تصورش سخت است؛ زنی جوان در خانهای سنگی در میان بوريههای خیس و وهمآلود یورکشایر نشسته، در حالی که باد زوزهکشان شاخههای درختان را به پنجره میکوبد، قلم را برمیدارد و شروع به نوشتن داستانی میکند که نه تنها زمانهاش را به لرزه درمیآورد، بلکه هنوز هم پس از نزدیک به دو قرن، خوانندگان را دچار شوک روانی میکند. نام او امیلی جین برونته است و ما در اینجا قصد نداریم شمایل یک بت ادبی معصوم و گوشهنشین را بازسازی کنیم. بلکه میخواهیم به درون ذهن پیچیدهٔ زنی سفر کنیم که شاهکارش، بلندیهای بادگیر، نه یک داستان عاشقانه، که یک مطالعهٔ موردی هیولاگونه از وسواس، انتقام و ویرانگری مطلق است. امیلی برونته یک معما بود؛ دختر کشیشی که چنان خشونت کیهانیای را در کلماتش گنجاند که تا به امروز هیچ رمان عاشقانهٔ تاریکی نتوانسته از سایهٔ هولناک آن عبور کند. او تناقضی زنده بود: زنی که عاشق تنهایی مطلق بود، اما شخصیتهایی خلق کرد که از شدت نیاز ویرانگرشان به یکدیگر، جهان را به خاک میکشند.
هویت معمایی: تجزیه و تحلیل روانشناختی یک خالق
چه چیزی در درون این دختر روستایی کمحرف میگذشت که به او اجازه داد شخصیتهایی مانند هیثکلیف و کاترین ارنشاو را خلق کند؟ برای درک امیلی، باید به سرزمین مادریاش یعنی هاورت سفر کنیم. امیلی در محیطی بزرگ نشد که با گلاب و شعرهای لطیف تعریف میشد. زندگی او با مرگ تعریف میشد. مادرش را در سهسالگی از دست داد، دو خواهر بزرگترش را در کودکی در مدرسهٔ کوان بریدج دید که از سل و سوءتغذیه جان میدهند و بعدها برادر نابغه اما الکلیاش، برانول، را تماشا کرد که در آتش خودویرانگری میسوزد.
اما در میان این تروما، امیلی یک مکانیسم دفاعی منحصربهفرد ساخت: جهانسازی تخیلی. او به همراه خواهران و برادرش دنیای گاندال را خلق کرد، جزیرهای خیالی که مملو از دسیسههای سیاسی، عشقهای خیانتآمیز و نبردهای خونین بود. این فانتزی، یک بازی کودکانه نبود، بلکه یک اردوگاه آموزشی برای خشونت روایی بود. جایی که امیلی یاد گرفت میتواند شخصیتهایش را بدون رحم شکنجه دهد. آنچه در بلندیهای بادگیر میبینیم، بقایای هیولاوار همان تخیلات گاندالی است. امیلی برخلاف شارلوت که سعی داشت احساساتش را با عقلانیت ویکتوریایی مهار کند، ارادهٔ معطوف به قدرت شوپنهاوری را از طریق تخیل وحشیانهاش اعمال میکرد. او در دنیای خیالی، خدای مطلق بود و این بیرحمی خدایی را مستقیماً به متن رمانش تزریق کرد.
جدول زمانبندی تناقضها
برای درک بهتر تضادهای زندگی او با تصویر عمومیاش، به این نمای سریع نگاه کنید:
| سال | رویداد بیرونی (واقعیت قابل مشاهده) | واقعیت درونی (چشمانداز روانی) |
|---|---|---|
| ۱۸۲۰ | خانواده به هاوارت نقل مکان میکنند. | آغاز انزوای خودخواسته در میان بوریهها؛ پیوند روحی با طبیعت وحشی. |
| ۱۸۴۲ | تحصیل در بروکسل برای فراگیری زبان. | تنفر شدید از اجتماع و قوانین کاتولیکی؛ بازگشت سریع به خانه به دلیل مرگ خاله. |
| ۱۸۴۶ | انتشار اشعار با نام مستعار مردانه «الیس بل». | فروش تنها دو نسخه! اما اثبات ارادهٔ مطلق برای شنیده شدن صدا. |
| ۱۸۴۷ | انتشار بلندیهای بادگیر. | مواجهه با سوءتفاهم جهانی؛ ناشران و منتقدان آن را «وحشیانه و بیاخلاق» نامیدند. |
| ۱۸۴۸ | مرگ برانول و سپس مرگ خود امیلی بر اثر سل. | امتناع قهرمانانه از مراجعه به پزشک؛ مرگ را چون یک رویداد خصوصی پذیرفت. |
بلندیهای بادگیر: فراتر از کلیشهٔ عشق رمانتیک
بزرگترین خیانتی که فرهنگ عامه به امیلی برونته کرده، فروکاستن بلندیهای بادگیر به یک «داستان عاشقانهٔ گوتیک» است. بیایید صریح باشیم: رابطهٔ هیثکلیف و کاترین عشق نیست، بلکه یک اختلال روانی دوجانبه است. این یک هموابستگی کیهانی است که از مرزهای نفرت و عشق عبور میکند. به جملهٔ معروف کاترین توجه کنید: «من هیثکلیف هستم! او همیشه، همیشه در ذهن من است؛ نه به عنوان یک لذت، همانطور که من همیشه برای خودم یک لذت نیستم، بلکه به عنوان وجود خودم.»
این اعتراف، کلیدواژهٔ روانکاوی شخصیت امیلی است. این یک اظهار عشق نیست، اعلام جنگ علیه مفهوم “خود” است. کاترین با خیانت به این یگانگی و ازدواج با ادگار لینتون، در واقع مرتکب یک خودکشی روانی میشود که بدن فیزیکیاش را نیز نابود میکند. امیلی در این رمان، نظم اجتماعی عصر ویکتوریا را به سخره میگیرد. خانهٔ لینتونها (تراشکراس گرینج) نماد تمدن، نظم، دینِ سطحی و آرامش بورژوایی است، در حالی که بلندیهای بادگیر نماد آشوب طبیعی، خشونت عنصری و حقیقت ناخوشایند روح انسانی است.
این رمان یک اثر عمیقاً نیهیلیستی پیش از رایج شدن این واژه است. هیثکلیفِ انتقامجو، نه از روی شرارت محض، که از روی ناتوانی در فراموشی نابود میکند. او به مدت هجده سال یک برنامهٔ مهندسیشده برای نابودی دو خاندان را اجرا میکند. امیلی برونته از زبان او نشان میدهد که نفرت، شکل پایدارتر عشق است. عشق سوزان کاترین به هیثکلیف، در نهایت به نفرتی از خود تبدیل میشود که حتی پس از مرگ نیز او را رها نمیکند و باعث میشود روحش هجده سال سرگردان پشت پنجرههای بلندیهای بادگیر بماند.
نقل قولهای سمی: دروغهایی که به نام عشق میگوییم
برای اینکه ببینیم امیلی چقدر بیرحمانه مفهوم عشق مرسوم را کالبدشکافی کرده، چند نقلقول کلیدی را مرور کنیم:
- نفرتی جاودانه: «اگر هر چیز دیگری نابود شود و او باقی بماند، من همچنان ادامه خواهم داشت؛ و اگر هر چیز دیگری باقی بماند و او نابود شود، جهان با من بیگانهای غریبه خواهد بود.» — این جمله اعتیاد عاطفی را به تصویر میکشد، نه وفاداری.
- مجازات ابدی: «جز این فکر نکن که کاترین را در حال آرامش زیر خاک تصور کنی… من با روح زندهاش عذابم میدهد!» — التماس هیثکلیف برای تسخیر شدن توسط روح کسی که از او متنفر است.
- بیتفاوتی کیهانی: «من هیچ دلی و رحمی ندارم! هر چه کرمها بیشتر بپیچند، بیشتر دلم میخواهد لهشان کنم!» — این صدای واقعی امیلی است که از نقاب شخصیت فاش میشود؛ صدایی که از رنج دیگران نه تنها منزجر نیست، بلکه از آن تغذیهٔ روانی میکند.
شعر امیلی: پنجرهای به خلوتگاه ممنوعه
بسیاری از منتقدان، شعر امیلی برونته را بر رمانش ترجیح میدهند و دلیل آن واضح است: شعرهای او، صمیمیترین اعترافات یک عارف پنثهایست است. اگر رمانش میدان نبرد او با جامعه است، شعرهایش نیایشهای خصوصی او با باد و صخره است. در اشعار او خبری از اخلاقیات مسیحی پدرش نیست. در عوض، ما نوعی عرفان طبیعتگرا میبینیم که در آن خدا در وزش باد شمال و در سکوت شبهای زمستانی حضور دارد.
شعر معروف او «No Coward Soul Is Mine» (روح من ترسو نیست) را میتوان مانیفست شخصی او دانست. وقتی او مینویسد: «هیچ روح ترسویی از آنِ من نیست، در میان دنیای طوفانزدهٔ تب و تاب…» او در حال رد جبرگرایی مذهبی است. او «خدای» شخصی خود را میسازد که نیرویی حیاتی و درونی است، نه یک قاضی آسمانی. اشعار او به طرز شگفتانگیزی انتزاعی و موسیقایی هستند و همان فضای حبسشدگی روح در بدن را تداعی میکنند که شخصیتهای رمانش از آن رنج میبرند. زندانی بودن در بدن، برای امیلی، خود یک تراژدی بود و رهایی از آن (مرگ) نه یک پایان، که یک استحالهٔ باشکوه تلقی میشد.
معمای مرگ: آخرین پردهٔ یک نمایش خودنوشته
مرگ امیلی برونته در ۱۹ دسامبر ۱۸۴۸، شاید واقعیترین صحنهای باشد که او کارگردانی کرد. درحالیکه برادرش برانول در حالت ایستاده و با تکبر خاص مردان برونته جان داده بود، امیلی ارادهٔ آهنین خود را تا آخرین نفس به رخ کشید. او که به سل گرفتار شده بود، از پزشک کمک نخواست. خواهرش شارلوت با ناامیدی مینویسد: «قدرت او در انکار بیماری، ما را به وحشت انداخته بود… او نه دارو میخواست و نه پزشکی را به بستر خود راه میداد.»
رفتار او نه از روی ناآگاهی، که از روی فلسفهٔ عمیق رواقیگری بود. امیلی زندگی را تنها در صورتی ارزشمند میدانست که با ارادهٔ آزاد زیسته شود. لحظهای که بدنش از کار افتاد، او هیچکس را مقصر ندانست. او ساعتی پیش از مرگ، در حالی که توان ایستادن نداشت، سعی کرد خودش موهایش را شانه بزند و ناگهان روی مبل فرو ریخت. شارلوت تعریف میکند که در آن لحظه «دیگر هیچ کمکی از دست ما برنیامد.» این مرگ، نه یک فاجعهٔ پزشکی، که پایان یک شعر بلند دربارهٔ تنهایی و آزادی بود. او در سیسالگی مرد، درست در همان سنی که بسیاری از بزرگترین هنرمندان، کار خود را تازه آغاز کردهاند، اما گویی او تمام آتشی که در روحش بود را در همان یک رمان و چند شعر بینظیر سوزاند و دیگر نیازی به ماندن در این «جهان بیگانه» ندید.
میراث برونته: هیولایی که نسلها را تسخیر کرد
امیلی برونته یک استثنا در ادبیات است. او نویسندهای نیست که بتوانید به راحتی هضمش کنید. او ضد-جین آستن است. جایی که آستن به ما آداب معاشرت و طنز عاقبتاندیشانه میدهد، امیلی مشت به صورت میکوبد. امروزه، وقتی به موج ضدقهرمانان در سریالهای مدرن نگاه میکنیم (از تونی سوپرانو تا جفری براتن)، همهٔ آنها نوادگان هیثکلیف هستند. او ثابت کرد که لازم نیست رماننویس، آدم خوبی باشد. رماننویس فقط باید حقیقتگو باشد، حتی اگر آن حقیقت زشت، دیوانهوار و چندشآور باشد.
او درک ما را از عشق برای همیشه مسموم کرد و چه خدمت بزرگی به ادبیات کرد! او به ما نشان داد که آنچه «شیفتگی مادامالعمر» مینامیم، گاهی چیزی جز یک گروگانگیری عاطفی دوطرفه نیست. بلندیهای بادگیر در نهایت دربارهٔ عشق نیست، دربارهٔ اعتیاد به دیگری است. و این اعتیاد آنقدر قدرتمند است که حتی مرگ هم نمیتواند آن را درمان کند. امیلی برونته، جادوگر هاوارت، تنها یک رمان نوشت، اما همان یک رمان کافی بود تا ثابت کند در دل یک زن ظاهراً آرام و منزوی، میتواند طوفانی از خشم الهی نهفته باشد که تا ابد ادبیات را به لرزه درآورد.