وبلاگ پاسگاه
وبلاگ

تولستوی؛ منافق مقدس‌نمایی که همسرش را بردهٔ خود کرد، ادبیات را به گروگان گرفت و فرقهٔ مرگ‌پرستی‌اش میلیون‌ها نفر را فریفت (و چرا هنوز هم خطرناک‌تر از داستایفسکی است)

هیچ نویسنده‌ای در تاریخ بشریت به اندازهٔ لئو تولستوی موفق نشده است در یک دست انجیل و در دست دیگر شلاق را پنهان کند. او که شاهکارهای بی‌بدیلی چون جنگ و صلح و آنا کارنینا را آفرید، در نیمهٔ دوم عمر خود بدل به پیامبری خودخوانده شد که نه تنها هنر خویش را نفرین کرد، بلکه میلیون‌ها مرید ساده‌دل را با فلسفه‌ای مرگ‌پرستانه و ضدِ زندگی به ورطهٔ انفعال و گناه‌آگاهی کشاند. تولستوی به ما آموخت که می‌توان هم‌زمان بزرگ‌ترین رمان‌نویس جهان و هیولایی خودشیفته بود، که در جستجوی تقدس فردی، خانواده‌اش را به خاک سیاه نشاند و سوفیا، همسر وفادارش را تا مرز جنون و خودکشی پیش برد. اما چرا با وجود این همه تناقض، هنوز نام او با حروف طلایی بر پیشانی ادبیات می‌درخشد؟ چون ما انسان‌ها هنوز هم میان حقیقت و زیبایی گیج هستیم، و تولستوی بزرگ‌ترین کلاهبردار این دو راهی بود. در این سفر طولانی و بی‌پرده، با چراغ قوه به تاریک‌ترین زوایای ذهن یک اشراف‌زادهٔ روس می‌تابیم که می‌خواست چهرهٔ خدا را ببوسد، اما فقط توانست خودشیفتگی معنوی خود را بر تارک ادبیات جاودانه کند.

اشراف‌زاده‌ای که دهقانان را می‌پرستید (اما هرگز کاخش را ترک نکرد)

برای درک نفاقِ بنیادین تولستوی، کافی است به یاسنایا پالیانا، ملک اشرافی پهناور او بنگریم. کنت لئو نیکایلویچ تولستوی که از جانب مادر، نوادهٔ خاندان سلطنتی ولکونسکی بود، ثروت، زمین و رعایای فراوانی را به ارث برد. او در جوانی، تجسم کامل اشراف‌زدگی روسی بود: قمارباز، زن‌باره، شکارچی و افسری که در جنگ‌های قفقاز و کریمه خدمت کرد. اما چیزی که او را از سایر هم‌قطارانش جدا می‌کرد، وجدان معذبِ مهارناپذیرش بود؛ وجدانی که بعدها چون توموری سرطانی در تمام زندگی‌اش ریشه دواند. تولستوی در یادداشت‌های روزانهٔ جوانی‌اش، بی‌پرده به فسق و فجور خود اعتراف می‌کرد و سپس همان شب، قوانین اخلاقی سفت‌وسختی برای خود می‌نوشت که فردا صبح نقضشان می‌کرد. این چرخهٔ گناه و توبه، موتور روان‌شناختی تمام حیات او بود.

اما تناقض از آنجا کلید خورد که تولستوی پس از ازدواج با سوفیا آندریونا بِرس (دختر هجده‌سالهٔ پزشکی سرشناس)، تصمیم گرفت در همان یاسنایا پالیانا «ساده‌زیستی دهقانی» را ترویج کند، بی‌آنکه یک وجب از املاکش را ببخشد. او رساله‌های آتشین دربارهٔ شرارت مالکیت خصوصی می‌نوشت، در حالی که سوفیا بیچاره مجبور بود پنهانی حق نشر آثارش را مدیریت کند تا خانواده از گرسنگی نَمیرند. کنت لباس موژیک‌ها (دهقانان روس) را می‌پوشید، با آنان زمین را شخم می‌زد و عکس یادگاری می‌گرفت، اما شب‌ها شام خود را در ظروف چینی سِرو می‌کرد و توسط خدمتکاران به رختخواب می‌رفت. این ریاکاری سیستماتیک نه یک ضعف شخصیتی، که هستهٔ مرکزی فلسفهٔ موسوم به تولستوییسم را تشکیل می‌دهد: رنج کشیدن برای دیده شدن، نه برای تغییر واقعی.

در جدول زیر، برخی از فاحش‌ترین تناقض‌های زندگی تولستوی را می‌بینید که هر کدام به‌تنهایی می‌تواند هاله تقدس او را پاره کند:

آموزه یا ادعای تولستوی واقعیت زندگی خصوصی او
عدم مقاومت در برابر شر (بر اساس انجیل) خشونت روانی تمام‌عیار علیه سوفیا و کنترل بیمارگونه بر زندگی فرزندان
نفرت از مالکیت خصوصی و دعوت به فقر حفظ کامل مالکیت یاسنایا پالیانا و سرمایه‌گذاری‌های مالی توسط سوفیا
ترویج پاکدامنی مطلق و تحقیر غریزهٔ جنسی پدر شدن شانزده فرزند (سیزده زنده) و اعتراف به هوس‌های پایان‌ناپذیر در یادداشت‌هایش
تبلیغ عشق جهانی و برابری انسان‌ها رفتار تحقیرآمیز با نویسندگان رقیب (به‌ویژه داستایفسکی) و سرکوب استعدادهای ادبی فرزندان
نفی دولت، کلیسا و نهادهای اجتماعی بهره‌برداری کامل از سیستم حقوقی برای محافظت از حق نشر و کپی‌رایت

این شکاف میان «منِ آرمانی» و «منِ واقعی» نه فقط یک ضعف بشری، که موتور محرکهٔ تمام شاهکارهای ادبی او بود. تولستوی اگر این تناقض را نمی‌زیست، هرگز نمی‌توانست پییر بزوخوف (جنگ و صلح) یا لوین (آنا کارنینا) را بیافریند – شخصیت‌هایی که تماماً بر پایهٔ همین کشمکش درونی بنا شده‌اند.

جنگ و صلح: انجیل دروغین تاریخ یا سراب ناسیونالیسم روسی؟

بسیاری جنگ و صلح (۱۸۶۹) را بزرگترین رمان تاریخ می‌پندارند؛ اثری که با بیش از ۵۸۰ شخصیت، حماسه‌ای بی‌بدیل از روسیه در برابر هجوم ناپلئون است. اما آنچه منتقدان پنهان می‌کنند این است که تولستوی در این رمان، فلسفه‌ای جبرگرایانه و ضد انسانی را با چنان مهارت هنری زرورق پیچیده که خواننده بی‌خبر، آن را به‌جای حقیقت می‌بلعد. نظریهٔ جبر تاریخی تولستوی که در فصل‌های انتهایی کتاب به کرات تکرار می‌شود، می‌گوید که ناپلئون و کوتوزوف اصلاً کاره‌ای نیستند، بلکه تاریخ محصول میلیون‌ها ارادهٔ خُرد و خودخواهانه است و انسان‌ها فقط مهره‌هایی در دست قوانین ضروری تاریخ هستند. این ایده در ظاهر فروتنانه به نظر می‌رسد، اما نتیجهٔ اخلاقی و سیاسی خطرناکی دارد: اگر انسان‌ها ارادهٔ آزاد ندارند، پس مسئولیت اخلاقی نیز بیمعنا می‌شود. جنگ و صلح با این منطق، پنهانی از جنایات تزارها و فجایع نظامی روسیهٔ تزاری قبالهٔ تبرئه می‌گیرد و تاریخ را به تابلویی باشکوه از شکوه ملی تبدیل می‌کند، در حالی که خود را تاریخ‌نگاری حقیقت‌مدار می‌نامد.

تولستوی با خلق شخصیت‌های کلیدی‌ای چون شاهزاده آندری بولکونسکی (روشنفکر مغرور پی‌جوی معنا)، پییر بزوخوف (وارث دست‌وپاچلفتی که به روشنگری معنوی می‌رسد) و ناتاشا روستوا (دخترک بازیگوشی که با مادر شدن «رستگار» می‌شود)، در واقع یک دستگاه تبلیغاتی عظیم برای بازتولید ارزش‌های ملی‌گرایی ارگانیک و خانوادهٔ سنتی ایجاد کرد. توجه کنید که تمام شخصیت‌های زن در این رمان، یا مثل هلن کوراگین به خاطر جنسیت‌شان مجازات می‌شوند (مرگ در اثر بیماری مقاربتی)، یا مثل ناتاشا فقط از طریق فداکاری بی‌حد در نقش مادری به آرامش می‌رسند. این بزرگترین کلاهبرداری روایی است: تولستوی زیر پوشش هنر متعالی، ایدئولوژی پدرسالارانه خود را به عنوان قانون طبیعت جا می‌زند.

همچنین، این جملهٔ پرآوازه از جنگ و صلح که «تنها یک حقیقت مطلق وجود ندارد، بلکه میلیون‌ها حقیقت نسبی در کار است» را در بستر رمان که ابایی ندارد هزاران سرباز روس را صرفاً به‌خاطر «روح ملی» به کشتن دهد، می‌توان مانیفست فاشیسم فرهنگی خواند. به همین دلیل است که امروز بازخوانی جنگ و صلح، نیازمند یک پادزهر انتقادی است.

آنا کارنینا: مردی که یک زن را کشت تا فضیلتش را اثبات کند

اگر جنگ و صلح معبد ناسیونالیسم بود، آنا کارنینا (۱۸۷۷) کلیسای زن‌ستیزی است که با طلاکاری احساسات، خواننده را به زانو درمی‌آورد. در این رمان، تولستوی زنی زیبا، باهوش و پرشور را خلق می‌کند که از ازدواج بی‌روح با آلکسی کارنین (مردی خشک و مقرراتی) می‌گریزد و عاشق افسر جوان، کنت ورونسکی می‌شود. اما نویسنده از همان صفحهٔ اول، زیرمتن را چنان می‌چیند که تنها سرنوشت ممکن برای زن زناکار، جنون، تباهی اجتماعی و در نهایت پرتاب شدن زیر چرخ‌های قطار باشد. تولستوی جملهٔ معروفی در آغاز کتاب دارد: «همهٔ خانواده‌های خوشبخت شبیه هم هستند، اما هر خانوادهٔ بدبختی به نوع خود بدبخت است.» اما این جمله را باید این‌طور ترجمه کرد: «هر زنی که از قفس پاکدامنی اجباری فرار کند، بدبختی منحصربه‌فردی خواهد ساخت که مرگ پایان آن است.»

نفرت تولستوی از آنا فقط یک قضاوت اخلاقی ساده نیست؛ او در طول رمان، این زن را به موجودی هیستریک، حسود و خودویرانگر تبدیل می‌کند. حتی صحنهٔ معروف مرگ آنا، با آن توصیف بی‌رحمانه از کیف دستی قرمزش و نوری که «برای همیشه خاموش شد»، پر از لذت پنهان سادیستی است. این در حالی است که شخصیت موازی آنا، کنستانتین لوین (نمایندهٔ آشکار خود تولستوی)، با چنگ زدن به ایمان سادهٔ دهقانی و ازدواج با کیتی (زن مطیع و بی‌خطر)، به رستگاری می‌رسد. جدول زیر نشان می‌دهد که تولستوی چگونه با تقابل این دو شخصیت، جهان‌بینی مردسالارانه خود را اثبات می‌کند:

ابعاد زندگی آنا کارنینا (زن طاغی) کنستانتین لوین (مرد خداپرست)
نوع عشق عشق شهوانی و خودخواهانه عشق خانوادگی و مبتنی بر وظیفه
رابطه با خدا بی‌اعتقاد، نیهیلیسم ضمنی جستجوی عمیق ایمان و یافتن خدا در کار دهقانان
سرنوشت شغلی/اجتماعی سقوط اجتماعی، طرد از جامعه موفقیت در ادارهٔ املاک و پذیرش در جامعه
پایان داستان خودکشی زیر قطار آرامش روحی، پدر شدن و ایمان به زندگی
فرزندان از فرزند اول جدا می‌شود و فرزند دوم را نیز از دست می‌دهد خانواده‌ای پرجمعیت و شادمان

تولستوی با این روایت نه فقط آنا را اعدام نمادین کرد، بلکه میلیون‌ها زن خواننده را نیز با این ترس نهادینه بزرگ کرد که هرگونه تمرد از ازدواج ناخواسته، برابر است با افتادن به دامان جنون و خودکشی. به همین دلیل، آنا کارنینا را باید خطرناک‌ترین متن ضد فمینیستی پنهان در لباس هنر دانست.

تولستوییسم: فرقه‌ای بر اساس فقر خودخواسته، ریاکاری و جنون مذهبی

پس از بحران روانی معروف اوایل دههٔ ۱۸۸۰، تولستوی اعلام کرد که همهٔ آثار پیشین‌اش، از جمله جنگ و صلح و آنا کارنینا، هنر فاسد و بی‌ارزش بوده‌اند. او اعترافات (۱۸۸۲) را نوشت و از آن پس، خود را نه یک نویسنده، که پیامبری جدید خواند که مأموریت دارد مسیحیت را از تحریفات کلیسا پاک کند. این جنبش که به تولستوییسم شهرت یافت، بر پنج فرمان اصلی استوار بود که کنت آن را «ذات واقعی تعالیم مسیح» می‌خواند:

  • مقاومت نکردن در برابر شر با خشونت (عدم خشونت مطلق)
  • قسم نخوردن (رد سوگندهای دولتی و قضایی)
  • داوری نکردن دیگران و کناره‌گیری از دادگاه‌ها
  • پاکدامنی کامل و ترک رابطهٔ جنسی حتی در ازدواج
  • چشم پوشیدن از ثروت و زیستن با دسترنج خود

این مجموعه قوانین که در ظاهر صلح‌جویانه به نظر می‌رسد، در عمل به فاجعه‌ای انسانی بدل شد. تولستوی نه تنها خود قادر به اجرای کامل آن‌ها نبود (تنها کافی است به حملات خشمگین‌اش به سوفیا و نقض مداوم پاکدامنی در جوانی اشاره کرد)، بلکه مریدانش را نیز به ورطهٔ فقر فلج‌کننده و انزوای اجتماعی سوق داد. مستعمرات تولستوییان در روسیه و سراسر جهان، به سرعت به کانون‌های تنش، قحطی و فروپاشی روانی تبدیل شدند. با این حال، گاندی بعدها با برداشت گزینشی از آموزهٔ عدم خشونت تولستوی، جنبش استقلال هند را پیش برد و به او لقب «پدر روحانی» داد. اما حتی گاندی نیز نتوانست تضاد ذاتی این فلسفه را حل کند: وقتی به ظالم گفته می‌شود «گونه دیگرت را بچرخان»، ظالم فقط گستاخ‌تر می‌شود، و این قربانیان بی‌دفاع هستند که در تاریخ نابود می‌شوند، نه امپراتوری‌ها.

با این همه، بزرگترین قربانی تولستوییسم کسی نبود جز سوفیا تولستایا.

سوفیا: همسری که دیوانه شد، زیرا شوهرش می‌خواست مسیح باشد

اگر بخواهیم یک جلد از زندگی تولستوی را به «جنایت و مکافات» واقعی تبدیل کنیم، باید آن را دفتر خاطرات سوفیا بنامیم. زن جوانی که در هجده‌سالگی به عقد کنت سی‌وچهارساله درآمد، قرار بود الههٔ الهام، منشی شخصی، ویراستار، مدیر مالی و مادر سیزده فرزند باشد، آن‌هم زیر سایهٔ شوهری که هر چه می‌نوشت، او باید با مرکب پاکنویس می‌کرد. سوفیا هفت بار جنگ و صلح را با دست خود بازنویسی کرد (بیش از ۳۰۰۰ صفحه) و بسیاری از فصول را با مشاوره‌های ادبی‌اش بهبود بخشید. اما همین زن، در آستانهٔ پیری، به موجودی «هیستریک» و «حرامزاده» در نوشته‌های شوهرش بدل شد، صرفاً به این دلیل که نمی‌خواست شوهرش ثروت خانواده را به شاگرد مرتاض‌مسلکش، چرتکوف، واگذار کند.

تولستوی در دههٔ هشتاد زندگی‌اش، چنان در خودشیفتگی معنوی غوطه‌ور بود که رنج واقعی همسرش را نمی‌دید. او که خود دوران جوانی‌اش را در عیاشی و هرزگی گذرانده بود، حالا از سوفیای پنجاه‌ساله می‌خواست رابطهٔ جنسی را تحریم کنند و حتی فرزندانشان را با بی‌رغبتی تحمل می‌کرد. وقتی سوفیا با التماس از او می‌خواست که انتشار آثارش را رایگان اعلام نکند تا فرزندانشان گرسنه نمانند، تولستوی او را «ماتریالیست پَست» می‌خواند و در دفتر خاطرات مخفی‌اش می‌نوشت: «او دشمن من است.» سوفیا دست به خودکشی زد، دچار حملات عصبی شد و در نهایت، صحنه‌های وهم‌انگیز هذیان‌گویی‌اش بیرون اتاقی که تولستوی در آن در حال مرگ بود (ایستگاه آستاپوفو) را به یکی از تراژیک‌ترین لحظات تاریخ ادبیات بدل کرد. این جملهٔ سوفیا را هرگز نباید فراموش کرد:

«من چهل‌وهشت سال با او زندگی کردم، اما هرگز نفهمیدم او واقعاً که بود… او فقط مرا برای خدمت به خودش می‌خواست، نه برای عشق

این اعتراف، کلید فهم تناقض مرکزی تولستوی است: او می‌خواست بشریت را نجات دهد، اما از نجات نزدیک‌ترین انسان به خودش عاجز بود. این همان شکافی است که مریدانش تا به امروز نمی‌خواهند ببینند.

نویسنده‌ای که از ادبیات متنفر بود: چگونه تولستوی هنر را تحقیر کرد

در رسالهٔ جنجالی هنر چیست؟ (۱۸۹۷)، تولستوی تقریباً تمام ادبیات جهان، از جمله آثار خودش، شکسپیر، بتهوون و واگنر را هنر فاسد و اشرافی نامید که فقط در خدمت لذت طبقهٔ بالا و گمراه کردن توده‌هاست. او معتقد بود که هنر باید یک کارکرد اخلاقی و دینی واحد داشته باشد: انتقال «احساس برادری و عشق به خدا» و هر چیزی خارج از این، «تقلب» است. باور کنید یا نه، تولستوی حتی شکسپیر را «شارلاتانی بی‌مایه» خواند و نمایشنامه‌هایش را پر از «جنایات بی‌دلیل و ابتذال زبانی» معرفی کرد!

این رویکرد، اگرچه در ظاهر به سود هنر متعهد جلوه می‌کند، در عمل نوعی سانسور ایدئولوژیک تمام‌عیار است. تولستوی با این منطق، هرگونه ادبیات پیچیده، تراژدی فردی، و لذت زیبایی‌شناسی ناب را محکوم می‌کرد و هنر را به موعظه‌ای یک‌بعدی تقلیل می‌داد. خود او در اواخر عمر داستان‌های عامیانه‌ای برای دهقانان نوشت که به شدت شعارزده و فاقد عمق روان‌شناختی همیشگی‌اش بودند. این یعنی مردی که رمان روان‌شناختی مدرن را اختراع کرد، در نهایت علیه خودش کودتا کرد و تلاش کرد رمان را بمیراند. این یک تراژدی مضاعف است: نویسنده‌ای که نمی‌توانست ننویسد، اما از نوشتن متنفر بود. در یکی از مشهورترین نقل‌قول‌هایش می‌خوانیم:

«نوشتن رمان‌های بلند، اتلاف وقت و گناه است… مردم گرسنه‌اند، می‌میرند، و من اینجا می‌نشینم و دربارهٔ عشق‌های خیالی کنت ورونسکی قصه می‌بافم. این کار شیطان است.»

اما آیا واقعاً این کار شیطان بود، یا شیطان در همین خود-تخریبی خلاقانه پنهان شده بود؟ تولستوی داشت با تخریب هنر خود، بزرگ‌ترین اثر هنری‌اش را رقم می‌زد: زندگی‌اش به مثابهٔ تراژدی.

فرار از بهشت: مرگ در ایستگاه آستاپوفو و آخرین دروغ یک پیامبر

در اکتبر ۱۹۱۰، تولستوی ۸۲ ساله نیمه‌شب خانهٔ یاسنایا پالیانا را ترک کرد، سوار قطاری به مقصد نامعلوم شد و چند روز بعد در ایستگاه کوچک آستاپوفو بر اثر ذات‌الریه از دنیا رفت. این فرار نمایشی، پایان تراژیک زندگی‌ای بود که همیشه بر صحنه می‌گذشت. کنت که سال‌ها دم از ترک مالکیت می‌زد، سرانجام از دست همسری «مزاحم» فرار کرد، نه از ثروت؛ او جیب‌هایش پر از پول بود و پزشک همراهش بود. او رفت تا در خلوت بمیرد و به قول خودش «پایانی شایسته» داشته باشد، اما این کار در واقع آخرین خشونت روانی علیه سوفیا بود که پشت در اتاقک ایستگاه گریه می‌کرد و حتی اجازهٔ دیدن شوهرش را نداشت.

این مرگ، به نماد نهایی تناقض تولستوی بدل شد: مردی که پیام‌آور عشق جهانی بود، در آغوش غریبه‌ها جان داد و همسر چهل‌وهشت‌ساله‌اش را با بی‌رحمی تمام بیرون نگه داشت. رسانه‌های دنیا این رویداد را به «مرگ یک قدیس» تبدیل کردند، در حالی که تنها قربانی قدیس‌نمایی او، دیوانه‌وار پشت پنجره ایستگاه فریاد می‌کشید.

اینکه تولستوی درست در ایستگاه قطار مرد – همان جایی که آنا کارنینا را به زیر چرخ‌ها فرستاد – طنز تلخی است که فقط تقدیر می‌توانست رقم بزند. گویی او سرانجام با شخصیت مغضوبش هم‌ذات شد، اما باز هم نتوانست شفقت پیدا کند.

تولستوی در برابر داستایفسکی: نبرد خدا و وجدان

اگر بخواهیم دو غول ادبیات روسیه را در یک جدول روبه‌روی هم قرار دهیم، ماهیت واقعی تولستوی بهتر آشکار می‌شود. داستایفسکی، پیامبر آشوب و پرسش، تمام عمرش را در فقر، بیماری و تردید گذراند، در حالی که تولستوی بر کوهی از ثروت و سلامتی نشسته بود. داستایفسکی هرگز از لذت هنر توبه نکرد، چون می‌دانست هنر همان جایی است که خدا و شیطان با هم می‌جنگند. تولستوی اما می‌خواست خدا را به زور از هنر بیرون بکشد و تبدیلش کند به کتاب مقدس. مقایسهٔ زیر پرده از این رقابت مرگبار برمی‌دارد:

ویژگی لئو تولستوی فئودور داستایفسکی
نگاه به خدا یقین تبلیغی: خدا را یافت و خواست به همه تحمیل کند ایمان لرزان: خدا را گم کرد و از این گم‌شدگی هنر ساخت
رابطه با ثروت اشراف‌زاده‌ای که فقر را موعظه می‌کرد ولی ملکش را نفروخت بدهکاری دائمی که با قمار و نوشتنِ از سر اضطرار زندگی می‌کرد
شخصیت‌های زن آنا کارنینا: مجازات‌شده به جرم شهوت سونیا مارملادوا: قدیس‌شده در اوج فحشا
پایان قهرمانان یا رستگاری مطمئن (لوین) یا مرگ برای عبرت (آنا) تباهی، جنون، یا رستگاری از میان شک (راسکولنیکف، میشکین)
خودآگاهی طنزآمیز تقریباً هیچ؛ خود را جدی می‌گرفت فراوان؛ خود را «انسان زیرزمینی» می‌دانست

تولستوی در نامه‌ای به یکی از دوستانش نوشت: «داستایفسکی نویسنده‌ای بیمار است… او نمی‌تواند آرامش را تحمل کند.» اما امروز می‌دانیم که همان «بیماری»، صدای وجدان مدرن، ارزشمندتر از «سلامت» متظاهرانهٔ تولستوی است. داستایفسکی ما را در ابهام رها می‌کند و این یعنی به ما احترام می‌گذارد؛ تولستوی اما جواب آخر را در جیبش دارد، و این یعنی ما را تحقیر می‌کند.

میراث مرگبار: چرا تولستویسم هنوز هم قربانی می‌گیرد؟

شاید فکر کنید این‌ها همه تاریخ گذشته است، اما زهی خیال باطل. تولستوییسم امروزه در لباس‌های مدرن بازتولید شده است: از جنبش‌های ضدِواکسن و بازگشت به طبیعت که علم را توطئهٔ شیطانی می‌خوانند، تا فرهنگ سلبریتی‌های معنوی که در عمارت‌های چند میلیون دلاری، فقر و ساده‌زیستی را پست می‌کنند. تولستوی نمونهٔ اولیهٔ اینفلوئنسرهای معنوی امروز است: مردی که با ادعای نجات بشریت، فقط می‌خواست خودش را نجات دهد و برای این منظور، حاضر بود همه را قربانی کند.

همچنین آموزهٔ عدم خشونت مطلق او، که زمانی به جنبش‌های مدنی الهام بخشید، امروزه به یکی از خطرناک‌ترین شِبه‌فلسفه‌ها بدل شده است که قربانیان تجاوز، نسل‌کشی و جنگ را به انفعال و پذیرش ظلم دعوت می‌کند. تولستوی هرگز نتوانست توضیح دهد که اگر جلوی هیتلر را نباید با خشونت گرفت، پس چه باید کرد؟ سکوت او در برابر این پرسش، میلیون‌ها کشته بر جای گذاشت. با این حال، کلیسای تولستوی هنوز پیروانی دارد که خشونتِ روانی بنیان‌گذارشان را با هالهٔ تقدس می‌پوشانند.

جدول تناقض‌های نهایی: چهرهٔ واقعی یک نابغهٔ بیمار

برای آن‌که در یک نگاه دریابید چرا خواندن تولستوی نیازمند زهرِ انتقادی است، به این جدول نهایی بنگرید که شکاف میان کلام و عمل او را یک‌جا نشان می‌دهد:

حوزه آنچه تولستوی به جهان گفت آنچه در خلوت انجام داد
خانواده عشق به همسر و فرزندان، تقدس خانواده تحقیر سوفیا، کنترل شدید فرزندان، فرار از خانه در ۸۲ سالگی
ثروت لعنت بر پول و مالکیت نگه‌داشتن یاسنایا پالیانا و دریافت حق‌التألیف پنهان
جنسیت ترک شهوت، طهارت کامل ۱۳ فرزند از همسری که از او متنفر شده بود، یادداشت‌های پر از اعترافات جنسی جوانی
هنر نابودی هنر فاسد اشرافی خلق بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ که دقیقاً همان «هنر فاسد» را بازتولید می‌کردند
مرگ طلب رهایی روح از زندان جسم ترس وحشتناک از مرگ در سراسر زندگی و تبدیل آن به یک درام خودساخته

این جدول، خلاصهٔ تراژدی تولستوی است: او انسانی بود با وجدانی بیش از حد بزرگ و اراده‌ای بیش از حد ضعیف، که تصمیم گرفت این شکاف را نه با تغییر خود، بلکه با تغییر جهان پر کند.

نقل قول‌هایی که ریاکاری او را فاش می‌کنند

برای آن‌که صدای خود او و قربانیانش را بشنوید، به این نقل‌قول‌ها دقت کنید. هر کدام سندی است بر خودفریبی سیستماتیک کنت:

«همه می‌گویند: تولستوی قدیس است. اما من می‌گویم: او یک بازیگر است که خودش هم بازی خودش را باور کرده است.» ایوان تورگنیف، رقیب دیرین تولستوی، چند روز پیش از مرگش در بستر بیماری

«من ازدواج کردم تا گناهانم را پاک کنم. اما اکنون می‌بینم که ازدواج نیز گناهی بیش نیست.» از یادداشت‌های روزانهٔ تولستوی، ۱۸۶۴

«او با من مثل یک غریبه رفتار می‌کند… مثل کسی که آزادی‌اش را دزدیده است. در حالی که من فقط می‌خواستم او خوشحال باشد و بچه‌ها گرسنه نمانند.» سوفیا تولستایا، در دفتر خاطراتش، ۱۸۹۵

«من نمی‌خواهم یک قدیس باشم! من فقط می‌خواهم یک انسان باشم که می‌تواند اشتباه کند و بیاموزد. اما او از من قدیس ساخت، و بعد از قدیسم متنفر شد.» سوفیا تولستایا، ۱۹۱۰

«هنر چیست؟ هر چه که انسان را از حیوان جدا کند… من اما هنر را کشتم تا انسان‌تر شوم، و حیوان‌تر از همیشه ماندم.» بازنویسی تلخ از اعترافات تولستوی

این جملات نه از کینهٔ یک منتقد، که از عمق زندگی‌ای برمی‌آیند که زیر چکمه‌های معنویت خودخوانده له شد.

چرا هنوز هم تولستوی می‌خوانیم؟ (و چرا باید با چاقو بخوانیم)

با این همه افشاگری، ممکن است کسی بپرسد پس چرا هنوز جنگ و صلح را برمی‌داریم؟ پاسخ ساده است: چون تولستوی یک نابغهٔ تکنیک روایی بود و هیچ‌کس به اندازهٔ او نتوانسته است جریان سیال ذهن (پیش از جویس)، صحنه‌های نبرد عظیم و جزئیات زندگی روزمره را با چنان قدرتی ترکیب کند. اما این بدان معنا نیست که باید محتوای ایدئولوژیک آثارش را بی‌چون‌وچرا بپذیریم. تولستوی یک مورد عالی برای خوانش انتقادی است: ما باید از او یاد بگیریم که چگونه یک نویسنده می‌تواند با زیبایی، زشت‌ترین عقاید را به خواننده تحمیل کند. این هشداری است برای عصر حاضر که در آن روایت‌های جذاب، ملت‌ها را به جنگ‌های داخلی کشانده‌اند.

تولستوی، در نهایت، یک درس عبرت است: درس اینکه جستجوی تقدس شخصی، اگر با فروتنی واقعی همراه نباشد، به شیطان خودپرستی ختم می‌شود. او که می‌خواست خدا را روی زمین بیاورد، فقط یک کاریکاتور عبوس از او ساخت.

پس هرگاه نام تولستوی را شنیدید، پیش از آنکه به زانو بیفتید، از خود بپرسید: چه کسی دارد این قصه را تعریف می‌کند؟ و چه کسی برای این قصه قربانی شده است؟ سوفیا پاسخ این پرسش را می‌دانست – و شاید به همین دلیل بود که هیچ‌گاه نتوانست در برابر آن همه «عظمت» آرام بگیرد.

واپسین کلام: ایستگاهی که همهٔ ما در آن پیاده می‌شویم

مرگ تولستوی در آستاپوفو چیزی فراتر از یک رویداد تاریخی است؛ این یک استعارهٔ نهایی برای وضعیت بشری به سبک تولستوییسم است: همهٔ ما ممکن است روزی از قطار زندگی پیاده شویم، در ایستگاهی غریب، و متوجه شویم که تمام آن «حقایق بزرگ» که ترویج می‌کردیم، نتوانسته‌اند حتی یک نفر را واقعاً نجات دهند – حتی خودمان را. کنت با آن همه ادعای خداشناسی، با وحشت و اضطراب جان داد، در حالی که سوفیا پشت در مانده بود. این صحنه، بیش از هزاران صفحه رسالهٔ اخلاقی، حقیقت وجودی او را فاش می‌کند: ما نمی‌توانیم با فرار از عشق‌های دشوار زمینی، به عشق الهی برسیم. تولستوی این را نفهمید، و شاید به همین دلیل است که هنوز هم پس از یک قرن، خواندن او این‌قدر ضروری و هم‌زمان این‌قدر خطرناک است. او ما را به پوچیِ اخلاقیاتی هشدار می‌دهد که ریشه در خودشیفتگی دارند، نه در شفقت.