اگر امروز واژههای «برادر بزرگ»، «پلیس فکر»، «اتاق ۱۰۱» یا «اخبار سخن» بخشی از زبان روزمرهٔ شماست، مدیون مردی هستید که با گلولهای در گلو و سل در ریهها، روی تختی فلزی در بیمارستانی خیریه در لندن جان داد. جورج اورول، با نام واقعی اریک آرتور بلر، نویسندهای که شاید بیش از هر متفکر سیاسی دیگری در قرن بیستم، واژگان انتقاد از قدرت را به انسان مدرن بخشید. اما در پس این چهرهٔ مقدسِ آزادیخواهی، حقایقی تلخ و مدفونشده وجود دارد: همکاری با سرویسهای اطلاعاتی، تهیهٔ «لیست سیاه» از نویسندگان و هنرمندان همفکرش، و نفرتی بیمارگونه از همجنسگرایان و فمنیستها که در نوشتههای خصوصیاش فوران میکرد. آیا اورول همان قدیس ستمدیدهٔ آزادی بود که جهان امروز میپرستد، یا مأموری نخبهگرا که در آخرین سالهای عمر، رفقای دیروزش را برای حفظ امپراتوری بریتانیا فروخت؟ این مقاله نهتنها زندگی و آثار او را میکاود، بلکه شما را با اورولی رودررو میکند که کلیسای روشنفکری غرب هرگز جرئت روایتش را نداشته است.
موتیهاری تا ایتن: کودکی در سایهٔ امپراتوری
اریک آرتور بلر در بیست و پنجم ژوئن ۱۹۰۳ در موتیهاری، ایالت بیهار هند بریتانیا، به دنیا آمد. پدرش، ریچارد والمزلی بلر، کارمند جزء ادارهٔ تریاک دولت استعماری بود؛ همان تشکیلاتی که با تجارت قانونی تریاک به چین، یکی از سیاهترین فصلهای تاریخ امپراتوری بریتانیا را رقم زد. اورول بعدها در یادداشتهایش با شرم از این میراث خانوادگی نوشت: «من در طبقای به دنیا آمدم که هر لقمهٔ نانش آغشته به خون مستعمرات بود.»
مادرش، ایدا میبل لیموزین، زنی برمهای-فرانسوی تبار بود که خانواده را در ۱۹۰۴ به انگلستان بازگرداند. اریکِ خردسال در هنلی-آن-تیمز بزرگ شد، در دل حومهٔ سرسبز و آرام انگلیسی، جایی که بعدها به صحنهٔ آرمانشهر گمشده در رمانهایش تبدیل شد. اما در همین بهشت ظاهری، کابوس طبقاتی آغاز شد.
خانوادهٔ بلر از طبقهٔ متوسط-پایین بودند؛ یعنی در نظام طبقاتی سفتوسخت بریتانیای ادواردی، نه در جرگهٔ اشراف پذیرفته میشدند و نه با فقرای کارگر همدردی داشتند. این موقعیت «بینابین»، زخمی روانی بر روح اریک زد که هرگز التیام نیافت و بعدها هستهٔ مرکزی تمام آثارش را تشکیل داد: شرم از تعلق طبقاتی.
اریک در هشت سالگی با بورسیه به مدرسهٔ شبانهروزی سنت سیپریان در ایستبورن فرستاده شد. مدیر مدرسه، ویلفرد بی. ال. سیکِس و همسرش فلورنس سیسلی وان، مدرسه را با مشتی آهنین و نظامیوار اداره میکردند. تجربهٔ سنت سیپریان چنان آسیبزا بود که اورول بیست سال بعد در جستار درخشان و تلخش «Such, Such Were the Joys» (چنین بود شادیها) آن را بیپرده روایت کرد. در این مدرسه، شلاق زدن، حمام یخ، تحقیر عمومی و گرسنگی ابزارهای استاندارد «تربیت» بودند.
اریک دانشآموزی ممتاز اما منزوی بود. در سنت سیپریان بود که برای نخستین بار با بیعدالتی سازمانیافته آشنا شد، آن هم در جایی که قرار بود عدالت و اخلاق بیاموزد. این تجربهٔ تلخ کودکی، ریشهٔ بیاعتمادی مطلق او به نهادها و ایدهٔ «خشونت ساختاری» شد که در «۱۹۸۴» به اوج خود رسید.
پلیس امپراتوری در برمه: گناه نخستین
در ۱۹۲۲، به جای رفتن به دانشگاه (خانواده توان مالی کمبریج را نداشت)، اریک بلر جوان به پلیس سلطنتی هند در برمه پیوست. پنج سال خدمت در مستعمره (۱۹۲۲-۱۹۲۷) مهمترین دورهٔ شکلگیری سیاسی او بود. او افسری وظیفهشناس و در عین حال منزجر از خود بود.
در جستار «به دار آویختن» (۱۹۳۱) که نخستین اثر منتشرشدهٔ اوست، اورول با نثری خونسرد و مستندگونه، لحظهٔ اعدام یک زندانی هندو را روایت میکند: «مرد هنوز زنده بود که طناب را دور گردنش انداختند. در آن لحظه، رمز و راز تمامعیار سلطه برایم آشکار شد: ما او را نمیکشتیم، بلکه کاری میکردیم که خودش در مرگ خویش مشارکت کند…» این تجربهٔ شراکت در ماشین سرکوب استعماری، گناهی بود که اورول هرگز خود را نبخشید.
او در رمان «روزهای برمه» (۱۹۳۴) چهرهٔ کریه افسران استعماری، نژادپرستی روزمره، و تباهی اخلاقیشان را با چنان دقتی به تصویر کشید که ناشران انگلیسی از چاپش واهمه داشتند. کتاب با این جملهٔ مشهور آغاز میشود: «فلوری، قاضی منطقه، محکوم به تنهایی بود.» این تنهایی، خودزندگینامهای پنهان اورول است.
غرق در فقر: زندگی میان ولگردها و جهنم آشپزخانهها
پس از استعفا از پلیس در ۱۹۲۷، اریک بلر تصمیمی جنونآمیز گرفت: بازگشت به اروپا و «غرق شدن در اعماق». او به پاریس و سپس لندن رفت، با ولگردها خوابید، در آشپزخانههای کثیف هتلها ظرف شست، و هرگونه شأن طبقاتی را به کناری نهاد.
حاصل این دوره کتاب «آس و پاس در پاریس و لندن» (۱۹۳۳) بود، نخستین کتابی که با نام مستعار جورج اورول منتشر کرد. انتخاب نام «جورج» از قدیس حامی انگلستان و «اورول» از رودخانهای آرام در سافِک که دوستش میداشت، گویای تمام آن چیزهایی بود که میخواست باشد: صدای انگلستانِ واقعی، انگلستانِ رنجکشیده و بیپیرایه.
کتاب پر از صحنههای فراموشنشدنی است: توصیف گرسنگی مداوم، بوی تعفن خوابگاههای ولگردها، و این حقیقت تلخ که «فقر فقط کمبود پول نیست، بلکه بردگی تماموقت ذهن است.» اورول در این کتاب به کشفی تکاندهنده رسید: فقر را نه از راه همدردی خیرخواهانه، که فقط با تجربهٔ مستقیم میتوان فهمید. این بینش بعدها تمام نقدهایش به روشنفکران چپ را شکل داد.
جادهٔ ویگان: سوسیالیسمی که به زخم دست میزد
در ۱۹۳۶، ویکتور گولانژ، ناشر چپگرا، به اورول مأموریت داد به مناطق صنعتی شمال انگلستان برود و وضعیت طبقهٔ کارگر را در بحبوحهٔ رکود بزرگ گزارش کند. اورول سه ماه در ویگان، بارنزلی و شفیلد زندگی کرد، از معادن زغالسنگ بالا رفت و در خانههای کارگری که سقفشان فرو میریخت، خورد و خوابید.
نتیجه، شاهکار مستند «جادهٔ ویگان» (۱۹۳۷) بود. توصیف اورول از زن جوانی که از پشت پنجرهٔ یک واگن قطار میبیندش و تا آخر عمر فراموشش نمیکند، یکی از تکاندهندهترین قطعات تاریخ روزنامهنگاری است: «صورتش را دیده بودم، تهیترین و بیپناهترین صورتی که تا آن روز دیده بودم… فهمیدم که ما با او اشتباه میکنیم، درکش نمیکنیم. ما طبقهٔ متوسط، هرگز چنین چهرهای نداشتهایم.»
اما نکتهٔ جنجالی «جادهٔ ویگان» پایانبندی آن است: اورول پس از ۲۰۰ صفحه توصیف جهنم سرمایهداری، ناگهان به سوسیالیسم حمله میکند و میگوید سوسیالیستها با شعارهای توخالی و سبک زندگی بورژواییشان، کارگران را دفع میکنند. او نسخهای «سوسیالیسم انسانی» میپیچد که بیشتر شبیه آرمانشهری دهقانی است تا مارکسیسم متعارف. ویکتور گولانژ، ناشر کمونیست کتاب، چنان از این بخش خشمگین شد که مقدمهای بر کتاب نوشت و به خواننده هشدار داد که نتیجهگیریهای اورول را جدی نگیرد!
اسپانیا: زخمی که هرگز التیام نیافت
در دسامبر ۱۹۳۶، اورول به اسپانیای جنگزده رفت تا برای جمهوری علیه فاشیستهای فرانکو بجنگد. او به شبهنظامیان حزب اتحاد کارگران مارکسیست (POUM) پیوست، حزبی کمونیستِ ضد استالینیست که تروتسکیست خوانده میشد. تجربهٔ خط مقدم جبههٔ آراگون، که در کتاب درخشان «درود بر کاتالونیا» (۱۹۳۸) روایت شده، هم الهامبخش بود و هم زخمی مرگبار بر روحش.
در مه ۱۹۳۷، کمونیستهای استالینیست در بارسلونا علیه POUM و آنارشیستها کودتا کردند. اورول و همسرش آیلین مجبور به فرار شدند، در حالی که رفقایشان بازداشت، شکنجه و تیرباران میشدند. اورول خودش با گلولهٔ تکتیراندازی فاشیست از ناحیهٔ گلو زخمی شد و به طرز معجزهآسایی جان به در برد.
این خیانت چپ علیه چپ، لحظهٔ تعیینکنندهٔ زندگی اورول بود. از آن پس، مبارزهٔ اصلیاش نه فقط علیه فاشیسم، که علیه «توتالیتاریسم چپ» شد. در «درود بر کاتالونیا» نوشت: «اگر کمونیستها قدرت را به دست بگیرند، به همان اندازهٔ فاشیستها ما را سرکوب خواهند کرد. دشمن اصلی، قدرت مطلق است، نه فقط یک ایدئولوژی خاص.» این جمله، خلاصهٔ تمام آن چیزی است که بعدها «۱۹۸۴» نام گرفت.
مزرعهٔ حیوانات: تمثیلی که جهان را لرزاند
در بحبوحهٔ جنگ جهانی دوم، اورول کتابی نوشت که ناشران از چاپش وحشت داشتند. «مزرعهٔ حیوانات» (۱۹۴۵) تمثیلی بود از انقلاب روسیه و خیانت استالین، که در آن خوکها به نام برابری، دیکتاتوری جدیدی برپا میکنند. شعار نهایی مزرعه، «همهٔ حیوانات برابرند، اما بعضی برابرترند»، به یکی از ماندگارترین جملات تاریخ ادبیات سیاسی تبدیل شد.
جنجال انتشار: کتاب در ۱۹۴۳-۱۹۴۴ آمادهٔ چاپ بود، اما بریتانیا با شوروی متحد بود و هیچ ناشری جرئت نمیکرد اثری ضد استالینیستی منتشر کند. تی. اس. الیوت، شاعر نامدار و مدیر انتشارات فیبر اند فیبر، کتاب را رد کرد و در نامهای به اورول نوشت که موافق نقد استالین است، اما «حالا زمان این حرفها نیست.» حتی جاناتان کیپ که کتاب را پذیرفت، تحت فشار وزارت اطلاعات بریتانیا عقبنشینی کرد. سرانجام، فردریک واربرگ ناشر کوچک و جسور، کتاب را در اوت ۱۹۴۵ منتشر کرد، درست پس از جنگ، وقتی اتحاد با شوروی دیگر ضرورت نداشت.
مزرعهٔ حیوانات موفقیتی عظیم بود و اورول را برای نخستین بار به درآمد و شهرتی نسبی رساند. اما بدترین دوران زندگیاش تازه آغاز شده بود: بیماری سل، مرگ همسرش آیلین در حین عمل جراحی (مارس ۱۹۴۵)، و تنهایی مطلق در جزیرهٔ دورافتادهٔ جورا در اسکاتلند، جایی که برای نوشتن آخرین کتابش، از جهان کناره گرفت.
۱۹۸۴: جهنمی که خودمان ساختهایم
اورول در واپسین سالهای عمر، با بدنی فرسوده از سل، در کلبهای نمور در جورا شاهکار نهاییاش را نوشت: «۱۹۸۴» (منتشرشده در ژوئن ۱۹۴۹). داستان وینستون اسمیت، کارمند جزء حزب در ابرکشور اوشنیا است که شغلش جعل تاریخ در وزارت حقیقت است. او عاشق جولیا میشود و این عشق ممنوعه، او را به شورش علیه برادر بزرگ میکشاند.
رمان چنان تیره و تار است که بسیاری از منتقدان آن را فریاد مردی محتضر خواندند. آرتور کستلر، دوست اورول، گفت: «این کتاب نه یک هشدار، که فریاد شکنجهشدهٔ انسانی است که با سرعت به سوی مرگ میرود.»
اما اورول اصرار داشت که «۱۹۸۴» هشدار است، نه پیشگویی محتوم. او در نامهای به فرانسیس هنسون نوشت: «من باور ندارم که توتالیتاریسم اجتنابناپذیر باشد. کتاب را نوشتم تا نشان دهم اگر جلویش را نگیریم، به کجا میرسیم.»
واژگان «۱۹۸۴» چنان قدرتمندند که به بخشی از زبان سیاسی جهانی تبدیل شدهاند:
- اخبار سخن (Newspeak) : زبانی مصنوعی که دایرهٔ واژگانش هر سال کوچکتر میشود تا «اندیشهٔ مجرمانه» ناممکن گردد. اورول با نبوغی کمنظیر نشان داد که کنترل زبان، کنترل اندیشه است.
- پلیس فکر (Thought Police) : نیرویی که نه اعمال، که افکار را مجازات میکند؛ ایدهٔ «جنایت فکری» را اورول ابداع کرد.
- اتاق ۱۰۱: جایی که هرکس با عمیقترین ترس شخصیاش رودررو میشود؛ برای وینستون، موشها.
- دوگانگی (Doublethink) : توانایی همزمان باور به دو گزارهٔ متناقض. اورول آن را «آخرین مرحلهٔ بردگی ذهن» مینامد.
لیست سیاه: اورول و اتهام جاسوسی برای دولت
اما معمای اخلاقی بزرگ زندگی اورول، چیزی است که در سال ۱۹۹۶ فاش شد: دفترچهٔ اورول. در مارس ۱۹۴۹، در آخرین ماههای عمرش، اورول دفترچهای را به سلاح ریس، یکی از مقامات بخش تحقیقات اطلاعات (IRD) در وزارت خارجهٔ بریتانیا سپرد.
این دفترچه حاوی نام ۳۸ نویسنده، روزنامهنگار و هنرمند بود که اورول آنها را «دوستدار مخفی کمونیسم» یا «سفر کرده به اتحاد شوروی و مشکوک به همدلی» میدانست. او برای هرکدام یادداشتی نوشت و توضیح داد چرا برای کار در سرویس اطلاعاتی ضدکمونیستی بریتانیا «مناسب نیستند». از جملهٔ این افراد میتوان به پل رابسون (خوانندهٔ سیاهپوست و فعال ضداستعمار)، جان استریچ (نمایندهٔ چپگرای پارلمان)، و حتی چارلی چاپلین (که اورول او را «همسفر خطرناک» خواند) اشاره کرد.
دفن این واقعیت سالها طول کشید. وقتی فاش شد، دنیای ادبی دچار شوک شد. کسی که «۱۹۸۴» را علیه پلیس فکر نوشته بود، خودش برای دولت فهرست «نامناسبها» تهیه کرده بود. مدافعان اورول میگویند این کار در بحبوحهٔ جنگ سرد و با انگیزهٔ دفاع از دموکراسی انجام شد. منتقدان اما این پرسش بیپاسخ را مطرح میکنند: «چه کسی بهتر از اورول میدانست که هر لیست سیاهی، حتی با نیت خوب، یعنی پلیس فکر؟»
نفرت از همجنسگرایان و دیگر شیاطین خصوصی
اورول در نامهها و یادداشتهای خصوصیاش، گاه چهرهای بهشدت نژادپرست، زنستیز و همجنسگراستیز نشان میدهد که طرفدارانش ترجیح میدهند نبینند. او در دفترچههایش یهودیان را با کلیشههای ضدسامی توصیف میکرد: «بوی سیر و پول میدهند.» دربارهٔ سیاهپوستان آمریکا نوشت: «رقصهایشان شبیه جفتگیری میمونهاست.»
اما شدیدترین نفرتش متوجه همجنسگرایان بود. در نامهای به جولیان سایمونز نوشت: «همجنسگرایی مثل اعتیاد به تریاک است؛ نرمی زنانه و فساد اخلاقی را در ملتها میپراکند.» او معتقد بود روشنفکران چپ و هنرمندان آوانگارد «اغلب منحرف» هستند و این را نشانهٔ انحطاط تمدن غرب میدانست. این تناقضی هولناک است: نویسندهای که قهرمان اصلیاش (وینستون اسمیت) علیه حزبی عصیان میکند که عشق را جرم میداند، خودش در زندگی واقعی، عشق میان افراد همجنس را «جنایت علیه طبیعت» میخواند.
فمنیسم نیز از تیغ تیز قلمش در امان نماند. اورول زنان را ذاتاً «محتاط، فاقد جسارت فکری و اسیر عواطف» میدانست. جولیا در ۱۹۸۴، هرچند شورشی، اما از سیاست سر درنمیآورد و فقط به دنبال لذت شخصی است. این کلیشه برای اورول، «طبیعت زنانه» بود.
رابطه با پول و طبقه: نجیبزادهای در لباس پرولتاریا
یکی از بزرگترین تناقضهای اورول، رابطهٔ پیچیدهاش با پول و موقعیت طبقاتی بود. او که خود را سوسیالیست مینامید و ماهها در فقر زیست، در سالهای آخر عمر به جورا، جزیرهای دورافتاده و وحشی در اسکاتلند پناه برد. این انتخاب شبیه به کنارهگیری اشرافِ خسته از جهان بود، نه همبستگی با طبقهٔ کارگر.
اورول از یک سو از پول بیزار بود و ثروت را منشأ فساد میدانست، از سوی دیگر «مزرعهٔ حیوانات» و «۱۹۸۴» برایش درآمدی افسانهای به ارمغان آوردند. او پیش از مرگ وصیت کرد که ثروتش صرف چه شود، ثروتی که تا دیروز مال طبقهٔ ستمگر بود.
همچنین سبک زندگی او در مدرسهٔ شبانهروزی و سپس در پلیس برمه، عمیقاً نخبهگرایانه بود. اورول هرگز نتوانست از شر «اریک بلرِ» تحصیلکرده در ایتن خلاص شود؛ همان پسری که با لهجهٔ طبقهٔ بالا حرف میزد و چای را با آداب اشرافی مینوشید، حتی وقتی در کنار ولگردهای لندن میخوابید. این دوگانگی طبقاتی، هم موتور خلاقیتش بود و هم منبع ریاکاریهایش.
جدول آثار: از تیراژ صفر تا ابدیت
| عنوان | سال | ژانر | واکنش اولیه | جایگاه امروزی | آس و پاس در پاریس و لندن | ۱۹۳۳ | مستند-داستانی | فروش ۶۰۰ نسخه در سال اول | کلاسیک ادبیات فقر | روزهای برمه | ۱۹۳۴ | رمان استعماری | توقیف غیررسمی در هند و برمه | تکاندهندهترین تصویر از تباهی استعمارگر | دختر کشیش | ۱۹۳۵ | رمان | شکست تجاری | اثری فرعی و ضعیفتر | جادهٔ ویگان | ۱۹۳۷ | مستند اجتماعی | جنجال با مقدمهٔ گولانژ | سند ماندگار رکود بزرگ | درود بر کاتالونیا | ۱۹۳۸ | خاطرات جنگ | شکست کامل تجاری (۹۰۰ نسخه) | یکی از بهترین کتابهای جنگ داخلی اسپانیا | مزرعهٔ حیوانات | ۱۹۴۵ | تمثیل سیاسی | موفقیت عظیم (پس از رد شدنهای متعدد) | بالای ۵۰ میلیون نسخه فروش | ۱۹۸۴ | ۱۹۴۹ | رمان پادآرمانشهری | شوک جهانی، بحثهای بیپایان | پرفروشترین کتاب تاریخ پس از انجیل (همراه با پیامبر جبران) |
|---|
نقلقولهای اورول: فشنگهایی که هنوز شلیک میکنند
اورول استاد جملات قصار و تکاندهنده بود. کلماتش چنان دقیقند که گویی با چاقوی جراحی روی استخوان زمانه حک شدهاند:
«در دوران فریب جهانی، گفتن حقیقت یک عمل انقلابی است.» (این نقلقول منسوب به اورول، در واقع برداشتی آزاد از نوشتههای اوست، اما ماهیت تفکرش را کاملاً بازمیتاباند.)
«اگر آزادی اصلاً معنایی داشته باشد، یعنی حق گفتن چیزهایی به مردم که نمیخواهند بشنوند.» (از مقدمهٔ پیشنهادی برای «مزرعهٔ حیوانات» که در زمان حیاتش منتشر نشد.)
«همهٔ حیوانات برابرند، اما بعضی برابرتر از بقیه.» (شعار نهایی خوکها در «مزرعهٔ حیوانات»؛ کپسولی از تمام فسادهای انقلابی.)
«زبان باید در خدمت حقیقت باشد، نه پنهان کردن آن. زبان فاسد، اندیشهٔ فاسد میآفریند.» (اورول در جستار «سیاست و زبان انگلیسی» مانیفست مبارزه با زبانِ قدرت را نوشت.)
«تا زمانی که آگاهی وجود دارد، حزب شکستناپذیر است. اما آگاهی را میتوان با مشت و لگد از بین برد.» (از «۱۹۸۴»؛ وحشتناکترین جملهٔ کتاب دربارهٔ شکنجه در اتاق ۱۰۱.)
چرا ۱۹۸۴ شکست نمیخورد؟ جهان ما، جهان اورول
امروزه، هفتاد و پنج سال پس از مرگ اورول، «۱۹۸۴» نهتنها کهنه نشده، که هر سال فروش بیشتری دارد. در ژانویهٔ ۲۰۱۷، پس از تحلیف دونالد ترامپ و استفادهٔ مشاورش کلیان کانوی از عبارت «حقایق جایگزین»، فروش «۱۹۸۴» در آمازون ۹۵۰۰ درصد افزایش یافت و ناشر مجبور به تجدید چاپ فوری شد.
چرا؟ چون جهان ما به طرز وحشتناکی شبیه اوشنیا شده است. اخبار جعلی، نظارت جمعی، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی که حافظه را بازنویسی میکنند، و دولتهایی که واقعیت را به رأی میگذارند، همگی از کابوس اورول به واقعیت روزمرهٔ ما تبدیل شدهاند.
اما یک فرق وحشتناک وجود دارد: در «۱۹۸۴»، برادر بزرگ با زور و شکنجه، عشق و حقیقت را نابود میکند. در جهان ما، ما خودمان داوطلبانه دوربینها را به خانههایمان دعوت کردهایم، خودمان اخبار دروغ را بازنشر میدهیم، و خودمان در اتاقهای ۱۰۱ مجازی (شبکههای اجتماعی) یکدیگر را سلاخی میکنیم. ما هم وینستون هستیم، هم اوبراینِ شکنجهگر.
اورول را از چنگال کلیسای اورول نجات دهیم
جورج اورول پیچیدهترین نویسندهٔ سیاسی قرن بیستم بود. او هم قدیس بود و هم گناهکار؛ هم افشاگر دروغ بود و هم دروغپرداز (دربارهٔ خودش)؛ هم سوسیالیستی سرسخت بود و هم مأمور دولت سرمایهداری. این تناقضها را نمیتوان و نباید حل کرد. قدرت اورول دقیقاً در همین تناقضهاست.
امروز هم چپ و هم راست میخواهند اورول را مصادره کنند. راستها از او برای حمله به «چپ استالینیستی» استفاده میکنند، و چپها از او برای افشای «فاشیسم بازار». اما اورول به هیچکس تعلق ندارد. او به قول خودش، «در تمام تیمها بازی کرد و از همه اخراج شد.» او راستترین چپ و چپترین راست بود.
در ۲۱ ژانویهٔ ۱۹۵۰، اریک آرتور بلر در بیمارستان یونیورسیتی کالج لندن، در حالی که رگ گردنش از شدت سل پاره شد و خون گلویش را پر کرد، درگذشت. او ۴۶ سال داشت. طبق وصیتش، او را نه با آیین مسیحی، که در گورستانی ساده در ساتن کورتنی به خاک سپردند. بر سنگ قبرش نوشته شده: «Eric Arthur Blair»، و در زیر آن: «George Orwell».
او رفت، اما کابوسها و کلماتش زندهتر از همیشهاند. و شاید بزرگترین هشدار اورول این باشد: «اگر فکر میکنید ۱۹۸۴ فقط یک داستان است، شما دقیقاً همان کسی هستید که برادر بزرگ میخواهد.»