صدای سوت ممتد کتری روی گاز، بوی تند دود سیگار بهمن که از زیر در نیمهباز میخزید توی راهرو، و تقتق کلیدهای زیردستیاش روی نوار کهنهی تایپ. اینها تنها صداهای شبهای جلال آل احمد نبود؛ صدای اصلی، غرش یک آتشفشان خاموش بود در سینهی مردی که انگار قرنها خشم تلمبارشده در ناخودآگاه یک ملت را یکجا به ارث برده بود. وقتی از جلال حرف میزنیم، از یک نویسندهی صرف یا یک شوهرِ سلطهگر در سایهی زنی بزرگ چون سیمین دانشور حرف نمیزنیم؛ ما از یک گسل فعال در تاریخ معاصر ایران حرف میزنیم. گسلی که هر بار به نظر میرسد آرام گرفته، با یک تکان ناگهانی، تمام برجهای عاج روشنفکری را ویران میکند. او معلم بود، اما نه از آن معلمهای تختهسیاه و گچ؛ او معلم رنج بود، معلم اعتراض، و معلمِ اعتراف به گناهانی که روشنفکر ایرانی همیشه از پذیرفتن آن طفره رفته است. داستان زندگیاش تراژدی محض است؛ تراژدی انسانی که از دل ایمان مطلق به سنت، به ورطهی انکار مدرن پرتاب شد، تنها برای آنکه در نهایت، در هر دو جهان احساس غربت کند. جلال، این “شوهر آهو خانم”، هرگز رام نشد، حتی وقتی در تخت بیمارستان، مرگ موذیانه رگهایش را میفشرد، او همچنان در حال جنگ بود، جنگی بیامان با ریاکاری، با وابستگی، و با سراب مدرنیتهای که غرب نامیده میشود.
تبارشناسی یک آشوب؛ از محراب تا میخانه
برای درک خشمی که در نوشتههای جلال موج میزند، باید به زیرزمین روان او سرک کشید، به کودکیای که در راهروهای تنگ و نمگرفتهی یک خانهی روحانی گذشت. او در خانوادهای به دنیا آمد که عمامه بر سر داشتند و فقه میخواندند، اما فقر، لایههای پنهان زندگی آنها را نه از جنس تقدس، که از جنس خفگی ساخته بود. پدرش، آیتالله سید احمد طالقانی، مردی بود که بیرون خانه، مرجع حلّیت و حرمت بود، اما درون خانه، دیواری از جمود و استبداد میکشید. جلال خیلی زود فهمید که میان منبر و زندگی، شکافی عمیق به پهنای یک اقیانوس وجود دارد. او بعدها در “پنج داستان” و مشخصاً در “گلدستهها و فلکها” این دوران را نه با حسرت، که با نیشتری آغشته به نفرت و ترس توصیف کرد.
این زیستِ دوگانه، این ساییدن دائم پارسایی بر نردبان فقر، موتور محرک اولیهی عصیان او شد. فرار او از دین پدری، مانند فرار یک برده از مزرعه نبود؛ بلکه مانند انفجار یک سد در برابر سیل بود. او ابتدا به مارکسیسم پناه برد، نه به عنوان یک فلسفهی صرف، بلکه چون پتکی برای کوبیدن بر سر آن میراث سنگی پدر. حزب توده برای جلال جوان، نه یک تشکیلات سیاسی، که یک مصلوبشدگی داوطلبانه بود برای به سخره گرفتن تقدسی که در کودکی گرسنگی و دورویی را به او تحمیل کرده بود. ترک تحصیل از نجف و ورود به دانشکدهی ادبیات، حرکت از متن مقدس به متن زمینی بود. او میخواست کلمه را از آسمان به زمین بکشد، حتی اگر این کار به قیمت آلودهشدن به خاک سیاست تمام شود.
اما حزب توده نیز برای روح سرکش جلال تنگ بود. او خیلی زود بتسازی و فرقهگرایی را در میان چپهای ایرانی تشخیص داد. دید که رفقای حزبیاش همان قدر دُگم هستند که پدرش، با این تفاوت که به جای خدا، از استالین میگویند. این کشف، ضربهی دوم بود. ضربهای که او را نه به آغوش دین پدری، که به وادی سرگردانی پرتاب کرد. جلال در نهایت از حزب جدا شد، اما این جدایی یک پایان نبود، یک آغاز بود؛ آغاز تنهایی، تنهاییای که از پس آن، بزرگترین آثارش متولد شدند. او با این کار، شجاعتی نشان داد که بسیاری از همنسلانش فاقد آن بودند: شجاعت اعتراف به اشتباه. او ماند و هزینهی این ماندن را با فقر و انزوا پرداخت، در حالی که بسیاری از دوستانش با تغییر رنگهای مصلحتی، از قصرهای توده به قصرهای دربار پهلوی کوچ کردند.
این دورهی گذار، دورهی جوشش نفرت مقدس در وجود جلال است. نفرت از پدری که خدا را به گرسنگی خانوادهاش فروخت و نفرت از رفقایی که آرمان را به قدرت. این تناقض، همان چیزی است که آثار اولیهی او، مانند “دید و بازدید” را با آن جوهرهی تلخ و گزنده آمیخته است. او نه میتوانست ببخشد و نه میتوانست فراموش کند. او تبدیل به یک وجدان معذب تماموقت شد، نه فقط برای خودش، که برای یک نسل. نسلی که از خانههای سنتی گریخته بود، اما در میانهی راه مدرنیته، نه پناهی یافته بود و نه مقصدی. این سرگردانی اگزیستانسیال، بحران هویتی است که تا آخرین لحظهی عمر، چون خوره به جان جلال افتاده بود و متن او را تا این حد زنده و ملتهب نگه میداشت.
کالبدشکافی یک بمب ساعتی؛ غربزدگی به مثابه فریاد
در پاییز ۱۳۴۰، جلال آل احمد بمبی را در بازار روشنفکری ایران منفجر کرد که موج انفجار آن هنوز هم پس از دههها، در دعواهای روشنفکری طنینانداز است: غربزدگی. این کتاب نه یک رسالهی آکادمیک خشک، که یک مانیفست آتشین بود؛ جیغی ممتد از اعماق گلوی کسی که احساس میکرد ماشینِ مدرنیته، هویتاش را زیر گرفته و بیاعتنا از روی جسد آن رد شده است. اما غربزدگی برای جلال دقیقاً چه معنایی داشت؟ او با این واژه، فقط واردات کالاهای لوکس و ماشینهای آخرین مدل را هدف نگرفته بود؛ او از چیزی عمیقتر میترسید: از خود بیگانگی. او میگفت ما داریم کاریکاتوری از غرب میشویم، بدون آنکه زیرساختهای فکری و اقتصادی آن را داشته باشیم. به زبان تلخ و کنایهآمیز خود جلال، ما داشتیم ماشین را میخریدیم قبل از آنکه جاده را ساخته باشیم.
جدول زیر، نگاه دوگانه جلال به پدیدههای عینی آن زمان را به خوبی نشان میدهد:
| پدیده | نگاه سطحی جامعه | نگاه انتقادی جلال آل احمد | تکنولوژی | نماد پیشرفت و ترقی مطلق | ابزار وابستگی؛ آوردن پیچ گوشتی بدون فنر (نگاه ابزاری ناقص) | آموزش نوین | راه نجات از جهل و عقبماندگی | کارخانهی تولید مهرههای بیهویت غربی (نگاه تمدنی) | زبان فارسی | وسیلهی ارتباط روزمره | سنگر آخر هویت؛ آلوده به واژگان بیگانه و نحو شکسته | نهاد خانواده | حریم خصوصی و امن | در حال فروپاشی با ورود مصرفگرایی و مد (تهی شدن از معنا) | لباس و مد | نشانهی تجدد و روشنفکری | کرباسِ فرنگی بر قامت شرقی؛ نقاب زدن بر هویت (از خودبیگانگی) |
|---|
غربزدگی در اصل، رمانتیسیسم واژگون یک مرد سنتیگریز بود. جلال مدرنیته را رد نمیکرد، او از سرعت و سطحیبودن آن وحشت داشت. او میگفت که ماشین (به معنای کلی تکنولوژی غربی) به ما تحمیل شده است، نه آنکه ما آن را هضم و جذب کرده باشیم. این مفهوم، ماشینزدگی، قلب فلسفهی او را شکل میدهد. او نگران بود که ایرانی، از ارباب فئودال گرفته تا بازاری و ملا، بدون دغدغهی زیربنایی، تبدیل به مصرفکنندهی کالای غربی شده است. این مصرفگرایی کور، در نگاه او، خطری به مراتب بزرگتر از استعمار نظامی داشت؛ این یک استعمار روح بود. وقتی آدمی لباسش، خوراکش، خانهاش و حتی کلماتش غربی باشد، دیگر چه چیزی از “خود” برایش باقی میماند؟
این کتاب را نمیتوان جدا از شخصیت جلال خواند. نثر تند، گسسته، شلاقی و پر از ارجاعات شخصی کتاب، خودِ جلال است. او آکادمیسین نبود که رساله بنویسد؛ او یک معلم عاصی بود که فریاد میکشید. جملهی مشهور او در مقدمهی کتاب که “غربزدگی را من از موریانهزدگی درآوردم”، نشاندهندهی نگاه آسیبشناسانهی اوست. او خود را پزشک یک جامعهی بیمار میدانست که باید پرده از چرک و عفونت برمیداشت. و چه عفونتی بزرگتر از اینکه یک ملت، تمام معیارهای سنجش خود را از دیگری وام بگیرد؟ جلال با این کتاب، تابوی سکوت را شکست. او جرات کرد در اوج تبلیغات مدرنیزاسیون پهلوی، فریاد بزند که “شاه لباس تازهای بر تن ندارد”. او به روشنفکران زمانهاش فهماند که ترجمهی صرف آثار غربی بدون بومیسازی و بازاندیشی، خیانت به ملتی است که نه زبان آن متون را میفهمد و نه دردش به آن فلسفهبافیها تسکین مییابد.
هبوط در کویر؛ تنهایی به مثابه روشنفکری
اگر غربزدگی جیغ بلند جلال در شلوغی بازار باشد، “خسی در میقات” زمزمهی دردناک او در سکوت محض کویر است. این کتاب - که در حقیقت سفرنامهای معنوی است - از نظر ادبی، نقطهی اوج نثر جلال به شمار میرود. او که در شهر و میان روشنفکران از ریا و دروغ به ستوه آمده بود، به دل کویر پناه برد تا شاید خودِ واقعیاش را در آن خلوت بیانتها بیابد. کویر برای جلال یک جغرافیا نیست؛ یک استعاره است. استعارهای از پوچی، از مرگ، از صفا، و از خلوصی که دیگر در زندگی مدرن شهری پیدا نمیشود. او در “خسی در میقات” به جای آنکه به دنبال آبادی باشد، به دل ویرانی میزند. این حرکت وارونه، کلید فهم شخصیت متناقض اوست: او آنقدر از زمانهاش جلوتر بود که انگار به عقب بازگشته بود.
در دل بیابان، دور از کافههای نادری و خیابان لالهزار، جلال با سوالهای بنیادین هستی مواجه میشود. او که از دین پدری گریخته، در برابر عظمت سکوت کویر، انگار بازگشتی ناخودآگاه به نوعی معنویت زمینی دارد. او حلاج را به یاد میآورد، نه به عنوان یک صوفی خشک، که به عنوان یک عصیانگر بزرگ که در برابر دستگاه جزمگرایی ایستاد. جلال در این سفر، به دنبال گمشدهای میگردد که اسمش را نمیداند؛ شاید به دنبال تکهای از خودش که در ازدحام شهر و سیاست گم کرده است. تنهایی جلال در کویر، با تنهایی او در تهران فرق دارد. در تهران، او تنها در میان جمع بود، یک روشنفکر اقلیت که با همه دعوا دارد. اما در کویر، تنهاییاش وجودی است؛ او با نیستی خلوت میکند و از دل همین همآغوشی با فنا، به نوعی بقا و اصالت دست مییابد.
نثر جلال در این کتاب جادویی است. جملات کوتاه، ضربآهنگ تند و در عین حال تصاویری چنان زنده که گرما و گرد و خاک بیابان را به صورت خواننده میپاشد.
“در این بیابانها، آدم آنقدر خرد و خمیر میشود که دیگر چیزی نمیماند جز یک مشت استخوان و یک دلِ پر از ترس… و این همان پادشاهی خداست بر زمین.”
این قطعهی معروف، گویای همهچیز است. “خرد و خمیر شدن” در برابر طبیعت، برای جلال نه تحقیر، که رهایی است. رهایی از “من” کاذبی که در شهر ساخته بود. او با این سفر، پایههای یک ادبیات اقلیمی مدرن را در ایران بنا نهاد، ادبیاتی که در آن طبیعت دیگر فقط یک پسزمینهی تزیینی نیست، بلکه شخصیت اصلی و معلم اخلاق راوی است. کویر به او درس صبر و قناعت میدهد، درست در نقطهی مقابل مصرفزدگیای که در “غربزدگی” نکوهش کرده بود.
این سفر را باید در ادامهی پروژهی روشنفکری او دید. جلال با رفتن به کویر، میخواهد ایرانِ واقعی را ببیند، نه ایران ویترینشدهی خیابان پهلوی را. او به میان دهقانان و آدمهای فراموششده میرود تا درد آنها را نه از روی آمار و کتب جامعهشناسی، که با پوست و گوشت خود حس کند. این همان چیزی است که او را از روشنفکران “لاتاری” – به قول خودش – جدا میکند. او “خسی” است، خس و خاشاکی که باد حوادث او را به دل کویر پرتاب کرده، اما همین خس، وقتی به میقات میرسد، انگار به دیدار خدا میرود؛ خدایی که نه در مسجد، که در بیکرانگی افق شورهزار ساکن است. این نگاه، اگزیستانسیالیسم ایرانی جلال است، عرفانی بدون ملائک، سرشار از خاک و عطش.
زن، حقیقت، و تراژدی یک ازدواج؛ سیمین در سایه جلال
پرداختن به جلال آل احمد بدون تحلیل رابطهی پرتنش و اسرارآمیز او با سیمین دانشور، نوعی خیانت به حقیقتِ روانپریشی اوست. این ازدواج، نه یک پیوند عاشقانهی ساده، که یک همنشینی اتمی بود؛ دو هستهی سنگین ادبی که گرد هم میچرخیدند و هر لحظه بیم انفجارشان میرفت. سیمین، نویسندهای تحصیلکرده، زیبا و مدرن، دقیقاً نماد همان چیزی بود که جلال هم عاشقش بود و هم از آن متنفر: غرب. او دکترای ادبیات فارسی را زیر نظر بدیعالزمان فروزانفر گذرانده بود، در آمریکا تحصیل کرده بود و در عین حال عمیقاً ایرانی بود. جلال که در کوچهپسکوچههای جنوب شهر و محافل حزبی بزرگ شده بود، در برابر اصالت و متانت سیمین، همواره در وضعیت دفاعی و تهاجمی قرار داشت. او سیمین را میپرستید، اما با چنگ و دندان.
ادبیات، عرصهی رقابت ناگفتهی این دو بود. وقتی جلال “مدیر مدرسه” را مینوشت، سیمین رمان عظیم “سووشون” را در سر میپروراند. حسادت حرفهای جلال به سیمین، موضوعی ناگفته اما آشکار است. او که همواره میخواست در همه چیز اول باشد، زیر سایهی انضباط و نبوغ آرام سیمین به شدت عصبی میشد. او به سیمین خیانت میکرد، با زنانی از طبقات دیگر، شاید برای آنکه قدرت مردانهاش را در برابر این زن مستقل تحصیلکرده به رخ بکشد. اما نکتهی تراژیک اینجاست که جلال، با همهی هیاهو و زورگوییهایش، در نهایت به سیمین وابسته بود. سیمین لنگرگاه ثبات او در دریای تلاطمهای روحیاش بود. خانهی آنها در بنبست ارض، پناهگاهی بود که جلال از آن متنفر بود و در عین حال بدون آن نمیتوانست زنده بماند.
جلال در “سنگی بر گوری” با شجاعتی بینظیر به بحران بیفرزندی خود میپردازد. این کتاب که سالها بعد منتشر شد، اعترافنامهای تکاندهنده است. در جامعهای که تعریف مردانگی با “پسر” داشتن گره خورده، جلال از عقیمی خود پرده برمیدارد. او این ننگ شخصی را به یک مسئلهی وجودی تبدیل میکند. این اعتراف تلخ، از سویی فریاد درد است و از سوی دیگر شاید تلاشی ناخودآگاه برای تحقیر سیمین که چرا نتوانسته باردار شود. او در این جستارهای کوتاه، مرز بین صداقت و خشونت را محو میکند. او خود را گورستانی میبیند که سنگی روی آن است. عقیمی استعارهای میشود از کل زندگیاش: ناتوانی در باروری، ناتوانی در تداوم، و عقیم بودن یک نسل کامل که حرف میزند اما نمیزاید. این متن، شاید شخصیترین و در عین حال جهانیترین نوشتهی جلال باشد.
رفتار جلال با سیمین امروز و با معیارهای فمینیستی، زنستیزانه و غیرقابل دفاع است. اما نکته در همین جاست: جلال یک قدیس نبود و هرگز هم ادعای قدیسی نداشت. او محصول زمانهی خود بود، با تمام تناقضهایش. او میخواست زن مدرن داشته باشد، اما همزمان انتظار داشت آن زن، تابع و فرمانبردار نیز باشد. این تناقض، موتور محرک خلاقیت پرالتهاب او بود. سیمین با تحمل این طوفانهای عصبی یا شاید با بیاعتناییِ کریمانهی یک زن بالغ، سوژهی اصلی بسیاری از داستانهای جلال را فراهم میکند. زن در آثار جلال، یا یک موجود منفعل و سنتی است که باید نجات یابد، یا موجودی مرموز و خطرناک که باید رام شود. کمتر جایی جلال توانسته با یک زن به عنوان یک “انسان” برابر و مستقل مواجه شود. شاید بزرگترین تراژدی جلال این باشد که درست در کنارش، بزرگترین نویسندهی زن ایران نشسته بود و او قدر این همنشینی را ندانست، یا شاید میدانست و همین دانستن، آتش حسادت و خودکمبینی را در وجودش زنده نگه میداشت.
قلم به مثابه چوبدستی نابینا؛ سبک و زبان عصیان
جلال آل احمد پیش از آنکه یک متفکر یا ایدئولوگ باشد، یک نویسنده بود، به معنای واقعی کلمه؛ کسی که با گوشت و خون خود کلمات را روی کاغذ میتراشید. نثر او در ادبیات معاصر فارسی یکتا و بیبدیل است. او با نثر متکلف و منشیگری حاکم بر ادبیات زمانه اعلام جنگ کرد. وقتی “مدیر مدرسه” را میخوانیم، انگار که خود جلال روبرویمان نشسته، سیگار دود میکند و با آن لهجهی تهرانیِ درشت و گاهی مغلوط، از فلاکتهای آموزگاری میگوید. او زبان محاوره را، با تمام خشونت و کوتاهیاش، وارد ادبیات رسمی کرد. این یک انقلاب سبکی بود. او ثابت کرد که میتوان رمان نوشت، بیآنکه به دامن واژگان قجری و عربیمآبانه چنگ زد. زبان جلال، زبان کوچه و بازار است، اما ورزیده شده با هوش سرشار یک نویسندهی حرفهای.
ویژگیهای اصلی نثر او را میتوان در چند محور کلیدی خلاصه کرد:
- ایجاز و ضربآهنگ تند: جملات کوتاه، پشت سر هم و نفسگیر، مانند رگبار مسلسل. او حوصلهی مقدمهچینی و توصیفات طولانی را نداشت.
- کنایه و طنز گزنده: زهرخندی که از دل خشم و یأس میآید. او با خنده، حریف را خلع سلاح میکرد. طنز او از جنس عبید زاکانی است در لباس مدرن.
- تشبیهات بومی: او ماشین را به “الاغ مکانیکی” تشبیه میکرد، روشنفکر را به “لاتاری” و زندگی را به “گلدستهها و فلکها”. تصاویر او از دل زندگی روزمرهی مردم عادی بیرون میآمد.
- راوی اول شخص صریح: تقریباً همیشه جلال خودش قهرمان داستانهایش است. او “منِ” قصهگو را به اوج رساند، “منی” که اعتراف میکند، قضاوت میکند و به هیچ چیز رحم نمیکند.
نگاه کنید به این قطعه از “مدیر مدرسه”، که شاهکار رئالیسم جلال است: “مدیر مدرسه، آخرین پلهی ترقی یک معلم است و اولین پلهی سقوط یک آدمیزاد. توی این شغلت، نه معلمی، نه کدخدا، نه پاسبان، نه دفتردار، نه فراش… پدر نداشتهی همهای.” در این چند جمله، کل فلسفهی وجودی او از کارمندی و نظام اداری مدرن نهفته است. او از این جایگاه پارادوکسیکال مینویسد: بودن در مقامی که از آن نفرت داری. این نثر، به شدت جنبشی و فعال است. فعلهای جلال تند است، کوتاه است و شلاق میزند. او نویسندهی سکون و درنگ نیست؛ او نویسندهی حرکت و عصیان است، حتی اگر این حرکت، رفتن به دل مرگ باشد.
او با این نثر، ادبیات متعهد را در ایران پایهریزی کرد، اما نه از نوع شعاری و حزبی آن. جلال فهمیده بود که اگر میخواهی پیامی را منتقل کنی، اول باید یک داستان خوب تعریف کنی. “پنج داستان” او نمونههای اعلای این تلفیق است، تلفیق تکنیک و تعهد. او برخلاف بسیاری از پیروانش، هرگز فراموش نکرد که نویسنده، اول از همه یک صنعتگر کلمات است. به همین دلیل است که آثارش حتی پس از فروکش کردن تب سیاستزدگی دههی چهل و پنجاه، همچنان خواندنی و زنده مانده است، در حالی که هزاران صفحه نوشتهی سیاسی همعصرانش، امروز خاک میخورند. زندهمانی جلال مدیون نثرش است، نثری که انگار تازه از تنور بیرون آمده، داغ و برشته و معطر به بوی نانِ زندگی.
خشم مقدس و میراثی که دود شد
جلال آل احمد در شهریور ۱۳۴۸، در سن چهل و شش سالگی، در کلبهی ییلاقیاش در اسالم گیلان، ناگهان و در اوج خشم و ناتمامی، جهان را ترک کرد. مرگ او به اندازهی زندگیاش جنجالی و پر از ابهام بود. نوشیدن مشروب تقلبی یا انبوه سیگارهایی که ریههایش را سیاه کرده بودند؛ هر چه بود، جلال با همان سرعتی که میزیست، سوخت و خاکستر شد. او درست در لحظهای رفت که جامعهی ایران بیشتر از همیشه به فریاد اعتراضی او نیاز داشت. مرگ جلال، یکی از آن شکافهای تاریخی بود. برخی میگویند اگر او زنده میماند، شاید مسیر انقلاب ۵۷ تغییر میکرد؛ شاید او میتوانست آن صدای سوم باشد، صدایی میان سرنیزهی دیکتاتوری و ایدئولوژی توتالیتر. اما او رفت و ردایی از افسانه بر دوش ماند.
میراث جلال فراتر از کتابهایش، یک مدل زیستن است، یک prototype از روشنفکر معترض که حاضر نیست به هیچ بهایی آرام بگیرد. او مفهوم اصالت را در زمانهای فریاد زد که همه نقاب بر چهره داشتند. اما خطرناکترین بخش میراث او، سادهسازی اندیشهاش بود. جریانهای سیاسی مختلف، جلال را دزدیدند. چپها، ضد امپریالیسم غربزدگیاش را گرفتند و انترناسیونالیسم مارکسیستیاش را نخواندند. اسلامگراها، بازگشت به خویشتن او را فریاد زدند و روح عصیانگر و ضد جزماندیشیاش را دفن کردند. لیبرالها او را یک مرتجع نامیدند و رمانتیکها او را تقدیس کردند. اما جلال واقعی در هیچ کدام از این قابها جا نمیگیرد. او یک پرسش بیپایان بود، اما نسلهای بعدی از پاسخهای او بت ساختند.
امروز در ایران، غربزدگی از یک آسیبشناسی حاد اجتماعی، به یک صنعت تبدیل شده است. ما طوری غربیزدایی را فریاد میزنیم که انگار همان موریانهای هستیم که جلال از آن میترسید، اما در جهت معکوس. مصرفگراییای که او نقد میکرد، حالا نه فقط کالاهای غربی، که ایدئولوژیهای سیاسی وارداتی را هم شامل میشود. نظام آموزشیای که او کارخانهی آدمسازی میخواند، هنوز پابرجاست و شاید عمیقتر از آن زمان. این یعنی جلال در تحلیلهای کلانش شکست نخورده، بلکه نبض درد را درست گرفته بود. اما آیا اگر امروز بود، باز هم همان راهحلهای سادهانگارانهی بازگشت به گذشته را تجویز میکرد؟
بیتردید نه. پویایی فکری جلال، گوهر وجودیاش بود. او اگر زنده بود، اولین کسی بود که نسخههای قبلی خودش را پاره میکرد. او یادمان داد که روشنفکری یک شغل نیست، یک بیماری است، یک خارش دائم در مغز و وجدان. او شجاعت خطا کردن و اعتراف به خطا را داشت، چیزی که در روشنفکری امروز ایران به شدت کمیاب است. ما امروز بیشتر به جلال نیاز داریم، اما نه برای تکرار حرفهایش در مورد ماشین و کویر، که برای تقلید از حالتِ پرسشگریاش. ما نیاز داریم کسی دوباره جرات کند مثل او فریاد بزند که “جامعه دارد میمیرد، و شما نشستهاید سر دعوای این که چه کسی ارباب است؟”
جلال را باید از زیر آوار تفسیرها بیرون کشید. او نه آن پیامبری است که مریدانش ساختند و نه آن دیوِ مرتجعی که مخالفانش تصویر میکنند. او یک انسان بود، سرشار از تناقض، ترس، خشونت و عشق. انسانی که گاهی با مشت بر دهان حقیقت میکوبید و گاهی با زمزمه آن را مینواخت. شکوه جلال آل احمد در این نبود که حقیقت مطلق را پیدا کرد، شکوهش در این بود که تمام عمرش را در پی حقیقت دوید، نفسزنان، عرقریزان، و با مشتی خشم که چون خوره به جانش افتاده بود. او وجدان بیدار بود در عصری که همه میخواستند بخوابند. و این بیداری، همان زهری است که پادزهرش نیز هست. نوشتههایش هنوز زخم میزنند، چون درد ما همان درد دیروز است، فقط لباس عوض کرده. و چه کسی بهتر از جلال که به ما یادآوری کند لباس عوض کردن، نشانهی درمان نیست.