جهان در پنجم اکتبر ۲۰۱۱، نه فقط یک مدیر عامل که یک طوفان انسانی را از دست داد. استیو پل جابز، مردی که در گاراژی در لوس آلتوس، کامپیوتر را از ابزاری مخصوص شرکتهای غولپیکر و خورههای فناوری به قلب تپنده فرهنگ مدرن تبدیل کرد، نفسهای آخرش را کشید. اما مرگ او پایان ماجرا نبود؛ بلکه آغازی بود بر افسانهای که حالا پس از گذشت بیش از یک دهه، بیش از هر زمان دیگری سایهاش را بر زندگی دیجیتال ما سنگینتر از قبل حس میکنیم. داستان استیو جابز، یک بیوگرافی ساده از یک میلیاردر نیست؛ این داستان، تراژدی یک کمالگرای روانرنجور است که زیبایی را به سلاح مطلق بازار تبدیل کرد. او به ما یاد داد که چطور فکر کنیم، چطور بخریم و حتی چطور عشق بورزیم، اما خودش در این میان، اغلب متهم به ناتوانی در سادهترین اشکال همدلی انسانی بود. آیا ما قهرمان ساختیم از مردی که بزرگترین اختراعش نه آیفون، بلکه «واقعیت تحریفشده» بود؟ مردی که با ترکیب مرگآگاهی و تکنولوژی، معنویت را به کالایی لوکس بدل کرد و حالا ما در زندان شیشهای طراحیهای بینقصش، آزادیمان را به لذت لمس یک نمایشگر رتینا فروختهایم. این روایت، سفری است به مغز پیچیده و روح تاریک-روشن استیو جابز؛ جایی که نبوغ با بیرحمی رقابت میکرد و «Stay Hungry, Stay Foolish» تنها یک شعار نبود، بلکه اعترافی بود به سیریناپذیری اهریمنیاش.
کودک رها شدهای که میخواست جهان را کنترل کند
داستان از سقط آغاز میشود. درست است، استیو جابز یک کودک ناخواسته نبود، اما یک کودک «برنامهریزی نشده» بود. پدر و مادر بیولوژیکیاش، عبدالفتاح جندلی (جوانی سوری که بعدها استاد علوم سیاسی شد) و جوآن شیبل، دانشجوی آمریکایی، او را در ۲۴ فوریه ۱۹۵۵ به دنیا آوردند و بلافاصله برای واگذاری به فرزندخواندگی برنامهریزی کردند. این زخم اولیه، این احساس «انتخاب نشدن» یا «بازگردانده شدن» (چرا که خانواده اولیه پذیرنده، قبول نکردندش چون دختر میخواستند)، شالودهی شخصیت متناقضی را ساخت که تا آخر عمر با آن درگیر بود. پل و کلارا جابز، والدینی فوقالعاده مهربان اما از طبقه کارگر، او را بزرگ کردند. پل، مکانیکی ساده اما ماهر که به استیو آموخت «حتی قسمتی از کابینت که پشت دیوار پنهان میشود هم باید بینقص ساخته شود»، بذر کمالگرایی وسواسی را در ذهن او کاشت. این درس که «حتی اگر کسی آن را نبیند، تو و خدا میدانید که چه ساختهاید»، سالها بعد به وسواس دیوانهوار بر سر طراحی داخلی بردهای الکترونیک اپل انجامید؛ وسواسی که هیچ مهندسی تاب تحملش را نداشت، اما جادوی اپل را خلق کرد.
کودکی جابز در سیلیکون ولیِ در حال تولد سپری شد. جایی که مهندسان شرکتهای نظامی مانند هیولت-پکارد در همسایگیشان زندگی میکردند و ترانزیستورها و خازنها حکم اسباببازی را داشتند. این محیط، او را به یک گیک کنجکاو بدل کرد، اما چیزی درون استیو او را از همسالانش جدا میکرد: ترکیب عجیب الکترونیک و عرفان. او در نوجوانی نه تنها سیم لحیم میکرد، بلکه غرق در فلسفه شرق، ذِن بودیسم و کتابهایی چون «اینجا اکنون باش» رام داس شد. این دوگانگی میان فیزیک کوانتوم و سایکدلیک، میان بیتلز و باب دیلن، بعدها DNA اصلی اپل را شکل داد. او در دبیرستان هومستد، باهوش اما سرکش بود. ماجراجوییاش با استیو وزنیاک، یک نابغه مهندسی چاق و بذلهگو که پنج سال از او بزرگتر بود، در همین دوران شکل گرفت. جابز ایده داشت و جسارت، وزنیاک توانایی فنی داشت و معصومیت. این زوج، نمادینترین شراکت در تاریخ تجارت مدرن را ساختند. اما نکته تاریک این رابطه از همان ابتدا مشخص بود: جابز، وزنیاک را میدزدید. نه از نظر مالی (هرچند بعدها هم در این زمینه بیاخلاقی کرد)، بلکه او روح وزنیاک را میدزدید و به نام خود سکه میزد. پروژه معروف «بازی بریکاوت» در آتاری، فاجعهای از این بیعدالتی بود. جابز از آتاری برای طراحی برد بازی پول هنگفتی دریافت کرد، بخش اعظم کار را به وزنیاک سپرد و به او فقط سهم ناچیزی داد. وزنیاک بعدها گفت: «او میتوانست راستش را بگوید. میتوانست بگوید به پول احتیاج دارم. اما ترجیح داد دروغ بگوید.» این الگوی رفتاری، الگوی یک کوسه بود که خود را قدیس جا میزد.
واقعیت تحریفشده: وقتی دروغ به حقیقت تبدیل میشود
احتمالاً هیچ مفهومی به اندازه واقعیت تحریفشده (Reality Distortion Field) برای توصیف استیو جابز دقیق نباشد. این عبارت را باد تریبل، یکی از مهندسان اولیه مکینتاش ابداع کرد. او میگفت هرکس در میدان مغناطیسی جابز قرار میگرفت، باور میکرد ناممکنها ممکن است. جابز به قوانین فیزیک زمان اعتقاد نداشت؛ اگر او میخواست یک نرمافزار طی دو هفته آماده شود، به مهندسی که میگفت سه ماه وقت لازم است خیره میشد و با چشمانی که انگار آتش در آن زبانه میکشید میگفت: «تو فکر نمیکنی میتوانی؟ خب، میتوانی! زندگیت را بگذار، شب نخواب، ولی انجامش بده.» شگفتانگیز آنکه اغلب اوقات، مهندسان خسته و کتکخورده موفق میشدند. این واقعیت تحریفشده، هم بزرگترین قدرت رهبری او بود و هم خطرناکترین سلاح روانیاش. او با این تکنیک، نه تنها کارمندان که مصرفکنندگان را هم مسخ میکرد.
اما این قدرت از کجا میآمد؟ از یک خلأ وجودی عمیق. جابز که در کودکی فهمیده بود «خاص» است (والدین خواندهاش این را مدام به او گوشزد میکردند تا حس طردشدگیاش را التیام بخشند)، در بزرگسالی باور داشت قوانین عادی جامعه شامل حال نوابغ نمیشود. او وجترینیسم افراطی را با بیرحمی عاطفی ترکیب کرده بود. رژیمهای غذایی عجیبش (مثلاً هفتهها فقط هویج خوردن) فقط برای سلامتی نبود، بلکه تمرینی برای کنترل جسم و روح بود. او باور داشت اگر بتوانی ذهنت را کنترل کنی، میتوانی جهان را کنترل کنی. این نگاه متافیزیکی به کسبوکار، دلیل اصلی موفقیت اپل در عبور از مرزهای غیرممکن بود. وقتی مهندسی میگفت ساخت مکینتاش با آن قیمت و آن قدرت در آن سالها شدنی نیست، جابز فریاد میزد: «چون تو اینقدر محدودی نمیشه! برای کس دیگهای میشه!» این توهینهای کاریزماتیک، ستون فقرات مدیریت او را تشکیل میدادند. جابز یک کاریزمای سرکوبگر داشت که فرهنگ ترس و پرستش توأمان را به وجود میآورد. کارمندان اپل از او متنفر بودند، اما در عین حال حاضر بودند برایش بمیرند. چون کار کردن با او، شما را به اوج تواناییهایتان میرساند. او آینهای بود که همیشه نسخه حقیرتری از تو را نشان میداد تا تو را وادار به اثبات خودت کند.
جدول دوگانگی: فرشته و شیطان در یک بدن واحد
برای درک بهتر ماهیت جابز، باید تضادهای درونیاش را که موتور محرک خلاقیتش بود، روی کاغذ دید. او یک پارادوکس متحرک بود:
| خصلت روشن (نابغه) | خصلت تاریک (ستمگر) | بینش زیباییشناختی (ترکیب خوشنویسی با کامپیوتر) | بیرحمی مطلق (تحقیر کارمندان در راهرو) | سادهگرایی رادیکال (حذف دکمهها و پیچیدگی) | خودشیفتگی بیمارگون (گرفتن اعتبار کار دیگران) | مرگآگاهی الهامبخش (سخنرانی معروف استنفورد) | انکار خیانت (انکار پدری دخترش لیزا) | تمرکز لیزری (نه گفتن به هزار ایده خوب) | تجاوز به مرزهای شخصی (دخالت در جزئیات بیربط) | معنویتگرایی (جستجوی روشنگری در هند) | مادیگرایی پنهان (ثروتاندوزی و پارکینگ مرسدس بدون پلاک) | شور و هیجان کودکانه (Jitterbugging در رونماییها) | فریبکاری سیستماتیک (گزینههای سهام به تاریخ عقب) | وفاداری به مأموریت (ترک نکردن کشتی در حال غرق ۱۹۹۷) | بیوفایی به انسانها (رها کردن دوستان قدیمی پس از موفقیت) |
|---|
این جدول نشان میدهد که جابز چطور در مرز میان خیر و شر در نوسان بود. او یک «روشنفکرِ سایکوپت» نبود، اما میلی شدید به تقلیل انسانها به «بازیکنان لیگ برتر» (A-players) و «آدمهای معمولی» (Bozos) داشت. در فرهنگ اپل، یا نابغه بودی یا احمق. این طبقهبندی صفر و صدی، دقیقاً منطبق بر همان فلسفه دودویی کامپیوتر است. جابز جهان را مثل یک مدار منطقی میدید: یک (روشن) یا صفر (خاموش). در دنیای او، اگر کافی نبودی، باید محو میشدی. این نگرش که در تکنولوژی معجزه میکرد، در روابط انسانی فاجعه به بار میآورد.
لیزا: شرمآورترین فصل زندگی یک قدیس مدرن
هیچ روایتی به اندازه داستان لیزا برنان-جابز، چهره واقعی خودخواهی استیو را برملا نمیکند. وقتی دوستدختر دبیرستانیاش، کریسان برنان، باردار شد، جابز که در آستانه عرضه اولیه سهام اپل و میلیونر شدن بود، به شدت بارداری و رابطه با کریسان را انکار کرد. او در اسناد حقوقی قسم خورد که عقیم است و نمیتواند بچهدار شود! دروغی شرمآور که مأموران دادگاه را به دنبال خود کشاند. لیزا به دنیا آمد و جابز با اکراه و پس از آزمایش DNA (که ۹۴.۴۱٪ احتمال پدری را نشان میداد)، مجبور به پرداخت نفقه شد. آن هم ۵۰۰ دلار در ماه! نکته تکاندهنده اینکه نام کامپیوتر جدید اپل، «لیزا» گذاشته شد، اما جابز علناً گفت این یک مخفف است (Local Integrated Systems Architecture). این انکار پدری، ضربهای روانی بود که لیزا در کتاب خاطرات تکاندهندهاش «ماهی کوچک» به زیبایی ثبت کرد. او روایت میکند که چطور جابز گاهی سعی میکرد پدری مهربان باشد و گاهی یخ میزد. یک بار وقتی از او پرسید آیا نام کامپیوتر لیزا از او گرفته شده، جابز با سردی پاسخ داد: «نه. متأسفم بچه.» این «متأسفم بچه» مانند خنجر در قلب لیزا فرورفت. در بستر مرگ اما، جابز اعتراف کرد که نام لیزا از او گرفته شده بود. این تغییر عقیده در لحظات آخر، آیا توبه بود یا فقط تلاشی برای خالی کردن وجدان پیش از نیستی؟ جابز ثروتمند، کاخی ۱۷ میلیون دلاری داشت، اما دخترش در جوانی تقریباً بیپول بود و مجبور بود از همسایهها پول قرض کند. این تناقض فاحش میان «انساندوستی تکنولوژیک» و «نامردی بیولوژیک»، بزرگترین لکه ننگ بر دامن میراث اوست. او میخواست انسانیت را ارتقا دهد، اما نمیتوانست یک آغوش گرم برای دخترش باشد.
اخراج از بهشت خودساخته: زخمی که یک امپراتوری را ساخت
سال ۱۹۸۵، جابز از شرکتی که خود بنیان نهاده بود، اخراج شد. این اخراج توسط جان اسکالی، مدیری که خود جابز با جمله افسانهای «میخواهی تا آخر عمر آب قند بفروشی یا میخواهی بیایی و دنیا را عوض کنی؟» از پپسی به اپل کشانده بود، صورت گرفت. این تلخترین شکست حرفهای جابز بود. او که همیشه دیگران را اخراج میکرد، حالا طرد شده بود. گریه کرد. زجر کشید. اما سالها بعد گفت: «بهترین اتفاقی بود که میتوانست برایم بیفتد. سنگینی موفقیت جای خود را به سبکی دوباره مبتدی بودن داد.» این جمله چقدر حقیقت داشت؟ جابز بعد از اخراج، دچار یک بحران وجودی شد. او میتوانست با سهامش بازنشسته شود و لم بدهد. اما این کار را نکرد. او دو شرکت جدید تأسیس کرد: NeXT و Pixar.
NeXT یک شکست تجاری مطلق و یک شاهکار مهندسی بود. جابز همان وسواس همیشگی را خرج ساخت کامپیوتری کرد که یک مکعب منیزیمی کامل بود. اما قیمتش سرسامآور بود و فروش نرفت. اینجا بود که جابز باید یاد میگرفت دنیا هنوز آماده ایدههایش نیست. اما نکته مرموز ماجرا اینجاست: NeXT تبدیل شد به پل نجات اپل. وقتی اپل در سال ۱۹۹۷ در آستانه ورشکستگی بود، جابز با فروش NeXT به اپل بازگشت. سیستمعامل NeXTSTEP اسکلت اصلی macOS و iOS امروزی است. پس جابز به طرز عجیبی آینده را در زمستان شکستش کاشته بود. و اما پیکسار، یک معجزه خالص بود. جابز که از کامپیوترها رانده شده بود، با ۱۰ میلیون دلار پیکسار را از جرج لوکاس خرید. او دیوانه بود. یک دیکتاتور تکنولوژی چه میفهمید از انیمیشن؟ هیچ! اما او فهمید که این یک داستان بصری است. جابز به پیکسار پول میریخت و زجر میکشید تا اینکه «داستان اسباببازی» به یک پدیده جهانی تبدیل شد. موفقیت پیکسار نشان داد که نبوغ جابز به سیلیکون محدود نیست. او بومرنگ خلاقیت را از مهندسی به هنر پرتاب کرد. پیکسار در نهایت جابز را به میلیاردر حقیقی بدل ساخت و ثابت کرد او مهمترین واسط میان تکنولوژی و هنر از زمان لئوناردو داوینچی بود. نکته جالب روانشناختی: داستانهای پیکسار همگی درباره طردشدگی، یافتن خانه و پذیرش تفاوتهاست؛ تمهایی که مستقیماً به زخمهای روحی خود جابز ربط داشتند. گویی این انیمیشنها رواندرمانی ناخودآگاه او بودند.
بازگشت پادشاه و خلق زندان شیشهای
وقتی جابز در ۱۹۹۷ به اپل بازگشت، نه تنها یک مدیرعامل موقت (iCEO) بلکه یک قصاب بود. او با سرعتی باورنکردنی دهها پروژه را قتلعام کرد، کارمندان را اخراج کرد و خط تولیدی که یک آش شلهقلمکار بود را به چهار محصول محدود کرد: یک کامپیوتر رومیزی و یک لپتاپ برای مصرفکنندگان و حرفهایها. این ماتریس ساده، اپل را از ورشکستگی نجات داد. او فهمیده بود سادگی پیچیدهترین چیز در جهان است. اما انقلاب بزرگ با iMac شروع شد؛ باندی بلو، نیمهشفاف، رنگی. کامپیوتری که شبیه اسباببازی بود. این آغاز عصر جدید بود، جایی که تکنولوژی مد شد. اما اوج نبوغ او در طراحی iPod و سپس iPhone متجلی شد.
آیفون بزرگترین اختراع بشر از زمان چرخ است؟ شاید. اما یک سلاح روانی نیز هست. رونمایی از آیفون در سال ۲۰۰۷، اوج قدرت جادوگری جابز بود. او با ترکیب آیپاد، یک تلفن و یک مرورگر وب، شیطان را از بطری بیرون آورد. اما نگاه کنید به جهان امروز: ما دیگر مالک توجه خود نیستیم. ما اسیر یک مستطیل شیشهای هستیم که جابز آن را ساخت. او قول داد کامپیوتری برای بقیه عمرمان باشد، اما آن را چنان اعتیادآور طراحی کرد که حالا روانشناسان از اختلال «نوموفوبیا» (ترس از جدایی از موبایل) صحبت میکنند. جابز با طراحی خیرهکننده و تجربه کاربری بینظیر، دوپامین مغز ما را گروگان گرفت. آیا او از این عواقب آگاه بود؟ نیویورک تایمز فاش کرد که خود جابز اجازه نمیداد بچههایش زیاد با آیپد کار کنند. او میدانست چه هیولایی خلق کرده است. او معمار بزرگ اقتصاد توجه بود. هر نوتیفیکیشن، یک قلاب رفتاری است. اما خب، هیچکس نمیتواند منکر این شود که جابز رابط انسان و ماشین را برای همیشه تغییر داد. او تکنولوژی را از یک ابزار ترسناک به یک اکستنشن احساسی از وجود ما تبدیل کرد. وقتی صفحه را لمس میکنی و واکنش نشان میدهد، این جادوی جابز است.
نقل قولهایی که جهان را تغییر داد (و گاهی فریبمان داد)
جابز فقط محصولات نمیساخت، نقل قول میساخت. کلماتش مثل گلوله ساچمهای در حافظه جمعی فرورفتهاند.
یکی از معروفترین جملاتش: «کارتان باید چیزی باشد که دوستش دارید. اگر هنوز پیدایش نکردهاید، به جستجو ادامه دهید. قانع نشوید.» این جمله تبدیل به سرود میلیونها نفری شد که از کارهای مزخرف فراریاند. اما دارک ساید این جمله این است: آیا همه میتوانند کار مورد علاقهشان را پیدا کنند؟ آیا این یک توصیه نخبهگرایانه نیست که بار گناه را روی دوش کارگران خستهای میاندازد که صرفاً برای زنده ماندن کار میکنند؟ جابز که خود میلیاردر بود، مفهوم رنج اقتصادی را نمیفهمید. این نقل قول یک شمشیر دو لبه است؛ الهامبخشی برای نخبگان و سرزنشی برای تودهها.
نقل قول دیگر، جمله افسانهای او به جان اسکالی: «میخواهی تا آخر عمرت آب قند بفروشی یا میخواهی بیایی و دنیا را عوض کنی؟» بیرحم، مستقیم و نابغهوار. این جمله عصاره دستکاری واقعیت است. جابز میدانست روی چه دکمههایی دست بگذارد: میراث، معنا، و غرور مردانه. او داشت اسکالی را تحقیر میکرد که چرا حاضر است یک بازاریاب نوشابه باشد در حالی که میتواند جاودانه شود. این تکنیک مذاکره جابز بود: تحقیر کردن پیشنهاد فعلی و وعده جاودانگی.
و شاید مهمترین جمله تاریخ سخنرانیهای مدرن، پایانبندی استنفورد: «Stay Hungry, Stay Foolish» (گرسنه بمانید، ابله بمانید). این جمله را از آخرین شماره «کاتالوگ تمام زمین» وام گرفته بود. اما چرا ماندگار شد؟ چون اعتراف به یک نقص است. جایی که جابز اذعان میکند دانایی و سیری، مرگ خلاقیت است. او که همیشه خود را عقل کل میدانست، در این لحظه مقابل دانشجویان زانو زد و گفت همیشه یک احمق گرسنه بمانید. همین هوشمندی پارادوکسیکال، او را از دیگر مدیران خودشیفته جدا میکرد. او خودخواه بود، اما خود را کامل نمیدانست.
فلسفه مرگ و نیستی: چرا عجله داشت؟
کسی که بداند قرار است بمیرد، دلیلی برای تعلل ندارد. تشخیص سرطان لوزالمعده در سال ۲۰۰۳، میتوانست پایان داستان باشد. جابز اما نه ماه از عمل جراحی امتناع کرد! او که همیشه همه چیز را کنترل میکرد، این بار سعی کرد با رژیمهای آبمیوهگیری و طب سوزنی و رواندرمانی معنوی سرطان را کنترل کند. این کابوس پزشکی، نشاندهنده عمق توهم قدرت در او بود. او فکر میکرد میتواند همانطور که واقعیت را برای مهندسان اپل تحریف میکرد، برای سلولهای سرطانی هم تحریف کند. وقتی بالاخره تن به جراحی داد، دیگر دیر شده بود و سرطان متاستاز کرده بود.
اما در دل این رنج، او مصممترین نسخه خودش شد. او میدانست زمان محدود است. آیفون، آیپد و مکبوک ایر در همین دوران بیماری خلق شدند. مرگ مثل یک تهیهکننده خشن پشت سرش بود. جملهاش در استنفورد که «یادآوری اینکه به زودی خواهم مرد، مهمترین ابزاری است که تا به حال برای تصمیمگیریهای بزرگ زندگیام داشتهام»، شعار تبلیغاتی نبود. راز بهرهوری دیوانهوار جابز، وحشت از ناقص ماندن بود. او همه چیز را حذف میکرد، چون میدانست وقت آنقدرها هم زیاد نیست. این وسواس به «حذف»، چه در طراحی محصول و چه در درمان بیماری (نخوردن غذاهای جامد و…) یک الگوی واحد است: کنترل. او میخواست ورودیها را کنترل کند تا خروجیها بینقص باشند. سیستم بدنش نیز مانند سیستمعاملهایش باید بسته و کنترلشده میماند. اما بدن انسان Open Source است؛ نمیشود آن را در یک باغ محصور زندانی کرد. شکست در برابر سرطان، بزرگترین شکست واقعیت تحریفشده در برابر واقعیت بود. با این حال، او تا آخرین نفس، طراحی اکسیژنماسک بیمارستان را زشت دانست و وقتی تیم کوک جگرش را به او اهدا کرد (به صورت نمادین، چون گروه خونی مطابقت نداشت)، جابز با همان روحیه حاضر نشد. مرگِ جابز، تراژیک و در عین حال آرام توصیف شد. آخرین کلماتش؟ «اوه واو. اوه واو. اوه واو.» این شگفتی نهایی یک کاشف بود که پرتگاه آن سوی زندگی را دید.
میراث: ما همه در ریلیتی دیستورشن او زندگی میکنیم
جهان پس از جابز به دو دسته تقسیم شد: کسانی که میخواهند «جابز بعدی» باشند و کسانی که در اکوسیستمی که او طراحی کرده، گرفتار آمدهاند. تیم کوک اپل را ثروتمندترین شرکت تاریخ کرد، اما دیگر کسی محصولات را با آن شور و هیجان رونمایی نمیکند. میراث جابز فقط یک شرکت نیست، یک شیوه دیدن جهان است. او ثابت کرد که طراحی مهمتر از تکنولوژی است. یک آیفون خاموش، یک مجسمه مدرن است. این زیباییشناسیِ فراگیر، حالا در همه چیز از توسترها تا خودروهای برقی دیده میشود.
اما مهمترین بخش میراث او، دیستوپیایی است که در آن زندگی میکنیم. باغ محصور اپل، اینترنت را که باید آزاد و وحشی میماند، به یک فروشگاه بزرگ و امن و بیروح تبدیل کرد. ما برای امنیت و سادگی، از مالکیت واقعی، تعمیرپذیری و حریم خصوصی گذشتیم. جابز ایده «کامپیوتر به مثابه دوچرخه ذهن» را مطرح کرد، اما ما را سوار قطاری کرد که فقط روی ریل اپل حرکت میکند و پنجرههایش مات است. او به ما گفت فکر متفاوت داشته باشید، اما ابزاری به ما داد که همگی یکسان فکر کنیم. عکسهایمان شبیه هم شده، پادکستهایمان شبیه هم، و حتی رویاهایمان (برای خریدن محصول بعدی). این پارادوکس نهایی جابز است: بزرگترین نماد شورش، حالا نماد سیستم شده است.
او یک هیپی بود که میلیاردر شد و در این مسیر، اعتراض را به کالا تبدیل کرد. «۱۹۸۴» اپل، IBM را به عنوان برادر بزرگ به سخره گرفت، اما حالا خود اپل متهم به انحصارگری و دیکتاتوری دیجیتال است. اما نمیتوان انکار کرد که او از آن نوادر تاریخ است که هر صد سال یکبار ظهور میکند. ترکیب مهندس و شاعر. کسی که میگفت: «دلیلی نداره که نتونی همزمان یک گانگستر باشی و آدم خوبی.» و همین بود. یک گانگستر کاریزماتیک که پول را از جیب ما دزدید و در ازایش زیبایی بخشید. حالا ما عاشق زندانهای لوکس شیشهای هستیم که برایمان ساخت. این است داستان مردی که گفت جهان را تغییر میدهد و راست میگفت، حتی اگر این تغییر، زنجیر طلایی به دستانمان باشد. مردی که غذا نمیخورد، پول جمع میکرد، عشق را گرسنگی میکشید و در نهایت، درون تکتک ما یک گرسنگی سیریناپذیر برای چیزی که داشتیم و از دست دادیم، باقی گذاشت. شاید به همین دلیل است که هنوز، سالها پس از مرگش، هر بار که یک آیفون جدید از جعبه بیرون میآید، بوی روح سرکش و بیقرار او در اتاق میپیچد و زمزمه میکند: «یک چیز دیگر هم هست…» و ما میدانیم که آن چیز دیگر، خودِ استیو است که حاضر نیست جهان را رها کند.