تعداد کمی از نویسندگان در تاریخ بشریت توانستهاند به اندازهٔ ساموئل لنگهورن کلمنس، که جهان او را با نام مستعار مارک تواین میشناسد، بر روح یک ملت مسلط شوند. او را پدر ادبیات آمریکا میخوانند، مردی با کت و شلوار سفید همیشگی، موهای جوگندمی آشفته و سیگاری که هرگز از گوشهٔ لبش جدا نمیشد. اما در پشت این نقابِ طنزپرداز مهربان، روحی عمیقاً زخمخورده، تلخ و متناقض پنهان شده بود. مردی که با خندههای بلندش آمریکا را به تمسخر میگرفت، در خلوت خود از انسانیت بیزار بود و آن را “نژاد نفرینشده” مینامید. او یک شومن بود، یک بازیگر روی صحنهٔ ادبیات، که دردهای شخصیاش را پشت نقاب شوخیهای گزنده پنهان میکرد. از ورشکستگیهای مالی فاجعهبار گرفته تا پیشگویی مرگ عزیزانش، زندگی مارک تواین تراژدیای بود که در قالب کمدی به جهان عرضه شد. این کاوش بیپرده، سفری است به اعماق تاریک ذهن مردی که هنوز هم بعد از یک قرن، نیشدارترین انتقادات را به پیکرهٔ تمدن مدرن وارد میکند، مردی که خندههایش بلندتر از فریادهای ناامیدیاش نبود.
کودکی در کرانهٔ میسیسیپی: شبحهایی که هرگز رهایش نکردند
ساموئل کلمنس در دهکدهٔ کوچک فلوریدا در ایالت میسوری به دنیا آمد، اما در شهر بندری هانیبال بزرگ شد؛ شهری که بعدها به عنوان الگوی سنت پترزبورگ در ماجراهای تام سایر جاودانه شد. با این حال، دوران کودکی او به هیچ وجه آن رؤیای شبانیای که در رمانهایش میبینیم نبود. او شاهد خشونت بردهداری از نزدیک بود و بیعدالتی نژادی در روح حساسش زخمی عمیق ایجاد کرد. در هانیبال، او اجساد بردههای فراری را میدید که در رودخانه شناورند و صاحبانشان آنها را به رگبار بسته بودند. مرگ اما از زاویهای دیگر نیز به سراغش آمد: وقتی تنها یازده سال داشت، پدرش بر اثر ذاتالریه درگذشت و خانواده را در فقر فرو برد. مارک تواینِ کودک مجبور شد مدرسه را رها کند و به عنوان شاگرد چاپخانه کار کند. این سقوط ناگهانی از یک زندگی متوسط به فقر مطلق، در او ترسی بیمارگونه از بیپولی کاشت که تا لحظهٔ مرگ رهایش نکرد. او در چاپخانه با کلمات آشنا شد، اما زخمهای این دوره هرگز التیام نیافت. خواهر و برادرهایش یکی پس از دیگری در جوانی مردند و مارک تواین خیلی زود با این حقیقت تلخ آشنا شد که سرنوشت، طنزی سیاه دارد.
راز خلبانی کشتی بخار و تولد یک نام افسانهای
قبل از آنکه جهان او را به عنوان یک نویسنده بشناسد، ساموئل جوان رؤیایی بزرگتر در سر داشت: تسلط بر رودخانهٔ میسیسیپی. او شاگرد یک خلبان کشتی بخار شد و دو سال تمام نقشهٔ پیچیده و همیشه در حال تغییر این مار بزرگ آبی را حفظ کرد. خلبانی کشتی بخار در آن دوران شغلی اشرافی و پردرآمد بود و او را با طبقهٔ مرفه جامعه آشنا کرد. اما مهمتر از پول، این تجربه به او زبان و ریتم خاص نثرش را بخشید. در همین دوره بود که نام مستعار مارک تواین متولد شد؛ اصطلاحی که در گویش کشتیداران به معنای عمق دو fathom یا “ایمن برای عبور” بود. هر بار که ملوانی فریاد میزد “mark twain!”، یعنی آب به اندازهٔ کافی عمق دارد و خطر عبور ندارد. اما جنگ داخلی آمریکا همه چیز را نابود کرد. ترافیک تجاری رودخانه متوقف شد، رؤیای خلبانی او به گور رفت و او مجبور شد برای زنده ماندن به غرب وحشی فرار کند. این پایان یک رؤیا و آغاز یک کابوس وجودی بود که نهایتاً او را به سمت نویسندگی سوق داد. شکست در رسیدن به عشق واقعیاش یعنی رودخانه، اولین تلخی بزرگ زندگیاش را رقم زد.
برادرکشی در قایق پنسیلوانیا: گناهی که یک عمر وجدانش را سوزاند
یکی از تاریکترین و کمتر گفتهشدهترین فصلهای زندگی مارک تواین، مرگ دلخراش برادر کوچکترش هنری است که نویسنده تا آخر عمر خود را مسئول آن میدانست. مارک تواین برای برادرش هنری در کشتی بخار پنسیلوانیا کاری دستوپا کرد. این دو بسیار به هم نزدیک بودند. چند شب قبل از انفجار مهیب دیگ بخار پنسیلوانیا، مارک تواین خوابی دید که در آن برادرش در تابوتی فلزی با گلهای سفید روی سینهاش دراز کشیده. این خواب پیشگویانه چنان واضح بود که او را آشفته کرد. چند روز بعد، کشتی منفجر شد و هنری به شدت سوخت. مارک تواین بر بالین برادر در حال مرگش حاضر شد، اما پزشکان به اشتباه به او دوز مرگباری مورفین تزریق کردند. وقتی هنری مرد، جسدش را در تابوتی فلزی گذاشتند و زنانی نیکوکار که چهرهٔ معصومش را دیده بودند، دستهگلهای سفیدی روی سینهاش قرار دادند. مارک تواین با ورود به سالخانه، دقیقاً همان صحنهٔ خوابش را مقابل چشمانش دید. این حادثه نه تنها ایمان او را به ماوراءالطبیعه تقویت کرد، بلکه بذر نفرت از خود را در وجودش کاشت. او تا پایان عمر با این گناه که برادرش را به کام مرگ فرستاده بود، دستوپنجه نرم میکرد.
طنز تلخ غرب وحشی: روزنامهنگاری که از حماقت انسان ثروتمند شد
پس از جنگ، مارک تواین ویران و بیپناه به نوادا و کالیفرنیا رفت و به عنوان روزنامهنگار و جویندهٔ طلا شروع به کار کرد. اینجا بود که سلاح واقعی خود را کشف کرد: طعنه. او در روزنامههای غرب وحشی، گزارشهایی مینوشت که مملو از دروغهای شاخدار، بزرگنماییهای خندهدار و نیشهای سیاسی بود. معروفترین اتفاق این دوره، داستان قورباغهٔ جهندهٔ کالاوراس بود که او را به شهرت ملی رساند. اما کمتر کسی میداند که او در این دوران به دلیل مقالات آتشینش، مدام درگیر دوئل و دادگاه بود و حتی مجبور شد از ایالت فرار کند. او در نوادا متوجه شد که حقیقت برای مخاطب خستهکننده است، اما یک دروغ بامزه میتواند روزنامه بفروشد. او از حماقت جویندگان طلا و سیاستمداران فاسد ثروتی نسبی به دست آورد. اما این دوران همچنین جرقهٔ بدبینی عمیق او را زد. او در غرب وحشی دریافت که تمدن چیزی جز یک لایهٔ رنگ نازک روی طبیعت وحشی انسان نیست و تودههای مردم، گلهای احمق هستند که با چند شوخی میتوان آنها را به هر سمتی هدایت کرد.
ازدواج با اشرافیت: الیویا لنگدون و معامله با شیطان
بزرگترین نقطه عطف زندگی مارک تواین، ازدواجش با الیویا لنگدون، دختر یک خانوادهٔ ثروتمند و مذهبی زغالفروش بود. این ازدواج در نگاه اول یک داستان عاشقانه بود، اما در باطن یک قرارداد اجتماعی پیچیده محسوب میشد. مارک تواینِ بیاصلونسب و بدبین برای ورود به طبقهٔ ممتاز جامعه، باید خود را سانسور میکرد. الیویا، که او را “لیوی” صدا میزد، سردبیر شخصی آثارش شد. او قلم آتشین همسرش را رام میکرد و هرگونه ناسزا، بدبینی افراطی یا شوخیهای جنسی را خط میزد. مارک تواین این سانسور را میپذیرفت، زیرا عاشق لیوی بود و تشنهٔ احترام اجتماعی. خانهشان در هارتفورد، کانکتیکت، تبدیل به قصر رؤیاییاش شد. اما در این قصر، نویسنده یک زندانی اخلاقی بود. او مجبور بود نقش یک شوهر مسیحی و مؤدب را بازی کند، در حالی که درونش با افکار کفرآمیز و ناامیدی میجوشید. این دوگانگی شخصیت، یعنی مارک تواینِ یاغی و ساموئل کلمنسِ اهلی، تا آخر عمر ادامه داشت و آثار متأخرش که پس از مرگ لیوی منتشر شدند، نشان دادند که چقدر در تمام آن سالها خشم خود را فرو میخورده است.
کفرنامههای شبانه: وقتی مارک تواین خدا را به سخره گرفت
پس از بسته شدن در اتاق خواب و دور از چشمان پرهیزگار لیوی، مارک تواین واقعی سر برمیآورد. او که در کودکی مسیحی پروتستان بار آمده بود، در بزرگسالی به یکی از تندروترین خداناباوران و منتقدان مذهب سازمانیافته تبدیل شد. نوشتههای ضد دینی او مانند نامههایی از زمین و خاطرات حوا آنقدر آتشین و کفرآمیز بود که وصیت کرد تا صد سال پس از مرگش منتشر نشوند. مارک تواین خدای کتاب مقدس را موجودی خودخواه، سنگدل و بیعرضه میدانست که جهانی پر از رنج را صرفاً برای سرگرمی خود خلق کرده است. او جهان را یک ماشین تصادفی بیهدف میدید و ایدهٔ بهشت و جهنم را حقهای برای فریب تودهها میخواند. در یادداشتهای خصوصیاش، او دین را “پناهگاه اخلاقی ضعیفان” و “بیماری فکری بشر” مینامید. این تضاد میان چهرهٔ عمومی و باورهای خصوصی، او را به شدت آزار میداد. او میخواست فریاد بزند که خدایی نیست، اما میدانست این کار آبروی اجتماعی خانوادهاش را میبرد و فروش کتابهایش را نابود میکند. این نفاق اجباری، زهری بود که آرام آرام روحش را فرسود.
بچههای گمشده: تراژدی پشت نقاب شوخطبعی
اگر به دنبال سرچشمهٔ اصلی تلخی پایان عمر مارک تواین هستید، باید به گورستان خانوادگیاش سر بزنید. از چهار فرزندی که از الیویا داشت، سه نفر در زمان حیات خود او مردند. پسرش لنگدون بر اثر دیفتری در دو سالگی در آغوش او جان داد. مارک تواین خود را مقصر میدانست، زیرا کالسکهٔ پسرش را در هوای سرد بیرون برده بود. سالها بعد، دختر محبوبش سوزی در ۲۴ سالگی بر اثر مننژیت نخاعی در خانهٔ ییلاقیشان درگذشت، در حالی که مارک تواین در سفری کاری در اروپا بود و هرگز نتوانست با او خداحافظی کند. مرگ سوزی ضربهای بود که نویسنده هرگز از آن بلند نشد. او دیگر نخندید. سپس نوبت به جین، کوچکترین دخترش رسید که در آستانهٔ کریسمس بر اثر حملهٔ صرع در وان حمام غرق شد. مارک تواین جسد او را در آب سرد پیدا کرد. تنها کلارا بود که زنده ماند. این سوگهای سریالی مرد شوخطبع را به یک پیرمرد عبوس و شکستخورده تبدیل کرد. او با انگشت اتهام به سمت آسمان میگرفت و میگفت: “هیچ چیز خندهداری در جهان وجود ندارد.”
وسواس فناوری و ورشکستگی: ماشین حروفچینی که پادشاه را گدای خیابان کرد
مارک تواین نه تنها یک نابغه ادبی، بلکه یک احمق تمامعیار در تجارت بود. او شیفتهٔ تکنولوژی و اختراعات جدید بود و ثروت عظیمی که از کتابهایش به دست آورده بود را در پروژههای رویایی و شکستخورده به باد داد. بزرگترین فاجعهٔ مالی زندگیاش، سرمایهگذاری بر روی ماشین حروفچینی پیج بود. این دستگاه قرار بود صنعت چاپ را متحول کند و جایگزین حروفچینهای انسانی شود. مارک تواین صدها هزار دلار (معادل دهها میلیون دلار امروز) در این پروژه ریخت، اما دستگاه هر بار خراب میشد و مهندس آن فقط وعده میداد. سرانجام، ماشین کار نکرد و با ظهور لاینوتایپ، کاملاً منسوخ شد. مارک تواین که تا مرز ورشکستگی مطلق پیش رفته بود، مجبور شد خانهٔ رؤیاییاش در هارتفورد را بفروشد، اسباب و اثاثیه را حراج کند و در سن ۵۹ سالگی، در حالی که از آرتروز و افسردگی رنج میبرد، به یک تور سخنرانی طاقتفرسا در سراسر جهان برود. او مانند یک گلادیاتور پیر روی سن میرفت تا با شوخیهایش بدهیهایش را بپردازد. این تجربه تحقیرآمیز، تنفر او از سرمایهداری و نظام بانکی را چند برابر کرد.
تور جهانی تحقیر: پیرمردی که برای بقا دلقک شد
تور سخنرانیهای دور دنیا که برای پرداخت دیون انجام شد، سفری پرمشقت بود که سلامتی مارک تواین را برای همیشه نابود کرد. او از فیجی تا هند و از استرالیا تا آفریقای جنوبی سفر کرد و هر شب روی صحنه میرفت. مردم برای دیدن خرس رقصان ادبیات هجوم میآوردند، بیخبر از اینکه مرد روی صحنه در پشت پرده از درد گریه میکند. در هند بود که با فقر و استعمار بریتانیا از نزدیک آشنا شد و تنفر عمیقتری از امپریالیسم پیدا کرد. اما تراژدی واقعی این سفر، دوری از خانواده و مرگ دخترش سوزی در همین حین بود. او که برای نجات آبروی مالیاش جهان را زیر پا گذاشته بود، گرانبهاترین چیزی را که داشت از دست داد. با این حال، این تور بود که کتاب به دنبال خط استوا را خلق کرد؛ اثری که ترکیبی از طنز و تلخی محض است. بازپرداخت تمام بدهیها با سکهٔ آخر، یک شاهکار اخلاقی بود، اما برای مارک تواین بهایی جز فرسودگی روح و جسم نداشت. او به آمریکا برگشت، نه به عنوان یک فاتح، بلکه به عنوان یک بازماندهٔ خسته.
عشق نفرینشده به دختران نوجوان: فرشتگان ماهی و رسوایی پنهان
در میان تمام پیچیدگیهای روحی مارک تواین، هیچ چیز به اندازهٔ روابط عاطفی او با دختران بسیار جوان در سالهای پایانی عمرش بحثبرانگیز و تاریک نیست. پس از مرگ همسرش، او یک باشگاه خصوصی برای دختران نوجوان به نام “باشگاه فرشتگان ماهی” تشکیل داد. این دختران که بین ۱۲ تا ۱۸ سال سن داشتند، با نویسندهٔ پیر نامهنگاری میکردند، به خانهاش رفتوآمد داشتند و با او بازی میکردند. او آنها را “فرشتههای کوچک” خود مینامید. آخرین و عمیقترین این وسواسها، ارتباط با ایزابل لیون بود که منشی شخصیاش شد. مارک تواین در اواخر عمر به شدت به این دختر وابسته شد، اما ناگهان او را به دزدی و جادوگری متهم کرد و با خشونت از زندگیاش بیرون انداخت. زندگینامهنویسان مدرن این روابط را با نگاه انتقادی بررسی میکنند؛ آیا این یک عشق افلاطونی و پدرانه بود یا میل سرکوبشدهٔ جنسی یک پیرمرد تنها؟ نامههای او به این “فرشتهها” آکنده از شور و احساساتی است که مرز بین محبت پدری و عشق رمانتیک را کمرنگ میکند. این جنبه از زندگی او نشان میدهد که حتی روشنفکرترین ذهنها نیز میتوانند اسیر وسوسههای تاریک قدرت و معصومیت شوند.
مارک تواین علیه امپراتوری آمریکا: خیانت به وطن
در سالهای پایانی عمر، مارک تواین از یک طنزپرداز محبوب ملی به یک خائن به وطن در چشم دولت تبدیل شد. او که از جنگ فیلیپین-آمریکا منزجر شده بود، قلم خود را علیه سیاستهای امپریالیستی آمریکا به کار گرفت. او ریاست جمهوری ویلیام مککینلی را به سخره گرفت، سربازان آمریکایی را “دزدان مسلح” نامید و پیشنهاد کرد که پرچم آمریکا باید طرحش را از ستاره و خطوط راهراه به “جمجمه و استخوانهای متقاطع” تغییر دهد. مقالهٔ معروف او به نام “نیایش جنگ” که کلیسا را به خاطر دعا برای پیروزی در کشتار محکوم میکرد، چنان آتشین بود که مجلهها جرات چاپش را نداشتند. این نوشتهها باعث شد دوستان محافظهکارش او را طرد کنند و روزنامهها او را “سناتور دیوانه” بخوانند. او از تمدن غربی بیزار شده بود و استعمار بلژیک در کنگو را نیز با طنزی سیاه به باد انتقاد گرفت. این ایستادگی شجاعانه در برابر ماشین جنگی کشورش، نشاندهندهٔ تکامل اخلاقی مردی بود که روزگاری داوطلب جنگ داخلی شده بود، هرچند پس از دو هفته از ارتش فرار کرد.
آخرین خنده: مرگ با دنبالهدار هالی
مارک تواین در ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵، همزمان با عبور دنبالهدار هالی از آسمان به دنیا آمده بود. او همیشه به این پدیدهٔ نجومی اشاره میکرد و میگفت: “من با دنبالهدار هالی آمدم و باید با آن بروم.” او به شوخی میگفت که اگر با دنبالهدار نرود، بزرگترین ناامیدی زندگیاش رقم میخورد. جهان این پیشگویی را یک شوخی دیگر از مرد شوخطبع تلقی کرد. اما در ۲۱ آوریل ۱۹۱۰، درست یک روز پس از آنکه دنبالهدار هالی به نزدیکترین فاصلهٔ خود با زمین رسید، مارک تواین در رختخوابش در ردینگ، کانکتیکت از دنیا رفت. او دقیقاً ۷۴ سال پس از تولدش، در آغوش همان پدیدهٔ کیهانی چشم از جهان فروبست. این زمانبندی عجیب و وهمآلود نه یک تصادف، که نمایش نهایی یک شومن بود. او حتی مرگش را نیز به یک اجرای ادبی تبدیل کرد. خورشید در آن روز گرفته بود و جهان در ماتم فرو رفته بود. آخرین شوخی بزرگ مارک تواین با جهان این بود: “شایعات مرگ من بسیار اغراقآمیز بود” – اما این بار، دیگر شایعه نبود.
دفترچههای سری تازه منتشرشده: خشم پس از مرگ
مارک تواین به وصیت خود دستور داد که جنجالیترین نوشتههایش تا سالها پس از مرگش مهروموم شوند. او میخواست زندگی پس از مرگ صادقانهای داشته باشد. انتشار این دستنوشتهها در قرن بیستم و بیستویکم، چهرهٔ واقعی او را آشکار کرد. در این متون، او آمریکاییها را “گوسفندان فاشیست”، دموکراسی را “مسخرهترین جوک تاریخ” و خدا را “احمق کیهانی” میخواند. این نوشتهها نشان میدهند که مارک تواینِ واقعی چقدر با تصویر عمومیاش فاصله داشت. او یک نیهیلیست تمامعیار بود. کتاب “بیگانهٔ مرموز” که پس از مرگش منتشر شد، عصارهٔ فلسفهٔ نهایی اوست: زندگی فقط یک رؤیاست، یک خیال بیهوده، و در نهایت هیچ چیز اهمیت ندارد. این بدبینی رادیکال، بازتاب زخمهای التیامنیافتهٔ روح او بود. جالب اینجاست که این متون خشن، برخلاف پیشبینی ناشران، پرفروش شدند، زیرا خوانندگان مدرن با این حس پوچی و خشم علیه سیستم همذاتپنداری بیشتری کردند تا با شوخیهای مودبانهٔ دوران ویکتوریایی او.
بردهداری، نژادپرستی و سفر تکامل اخلاقی هاکلبری فین
بزرگترین شاهکار او، ماجراهای هاکلبری فین، جنجالیترین کتاب تاریخ ادبیات آمریکا نیز هست. این کتاب که امروزه به عنوان یک متن ضد نژادپرستی تدریس میشود، بارها به دلیل استفادهٔ مکرر از کلمهٔ تحقیرآمیز “نیگر” ممنوع اعلام شده است. مارک تواین که در کودکی بردهداری را پذیرفته بود، در بزرگسالی به یکی از حامیان سرسخت حقوق سیاهان تبدیل شد. او حتی هزینهٔ تحصیل یکی از اولین دانشجویان سیاهپوست دانشگاه ییل را پرداخت کرد. اما آنچه هاکلبری فین را جاودانه میکند، توصیف بیداری وجدان یک پسر سفیدپوست فقیر است. لحظهای که هاک تصمیم میگیرد به جهنم برود اما بردهٔ فراری، جیم، را لو ندهد، بزرگترین لحظهٔ اخلاقی در ادبیات آمریکاست. با این حال، برخی منتقدان مدرن معتقدند مارک تواین نتوانست از کلیشههای نژادی زمانهٔ خود فرار کند و شخصیت جیم را در نیمهٔ دوم کتاب تضعیف کرد. این کتاب یک سند تاریخی است از ذهن مردی سفیدپوست که تلاش میکند گناه نژادی ملتش را بفهمد، حتی اگر خودش هم کاملاً موفق نشود.
رابطهٔ عاشقانه-تنفرآمیز با پول و سرمایهداری
مارک تواین تنها نویسندهای در تاریخ است که هم در فقر مرد و هم در ثروت، آن هم چندین بار! رابطهٔ او با پول یک تراژدی شکسپیری بود. او از کودکی گرسنگی کشیده بود و به همین دلیل، وقتی به ثروت رسید، آن را به شکلی بیمارگونه به رخ میکشید. او عاشق پول بود اما در عین حال از ثروتمندان متنفر بود و آنها را “دزدان قانونی” مینامید. این تناقض، طنز وجودی زندگیاش را شکل داد: مردی که با نیش قلمش سرمایهداران غارتگر عصر طلایی را مثل زالوهای متورم مسخره میکرد، خودش شبها بیخوابی میکشید تا مبادا سهامش سقوط کند. ورشکستگی نهاییاش به او درس سختی داد. او در اواخر عمر نوشت که پول دروغ است و خوشبختی واقعی در آن یافت نمیشود، اما این مکاشفه فقط پس از آن آمد که همه چیز را از دست داده بود. این تضاد در رمانهایش نیز دیده میشود: نقد همیشگی اشرافیت، در حالی که خودش در قصری زندگی میکرد که ۲۵ خدمتکار داشت.
حماقت بشر: مارک تواین به عنوان اولین پادشاه میمهای اینترنتی
جالب است بدانیم مارک تواین یکی از پراستنادترین اشخاص در فضای مجازی است، اما اغلب نقلقولهایی که به او نسبت میدهند، جعلی است! او تبدیل به یک ماشین تولید نقلقولهای انگیزشی شده که با شخصیت واقعیاش کاملاً در تضاد است. مارک تواین واقعی از جملات قصار شیرین و امیدوارکننده متنفر بود. او ترجیح میداد بگوید: “بشریت از یک کیسهٔ بوکس هم احمقتر است.” اینکه امروز او را با جملههایی مانند “۲۰ سال بعد از کارهایی که نکردهای پشیمان میشوی” میشناسیم، یک طنز بیرحمانه است. او به شدت از فرهنگ افراد مشهور بیزار بود و میگفت شهرت پرندهای است که فضلهاش را روی سر آدم میریزد. با این حال، چهره و کلمات او امروز به برند تبدیل شده است. این سوءاستفادهٔ مدرن از تصویر او، همان چیزی است که خودش آن را “مسخرهبازی تاریخ” میخواند.
اعتیاد به سیگار برگ و قهوه: آیینهای خودویرانگر یک نابغه
نمیتوان از مارک تواین نوشت و به رژیم سمی خودخواستهاش اشاره نکرد. او روزانه بین ۲۰ تا ۴۰ سیگار برگ دود میکرد، آن هم از نوع ارزان و تند و تیزی که گلو را میسوزاند. دفتر کارش چنان پر از دود بود که کسی نمیتوانست سه دقیقه در آن دوام بیاورد. او همچنین به طور وسواسگونهای قهوه مصرف میکرد. این عادات نه فقط برای لذت، که برای فرار از افکار تاریک بود. او نمیخواست با ذهنش خلوت کند. سکوت برایش ترسناک بود و صدای خشخش قلم و دود سیگار، سپر دفاعیاش در برابر افسردگی بالینیاش بودند. وقتی پزشکان به او هشدار دادند که این روند او را میکُشد، او با لبخند پاسخ داد که ترجیح میدهد زودتر بمیرد تا اینکه بدون این لذتها زندگی کسالتباری داشته باشد. بدنش در نهایت تسلیم آنژین صدری شد. او خود را با سیگار کشت، درست همانطور که با سرمایهگذاریهای احمقانه زندگیاش را نابود کرد. این یک خودکشی آهسته و آگاهانه بود.
علمگرایی و دوستی با نیکولا تسلا: ذهنهای موازی در آستانهٔ جنون
یکی از ناشناختهترین روابط مارک تواین، دوستی عمیق او با نیکولا تسلا، مخترع افسانهای و رقیب ادیسون بود. این دو نابغهٔ بدخلق ساعتها در آزمایشگاه تسلا مینشستند و مارک تواین با ذوقی کودکانه روی دستگاههای الکتریکی میپرید تا تسلا از او عکس بگیرد. معروف است که تسلا با یک اسلحهٔ پرتوی ایکس از جمجمهٔ مارک تواین عکس گرفت. ارتباط این دو فراتر از سرگرمی بود؛ هر دو از بشریت ناامید بودند، هر دو شیفتهٔ تکنولوژی و هر دو به لحاظ مالی سادهلوح و مفلوک بودند. تسلا به مارک تواین “تنها مرد بامزه روی زمین” لقب داده بود. این دوستی نشان میدهد که مارک تواین چقدر به آینده اعتقاد داشت، اما در عین حال از سوءاستفادهٔ انسان از علم وحشت داشت. او یکی از اولین حامیان اختراعات تسلا بود، اگرچه پولی برای سرمایهگذاری نداشت. رابطهٔ آنها نمادی از اتحاد هنر و علم بود؛ دو مردی که در قلهٔ نبوغ ایستاده بودند، اما در درهٔ تنهایی دست یکدیگر را گرفته بودند.
تلاش برای کشف مارک تواین واقعی در قرن بیستویکم
میراث مارک تواین امروزه به یک میدان جنگ فرهنگی تبدیل شده است. محافظهکاران او را نماد نبوغ آمریکایی و لیبرالها او را منتقد تیزبین امپریالیسم میدانند. اما مشکل اینجاست که هر دو گروه مجبورند بخشهایی از نوشتههایش را سانسور کنند تا به این نتیجه برسند. نسل جدید خوانندگان با دیدن کلمات رکیک نژادی در آثارش شوکه میشوند و نمیتوانند بپذیرند که یک ضد نژادپرست چنین واژگانی به کار ببرد. این تناقضهای غیرقابل حل دقیقاً چیزی است که مارک تواین را بزرگ میکند. او آینهٔ کثیف بشریت است. نمیتوانید او را در یک قفس ایدئولوژیک حبس کنید. او یک فمینیست نبود، ولی از حق رأی زنان دفاع کرد. او یک سوسیالیست نبود، ولی سرمایهدارها را دشمن بشریت میخواند. تلاش برای پالایش یا پاکسازی مارک تواین، دقیقاً خیانت به ذات اوست. او یک آشوب طلب ادبی بود و قرار نبود کسی از او راضی باشد.
نابغهای که از نبوغ خود متنفر بود
مارک تواین در آخرین تحلیل، قربانی هوش سرشار خودش بود. او آنقدر باهوش بود که نمیتوانست خوشحال باشد. او حماقت انسان را میدید، ریاکاری مذهب را میفهمید، بیعدالتی نژاد را لمس میکرد و پوچی تمدن را درک مینمود. این حجم از آگاهی، برای یک روح حساس قابل تحمل نیست. او برای فرار از این آگاهی، به شوخی پناه برد، اما شوخیهایش فریادهای استتارشدهٔ یک شکستخوردهٔ تمامعیار بود. او در یادداشتی نوشت: “تنها کسی که در تمام زندگیام به من وفادار بود، سیگار برگم بود.” این جمله عصارهٔ تنهایی کیهانی اوست. ما مارک تواین را دوست داریم چون او به ما اجازه داد به زشتیهای خودمان بخندیم، اما خود او احتمالاً از این خنده متنفر بود. او یک تراژدینویس بود که تصادفاً کمدی مینوشت. و این بزرگترین شوخی تاریخ ادبیات است: مردی که به هیچ چیز اعتقاد نداشت، تبدیل به پیامبر وجدان یک ملت شد.