قرنهاست که نام آنتون چخوف را با حروف طلایی در تاریخ ادبیات ثبت کردهاند و او را «قدیس حامی شکستخوردگان»، «استاد بیطرفی هنری» و «پزشک مهربان روح بشریت» خواندهاند. اما کمتر کسی جرئت کرده است بگوید که چخوف، این مرد لاغراندام عینکی با لبخند محزون همیشگی، شاید خطرناکترین نویسندهٔ تاریخ باشد، دقیقاً به این دلیل که به ما یاد داد چگونه با ظرافت، بیعملی خود را توجیه کنیم. او یک نابغهٔ دستکاری عاطفی بود که احساسات واقعی را از جراحی ادبیاش بیرون میکشد، آنها را روی میز تشریح پخش میکرد و سپس با خونسردی، نه درمانی ارائه میداد، نه امیدی. چخوف با شانههای بالا انداختهاش، با جملهٔ معروفش که «مردم ناهار میخورند، فقط ناهار میخورند، و در همین حال زندگیشان میگذرد»، تقدیس انفعال را به بالاترین شکل هنری ارتقا داد و میلیونها نفر را متقاعد کرد که ناامیدی ساکت، یک فضیلت اخلاقی است. در زندگی شخصی، او مردی بود که با اولگا نیپر، بازیگر برجستهٔ تئاتر هنری مسکو، ازدواج کرد، اما او را در تبعیدی عاطفی نگه داشت؛ زنانی را که عاشقش میشدند، همچون مرغان دریایی داستانهایش شکار میکرد، نگاهشان میداشت و سپس از آنها میخواست که «پرواز کنند». در این سفر طولانی و بیپرده، به دل زیستشناسی ویرانی چخوف میزنیم تا ببینیم چگونه یک پسر بقال ورشکسته، تبدیل به کاهن اعظم بدبینی منفعل شد و چرا هنوز هم، وقتی در ترافیک زندگی مدرن گیر میکنیم، ناخودآگاه مثل یک شخصیت چخوفی آه میکشیم و هیچ نمیکنیم.
فرار از مغازهٔ پدر: چگونه تحقیر کودکی، نابغهای سرد ساخت
آنتون پاولوویچ چخوف در ۱۸۶۰ در تاگانروگ، بندری در حاشیهٔ دریای آزوف، به دنیا آمد. پدرش، پاول چخوف، یک بقال دورهگرد ورشکسته و مستبدی مذهبی بود که فرزندانش را مجبور میکرد ساعتهای طولانی در مغازهٔ کثیف و بیمشتریاش کار کنند و سپس تا نیمهشب در گروه کر کلیسا آواز بخوانند. چخوف بعدها در نامهای تلخ نوشت: «در کودکی من، کودکی وجود نداشت.» این جمله نه فقط یک شکایت شخصی، که کلیدواژهٔ تمام فلسفهٔ آیندهٔ اوست. او آموخت که در برابر ظلم نمیتوان جنگید، فقط میشود آن را تحمل کرد، یادداشت کرد، و بعدها با یک نگاه بالینی به آن خندید.
ورشکستگی پاول چخوف و فرار خانواده به مسکو، آنتون شانزدهساله را در تاگانروگ تنها گذاشت تا درسش را تمام کند. او سه سال بهعنوان معلم خصوصی زندگی کرد، در فقر و انزوا، در حالی که نامههای التماسآمیز مادرش را میخواند. این دوره، او را به موجودی دوگانه بدل کرد: در ظاهر، جوانی شوخطبع و مسئولیتپذیر، و در باطن، ناظری سرد که یاد گرفت برای زنده ماندن، احساساتش را بیحس کند. چخوفِ پزشک، که بعدها بیماران را رایگان درمان میکرد، در واقع یک خَیّرِ بیعاطفه بود؛ کسی که از رنج دیگران نه به خاطر همدردی، که به خاطر یک وظیفهٔ اخلاقی انتزاعی مراقبت میکرد، بیآنکه هرگز اجازه دهد این رنجها وارد حریم خصوصیاش شوند.
این بیحسی دفاعی، سنگ بنای تمام شخصیتهای داستانیاش شد: آدمهایی که رنج میکشند، اما قادر به بیانش نیستند؛ آدمهایی که در حسرت زندگیای دیگر میسوزند، اما دست به هیچ اقدامی نمیزنند. چخوف از آنها قهرمان ساخت، یعنی از ما قهرمان ساخت؛ و این اولین دروغ بزرگ او بود: او ضعف خودش را به عنوان یک هنجار انسانی به جهان صادر کرد.
طبابت به مثابه بهانه: وقتی چخوف به جای معالجه فقط کالبدشکافی میکرد
چخوف در تمام طول عمر حرفهایاش، به پزشکی مباهات میکرد و میگفت: «طب همسر قانونی من است، و ادبیات معشوقهٔ من.» اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، او از پزشکی دقیقاً همان کاری را کشید که از ادبیات: تشخیص بدون درمان. دکتر چخوف در مطبش (که اغلب تابلوی «دکتر چخوف» را با بیاعتنایی کنار میگذاشت) بیماران را ویزیت میکرد، دل و رودهشان را نگاه میکرد، اما عمیقاً به تقدیرگرایی باور داشت. در داستانهایش، پزشکان یا بیکفایتاند (مثل دکتر رایگین در «بخش شماره شش»)، یا مأیوس و خنثی (مثل دکتر دُرن در «مرغ دریایی»)، و در بهترین حالت، شاهدانی منفعل برای رنجی هستند که میدانند درمان ندارد.
او این دیدگاه را نه یک نقص، که یک فضیلت روشنفکری قلمداد میکرد. چخوف به دوستش سوفورین نوشت: «پزشک بودن به من آموخت که زندگی را همانطور که هست ببینم، بدون توهم.» اما مشکل اینجاست که او توهمِ معنا را نیز با آب کثیف بیرون ریخت و تنها چیزی که باقی گذاشت، یک ماتریالیسم تلخ بود: انسانها تودههایی از گوشت و عصباند که به سمت گور میروند، قهقهه بزنند یا گریه کنند، فرقی نمیکند. این یعنی او از علم اعتبار قرض گرفت تا نیهیلیسم خود را توجیه کند. او هیچگاه شورِ ایمان داستایفسکی را نپذیرفت و جستجوی عذابآور تولستوی برای حقیقت را مسخره میکرد. او صرفاً «ثبتکننده» بود، و این کار را چنان زیبا انجام داد که ما فراموش کردیم یک «ثبتکننده» در برابر ظلم، همدست ظالم است.
معماری زوال: دروغ بزرگ «بیطرفی» در ادبیات چخوف
کمتر جسارتی در نقد ادبی وجود دارد که به بدیهیترین تناقض چخوف حمله کند: ادعای بیطرفی مطلق در حالیکه هر جملهاش، هر سکوت متناش، به شدت جهتدار است. او میگفت: «هنرمند نباید قضاوت کند، فقط باید شاهد باشد.» اما آیا میشود قتل یک مرغ دریایی را روایت کرد و بیطرف ماند؟ آیا میشود فروپاشی یک خانواده، خودکشی یک جوان، و تباهی یک عشق را نوشت و ادعا کرد که فقط «گزارش» میدهی؟
این بیطرفی ساختگی در خدمت یک پروژهٔ مشخص بود: عادیسازی تراژدی. چخوف با نشان دادن فجایع زندگی در کنار سماور و ترشی و چای عصرانه، به ما قبولاند که تراژدی یک رویداد خاص نیست، که خودِ زندگی است، و در نتیجه، نباید برایش کاری کرد. او با حذف «قهرمان» به معنای کلاسیک، و جایگزین کردن «آدمهای معمولی» که غرق در مِلال، حسرت و اینرسی هستند، عملاً هرگونه انگیزه برای تغییر را از خواننده گرفت. وقتی ایوانوف در نمایشنامهٔ همنام، یا وانیا در عمو وانیا، یا سه خواهر در انتظار «مسکو»، هیچ کاری نمیکنند، چخوف از ما نمیخواهد به آنها بخندیم؛ او از ما میخواهد در رنجشان با آنها همذاتپنداری کنیم و ترک کردن زندگیهای بیثمر را به تعویق بیندازیم. این بزرگترین کلاهبرداری روایی در خدمت محافظهکاری اجتماعی است.
نمایشنامههای بزرگ: کارخانهٔ تولید توهم و حسرت بیحاصل
چهار شاهکار نمایشنامهای چخوف، کارخانههای عظیم تولید نوستالژی فلجکننده هستند. در هر یک، شخصیتها درگیر رؤیاهایی دستنیافتنیاند و انرژی حیاتیشان را صرف حسرت خوردن میکنند:
- مرغ دریایی (۱۸۹۶): ترپلوف جوان میخواهد فرمهای هنری نو بیافریند، نینا میخواهد بازیگر شود، آرکادینا میخواهد جوان بماند. هیچکس موفق نمیشود. ترپلوف خودکشی میکند، نینا نابود میشود، و آرکادینا همچنان سطحی و خودشیفته باقی میماند. مرغ دریایی نماد تمام قربانیان این داستان است: پَر میزنی، شلیک میشوی، و بعد همه فراموشت میکنند.
- عمو وانیا (۱۸۹۹): وانیا و سونیا تماشا میکنند که زندگیشان پای یک پروفسور بازنشستهٔ خودخواه (سربریاکوف) تلف شده، اما در پایان به جای طغیان، به کارِ طاقتفرسای بیمعنا بازمیگردند. جملهٔ معروف سونیا که «ما استراحت خواهیم کرد!» بر سر زبانها افتاد، اما این وعدهٔ آسودگی در مرگ را، یک روحانی تسلیمطلب میداد، نه یک دختر جوان که باید حق زندگی میخواست.
- سه خواهر (۱۹۰۱): اولگا، ماشا و ایرینا مدام تکرار میکنند: «به مسکو! به مسکو!» اما هیچگاه وسایلشان را جمع نمیکنند. این نمایشنامه، کتاب مقدس اهمالکاری وجودی است. خواهرها سالها فرصت دارند تا از شهرستان خفهکننده فرار کنند، اما ترجیح میدهند رویا ببافند و فلسفه ببافند، دقیقاً همان کاری که خوانندهٔ چخوفی انجام میدهد.
- باغ آلبالو (۱۹۰۴): آخرین و سیاسیترین نمایشنامه. اشراف بیعرضه (لیوبوف رانوسکایا و گایف) املاک و باغ محبوبشان را به خاطر بیعملی از دست میدهند، و یک تاجر سابقاً رعیت (لوپاخین) آن را میخرد و باغ را قطع میکند تا ویلا بسازد. چخوف اینجا در آستانهٔ یک بیانیهٔ سیاسی صریح است (نظری دربارهٔ ظهور بورژوازی)، اما باز هم جانب هیچکس را نمیگیرد و فقط «شاهد» است، در حالی که صدای تبری که به درختان گیلاس میخورد، پایان یک دوران را اعلام میکند.
در جدول زیر، ساختار مشترک تباهی در این نمایشنامهها را مقایسه میکنم:
| نمایشنامه | رؤیای شخصیتها | مانع | نتیجه | پیام پنهان |
|---|---|---|---|---|
| مرغ دریایی | خلق هنر ناب، شهرت | خودشیفتگی نسل قبل، بیرحمی عشق | خودکشی، جنون، زندگی سطحی | اگر حساس باشی، نابود میشوی؛ پس بیحس باش. |
| عمو وانیا | زندگی معنادار در خدمت به نابغه | کشف اینکه «نابغه» یک شارلاتان است | بازگشت به کار ملالآور، بدون هیچ اعتراضی | طغیان بیفایده است؛ فقط تحمل کن. |
| سه خواهر | بازگشت به مسکو (استعارهٔ زندگی واقعی) | اینرسی خودشان، برادر ضعیفالنفس، عشقهای نافرجام | ماندن در شهرستان، غرق شدن در تنهایی | رویا دیدن از خودِ اقدام کردن لذتبخشتر است. |
| باغ آلبالو | حفظ باغ زیبا (گذشتهٔ اشرافی) | بیپولی، بیعرضگی، ترس از کار | فروش باغ، نابودی آن، ترک خانه | آینده از آنِ بیرحمهاست، و تو لیاقت زیبایی را نداری. |
این جدول نشان میدهد که چخوف سیستماتیک تمام مسیرهای رستگاری را مسدود میکند. در جهان او، عمل یا ممکن نیست، یا به فاجعه میانجامد. تنها گزینهٔ باقیمانده، صبوری اشرافی است.
داستانهای کوتاه: تیغ جراحیای که هیچ زخمی را نمیبندد
در داستانهای کوتاه، چخوف حتی بیرحمانهتر از نمایشنامهها عمل میکند. او با حجم کم، ضربه را دقیقتر فرود میآورد و خواننده را در شوک رها میکند:
«بانو با سگ ملوس» (۱۸۹۹): گوروف و آنا سرگئیونا، دو زناکار در یالتا، عاشق هم میشوند. تا اینجا یک داستان عاشقانهٔ معمولی است. اما چخوف پایان را باز میگذارد. آنها نمیتوانند زندگیشان را ترک کنند، نمیتوانند ازدواج کنند، نمیتوانند عشقشان را فراموش کنند. جملهٔ پایانی میگوید: «و برای هر دویشان روشن بود که پایان کار هنوز خیلی دور است و تازه مشکلات اصلی شروع شدهاند.» این یعنی رمانتیکترین داستان چخوف، یک جهنم بیپایان است. گوروف و آنا محکوماند به دویدن روی تردمیل عشق بدون مقصد.
«بخش شماره شش» (۱۸۹۲): این داستان وحشتناکترین نقد چخوف به روشنفکری منفعل است. دکتر رایگین با بیماران روانیِ بندِ «بخش شماره شش» همصحبت میشود و فلسفهٔ رواقیگری منفعل را موعظه میکند. وقتی خودش را نیز به اشتباه در همان بند میاندازند و کتک میخورند، تازه میفهمد که فلسفه در برابر مشت نگهبان، پشیزی ارزش ندارد – اما خیلی دیر شده، و او میمیرد. این یک خودانتقادی بیرحمانه از سوی چخوف است: او میداند که فلسفهٔ تسلیمش در برابر واقعیتِ قدرت، فرو میریزد، اما ترجیح میدهد این حقیقت را در قالب یک داستان عرضه کند تا یک فراخوان سیاسی.
«وانکا» (۱۸۸۶): پسرک یتیمی که در مسکو نزد یک کفاش بدرفتار شاگردی میکند، نامهای جانسوز به پدربزرگش در روستا مینویسد و التماس میکند نجاتش دهد. نشانی روی پاکت مینویسد: «به روستا، پیش پدربزرگ». نامه هرگز نمیرسد. این داستان یک ضربهٔ عاطفی مستقیم است: ما میبینیم که امید، چقدر پوچ است. چخوف اینجا مستقیماً ظلم سیستماتیک (کار کودک، فقر) را نشان میدهد، اما به جای هرگونه خشم، تنها همدردیای مالیخولیایی باقی میگذارد.
در تمام این داستانها، فرمول یکسان است: آرزوی شدید + ناتوانی در عمل = تراژدی کمیک. این فرمول تجویز چخوف برای زیستن در جهان مدرن است. اما مشکل اینجاست که این فرمول، اگر به یک سبک زندگی تبدیل شود، جامعه را فلج میکند.
دستکاری عواطف زنان: خالق «مرغان دریایی»ای که هرگز پرواز نکردند
زندگی عاطفی چخوف یک رسوایی خاموش است که زندگینامهنویسان رسمی با برگهای زرین پوشاندهاند. او در طول عمرش، زنان زیادی را جذب کرد و بلافاصله از صمیمیت گریخت. معروفترین روابط او، با لیکا میزینوا (الهامبخش شخصیت نینا در مرغ دریایی) و سپس با اولگا نیپر بود.
لیکا، دختری جوان، زیبا و پرشور، دیوانهوار عاشق چخوف شد. چخوف سالها او را با محبتهای نصفهونیمه، طعنهها و توجههای گاهبهگاه سر کار گذاشت. وقتی لیکا از انتظار خسته شد و با مرد دیگری (نویسندهای به نام پوتاپنکو) فرار کرد و باردار شد و سپس طرد شد، چخوف این تراژدی واقعی را بیکموکاست در «مرغ دریایی» بازتولید کرد: ترپلوف (چخوف)، نینا (لیکا) و تریگورین (پوتاپنکو). لیکا بعدها به او نوشت: «تو زندگی مرا به یک پیشنویس برای داستانهایت تبدیل کردی.» این جمله، اعترافی است به خونآشامی هنری چخوف: او زنها را میبلعید، تبدیل به ادبیاتشان میکرد، و بعد اجساد بیروحشان را در واقعیت رها مینمود.
با اولگا نیپر نیز داستان مشابه است. آنها در ۱۹۰۱ ازدواج کردند. چخوف که به سل مبتلا بود و میبایست در هوای گرم یالتا زندگی کند، هرگز به همسرش اجازه نداد تئاتر را رها کند و کنار او بیاید. اولگا رئالیتهٔ تئاتر هنری مسکو را به چخوف ترجیح داد. آنها سالها با نامهنگاریهای طولانی زندگی زناشویی را پیش بردند که در آن، چخوف بهطور وسواسگونهای سلامت اولگا را کنترل میکرد، از او میخواست «آرام باشد» و عصبی نشود، اما او را از مهمترین حقوق یک همسر – همآغوشی روزمره و حضور در لحظات بیماری – محروم میساخت. وقتی چخوف در بادنوایلر آلمان در حال مرگ بود، اولگا بالای سرش بود، اما این یک پایان تراژیک برای یک ازدواج غایب بود. چخوف، اولگا را نیز مثل یک «مرغ دریایی» تاکسیدرمی کرد و در قفس طلایی نامههایش آویخت.
سفر به ساخالین: جهنمی که فقط «مستند» شد، نه خاموش
در ۱۸۹۰، چخوف سفری طاقتفرسا به جزیرهٔ ساخالین، مستعمرهٔ کیفری تزارها در شرق دور انجام داد و گزارشی مستند به نام «جزیرهٔ ساخالین» نوشت. این کار او اغلب به عنوان مدرکی برای «وجدان اجتماعی» چخوف ستوده میشود. او با هزاران زندانی، تبعیدی و کودک مصاحبه کرد و از فجایعی پرده برداشت که نظام قضایی روسیه پنهان میکرد.
اما بیایید دقیق شویم: چخوف به ساخالین رفت، دیدن را برگزید، اما در بازگشت هیچ کارزار سیاسی به راه نینداخت. او یک گزارش علمی-ادبی نوشت، نه یک مانیفست انقلابی. او جزئیات شکنجهها را ثبت کرد، اما هرگز از مردم نخواست که علیه تزاریسم قیام کنند. این کار برای نویسندهای که میگفت «وظیفهٔ ادبیات حقیقت است»، بزرگترین تناقض است: حقیقت چیست اگر به عمل نینجامد؟ یک کنجکاوی روشنفکری صرف؟ چخوف مانند دکتری بود که توموری هولناک را تشخیص میدهد، آن را توصیف میکند، و سپس از اتاق عمل بیرون میرود و بیمار را به حال خود رها میکند. این تماشاگری، نه اخلاقی است و نه بیطرف؛ این یک لذت پنهان زیباییشناختی از زشتی است.
بیماری به مثابه متافیزیک: وقتی سل، فلسفه شد نه یک ویروس
چخوف از بیستوچهارسالگی به سل مبتلا بود و سیزده سال آخر عمرش را با سرفههای خونی و تبهای شبانه گذراند. اما او نه تنها با بیماریاش نجنگید (مثلاً با استراحت جدی)، که آن را به جزئی از شخصیت عمومیاش تبدیل کرد. سل برای چخوف یک بیماری نبود؛ یک موقعیت وجودی ممتاز بود که به او اجازه میداد در حاشیه بایستد و از تعهدات بورژوایی فرار کند.
او در نامههایش مدام شوخی میکرد که «به زودی خواهم مُرد» و از این شوخی یک سپر ساخت. وقتی دوستانش از او میخواستند کمتر کار کند، میگفت: «برای چه؟ زندگی که معنایی ندارد.» این تقدیرگرایی بیولوژیک، ترجمهٔ جسمانی فلسفهٔ او بود: ما در برابر طبیعت (بیماری) عاجزیم، پس بیایید این عجز را بپذیریم و زیبا بمیریم. لحظهٔ مرگش نیز به دقت «کارگردانی» شد: او در شب دوم ژوئیهٔ ۱۹۰۴ در بادنوایلر از خواب بیدار شد، برای اولین بار در عمرش خودش درخواست دکتر کرد، و وقتی پزشک به بالینش رسید، گفت: «Ich sterbe» (دارم میمیرم). سپس یک لیوان شامپاین خواست، نوشید و گفت: «خیلی وقت بود شامپاین ننوشیده بودم.» به پهلو چرخید و مُرد. این مرگ چنان نمایشی و «هنری» است که نمیتوان به آن اعتراض کرد – و این دقیقاً همان چیزی است که چخوف میخواست: مرگی که تبدیل به یک حکایت زیبا شود، نه یک دادخواست علیه بیماریای که میلیونها فقیر را بدون شامپاین میکشت.
چخوف در قرن بیستویک: چرا قهرمانِ «انفعال زیبا» دیگر بس نیست؟
ما امروز در عصری زندگی میکنیم که بحرانها (اقلیمی، سیاسی، روانی) نیازمند اقدام فوری هستند، اما فرهنگ عامه ما هنوز در چنگال چخوفیسم است: نوعی بدبینی شیک، که در آن، پستهای اینستاگرامی با پسزمینهٔ غروب و جملهٔ «زندگی سخت است، اما زیباست»، به جای هر نوع مقاومت واقعی مینشیند. ما به جای آنکه مانند سارتر خیابانها را آسفالت کنیم، مانند چخوف کنار سماور مینشینیم و از نرسیدن به مسکو شکایت میکنیم.
جهان چخوفی، جهان اینرسی است. در این جهان، شما مجازید از رئیستان متنفر باشید، از همسرتان خسته شوید، از شهرتان بیزار باشید، اما هرگز این حق را ندارید که این وضعیت را تغییر دهید. چون تغییر، «مبتذل» است. قهرمان چخوفی کسی است که غمگین بودن را بلد است، اما اقدام کردن را نه. و این دقیقاً سوژهٔ ایدئال برای سیستمهای قدرتی است که شهروندان منفعل و مالیخولیایی را به معترضان خشمگین ترجیح میدهند.
همچنین، چخوف در زندگی شخصیاش نوعی مردانگی سمیِ پوشیده در لفاف «نازکاحساسی» را به نمایش گذاشت. مردی که زنان را دوست داشت، اما تا زمانی که در خدمت نیازهای عاطفی و هنری او بودند. وقتی زنی از او «زیادی» میخواست (وفاداری کامل، حضور فیزیکی، تعهد)، او با وحشت عقب مینشست و آن را «حمله به آزادی فردی» مینامید. این الگو امروزه در میان مردان هنرمندنمای فراوانی تکرار میشود که عشق را یک «الهام موقت» میخواهند، نه یک «مسئولیت مستمر».
نقلقولهایی که ما را گروگان نگه داشتهاند
در ادامه، چند نقلقول مشهور چخوف را با چاقوی شکایت میخوانیم:
«در زندگی هیچ چیز وجود ندارد که ارزش جنگیدن داشته باشد. ما فقط باید کار کنیم و صبور باشیم.» از یادداشتهای چخوف
این جملهای است که یک بردهدار به بردگانش میگوید، نه یک روشنفکر آزاد. این یعنی بیعدالتی را بپذیر، چون جهان همین است.
«انسان همان چیزی است که به آن باور دارد.» از داستانها
اما بیشتر شخصیتهای چخوف به «هیچ» باور دارند، و در نتیجه، هیچ میشوند. این یک پیشگویی خودکامبخش است: اگر باور داشته باشی که نمیتوانی شاد باشی، شاد نخواهی بود. چخوف این چرخه را ترویج کرد.
«مردم ناهار میخورند، فقط ناهار میخورند، و در همین حال سرنوشتشان رقم میخورد.» از «سه خواهر»
این مشهورترین جملهٔ اوست، و خطرناکترین. این جمله به ما میگوید که ما قربانیان منفعل یک «سرنوشت» مرموز هستیم که پشت صحنه کار میکند. این یعنی مسئولیت زندگیمان را نپذیریم. دروغ اینجاست که هیچ «سرنوشت»ی در کار نیست، فقط انتخابهای ماست که به تعویق میافتند.
خیانتهای چخوف به شخصیتهایش (و به ما)
| شخصیت | آرزویش | کاری که چخوف با او میکند | درس خطرناکی که به ما میدهد |
|---|---|---|---|
| نینا (مرغ دریایی) | بازیگر بزرگی شدن | نابودی، ترک شدن، جنون موقت، تحمل رنج به مثابه «صلیب» | رنج بکش و صبور باش؛ این هنر است. |
| وانیا (عمو وانیا) | زندگی معنادار | هیچ؛ بازگشت به وضعیت قبلی، کار طاقتفرسا | اعتراض فایده ندارد؛ برگرد سر جایت. |
| خواهران پروزوروف | رفتن به مسکو | ماندن تا ابد در شهرستان | رویا را حفظ کن، اما هرگز به آن نرس، چون رسیدن آن را نابود میکند. |
| گوروف و آنا (بانو با سگ ملوس) | یکی شدن با عشق | گیر افتادن در یک رابطهٔ پنهانی بیآینده | عشق واقعی یک جهنم است؛ فقط تحمل کن. |
| رانوسکایا (باغ آلبالو) | حفظ خانه و باغ | از دست دادن همه چیز به خاطر بیمسئولیتی | برای زیبایی غصه بخور، اما برای حفظش هیچ نکن. |
این جدول، گالری قربانیان چخوف است. او هر یک از این شخصیتها را با وعدهٔ همدلی به تلهای کشاند و سپس آنها را در باتلاق رها کرد، و ما نیز که با آنها همدلی کردهایم، همراهشان در باتلاق فرو میرویم.
فراتر از چخوف – آموختنِ عمل از روی ویرانهها؟
مرگ چخوف در آن اتاق هتل آلمانی، با لیوان شامپاین، پایان یک قرن ادبیات ناامیدی بود. اما ما در قرن بیستویکم، دیگر توان مالی این ناامیدی لوکس را نداریم. چخوف به ما یاد داد چگونه رنج را زیبا ببینیم، اما هرگز یاد نداد چگونه آن را درمان کنیم. او یک منتقد اجتماعی نبود؛ یک زیباییشناس زوال بود. او فقر، بیماری، بیعدالتی و خشونت را میدید و به جای فریاد، آه میکشید و آن آه را آنچنان مسحورکننده ساخت که ما نیز یاد گرفتیم به جای انقلاب، آه بکشیم.
شاید زمان آن رسیده که چخوف را از تخت سلطنت ادبیات پایین بکشیم و دوباره ارزیابیاش کنیم. نه به عنوان یک قدیس، که به عنوان یک مورد بالینی هشداردهنده. او ثابت کرد که میشود یک نابغهٔ همدلی بود، بیآنکه ذرهای به تغییر اعتقاد داشت. او به ما نشان داد که چگونه میتوان زخمها را با کلمات مرهم نهاد، بیآنکه جلوی ضربههای بعدی را گرفت. و این دقیقاً همان چیزی است که امروز دیگر نمیتوانیم از ادبیات بخواهیم.
پس دفعهٔ بعد که یکی از شخصیتهای چخوف را دیدید که به افق خیره شده و میگوید «دویست سال بعد…»، به او بگویید: «دویست سال بعد الان است! و ما هنوز اینجا منتظر نشستهایم، چون تو به ما آموختی که انتظار کشیدن آسانتر از بلند شدن است.» چخوف به زندگی «نه» نگفت، اما «آری»ای که گفت، آنقدر سرد و بیروح بود که ما را در برزخی از بیحاصلی منجمد کرد. وقت آن است که از این برزخ خارج شویم و دوباره یاد بگیریم که ادبیات میتواند و باید خطرناک باشد – اما به خاطر برانگیختنِ عمل، نه برای تقدیسِ سکون.