حتماً تا به حال کلمه رکود تورمی به گوشتان خورده. شاید در اخبار، شاید در بحثهای اقتصادی دوستان و آشناها، یا شاید وقتی قیمت اجناس بالا رفته اما جیبتان خالیتر از همیشه بوده، این واژه ته ذهنتان جرقه زده باشد. ترکیبی ترسناک که انگار دو هیولای اقتصادی، یعنی بیکاری و تورم، همزمان تصمیم میگیرند به زندگی ما حمله کنند. در دنیای اقتصاد، معمولاً اینطور تصور میشود که وقتی اوضاع خراب است و کارخانهها تعطیل میشوند، حداقل قیمتها باید پایین بیاید تا مردم بتوانند با پول کم، زندگی را بگذرانند. اما رکود تورمی مثل یک شوخی بیرحمانه با این منطق است؛ دورهای که هم تولید و اشتغال سقوط میکند و هم قیمتها سر به فلک میگذارند. بیایید با هم، خیلی خودمانی و به دور از قلمبهگوییهای کتابهای دانشگاهی، سفر کنیم به دل تاریخ و ببینیم این موجود عجیب و چندشآور چه زمانهایی از غار خود بیرون خزیده و چه بلایی سر زندگی آدمها آورده است.
مرداب بزرگ: وقتی اقتصاد ایستاد و قیمتها دویدند
برای اینکه عمق فاجعه را درک کنیم، باید یک لحظه برگردیم به دهه ۱۹۷۰ میلادی، جایی که جهان برای اولین بار طعم واقعی و مدرن رکود تورمی را چشید. تا قبل از آن، اقتصاددانها با یک فرمول ساده و در عین حال خودپسندانه زندگی میکردند؛ به این منحنی فکری میگفتند منحنی فیلیپس. خلاصه این منحنی میگفت که تورم و بیکاری مثل الاکلنگ هستند؛ اگر یکی بالا برود، آن یکی پایین میآید. سیاستمدارها هم بر این اساس بازی میکردند؛ اگر بیکاری زیاد میشد، یکم پول بیپشتوانه چاپ میکردند تا تورم بالا برود و مردم سر کار بروند، و برعکس. ولی ناگهان دهه هفتاد از راه رسید و این الاکلنگ وسط بازی شکست. ناگهان قیمت نفت چهار برابر شد، آن هم نه یک بار، بلکه دو بار پشت سر هم! تصور کنید کشوری مثل آمریکا که عاشق ماشینهای گنده و پرمصرف بود، یکهو ببیند بنزین حکم طلا را پیدا کرده. هزینه تولید همه چیز رفت بالا، کارخانهها توان پرداخت حقوق را نداشتند و شروع به اخراج کارگرها کردند، اما از آن طرف قیمت تمام شده کالاها هم سرسامآور بود. اینجا بود که واژه رکود تورمی از دهان یک سیاستمدار بریتانیایی بیرون پرید و ماندگار شد. دیگر خبری از انتخاب بین دو بد نبود؛ مردم باید با هر دو بد همزمان دست و پنجه نرم میکردند. صفهای طولانی برای بنزین، در حالی که قیمت مرغ و تخم مرغ هر هفته بالا میرفت، و از همه تلختر، پدر خانوادهای که ماهها بود کاری پیدا نمیکرد، تصویر ماندگار آن دوران شد.
درسهایی از خاکستر: امپراتوری روم و تورم پنهان
اما اگر فکر میکنید رکود تورمی پدیدهای مدرن و زاییده نفت و سرمایهداری است، سخت در اشتباهید. بیایید به رم باستان سفر کنیم؛ همان امپراتوری باشکوهی که نصف جهان را گرفته بود. در قرن سوم میلادی، امپراتوری روم دچار بحرانی شد که مورخان از آن به عنوان بحران قرن سوم یاد میکنند. پایههای این فاجعه اما خیلی ساده و در عین حال وحشتناک بود. امپراتورهای پشت سر هم برای تأمین هزینه لژیونهای عظیم خود و حفظ مرزها از شر بربرهای ژرمن و پارسی، خزانه را خالی کردند. راهحل احمقانه آنها چه بود؟ کم کردن عیار سکههای نقره. مثلاً امپراتوری یک سکه را برمیداشت، به جای اینکه از نقره خالص بزند، مقدار زیادی مس و قلع قاطی آن میکرد و همان را به اسم یک سکه تمام عیار به مردم و سربازها میداد. نتیجه این شد که پول بیاعتبار مثل سیل راهی بازار شد. تاجرها که زرنگ بودند، میفهمیدند این سکهها آشغال است، پس قیمت گندم و روغن زیتون را بالا میبردند. تورم به قدری وحشتناک شد که مورخان میگویند در اوج بحران، قیمت یک قرص نان از معادل یک سکه به صدها سکه رسید. همزمان، جنگهای داخلی دائمی و طاعونی که از شرق آمده بود، مزارع را خالی از کشاورز کرد. تولید از بین رفت، راههای تجاری ناامن شد و شهرها با رکود بیسابقهای مواجه شدند که مردم را مجبور به ترک آنها و پناه بردن به اربابان بزرگ در روستاها کرد. این یعنی همان ترکیب شوم؛ فروپاشی تولید در کنار انفجار قیمتها. روم هیچوقت نتوانست خودش را از این باتلاق کامل بیرون بکشد و این زخم چرکین، زمینهساز فروپاشی نهایی غرب امپراتوری شد.
انقلاب فرانسه: وقتی شکم گرسنه طغیان میکند
پرش کنیم به فرانسه قرن هجدهم. داستان انقلاب کبیر فرانسه را همه شنیدهایم، اما آن چیزی که کمتر از آن حرف زده میشود، ریشههای صرفاً شکمی این قیام عظیم است. فرانسه در آستانه انقلاب، غرق در یک بحران رکود تورمی کلاسیک و مرگبار بود. دولت لوئی شانزدهم به خاطر حمایت از انقلاب آمریکا و ولخرجیهای درباریان در ورسای، عملاً ورشکسته شده بود. این ولخرجیها باعث کسری بودجه مزمن و در نتیجه چاپ بیرویه اسکناس شد که مثل همیشه، ارزش پول را نابود کرد. اما این تنها نیمی از فاجعه بود. طبیعت نیز در این ماجرا دست داشت؛ یک آتشفشان در ایسلند فوران کرد و ذرات خاکسترش آسمان اروپا را پوشاند. نتیجه؟ زمستانهای بسیار سخت و خشکسالیهای ویرانگر. محصولات کشاورزی نابود شدند. وقتی تولید گندم، که غذای اصلی فرانسویها بود، سقوط کرد، قیمت نان به آسمان پر کشید. مردم فقیر که اکثریت جمعیت را تشکیل میدادند، ناگهان خود را در موقعیتی دیدند که هم کارشان را از دست داده بودند، چون اقتصاد فلج شده بود، و هم پولشان ارزش خرید یک تکه نان کپکزده را هم نداشت. گرسنگی مفرط در کنار تورم افسارگسیخته تبدیل به باروتی شد که با یک جرقه سیاسی شعله کشید. زنانی که برای یک لقمه نان صف میکشیدند، دیگر طاقت نداشتند ببینند ملکه ماری آنتوانت غرق در جواهرات است. رکود تورمی شاید اسم رمز تاریخی انقلاب نباشد، اما بیشک مادربزرگ تمام اعتراضاتی بود که به آن گیوتین معروف ختم شد.
جمهوری وایمار: چرخدستیهای پر از پول بیارزش
حالا برویم سراغ یکی از عجیبترین و ترسناکترین تصاویر قرن بیستم. آلمانِ شکستخورده در جنگ جهانی اول، زیر بار غرامتهای تحقیرآمیز معاهده ورسای نفس نمیکشید. وقتی دولت وقت نتوانست این غرامتها را به فرانسه پرداخت کند، فرانسویها به منطقه صنعتی روهر، یعنی قلب تپنده اقتصاد آلمان، حمله و آن را اشغال کردند. دولت آلمان برای اینکه غرامت را به نحوی بپردازد و دستمزد کارگرانی را بدهد که در روهر اعتصاب کرده بودند، دست به کاری زد که شاید احمقانهترین تصمیم اقتصادی تاریخ باشد: روشن کردن ماشین چاپ پول. به معنای واقعی کلمه، کارگران چاپخانهها شبانهروزی کار میکردند تا اسکناس مارک چاپ کنند. نتیجه چه شد؟ ابرتورم به شکلی که جهان تا آن روز ندیده بود. قیمتها دیوانهوار شروع به جهش کردند. صبح یک نان میخریدی به یک قیمت، عصر همان نان هزار برابر میشد. مردم با فرغون و چرخدستی حقوقشان را به خانه میبردند و سر چهارراهها اسکناسها را کیلویی وزن میکردند. اما کجای این ماجرا رکود تورمی است؟ نکته اینجاست که این تورم لعنتی فقط به خاطر رونق اقتصادی نبود، بلکه درست در بطن یک اقتصاد ویرانشده و راکد اتفاق افتاد. اشغال روهر باعث سقوط تولید صنعتی آلمان شده بود. کارخانهها تعطیل بودند، بیکاری در حال افزایش بود، و فقر داشت دامن همه را میگرفت، اما در همین حین، قیمتها با سرعت نور میرفتند بالا. پساندازهای یک عمره طبقه متوسط در یک چشم به هم زدن دود شد و رفت هوا. این ویرانی اجتماعی و احساس تحقیر و گرسنگی در میان یک نسل، بستر لجنیای را فراهم کرد که علفهای هرزی مثل نازیسم توانستند در آن ریشه بدوانند. هیتلر با وعده شکم سیر و پول محکم سر کار آمد و تاریخ بشریت ورق خورد.
رقص مرگ با صندوق بینالمللی پول: آمریکای لاتین
از اروپای پساجنگ میآییم به سمت آمریکای لاتین در دهه ۱۹۸۰، دورهای که به دهه از دسترفته معروف شد. کشورهای این منطقه مثل برزیل، آرژانتین و مکزیک، سالها با ولع وامهای دلاری گرفته بودند تا صنایع خود را مدرن کنند و زیرساخت بسازند. ناگهان در اوایل دهه هشتاد، سیاستهای پل وولکر، رئیس وقت فدرال رزرو آمریکا، نرخ بهره را تا حدود بیست درصد بالا برد. این به این معنی بود که اقساط وامهای این کشورها یکشبه چند برابر شد و آنها به سمت ورشکستگی ملی پرتاب شدند. برای نجات از این رسوایی مالی، صندوق بینالمللی پول با یک نسخه حاضر و آماده از راه رسید: تعدیل ساختاری. این نسخه اما سمی مهلک بود. از دولتها خواسته میشد که یارانههای سوخت و غذا را قطع کنند، ارزش پول ملی را شدیداً کاهش دهند و دستمزدها را فریز کنند. کاهش ارزش پول ملی باعث شد کالاهای وارداتی یکباره به قیمتهای نجومی برسند، و از آن طرف قطع یارانهها و افزایش مالیاتها، کارخانههای داخلی را که حالا سرمایه در گردش نداشتند، فلج کرد. در آرژانتین، ابرتورم ماهانه به ارقام چندصد درصدی رسید. سوپرمارکتها هر ساعت برچسب قیمت جدید میزدند. همزمان، دهها هزار کارگر اخراج میشدند و تولید ناخالص داخلی سقوط میکرد. اینجا تلفیق رکود، بیکاری گسترده و تورم لجامگسیخته یک نسل کامل را نابود کرد. طبقه متوسطی که در دهه هفتاد ساخته شده بود، یکباره به زیر خط فقر پرت شد و خیابانها هر روز شاهد شورشهای گرسنگان و غارت مغازهها بود.
وقتی تحریمها، دلار و سیاست قاطی میشوند: روایت معاصر ایران
حالا میرسیم به تجربهای که شاید برای ما ایرانیها فقط یک بحث آکادمیک تاریخی نباشد، بلکه بخشی از حافظه تلخ جمعی و زندگی روزمرهمان است. اقتصاد ایران در دهههای اخیر، تصویری دقیق و دردناک از یک اقتصاد گرفتار در دام رکود تورمی مزمن است. داستان از کجا شروع شد؟ از اوایل دهه ۱۳۹۰ خورشیدی، با شدت گرفتن تحریمهای بینالمللی بر سر برنامه هستهای، شیر نفت ایران به عنوان شریان اصلی ورود ارز به کشور، عملاً بسته شد. کاهش درآمدهای نفتی به معنای کمبود شدید دلار در بازار بود. وقتی عرضه دلار کم شود، قیمت آن در بازار آزاد شروع به بالا رفتن میکند. در اقتصاد ایران که وابستگی عجیبی به واردات مواد اولیه، قطعات و حتی کالاهای مصرفی دارد، گران شدن دلار یعنی افزایش لحظهای هزینهها. کارخانهداری که مواد اولیه را با دلار گرانشده میخرد، باید قیمت محصولش را بالا ببرد؛ این یک سر ماجرا یعنی تورم. اما سر دیگر ماجرا اینجاست که وقتی قیمتها سر به فلک میگذارد، قدرت خرید مردم نابود میشود. تقاضا میخوابد، انبارها پر از کالا میشود و کارفرما مجبور است خط تولید را کند یا تعطیل کند و کارگرانش را اخراج کند. این یعنی رکود و بیکاری. در این سالها شاهد پدیده وحشتناکی بودیم که در آن قیمت مسکن، خودرو، گوشت و مرغ هر روز رکورد میزد، در حالی که کارخانههای بزرگ خودروسازی و نساجی با ظرفیت حداقلی کار میکردند و صف دریافت بیمه بیکاری طولانیتر از صف نان میشد. سیاستهای غلط پولی مثل دست بردن در نقدینگی و سرکوب نرخ بهره توسط بانکها نیز به این آتش دامن زد و باعث شد پولها به جای هدایت به سمت تولید، سر از بازارهای سفتهبازی مثل سکه و دلار درآورند. این چرخه باطل، طبقه متوسط را به کلی نابود و شکاف طبقاتی را تبدیل به یک دره عمیق کرد. رکود تورمی در ایران، دیگر یک مفهوم اقتصادی نیست، یک سبک زندگی بقا محور است.
ژاپن و تله نقدینگی: رکودی که تورم را گداخت
در نقطه مقابل آلمان وایمار یا آرژانتین، ژاپن دهه ۱۹۹۰ را داریم؛ داستانی عجیب از رکود تورمی وارونه که به یک کابوس سیساله تبدیل شد. ماجرا از ترکیدن حباب عظیم داراییها در سال ۱۹۹۱ شروع شد. در دهه هشتاد، قیمت املاک و سهام در توکیو به قدری بالا رفته بود که ارزش زمینهای قصر امپراتوری از کل ایالت کالیفرنیا بیشتر شده بود! وقتی این حباب ترکید، بانکهای ژاپنی مملو از وامهای سمی شدند و ترازنامهشان نابود شد. دولت برای نجات اقتصاد، نرخ بهره را به صفر رساند و شروع به خرجهای سنگین برای ساخت پل و جاده کرد. اما اینجا یک اتفاق روانی و اقتصادی عجیب رخ داد. با اینکه پول تقریباً رایگان در دسترس بود، مردم و شرکتها به خاطر ترس از آینده، خرج نمیکردند و وام نمیگرفتند. آنها ترجیح میدادند پولشان را پسانداز کنند، حتی اگر سودی نداشت. این پدیده تله نقدینگی نام گرفت. قیمتها مدام پایینتر میآمد و تورم منفی یا تورم منفی ایجاد شد. ظاهراً کاهش قیمتها خوب است، اما در عمل فاجعه بود. چون مصرفکننده با خود میگوید “صبر میکنم، فردا ارزانتر میشود”، در نتیجه فروش سقوط میکند، شرکتها ورشکست میشوند، حقوقها کاهش مییابد و اقتصاد در یک سراشیبی بیانتها قرار میگیرد. اگرچه ژاپن ابرتورم نداشت، اما رکود مزمن همراه با افت عمومی قیمتها و دستمزدها، به همان اندازه مخرب بود. نسلی که وارد بازار کار میشد، به “نسل گمشده” معروف شدند؛ جوانانی که هرگز نتوانستند شغل دائمی پیدا کنند و رویای خانهدار شدن را برای همیشه بوسیدند و کنار گذاشتند. ژاپن نشان داد که رکود تورمی تنها به معنی گرانی نیست، بلکه میتواند به شکل یک سکون سرد و یخزده ظاهر شود که انرژی هر نوع رشد و امیدی را میمکد.
آلمان دوباره متحد میشود: هزینه یک رویای ملی
سال ۱۹۹۰، دیوار برلین فروریخت و آلمان شرقی و غربی پس از چندین دهه جدایی، دوباره به هم چسبیدند. این یک پیروزی بزرگ سیاسی بود، اما از نظر اقتصادی، یک فاجعه رکود تورمی برای آلمان شرقی سابق رقم زد. دولت بُن، به رهبری هلموت کهل، برای اینکه شرقیها را خوشحال کند و از موج مهاجرت به غرب جلوگیری کند، دست به یک حرکت پوپولیستی زد. اعلام کرد که هر مارک آلمان شرقی بیارزش، با نرخ یک به یک با مارک قدرتمند آلمان غربی معاوضه میشود. در ظاهر این کار عادلانه بود، اما در باطن یک سم مهلک برای اقتصاد شرق بود. کارخانههای فرسوده آلمان شرقی که در پناه اقتصاد بسته کمونیستی دوام آورده بودند، یکشبه مجبور شدند با قیمتهای ارز بینالمللی رقابت کنند. دستمزد کارگران شرقی یکمرتبه به مارک غربی محاسبه شد، بدون اینکه بهرهوری آنها به اندازه یک کارگر غربی باشد. نتیجه فوری و ویرانگر بود: کارخانههای شرق یکی پس از دیگری تعطیل شدند، چون محصولاتشان گران و بیکیفیت از آب درآمد. بیکاری در ایالات شرقی به چهل درصد هم نزدیک شد. اما از آن طرف، خصوصیسازیهای عجولانه و ورود سرمایههای غربی برای نوسازی زیرساختها باعث جهش قیمت مسکن و خدمات شد. مردم شرقی که حالا بیکار بودند، ناگهان با اجارهبها و قیمتهای یک کشور پیشرفته مواجه شدند. این ترکیب تلخ رکود (نابودی صنعت) و تورم (گران شدن هزینه زندگی نسبت به درآمد صفر) جراحات عمیقی بر پیکره شرق آلمان وارد کرد که شاید زخمهای فرهنگی و اجتماعیاش تا همین امروز هم به طور کامل ترمیم نشده باشد و موجبات رشد احزاب افراطی را فراهم آورده باشد.
طاعون کرونا و شوک بزرگ عرضه
و در نهایت میرسیم به سال ۲۰۲۰، جایی که کل بشریت یک مهمان ناخوانده میکروسکوپی را تجربه کرد و اقتصاد جهان را به یک کما عمیق فرو برد. در ابتدای پاندمی کرونا، دولتها با قرنطینههای گسترده، عملاً چرخ اقتصاد را متوقف کردند. تقاضا برای بنزین و مسافرت سقوط کرد، اما عرضه هم به شدت آسیب دید. کارخانهها در چین و ویتنام تعطیل شدند، کانتینرها در بنادر گم شدند و زنجیره تأمین جهانی که مثل یک ساعت سوئیسی ظریف بود، در هم پیچید. این یک شوک عرضه کلاسیک بود؛ کالا کم شد، اما نه به خاطر افزایش تقاضا، بلکه چون دیگر کسی نبود تولید کند. با این حال، دولتهای ثروتمند، به ویژه آمریکا، برای جلوگیری از فروپاشی اجتماعی، دست به کاری زدند که قبلاً فقط در کتابهای تاریخ میخواندیم. آنها مستقیم و بیواسطه پول هلیکوپتری به حساب مردم ریختند. چکهای چند هزار دلاری برای همه، بدون اینکه تولیدی در برابر آن انجام شده باشد. میلیونها نفر که در خانه نشسته بودند و حقوق بیکاری میگرفتند، حالا پول نقد هم داشتند. اما چیزی برای خرج کردن نبود! تراشه کامپیوتری نبود که ماشین و گوشی ساخته شود، چوب نبود که خانه ساخته شود، و کارگری نبود که بار کشتی را تخلیه کند. این یعنی تقاضای ساختگی به جان عرضه فلجشده افتاد. نتیجه یک معادله ساده و وحشتناک بود: تورم شدید. قیمت ماشین دست دوم، گوشت، بنزین و مسکن در آمریکا و اروپا به یکباره اوج گرفت. و در حالی که هنوز میلیونها نفر در بخش خدمات و گردشگری بیکار بودند، قیمتها سر به فلک کشید. جهان بعد از کرونا برای اولین بار از دهه هفتاد به این سو، دوباره طعم تلخ رکود تورمی را با تمام وجود چشید. بانکهای مرکزی که سالها با تورم صفر جنگیده بودند، غافلگیر شدند و مجبور شدند با افزایش شدید نرخ بهره، اقتصاد را از لبه پرتگاه عقب بکشند، به این امید که بار دیگر آن الاکلنگ شکسته دهه هفتاد بازسازی نشود.
میراثی برای آینده: آیا تاریخ خودش را تکرار میکند؟
حالا که از رم باستان تا طاعون کرونا را زیر پا گذاشتیم، شاید این سوال پیش بیاید که آخرش چی؟ آیا ما همیشه محکوم به تحمل این چرخههای بیمار هستیم؟ واقعیت این است که رکود تورمی یک بیماری ساده با یک نسخه واحد نیست. گاهی یک شوک خارجی مثل جنگ اوکراین یا کرونا ماشه آن را میچکاند، گاهی سیاستهای احمقانه دولتی مانند چاپ پول بیحساب یا کاهش عیار سکه، و گاهی هم هر دو با هم. اما چیزی که در تمام این روایتها ثابت است، درد و رنجی است که بر دوش مردم معمولی میافتد. کسی که پساندازش دود میشود، کسی که شغلش را از دست میدهد، کسی که نمیتواند شکم بچهاش را سیر کند. آنها کاری به نمودار و منحنی و سیاست ندارند، آنها فقط قربانی یک اشتباه محاسباتی بزرگ میشوند. تاریخ به ما میگوید که اعتماد بزرگترین دارایی یک اقتصاد است. اعتماد به اینکه پولی که امروز میگیری، فردا ارزش دارد. اعتماد به اینکه اگر پسانداز کنی، زندگیت بهتر میشود. وقتی این اعتماد نابود شود، چه توسط یک امپراتور مستبد رومی، چه توسط یک بانکدار مغرور والاستریتی و چه توسط یک ویروس نامرئی، رکود تورمی از راه میرسد و هر چیزی را که سر راهش باشد، له میکند. و اگر درس بزرگی از این همه رنج تاریخی وجود داشته باشد، این است که اقتصاد، قبل از آنکه بازی اعداد و ارقام باشد، بازی روانشناسی و اعتماد است و وقتی این اعتماد بشکند، صدای شکستنش تا نسلها در گوش تاریخ میپیچد.