود. حدود ۷۵۰۰۰ افسر سابق تزاری در ارتش سرخ خدمت کردند و دانش فنی، استراتژی و انضباط را به تودههای دهقانی آموزش دادند. اما برای اطمینان از وفاداری آنها، تروتسکی نظام کمیسرهای سیاسی را برقرار کرد: مأموران حزب کمونیست که شانه به شانه فرماندهان نظامی قرار میگرفتند، هر دستور را تأیید یا وتو میکردند، وفاداری ایدئولوژیک را تضمین میکردند و خانوادههای افسران سابق را عملاً به عنوان گروگان در دست داشتند. برای تحمیل انضباط بر سربازان عادی که اغلب از جنگ فراری میشدند، تروتسکی “جوخههای انسداد” و مجازاتهای جمعی وحشیانه، از جمله دسیماسیون (اعدام هر دهم نفر یک واحد فراری) را به کار بست. او قطار زرهی شخصی خود را به جبهههای مختلف میراند و با سخنرانیهای آتشین و تهدیدهای مرگبار، ارتش در حال عقبنشینی را دوباره منسجم میکرد.
نقل قول: “با سرنیزه، با تهدید، با ترس… اما همچنین با ایدهآل. شما نمیتوانید ارتشی بدون سرکوب بسازید. تا زمانی که میمونهای بیدم مغروری که خود را انسان مینامند، به این افتخار کنند، فرماندهی ناگزیر است سرباز را بین مرگ احتمالی در جلو و مرگ حتمی در عقب قرار دهد.” - لئون تروتسکی
این ترکیب خشن از تخصص تزاری، ایدئولوژی بلشویکی و ترور سازمانیافته، جواب داد. ارتش سرخ که در اوج جنگ داخلی به ۵.۵ میلیون نفر رسید، در نهایت بر تمام دشمنان خود غلبه کرد و رژیم شوروی را تثبیت نمود. اما این پیروزی، بذر تراژدیهای آینده را نیز در دل خود کاشت. ارتش، از همان روز نخست، نه یک نهاد ملی، که یک ابزار حزبی متولد شد.
دکترین نابودی: هنر عملیاتی و غلتک بخار شوروی
در فاصله میان دو جنگ جهانی، در حالی که آلمان نازی در خفا بازمسلح میشد، ارتش سرخ در حال ایجاد یک انقلاب فکری در هنر جنگ بود. متفکران نظامی شوروی، با تحلیل تجربیات جنگ داخلی و شکستهای جنگ جهانی اول، به این نتیجه رسیدند که جنگهای فرسایشی ایستا، یادگار گذشته است. آنها دکترینی را پرورش دادند که امروزه به عنوان “هنر عملیاتی” شوروی شناخته میشود و هدف آن، فروپاشی کامل دشمن از طریق ضربات متوالی در عمق راهبردی بود. این دکترین، پیچیدگیها و ظرافتهایی داشت که به کلی با تصور “حمله موج انسانی” در تضاد است.
کلیدواژه اصلی این دکترین، “عملیات در عمق” بود. به جای حمله خطی و هل دادن دشمن به عقب، ارتش سرخ برنامهریزی کرد که جبهه دشمن را در چند نقطه بشکافد و بلافاصله واحدهای زرهی و مکانیزه را از این شکافها به اعماق خطوط دفاعی دشمن تزریق کند. این واحدها نباید درگیر پاکسازی نقاط مقاومت باقیمانده میشدند، بلکه وظیفه داشتند مراکز فرماندهی، انبارهای تدارکات، خطوط ارتباطی و ذخیرههای راهبردی دشمن را که صدها کیلومتر در پشت جبهه قرار داشتند، منهدم کنند. این مفهوم، “فلج کردن سیستم عصبی دشمن قبل از نابودی فیزیکی بدن آن” بود. برای اجرای این دکترین، ارتش سرخ دو بال قدرتمند ساخت: نیروهای زرهی و نیروهای هوابرد. در دهه ۱۹۳۰، شوروی بزرگترین نیروی تانک و چترباز جهان را در اختیار داشت و تمرینهای عظیم نظامی آن، ناظران غربی را به وحشت انداخته بود. ایدههای ژنرالهایی چون میخائیل توخاچفسکی و ولادیمیر تریاندافیلوف، سالها جلوتر از بلیتسکریگ آلمانی بود.
اما این مغز متفکر و خلاق، به شکل هولناکی توسط دستی که آن را میپروراند، نابود شد. پاکسازی بزرگ استالین در سالهای ۱۹۳۸-۱۹۳۷، ضربهای به ارتش سرخ وارد کرد که از هر شکست نظامی دیگری ویرانکنندهتر بود. استالین، که از قدرت و استقلال بالقوه افسران ارشد به شدت پارانویا پیدا کرده بود، دستور اعدام یا زندانی کردن بخش عظیمی از فرماندهان ارتش را صادر کرد. از ۵ مارشال اتحاد شوروی، ۳ تن تیرباران شدند. از ۱۶ فرمانده ارتش، ۱۴ تن از بین رفتند. تمام ۸ دریاسالار، تمام فرماندهان مناطق نظامی، و دهها هزار افسر جزء، قربانی چرخگوشت NKVD (پلیس مخفی) شدند. مغز متفکر پشت دکترین عمق، توخاچفسکی، پس از یک محاکمه نمایشی سریع، اعدام شد. جسد این دکترین، حالا بیسر بود. فرماندهان جوان و بیتجربهای که ناگهان به مناصب بالا ارتقا یافتند، از ترس اینکه هرگونه ابتکار عمل، به اتهام “خرابکاری” و “جاسوسی” تعبیر شود، به مجریانی محتاط و مطیع دستورات تبدیل شدند. انعطافپذیری و خلاقیت، جای خود را به رعایت کورکورانه آئیننامهها داد. این سربریدن خودخواسته نخبگان نظامی، مهمترین دلیل فاجعهای بود که در ژوئن ۱۹۴۱ بر سر شوروی آوار شد.
کوره آتش: عملیات بارباروسا و تراژدی تابستان سیاه
در سحرگاه ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، ماشین جنگی هیتلر با تمام قوا به شوروی یورش برد؛ رویدادی که عملیات بارباروسا نام گرفت و به بزرگترین تهاجم نظامی تاریخ بشر تبدیل شد. ۳ میلیون سرباز آلمانی و نیروهای متحد، ۳۶۰۰ تانک و ۲۷۰۰ هواپیما، در جبههای به وسعت ۲۹۰۰ کیلومتر، طوفان فولاد و آتش را بر سر ارتش سرخ فرود آوردند. ارتشی که در ظاهر بزرگ و قدرتمند مینمود، در برابر ضربه اول تقریباً از هم پاشید. این یک نبرد نبود؛ یک سلاخی نظاممند بود. اما از دل این شکستهای بیسابقه، میتوان عناصر یک نظام را دید که حاضر بود خود را فدا کند تا در نهایت پیروز شود.
دلایل این فروپاشی اولیه چندگانه و هولناک بود. پاکسازیهای استالین، افسرانی را که توانایی واکنش سریع و مستقل داشتند، از میان برده بود. استالین شخصاً، علیرغم هشدارهای مکرر جاسوسانش، حاضر به باور حمله قریبالوقوع نشد و ارتش را از هرگونه آمادهباش که ممکن بود “تحریکآمیز” تلقی شود، منع کرد. بسیاری از واحدهای خط مقدم، در پادگانها غافلگیر شدند. همچنین، فرمان “ایستادگی تا پای جان” و “نه یک قدم عقبنشینی” که از سوی مسکو صادر میشد، به جای دفاع منعطف، منجر به محاصرههای عظیم و مکرر نیروهای شوروی شد. نتیجه این ترکیب مرگبار، محاصرههای غولآسایی چون کییِف بود که در آن، به تنهایی بیش از ۶۶۰هزار سرباز شوروی به اسارت درآمدند. تا پایان سال ۱۹۴۱، ورماخت تا دروازههای مسکو پیش رانده بود و ارتش سرخ نزدیک به ۵ میلیون کشته، مجروح و اسیر داده بود. از نظر هر تحلیلگر نظامی متعارفی، شوروی دیگر شکست خورده بود.
اما درست در این لحظه، عواملی که در صلح، نقاط ضعف محسوب میشدند، به نقاط قوت تبدیل شدند. نظام کمیسرهای سیاسی، هرچند اغلب مزاحم فرماندهان بود، اما در شرایط فروپاشی، هستههای مقاومت ایدئولوژیک را حفظ کرد و به سربازان گوشزد میکرد که این یک جنگ نابودی است: اسیر شدن تقریباً به معنای مرگ حتمی در اردوگاههای کار اجباری نازیها بود. دستگاه تبلیغاتی شوروی به سرعت چهره جنگ را از “دفاع از کمونیسم” به “دفاع از میهن مادری روسیه” تغییر داد و احساسات ملیگرایانه و حتی مذهبی خفته را بیدار کرد. و مهمتر از همه، تخلیه صنعتی عظیم به شرق دور، فراتر از دسترس لوفتوافه و ورماخت. در یک مهاجرت اجباری و قهرمانانه، هزاران کارخانه به همراه قطعات، ماشینآلات و کارگرانشان بر روی قطارها بارگیری شده و به سیبری و قزاقستان منتقل شدند. این کارخانهها در حالی که دیوارهای سولهشان هنوز بالا نرفته بود، در برف و سرمای منهای ۳۰ درجه شروع به تولید تانک و هواپیما کردند. این ظرفیت صنعتی و لجستیکی بود که در نهایت، کفه ترازو را به نفع شوروی سنگین کرد.
نقطه عطف: از استالینگراد تا کورسک، ناقوس مرگ برای ورماخت
نبرد استالینگراد (سپتامبر ۱۹۴۲ - فوریه ۱۹۴۳) نامی است که برای همیشه مترادف با تغییر سرنوشت جنگ جهانی دوم باقی خواهد ماند. این نبرد، نه صرفاً یک رویارویی نظامی، که یک نزاع وجودی در جهنم شهری از گلولهبارانشده بود. هیتلر به دنبال تصرف شهر به خاطر نام استالین و قطع مسیر ولگا بود. استالین نیز به همین دلیل حاضر به از دست دادن آن نبود. ارتش سرخ در این نبرد، ترکیبی مؤثر از اجبار و اعتقاد را به کار بست که در نهایت به تراژدی بیسابقهای برای مهاجمان ختم شد.
در دل خرابههای شهر، یک جنگ فرسایشی بیرحمانه درگرفت. هر خانه، هر کارخانه و هر اتاق به یک میدان نبرد بدل شد و تکتیراندازان شوروی، مانند افسانهای به نام واسیلی زایتسِف، شکار افسران و سربازان آلمانی را به یک ورزش مرگبار تبدیل کردند. در حالی که ارتش ششم آلمان به فرماندهی فردریش پاولوس در این چرخگوشت شهری گرفتار شده بود، ژنرالهای گئورگی ژوکوف و الکساندر واسیلوسکی بیسروصدا در حال جمعآوری ذخایر عظیمی در دو جناح شمالی و جنوبی شهر بودند. طرح آنها، عملیات اورانوس، یک استادکلاس در هنر عملیاتی شوروی بود: به جای حمله مستقیم به قلب نیروهای آلمانی در شهر، آنها جناحهای ضعیف و کشیده شده تحت حفاظت ارتشهای رومانیایی و ایتالیایی را هدف گرفتند. در ۱۹ نوامبر ۱۹۴۲، طوفان زمستانی فولادین ارتش سرخ آغاز شد. در عرض چند روز، دو بازوی انبری آنها پشت سر ارتش ششم به هم قفل شد و ۳۰۰ هزار سرباز آلمانی و متحدانشان را در بزرگترین محاصره تاریخ جنگ به دام انداخت. تلاش برای شکستن محاصره شکست خورد و ارتش ششم پس از ماهها گرسنگی، سرمای کشنده و نبرد ناامیدانه، سرانجام تسلیم شد. برای نخستین بار، یک فیلدمارشال آلمانی زنده به اسارت درآمد. نماد ارتش شکستناپذیر نازی درهم شکست.
اگر استالینگراد نشان داد که ورماخت میتواند شکست بخورد، نبرد کورسک (ژوئیه ۱۹۴۳) ثابت کرد که او دیگر پیروز هم نخواهد شد. کورسک بزرگترین نبرد تانک در تمام تاریخ است. آلمانیها قصد داشتند برآمدگی کورسک را با عملیات ارگ قطع کنند، اما این بار ارتش سرخ که توسط شبکه اطلاعاتی خود (حلقه جاسوسی لوسی و پارتیزانها) از جزئیات دقیق نقشه دشمن آگاه شده بود، منتظر آنها نشست. آنها یک دفاع در عمق چندلایه و بیسابقه ساختند: میدانهای مین با تراکم ۳۲۰۰ مین در هر کیلومتر مربع، سنگرهای ضدتانک، توپخانه متمرکز و هزاران تانک در حال استتار. وقتی تیغه زرهی آلمان (پانزر) به استخوان دفاع شوروی برخورد کرد، بزرگترین نبرد زرهی تاریخ در نزدیکی پروخوروفکا رقم خورد، جایی که صدها تانک در یک نبرد تن به تن مرگبار در هم کوبیده شدند. تهاجم آلمان متوقف شد و سپس، ارتش سرخ ضدحمله خود را آغاز کرد و ارتش آلمان را برای همیشه عقب راند. از این نقطه به بعد، ناقوس مرگ ورماخت به صدا درآمده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، مسیر و سرعت پیشروی خرس روسی به سمت برلین بود.
نقل قول: “در غرب، ارتشها میجنگند. در شرق، دو جهانبینی تا سرحد نابودی یکدیگر نبرد میکنند. ما نه با سربازان، که با شیاطین در هیبت انسان روبرو هستیم.” - خاطرات یک افسر آلمانی از نبرد کورسک
جدول زیر مقایسهای میان سه نبرد کلیدی و سرنوشتساز در جبهه شرقی ارائه میدهد:
| نبرد | بازه زمانی | نوع درگیری استراتژیک | نتیجه برای ارتش سرخ | تأثیر بلندمدت بر جنگ | کییِف (۱۹۴۱) | آگوست - سپتامبر ۱۹۴۱ | محاصره عظیم توسط ورماخت | شکست فاجعهبار نظامی | اوج ناتوانی اولیه و بهای ترور افسران، اما خرید زمان برای مسکو | استالینگراد | سپتامبر ‘۴۲ - فوریه ‘۴۳ | جنگ شهری فرسایشی و ضدحمله استراتژیک | پیروزی قاطع و انهدام یک ارتش کامل دشمن | نقطه عطف روانی و نظامی که افسانه شکستناپذیری ورماخت را باطل کرد | کورسک | ژوئیه - آگوست ۱۹۴۳ | دفاع در عمق و نبرد زرهی عظیم | پیروزی قاطع دفاعی و هجومی | انتقال قطعی ابتکار عمل استراتژیک جبهه شرقی به دست ارتش سرخ |
|---|
بهای پیروزی: ارتشی بر شانههای زنان و دهقانان مجروح
پیروزی ارتش سرخ در جنگ جهانی دوم، بدون تردید یکی از حماسیترین دستاوردهای نظامی تاریخ بشر است. اما این پیروزی، بهایی داشت که فهم آن برای ذهن مدرن تقریباً ناممکن است. این بهای انسانی و اجتماعی، نه یک عدد، که یک تراژدی تمدنی بود و سایهاش تا به امروز بر روح روسیه سنگینی میکند. تلفات انسانی اتحاد شوروی در این جنگ، عدد هولناک ۲۷ میلیون نفر تخمین زده میشود که حدود ۸.۷ میلیون از آنها، مستقیماً نظامیان ارتش سرخ بودند. برای درک این عدد، باید آن را با تلفات متفقین غربی مقایسه کرد: به ازای هر سرباز آمریکایی که در جنگ کشته شد، تقریباً ۷۵ سرباز شوروی جان باخت. این قربانیها، اغلب در شرایطی فراتر از تصور رخ داد.
بخشی از این تلفات سنگین، نتیجه مستقیم دکترین نظامی بیرحم و گاهی فاجعهبار شوروی در سالهای اول جنگ بود. فرمان معروف استالین به شماره ۲۲۷، معروف به “نه یک قدم عقبتر!” ، هرگونه عقبنشینی بدون مجوز را خیانت به میهن اعلام و مجازات آن را اعدام فوری توسط جوخههای انسداد تعیین میکرد. اگرچه جوخههای انسداد به ندرت سربازان خودی را به رگبار میبستند (و بیشتر فراریان از میدان نبرد را دستگیر میکردند)، اما این فرمان، فضایی از وحشت را ایجاد کرده بود که در آن فرماندهان، سربازان را به حملات انتحاری بدون آمادگی کافی میفرستادند تا مبادا متهم به “لیبرالیسم” و “عدم قاطعیت” شوند. حمله موج انسانی یک افسانه کامل نیست، اما اغلب نتیجه وحشت فرماندهان از استالین و کمیسرها بود، نه یک تاکتیک رسمی. ارتش سرخ در اوایل جنگ به دلیل این فرهنگ فرماندهی مبتنی بر ترس، متحمل تلفات کمرشکن و غیرضروری شد.
اما در کنار این تاکتیکهای قربانیطلبانه، یک بعد انسانی دیگر نیز وجود دارد که کمتر روایت میشود: نقش عظیم و فراموششده زنان در ارتش سرخ. برخلاف ارتشهای غربی، شوروی از زنان نه فقط در نقشهای پشتیبانی، که به عنوان رزمنده مستقیم استفاده کرد. حدود ۸۰۰هزار زن در ارتش سرخ خدمت کردند. آنها خلبانان جنگنده و بمبافکنهای شبانه بودند (هنگ معروف “جادوگران شب” که با هواپیماهای چوبی و پارچهای، آلمانیها را به وحشت انداخته بودند). آنها تکتیراندازان مرگباری چون لیودمیلا پاولیچنکو (مرگبارترین زن تکتیرانداز تاریخ با ۳۰۹ شکار تأییدشده)، خدمه تانک، پارتیزان و پزشکان خط مقدم بودند. آنها نه فقط به دلیل کمبود مردان، که به دلیل اشتیاق ایدئولوژیک، میهنپرستی سوزان و میل به انتقام از دشمنی که روستاهایشان را سوزانده بود، اسلحه به دست گرفتند. اما پس از جنگ، فداکاری آنها به سرعت توسط دولت مردسالار شوروی به فراموشی سپرده شد و روایت رسمی جنگ، دوباره به یک حماسه کاملاً مردانه تبدیل گشت.
غول بنشسته بر لبه تیغ: جنگ سرد و وسوسه قدرت مطلق
پس از پایان جنگ جهانی دوم، ارتش سرخ از دل ویرانهها به عنوان قدرتمندترین ارتش زمینی جهان بیرون آمد. ارتشی که خود را تا قلب برلین جنگانده و پرچم سرخ را بر فراز رایشستاگ به اهتزاز درآورده بود، حالا صاحب اعتماد به نفس و پرستیژی افسانهای بود. در سال ۱۹۴۶، نام آن به طور رسمی به ارتش شوروی تغییر یافت و به مهره اصلی در صفحه شطرنج جنگ سرد تبدیل شد. این ارتش، دیگر یک نیروی دفاعی صرف نبود؛ این یک ابزار ژئوپلیتیک امپراتوری برای فرافکنی قدرت ایدئولوژیک و نظامی در سراسر جهان بود.
در اروپای شرقی، ارتش شوروی به نیروی اشغالگر و تضمینکننده نهایی رژیمهای دستنشانده کمونیستی تبدیل شد. هنگامی که اصلاحات در آلمان شرقی (۱۹۵۳)، مجارستان (۱۹۵۶) و چکسلواکی (۱۹۶۸) تهدید به خروج از مدار مسکو میکرد، این تانکهای ارتش شوروی بودند که برای درهم کوبیدن مخالفان وارد خیابانها شدند. این اقدامات، نقاب “ارتش رهاییبخش” را برای همیشه از چهره آن در نزد افکار عمومی جهان کند و آن را به نماد سرکوب امپریالیستی شوروی بدل ساخت. همزمان، دکترین نظامی شوروی بر اساس کابوس یک جنگ جهانی سوم با ناتو شکل میگرفت. برنامهریزان نظامی، راهبرد “پیشروی سریع و قاطع” را طراحی کردند: تصرف اروپای غربی با یک یورش برقآسای زرهی پیش از آنکه ایالات متحده بتواند به طور کامل نیروهای خود را از اقیانوس اطلس عبور دهد. این دکترین تهاجمی، اروپا را برای نیم قرن به یک انبار باروت آماده انفجار تبدیل کرده بود.
اما بزرگترین خطای استراتژیک، که در نهایت به یکی از عوامل فروپاشی شوروی بدل شد، باتلاق افغانستان (۱۹۸۹-۱۹۷۹) بود. رهبران سالخورده کرملین، بر اساس یک تحلیل فاجعهبار، ارتش را برای حمایت از یک رژیم کمونیستی ورشکسته به افغانستان اعزام کردند. ارتش چهلم شوروی، که برای یک جنگ برقآسای اروپایی آموزش دیده بود، خود را درگیر یک جنگ فرسایشی پارتیزانی بیپایان در کوههای افغانستان یافت. همانطور که ویتنام برای آمریکا یک “تروما”ی ملی بود، افغانستان نیز به “زخم چرکین” شوروی تبدیل شد. سربازان شوروی، که به آنها آموخته بودند برای آزادی بشریت میجنگند، حالا خود را در حال کشتن دهقانان و کودکان افغان میدیدند و به هروئین معتاد میشدند. این جنگ، افسانه شکستناپذیری ارتش سرخ را برای همیشه مدفون کرد و بحران روحی عمیقی در میان کهنهسربازان (آفگانتسی) ایجاد نمود. ارتشی که روزی منجی اروپا از فاشیسم بود، اکنون به یک نیروی اشغالگر منفور و شکستخورده تبدیل شده بود.
نقل قول: “ما به افغانستان رفتیم تا انقلاب جهانی را صادر کنیم. اما آنچه صادر کردیم، تابوتهای روی اندود شده و اعتیاد بود. ما در آن کوهها، روح خود را گم کردیم.” - سرگئی، یک کهنهسرباز افغانستان، در مصاحبهای در دهه ۱۹۹۰
فروپاشی و میراث: روح سرگردان ارتش سرخ
هنگامی که اتحاد جماهیر شوروی در دسامبر ۱۹۹۱ به طور رسمی منحل شد، ارتش سرخ نیز به همراه آن از هم پاشید. این فروپاشی، نه با شکوه و نه در یک نبرد حماسی، که با سرافکندگی، گرسنگی و تحقیر رخ داد. سربازانی که زمانی آماده نبرد نهایی با ناتو بودند، ناگهان خود را بدون حقوق، بدون مسکن و بدون کشور یافتند. تجهیزات نظامی مدرن در انبارهای بیحفاظ زنگ زدند و فروخته شدند. افسران نخبه، برای تأمین غذای خانوادهشان به رانندگی تاکسی و نگهبانی از پارکینگها روی آوردند. یک نیروی عظیم ۴ میلیون نفری، به ارتشهای ملی ضعیف و متخاصم جمهوریهای تازه استقلال یافته تجزیه شد. این یکی از بزرگترین فروپاشیهای نهادی در تاریخ مدرن بود.
با این حال، روح ارتش سرخ هرگز به طور کامل نمرد. این روح، امروز در نیروهای مسلح فدراسیون روسیه احیا شده است. کرملین به رهبری ولادیمیر پوتین، آگاهانه و هوشمندانه در حال بازسازی اسطوره ارتش سرخ است. پیروزی در “جنگ بزرگ میهنی” (عنوان روسی برای جنگ جهانی دوم) به اسطوره بنیانگذار ملت مدرن روسیه تبدیل شده است. نمادهای دوران شوروی، دوباره به ارتش روسیه بازگشتهاند: روبان سنت جورج، نشان ستاره سرخ، و صفوف سربازان که با پرچم پیروزی شوروی رژه میروند. رژه عظیم “هنگ جاویدان” که در آن میلیونها نفر عکسهای پدربزرگان کهنهسرباز خود را حمل میکنند، یک نمایش پرقدرت از احیای میراث ارتش سرخ در خدمت ملیگرایی مدرن روسی است. این حافظه تاریخی، با دقت توسط رسانههای دولتی پرورانده میشود تا فداکاریهای ارتش سرخ را به عنوان اثباتی بر عظمت ابدی روسیه و حقانیت رهبری کنونی آن به تصویر بکشد.
تناقض نهایی ارتش سرخ دقیقاً در همین جاست. این ارتش، همزمان یک نیروی رهاییبخش بود که جهان را از شر هیتلر نجات داد، و یک ابزار ترور و سرکوب که میلیونها شهروند خود و همسایگانش را به بردگی کشید. این ارتش نماد فداکاری مطلق بود که سربازانش با بدن خود آغوش مسلسلهای دشمن را میبستند، و نماد خشونت سازمانیافته بود که به زنان و کودکان در شهرهای فتحشده تجاوز میکرد. تاریخ ارتش سرخ، تاریخ تناقضهای خونین قرن بیستم است. این ارتش فرزند یک ایدئولوژی رستگاریبخش بود که به خشونت جزمی تبدیل شد. این ارتش جان ۲۷ میلیون نفر از هموطنان خود را گرفت، تا ۲۷ میلیون نفر دیگر قربانی دیکتاتوریای نشوند که در برلین مستقر شده بود. این میراث پیچیده و غیرقابل حل است و به همین دلیل است که شبح ارتش سرخ، هنوز هم بر فراز استپهای اوراسیا سرگردان است. تا زمانی که روسیه برای تعریف جایگاه خود در جهان به این خاطرات نیاز داشته باشد، این سربازان خاکستری، در میان برف و خون، همچنان به راهپیمایی ابدی خود در حافظه تاریخی ادامه خواهند داد.