تصور کنید در غاری تاریک و نمناک ایستادهاید، در حالی که سوسوی شعلههای یک مشعل، نقاشیهای خاموش بر دیوار را به رقص درمیآورد. داستانهایی که بر آن دیوارها نقش بستهاند، نیای مستقیم کلماتی هستند که هماکنون بر صفحه نمایش شما جاریاند. ادبیات، این میراث کهن و جاودانه، چیزی فراتر از کلمات مکتوب است؛ این شریان حیاتی فرهنگ بشری است که تپشهای روح جمعی ما را در طول هزارهها ثبت کرده است. تاریخ ادبیات، تاریخ پرسشهای بیپایان انسان است درباره عشق، مرگ، قدرت، عدالت و معنای هستی؛ پرسشهایی که از حماسه گیلگمش تا اولیس جیمز جویس، هر بار نقابی تازه به چهره زدهاند.
این نوشتار، دعوت به سفری است بلند، از سپیدهدم تمدن تا شبهای بیخوابی پستمدرن. قرار نیست صرفاً با فهرستی از نامها و تاریخها روبرو شوید، بلکه به درون هزارتوی خلاقیت بشری قدم خواهیم گذاشت تا ببینیم چگونه انسان، با کلمات، جهانی به وسعت رنجها و شادیهایش ساخت. از الواح گلی بینالنهرین که نوای سوگواری برای خدایی شهید را زمزمه میکردند، تا صفحات درخشان رمانهای ویکتوریایی که زیر نور چراغ گاز ورق میخوردند، و تا به امروز که متون دیجیتال در شبکههای جهانی تنیده میشوند، هر گام این سفر، دگردیسی شگرف رسانه، محتوا و رسالت ادبیات را آشکار میکند.
از زبان شفاهی تا اختراع خط: تولد ادبیات
پیش از آنکه نخستین کاتب، قلم نی را در لوح گلی فرو کند، قرنهای متمادی، ادبیات شفاهی تنها مخزن دانش، تاریخ، قوانین و باورهای جوامع بشری بود. سنت شفاهی صرفاً وسیلهای برای سرگرمی نبود، بلکه سازوکاری پیچیده برای بقای فرهنگی محسوب میشد. در شبانگاهان، گرد آتش، پیران قبیله و راویان دورهگرد، با زمزمههایی آهنگین، اسطورههای آفرینش، حماسههای پهلوانی، افسانههای حیوانات و ترانههای عاشقانه را نسل به نسل منتقل میکردند. ویژگی اصلی این دوران، سیالیت و پویایی روایت بود؛ هیچ داستانی دو بار به یک شکل روایت نمیشد. هر راوی، مطابق با نیاز مخاطبان و ذوق شخصی خود، شاخ و برگ تازهای به تنه اصلی داستان میافزود. از این رو، مفهوم «نسخه اصلی» در ادبیات شفاهی بیمعناست. ابزارهای یاریرسان حافظه مانند وزن، قافیه، تکرار و عبارتپردازیهای فرمولوار (نظیر القاب ثابت برای قهرمانان: “آشیل تیزپا”، “اودیسهوس دوراندیش”) ستون فقرات این ادبیات را شکل میدادند. این تکنیکها بعدها توسط پژوهشگرانی چون میلمان پری و آلبرت لرد در مطالعه حماسههای هومری و شعر حماسی صرب-کرواسی به دقت تحلیل شد و نشان داد که چگونه میتوان هزاران بیت شعر را بدون نوشتن، حفظ و بازآفرینی کرد.
انقلاب بزرگ با اختراع خط رخ داد، پدیدهای که نقطه عطف تاریخ بشریت و مهمترین جهش در تاریخ ادبیات است. خط، اندیشه را از زندان ذهن و لحظه رها ساخت و آن را به موجودیتی مادی، قابل انتقال، بایگانی و نقد تبدیل کرد. گذار از جهان صوتی به جهان بصری، تغییرات بنیادینی در ساختار شناختی انسان پدید آورد. سومریان در بینالنهرین، در حدود ۳۲۰۰ پیش از میلاد، خط میخی را برای ثبت معاملات تجاری ابداع کردند، اما خیلی زود، این ابزار اداری به خدمت ادبیات درآمد. در مصر باستان، خط هیروگلیف که ترکیبی از نشانههای تصویری و آوایی بود، بر دیوار معابد و پاپیروسها، متون مذهبی و ادبی را جاودانه میساخت. خط نه تنها اندیشه را حفظ کرد، بلکه شیوه تفکر را نیز تغییر داد. با رواج سواد نوشتاری، تفکر انتزاعی، منطق صوری و تحلیل انتقادی رشد چشمگیری یافت. دیگر نیازی نبود تمام انرژی ذهنی صرف حفظ کل گنجینه دانش قبیله شود؛ ذهن آزاد شد تا بیندیشد، مقایسه کند و نوآوری داشته باشد. ادبیات مکتوب امکان پدید آمدن مؤلف به معنای مدرن کلمه، مالکیت فکری و ژانرهای پیچیدهتری چون رساله فلسفی و رمان بلند را فراهم آورد.
طلوع در بینالنهرین و مصر: جایی که همه چیز آغاز شد
در دل تمدنهای باستانی، در طلوع تاریخ مکتوب، ادبیات نه به عنوان سرگرمی، بلکه به مثابه نیرویی کیهانی برای حفظ نظم جهان عمل میکرد. در بینالنهرین، کهنترین اثر ادبی شناخته شده جهان، حماسه گیلگمش است. این متن شگفتانگیز که ریشههای شفاهی آن به هزاره سوم پیش از میلاد بازمیگردد و نسخه مکتوب کامل آن بر دوازده لوح گلی به خط میخی اکدی ثبت شده، داستان پادشاهی نیمهالهی را روایت میکند که در جستجوی نامیرایی و غلبه بر مرگ، سفری پرمخاطره را آغاز میکند. روایت با شور و هیجان جوانی گیلگمش و دوست وحشیاش انکیدو، نبرد با غول نگهبان جنگل سدر، هومبابا، و گاو آسمانی آغاز میشود. اما نقطه اوج و تراژیک داستان، مرگ انکیدو است. این ماتم، گیلگمش را دچار بحرانی وجودی میکند که پژواک آن تا اعماق ادبیات تمام اعصار طنینانداز شده است. وحشت از فناپذیری، او را به دورترین نقاط جهان میکشاند تا راز حیات جاودان را از تنها بازمانده طوفان بزرگ، اوتناپیشتیم، بپرسد. پاسخ اما تلخ است: مرگ سرنوشت محتوم انسان است. جاودانگی واقعی نه در زندگی ابدی جسم، بلکه در دستاوردها و میراثی است که از خود به جا میگذاریم. گیلگمش به اوروک بازمیگردد و به دیوارهای عظیم شهرش مینگرد و درمییابد که اثر ماندگار، نامیرایی حقیقی است. درونمایههای دوستی مردانه، کاوشهای وجودی، تقابل طبیعت و فرهنگ، و آشتی با مرگ، گیلگمش را به اثری بیهمتا و جهانی بدل کرده است.
همزمان، در کرانههای نیل، مصریان باستان ادبیاتی غنی و متنوع را پرورش میدادند که عمیقاً با دین و آیینهای مرگ پیوند خورده بود. متون اهرام که بر دیوارههای داخلی اهرام پادشاهان دودمان پنجم و ششم حکاکی شده، کهنترین مجموعه متون مذهبی جهان است که هدفش تضمین صعود فرعون به آسمانها و اتحاد با خدایان بود. اما ادبیات مصر فراتر از نیایش بود. داستان سینوهه، شاهکاری از ادبیات داستانی مصر میانه، نمونهای برجسته از یک رمان روانشناختی و سیاسی اولیه است. این داستان، زندگی یکی از ملازمان دربار را پس از مرگ فرعون و گریز او به سرزمینهای خارجی روایت میکند. سینوهه سالها در تبعید زندگی میکند، به ثروت و قدرت میرسد، اما دلتنگی برای وطن و اشتیاق به دفن شدن در خاک مصر، او را وادار به بازگشت میکند. شرح بازگشت، عفو فرعون جدید و بازگشت به آغوش فرهنگ مادری، با نثری موزون و سرشار از جزئیات احساسی، نخستین کاوش جدی در مفهوم هویت، تبعید و تعلق به شمار میرود. همچنین ادبیات تعلیمی (حکمتآموز) مانند پندهای پتاح-هوتپ، مجموعهای از توصیههای اخلاقی از پدری به پسرش، نشان میدهد که مصریان تا چه اندازه برای خویشتنداری، عدالت و زندگی متعادل ارزش قائل بودند. این ادبیات، پایههای فکری و زیباییشناختیای را بنا نهاد که بعدها در فرهنگ یونانی-رومی و سپس اروپایی بازتاب یافت.
شکوفایی شرق دور: چین و هند کلاسیک
در حالی که غرب آسیا و مدیترانه شاهد خیزشهای ادبی خود بود، در شرق دور، دو تمدن بزرگ، مسیرهای کاملاً مستقلی را در ادبیات پیمودند که با حساسیتهای فلسفی و معنوی خاص خود رنگ آمیزی شده بود. ادبیات کلاسیک چین، یکی از کهنترین جریانهای مستمر ادبی جهان است که بیش از سه هزار سال بیوقفه تداوم داشته است. خاستگاه آن، کتاب ای چینگ (کتاب تقدیرات)، هم متنی پیشگویانه و هم اثری عمیقاً فلسفی است که مفاهیم یین و یانگ و دگرگونی دائمی را مطرح میکند. اما سنگ بنای ادبیات و اندیشه چینی، مجموعه پنج کتاب کلاسیک و چهار کتاب منتسب به کنفوسیوس و پیروانش است. متونی چون منتخبات کنفوسیوس، مِنْسیوس، و دانش بزرگ، ادبیات را نه عرصه تخیل، بلکه وسیلهای برای تهذیب اخلاقی، تعلیم حکمت سیاسی و تحقق هماهنگی اجتماعی میدانستند. این نگاه ابزارگرایانه اما متعالی، برای هزارهها سیاست آموزشی و نظام دیوانسالاری چین را شکل داد. در نقطه مقابل این روحیه جمعگرا و عملگرا، دائو دِ جینگ (کتاب راه و فضیلت) منسوب به لائودزه قرار دارد. این متن موجز، رازآمیز و عمیقاً شاعرانه، راه رهایی را نه در عمل و اصلاح اجتماعی، بلکه در نا-کنش (وو-وی)، سادگی، بازگشت به طبیعت و همنوایی با جریان خودانگیخته عالم (دائو) جستجو میکند. زبان پارادوکسیکال آن (“تائویی که بتوان به بیان درآورد، تائوی جاودانه نیست”)، الهامبخش نسلهای بیشماری از شاعران و نقاشان ذن بود. اوج شعر کلاسیک چین در دوره تانگ (قرون ۷ تا ۱۰ میلادی) با شاعرانی چون لی بای (شاعر بیپروای عشق و می و طبیعت) و دو فو (وجدان آگاه و رنجور روزگار خویش) شکوفا شد. جایی که شعر به والاترین هنر ممکن تبدیل گشت؛ هنری که میتوانست در چهار بیت، جهانی از معنا، تصویر و احساس را فشرده کند.
هند باستان نیز گنجینهای ادبی با ابعاد اسطورهای خلق کرد. وداها (ریگودا، ساماودا، یاجورودا، آتارواودا) که به زبان سانسکریت ودایی و در فاصله ۱۵۰۰ تا ۵۰۰ پیش از میلاد سروده شدهاند، بنیاد مذهبی و ادبی فرهنگ هندی هستند. این سرودهای مقدس خطاب به خدایان، مملو از پرسشهای فلسفی اولیه و ستایش عناصر طبیعی هستند. از دل وداها، اوپانیشادها (به معنای “نشستن پایین پای استاد”)، نقطه اوج حکمت ودایی، سر برآوردند. این متون، با کنار گذاشتن تشریفات پیچیده قربانی، به کاوش در اعماق هستی پرداختند و مفاهیمی چون برهمن (روح مطلق جهانی) و آتمن (روح فردی) و یگانگی آنها (مهاوکیه: “تات توَم اَسی” یعنی “آن تویی”) را مطرح کردند. این پرسشهای بنیادین هویتی، متافیزیک ادبیات جهان را برای همیشه دگرگون کرد. در مقابل این سنت دینی-فلسفی، دو حماسه عظیم قرار دارند: مهابهاراتا و رامایانا. مهابهاراتا که طولانیترین شعر حماسی جهان است، با محوریت جنگی خانمانسوز میان دو شاخه از یک خاندان، تنها یک داستان جنگی نیست، بلکه دایرةالمعارفی عظیم از اسطوره، تاریخ، اخلاق، فلسفه و حقوق هندو است. در دل آن، بهگود گیتا، یکی از تأثیرگذارترین متون فلسفی-معنوی تاریخ بشری جای گرفته است؛ گفتگویی میان جنگجوی مردد، آرجونا، و ارابهرانش، خدای ویشنو در کالبد کریشنا، درباره وظیفه، عمل بدون دلبستگی به نتیجه، سرشت خدا و راه رستگاری. رامایانا نیز داستان سفر پرماجرای شاهزاده راما برای نجات همسرش سیتا از چنگال دیو راوناست. این حماسه با تأکید بر آرمانهای وفاداری، تقوا و وظیفهشناسی، نقشی بیبدیل در شکلدهی به فرهنگ عامه و هنر جنوب و جنوب شرق آسیا ایفا کرده است.
شکوفایی زیتون و شراب: حماسه، تراژدی و فلسفه در یونان و روم
اگر ادبیات کهن شرق را عمودی و معطوف به آسمان و نظم الهی تصور کنیم، ادبیات یونان باستان چرخشی شگرف به سوی انسان و زمین است. در اینجا، انسان و مسئله او در مرکز کائنات ادبی قرار میگیرد. همه چیز با هومر آغاز میشود. دو حماسه ایلیاد و ادیسه که در سده هشتم پیش از میلاد تثبیت شدند، عصاره قرنها سنت شفاهی هستند. ایلیاد با خشم آشیل، بزرگترین پهلوان یونانی، آغاز میشود و تنها واپسین روزهای دهه جنگ تروا را روایت میکند؛ داستانی که با خشم، غرور زخمخورده، و اندوه فقدان پیش میرود. این حماسه، ژرفترین کاوش ادبیات کهن در ماهیت قهرمانی تراژیک است: آشیل میداند که اگر بماند و بجنگد، جاودانه خواهد شد اما خواهد مرد. انتخاب او برای مرگ شکوهمند در جوانی به جای زندگی طولانی و گمنام، مفهوم پایدوس (شکوه و آوازه جاودان) را تعریف میکند. ادیسه اما حماسهای کاملاً متفاوت است: داستان بازگشت دهساله اولیس، قهرمان حیلهگر، به وطنش ایتاکا. در اینجا، قهرمانی نه با قدرت بدنی، بلکه با هوش، صبر و نیرنگ (مِتیس) تعریف میشود. رویارویی با سیکلوپ، کیرکه، سیرنها و هیولاهای اسطورهای، همگی آزمونهایی برای بقا و بازگشت به آغوش خانواده و نظم مدنی هستند. ادیسه، در اصل، روایت گرایش به خانه و تمدن است.
این روحیه انسانمحور، در تراژدی آتنی در سده پنجم پیش از میلاد به اوج پختگی میرسد. در جریان جشنوارههای دیونوسوسی، نمایشنامهنویسانی چون آیسخولوس، سوفوکل و اوریپید پرسشهای سوزان زمانه خویش را به روی صحنه بردند. آیسخولوس در سهگانه اورستیا، گذار خونین از قانون قصاص کور قبیلهای به دادگاه مدنی عقلانی و رأی هیئت منصفه را جشن میگیرد و آتنا، الهه خرد، گره کور انتقام را میگشاید. سوفوکل در ادیپوس شهریار، ماجرای انسانی را به تصویر میکشد که با تمام خرد و اراده خود میکوشد از سرنوشت هولناکی بگریزد که پیشگویی شده، اما در نهایت به آغوش آن کشیده میشود. ادیپوس کهنالگوی قهرمان تراژیک است: مردی بزرگ اما خطاکار (خطای تراژیک، هامارتیا) که سقوطش برای تماشاگران تزکیه عاطفی (کاتارسیس) از طریق ترحم و هراس به ارمغان میآورد. اوریپید اما روانشناس بزرگ این سهگانه است. او قهرمانان اسطورهای را از پایههای مرمرین به زیر میکشد و رنجهای بسیار انسانی و انگیزههای روانشناختی آنان را به تصویر میکشد؛ مدیای او، زنی خیانتدیده و غریب که برای انتقام از همسرش، فرزندان خود را میکشد، پرده از تاریکترین زوایای روح بشری برمیدارد.
روم، وارث سیاسی و نظامی یونان، رویکردی عملگرایانهتر به ادبیات داشت. ویرژیل به دستور امپراتور آگوستوس، انهاید را سرود تا برای روم نیز حماسه ملی بیافریند و دودمان آگوستوس را به ریشههای الهی متصل کند. شخصیت اصلی، اینیاسِ پرهیزگار، به جای شکوه فردی، وظیفه (پیتاس) در قبال خدایان، نیاکان و آیندگان را برگزید و از عشق ملکه دیدو گذشت تا بتواند تمدن روم را بنا نهد. بهای تمدن، سرکوب احساسات شخصی است. در مقابل حماسه ویرژیل، اووید در کتاب مسخها، بزرگترین دایرةالمعارف اساطیری جهان باستان را با چنان ذوق شوخطبع و نبوغ رواییای سرود که همه چیز، حتی ساختار کیهان، در آن حالتی از دگردیسی دائمی دارد. این نگاه بازیگوش و غیراخلاقی، برای اخلاقگرایی دوران آگوستوس چندان خوشایند نبود و به تبعید شاعر انجامید. در نثر، سیسرون خطیب و فیلسوف، نثر لاتین را به ابزاری سنجیده و قدرتمند برای بحث فلسفی و اقناع سیاسی بدل ساخت. و سرانجام، در واپسین روزهای امپراتوری، آگوستین قدیس با اعترافات خود، ژانر اتوبیوگرافی دروننگر را خلق کرد. اعترافات، داستان روح سرکشی است که در میان لذات جسمانی و فلسفههای الحادی سرگردان بود تا آنکه بهگفته خود در باغی در میلان، ندایی کودکانه را شنید: “برگیر و بخوان”، و پس از گشودن انجیل، آتش ایمان در دلش زبانه کشید. این روایت خطی از گناه به رستگاری، نه تنها ادبیات مسیحی، بلکه کل سنت روایتپردازی غرب را در نوردید.
شبهای روشن قرون وسطی: ایمان، عشق و تمثیل
با فروپاشی امپراتوری روم غربی، جهان اروپایی وارد دورهای شد که رنسانس بعدها آن را قرون وسطی نامید. برخلاف تصور رایج از «عصر تاریکی»، این دوران، بهویژه در گستره ادبیات، دورانی پویا و زاینده با اشکال و مضامین نو بود. کلیسای کاتولیک به یگانه نهاد فرهنگی مسلط بدل شد و ادبیات لاتین، که عمدتاً در صومعهها تولید میشد، ماهیتی دینی و الهیاتی یافت. متونی چون تقلید از مسیح نوشته توماس کمپیس، راهنمای زهد و حیات درونی بودند. اما روح خلاق از این مجراهای رسمی نیز فراتر رفت. ادبیات عامیانه (ورناکولار) به زبانهای بومی مردم (فرانسه باستان، انگلیسی میانه، آلمانی و ایتالیایی) سر برآورد و بزرگترین دستاوردهای این عصر را رقم زد.
در این میان، کمدی الهی دانته آلیگیری نقطه عطفی سترگ در تاریخ ادبیات است. این اثر که به زبان ایتالیایی توسکانی (و نه لاتین) سروده شد، سفری خیالی اما سرشار از واقعیت را در سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت روایت میکند. راهنمای دانته در دوزخ و برزخ، ویرژیل، نماد خرد انسانی، و در بهشت، بئاتریس، نماد عشق الهی است. قدرت شگرف این منظومه در تلفیق الهیات مسیحی (تثلیث، گناه و رستگاری) با فلسفه باستان و تاریخ سیاسی جاری زمانه شاعر نهفته است. دانته، دشمنان سیاسی و حتی پاپهای فاسد را در اعماق دوزخ جای میدهد و با خلق تصاویری زنده و حسی از عذابها، ادبیات را به عرصه قضاوت اخلاقی و شخصی بدل میکند. دوزخ او با آن توصیفات مهیب و ماندگار از طوفانهای ابدی و دریاچههای یخزده، تصویر جهان پس از مرگ را در تخیل غربی برای همیشه حک کرد.
در همان سدههای پایانی قرون وسطی، جریان دیگری نیز در حال شکلگیری بود: ادبیات درباری. شوالیهها و شاعران دورهگرد (تروبادورها و تروورها) در جنوب فرانسه، مفهوم جدیدی را به ادبیات اروپایی معرفی کردند: عشق درباری (Fin’amor). در این الگوی عاشقانه، شوالیه عاشق بانویی متأهل و والامقام میشود و با سرودن شعر و انجام اعمال پهلوانی، مشتاقانه در پی جلب لطف و عنایت اوست. این رابطه نامتقارن، که زن را در مقام معشوقی دستنیافتنی و سلطهگر قرار میداد، انقلابی در روابط جنسیتی ادبیات بود و مفاهیمی چون خدمت عاشقانه، ستایش فضیلت معشوق و تهذیب اخلاقی از طریق عشق را وارد فرهنگ اروپایی کرد. افسانههای شاه آرتور و شوالیههای میز گرد (با نویسندگانی چون کرتین دو تروا و سر تامس ملوری) آمیختگی کامل حماسه سلتی و عشق درباری را به نمایش میگذارند. در این داستانها، جستجو برای جام مقدس، به نمادی از سیر و سلوک معنوی فردی بدل میشود. در انگلستان، قصههای کنتربری جفری چاسر، با الهام از دکامرون بوکاچیو، آیینهای رنگارنگ از جامعه متنوع انگلستان در قرن چهاردهم است. روایت این قصهها در زیارتگاهی مذهبی، چارچوبی میشود برای قصهگویی زائرانی از هر طبقه و صنفی: شوالیه، کشاورز، راهبه، تاجر و… چاسر با طنازی و نگاه تیزبین خود، ریا، شهوت و حماقت انسانی را به باد انتقاد میگیرد و نخستین گامهای رئالیسم روانشناختی در ادبیات انگلیسی را برمیدارد.
رنسانس: تولد دوباره انسان و خلق جهانهای نو
رنسانس به معنای واقعی کلمه، یک “تولد دوباره” بود؛ ولادت دوباره انسان به عنوان موجودی خودمختار، کنجکاو و آفریننده. با سقوط قسطنطنیه در ۱۴۵۳ و هجوم دانشمندان بیزانسی به ایتالیا، نسخ خطی فراموششده ادبیات یونان و روم دوباره کشف شدند و جرقۀ انفجاری فرهنگی-ادبی را زدند. دیگر خدا و آخرت، یگانه موضوع شایسته ادبیات نبود؛ اومانیسم (انسانگرایی) جایگزین مکتبگرایی قرون وسطایی شد و انسان، بدن، عواطف و زندگی زمینیاش را در مرکز توجه هنر و ادب قرار داد. پترارک را پدر اومانیسم مینامند. او با جستجو در صومعههای قدیمی به دنبال آثار سیسرون، و با سرودن غزلهای عاشقانه خطاب به لائورا، هم شیفتگی به فرهنگ کلاسیک و هم کالبدشکافی دردهای عشق فردی را ترویج کرد. ماکیاولی در کتاب شهریار، با جداسازی کامل اخلاق از سیاست، پایان آرمانشهرهای سیاسی را اعلام کرد و قدرت را به پدیدهای زمینی و قابل تحلیل علمی بدل ساخت.
اما بزرگترین نابغه ادبی رنسانس بدون تردید ویلیام شکسپیر است. شکسپیر در نمایشنامههای خود، مرزهای زبان انگلیسی و شناخت سرشت انسان را درنوردید. تراژدیهای بزرگ او، هملت، اتللو، شاه لیر و مکبث، نقشههای بینظیری از روان بشری هستند. هملت، شاهزاده مالیخولیایی دانمارک که درگیر انتقام قتل پدرش است، با تکگوییهای درخشان (“بودن یا نبودن، مسئله این است”)، کهنالگوی انسان مدرنِ دروننگر و مردد را خلق کرد؛ شخصیتی که بیش از آنکه عمل کند، میاندیشد و اندیشهاش توان عمل را از او میگیرد. شاه لیر پادشاه پیر را به تصویر میکشد که با تقسیم اشتباه قلمرویش، به جنون و بیپناهی مطلق سقوط میکند؛ تراژدیای هولناک از قدرت، ناسپاسی و نیستانگاری کیهانی (“هیچ از هیچ برمیآید”). مکبث نیز مطالعهای عمیق در تباهی اخلاقی ناشی از جاهطلبی است و رابطه او با بانو مکبث، یکی از مخوفترین و پیچیدهترین روابط زناشویی در تمام ادبیات را رقم میزند. در اسپانیا، میگل د سروانتس با دن کیشوت، رمان مدرن را پایهگذاری کرد. داستان نجیبزادهای که بر اثر خواندن بیش از حد داستانهای شوالیهگری عقلش را از دست میدهد و به همراه نوکرش، سانچو پانزا، به دنبال ماجراجویی میرود. دن کیشوت جنگیدن با آسیابهای بادی به گمان غول، رمان را به عرصه تقابل شکوهمند و مضحک آرمان و واقعیت بدل ساخت. آنچه دن کیشوت را به اثری انقلابی و جاودانه بدل میکند، استفاده از فراروایت، بازی با ایدههای مؤلف، راوی و خواننده، و خلق شخصیتهایی است که از ژرفا و تناقض، سرشارند. او هم احمق است و هم فرزانه.
عصر روشنگری: هنگامی که عقل بر اورنگ نشست
قرن هجدهم در اروپا، عصر روشنگری نام گرفت؛ عصری که شعارش، بهقول کانت، “جرأت دانستن داشته باش!” بود. ادبیات در این دوره، از دربارها و سالنهای اشرافی بیرون آمد و به عرصه عمومی وارد شد و به ابزاری برای تعلیم، نقد اجتماعی، اشاعه علم و دفاع از حقوق فردی بدل گشت. ویژگی اصلی ادبیات این عصر، غلبه نثر منطقی، طنز گزنده و مقالهنویسی بود. ولتر، نماد کامل این دوره، با شوخطبعی بیرحمانهاش، خرافات مذهبی، تعصب و استبداد سیاسی را به باد تمسخر گرفت. رمان کوتاه کاندید او، حملهای نیشدار به فلسفه خوشبینیِ سطحی لایبنیتسی است که معتقد بود “ما در بهترین جهانهای ممکن زندگی میکنیم”. ولتر، شخصیت سادهدل خود، کاندید، را از فجایع پیدرپی زلزله لیسبون، جنگ، تفتیش عقاید و بردهداری عبور میدهد تا نشان دهد جهان چندان هم که فیلسوفان میگویند، بر وفق مراد نیست. عبارت پایانی کتاب، “باید باغمان را بپرورانیم”، دعوتی است عملگرایانه به کار مفید و پرهیز از گمانهزنیهای بیحاصل متافیزیکی.
در انگلستان، عصر آگوستوسی با بزرگداشت نظم، تعادل و خرد کلاسیک تبلور یافت. الکساندر پوپ در منظومههای تعلیمی خود همچون جستاری در نقد، اصول نقد ادبی نوکلاسیک را با ظرافت در شعر ریخت. اما اوج نثر این دوره، ظهور چیزی بود که یان وات آن را “ظهور رمان” نامید. رمان به معنای مدرن، روایتی منثور، بلند، واقعگرا و متمرکز بر زندگی روزمره و تحول روانی افراد عادی است. دانیل دفو با رابینسون کروزوئه، اسطوره بنیادین فرهنگ بورژوازی را خلق کرد: انسان اقتصادمحوری که در جزیرهای متروک، نه به دنبال خدا، بلکه با کار، حسابگری و عقل سلیم، تمدنی یکنفره برپا میکند. ساموئل ریچاردسون با پاملا و کلاریسا، رمان روانشناختی را با تمرکز بر نامهنگاری و کالبدشکافی احساسات و تعارضات اخلاقی درونی (بهویژه در زنان) بنیان نهاد. هنری فیلدینگ در تام جونز، روایتی پیکارسک و پرانرژی از زندگی یک جوان سرراهی پرشور و خطاکار اما اساساً نیکنهاد ارائه داد و با لحن طناز و دخالتهای مستقیم راوی، ژانر رمان کمیک-حماسی را آفرید. جاناتان سویفت اما با سفرهای گالیور، تندترین هجایه سیاسی-اجتماعی قرن را نگاشت. گالیور در سفر به کشور لیلیپوتها و غولها و سرانجام سرزمین هوئیهینمها (اسبهای عاقل و نیکسرشت)، نقاب از چهره زشت خودپرستی، خشونت و حماقت انسان همعصرش برمیدارد تا جایی که در پایان، از همنوعانش متنفر میشود و عشق خود را نثار اسبها میکند!
طوفان رمانتیسم: ستایش احساس، طبیعت و شور عصیان
اگر روشنگری عقل را بر تخت نشاند، جنبش رمانتیک در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، با طغیانی تمامعیار، احساس، شهود، فردیت و طبیعت وحشی را بر آن ترجیح داد. رمانتیسم، واکنشی بود به نظم خشک نوکلاسیک، ماشینیشدگی انقلاب صنعتی، و سرخوردگی از عقلانیت ابزاری که به انقلاب فرانسه و سپس امپراتوری ناپلئون منتهی شد. شاعر رمانتیک، هنرمندی نابغه، یکتا و اغلب رنجور و تبعیدی است که از میان قواعد جامعه گریخته و در دل طبیعت بکر یا اعماق تاریخ و اسطوره، به دنبال حقیقت میگردد.
ویلیام وردزورث و ساموئل تیلور کولریج، پیشگامان رمانتیسم انگلستان، با انتشار دفتر تصنیفهای غنایی (۱۷۹۸) انقلاب شعری را کلید زدند. وردزورث در مقدمه این دفتر، شعر را به عنوان “طغیان خودانگیخته احساسات قدرتمند که در سکون و آرامش بازخوانی میشوند” تعریف کرد. او زبان ساده روستاییان و دهقانان را به جای کلمات پرطمطراق شاعران کلاسیک برگزید و در منظومه بلندش، درآمد، شرح رشد ذهن و تخیل یک شاعر از کودکی تا بلوغ را نگاشت. کولریج، اما به قلمروهای رویا و ماوراءالطبیعه گریخت. کهنه ملوان او داستان دریانوردی را روایت میکند که با کشتن بیگناه یک آلباتروس، گناهی کیهانی مرتکب میشود و جهانی از رنج و ارواح را بر خود و خدمهاش نازل میکند؛ تصویری هولناک از بیگانگی و عذاب وجدان. لرد بایرون، تجسم شخصیت قهرمان رمانتیک (قهرمان بایرونی) بود: نجیبزادهای زیبا، گناهکار، عبوس، سرکش، با گذشتۀ تاریکی مرموز، که علیه ریاکاریهای اجتماعی و محدودیتهای اخلاقی میشورد. قهرمان داستان منظوم او، چایلد هارولد و درامنامه فلسفیاش مانفرد، نمونههای اعلای این کهنالگو هستند. پرسی بیش شلی، رادیکالترین و آرمانخواهترین آنها، در آثاری چون پرومتئوس رهاشده، هنر را نیرویی پیشگو و رهاییبخش میدانست که میتواند بشریت را به سوی آزادی از ظلم سیاسی و دینی (Zeus) رهنمون شود. جان کیتس، جوانترین و تراژیکترین نابغه این گروه، با وسواسی بیمارگونه وقف زیبایی شد: “چیز زیبا، مایه شادی جاودان است”. قصیدههای او برای یک بلبل یا یک کوزه یونانی، تأملاتی پرشور در باب تنش میان زیبایی فانی و زیبایی هنر جاودان هستند.
در آلمان، یوهان ولفگانگ فون گوته جوان با رمان رنجهای ورتر جوان، آتشی در جان نسل اروپایی انداخت. داستان عشق یکجانبه و مالیخولیایی ورتر به لوتۀ نامزددار، که سرانجام به خودکشی میانجامد، چنان موجی از همذاتپنداری و حتی تقلید از خودکشی قهرمان داستان به راه انداخت که ادبیات برای نخستین بار به قدرتی بالقوه خطرناک و پدیدهای عامهپسند بدل شد. گوته بعدها با فاوست، حاصل عمر خویش، بزرگترین اسطوره مدرن را آفرید. فاوست، دانشمندی سالخورده که از تمام دانشهای بشری سرخورده شده، با شیطان مفیستوفل پیمان میبندد تا لحظهای از کمال و سعادت را تجربه کند. این تراژدی، حماسه روح مدرنی است که میان میل سرکش به تجربه بینهایت زندگی، دانش، قدرت و عشق از یک سو، و ناتوانی ذاتیاش از رسیدن به رضایت پایدار از سوی دیگر، سرگردان است.
آینه بر خیابان: رئالیسم و ناتورالیسم
در میانه قرن نوزدهم، همزمان با اوج انقلاب صنعتی، ظهور شهرهای عظیم، رشد طبقه متوسط و رواج روزنامهها، موج ادبی تازهای سربرآورد که بر خلاف آرمانگرایی رمانتیکها، عزم خود را جزم کرد تا زندگی را “همانطور که هست” به تصویر بکشد. رئالیسم، ادبیات را از قصرها و مناظر وحشی، به خیابانهای شلوغ، خانههای اعیانی بورژواها، آپارتمانهای محقر کارگری و جنگل قوانین اجتماعی کشاند. قهرمان رمان رئالیستی دیگر شوالیه یا شاعر نابغه نبود، بلکه مردان و زنانی معمولی بودند که سرنوشتشان نه با اژدها و جادو، که با فشارهای بیامان اجتماع، تاریخ و اقتصاد رقم میخورد.
در فرانسه، سردمداران این جنبش، استاندال و انوره دو بالزاک و سپس گوستاو فلوبر بودند. استاندال در سرخ و سیاه، تاریخ روانشناختی یک دوره را از خلال چشمهای ژولین سورلِ جاهطلب و ریاکار روایت میکند. بالزاک در مجموعه عظیم کمدی انسانی با بیش از ۹۰ رمان و داستان، طرحی بینظیر و دیوانهوار برای ترسیم تمامیت جامعه فرانسه در دوره بازگشت سلطنت و سلطنت ژوئیه ریخت. او با تکنیک “بازگشت شخصیتها”، شبکهای زنده از بیش از دو هزار شخصیت به همپیوسته خلق کرد و نشان داد که چگونه پول، جاهطلبی و شهوت، محرکهای اصلی این جنگل اجتماعی هستند. گوستاو فلوبر با انتشار مادام بواری در ۱۸۵۷، سنگ محک رمان مدرن را بنا نهاد. داستان اِما بواری، زن جوان رویاپرورِ استانی که با الهام از رمانهای عاشقانه عامهپسند، از زندگی پیشپاافتاده با همسر پزشک شهرستانیاش سرخورده میشود و در جستجوی شور و تجمل به دام خیانت و قرضهای سنگین میافتد. نبوغ فلوبر در این است که نه اِما را تقدیس میکند، نه تقبیح؛ بلکه با نثری موسیقایی و بیاندازه دقیق و کاربست انقلابی سبک غیرمستقیم آزاد (روایت افکار شخصیت بدون نقل قول مستقیم)، خواننده را در پوست او فرو میبرد و در نهایت، شکست اِما را به عنوان تراژدی “مسخرگی آرزوها” در جهانی بیرحم و مبتذل ترسیم میکند.
در روسیه، قرن نوزدهم به عصر طلایی ادبیات این کشور بدل شد. فئودور داستایفسکی، روانشناس اعماق تاریک روح انسان، از ژانر رمان اجتماعی فراتر رفت و به کاوشهای فلسفی و الهیاتی توفندهای دست زد. در جنایت و مکافات، دانشجوی فقیری به نام راسکولنیکوف با این تئوری که انسانها به دو دسته “عادی” و “فوقالعاده” (که حق زیر پا گذاشتن اخلاق را دارند) تقسیم میشوند، نزولخواری پیر را به قتل میرساند. باقی رمان، کالبدشکافی هولناک عذاب وجدان و سقوط روانی اوست تا در نهایت، از طریق رنج و عشق سونیا، گامی به سوی رستگاری بردارد. داستایفسکی پرسشهای سهمگینی را مطرح میکند: اگر خدا نباشد، آیا همه چیز مجاز است؟ رنج چه معنایی میتواند داشته باشد؟ برادران کارامازوف، آخرین و سترگترین اثرش، آمیزهای است از رمان خانوادگی، تریلر معمایی، و جدال فلسفی بر سر ایمان، شک، اخلاق و اختیار. در مقابل، لئو تولستوی، حماسهسرای زندگی روسی بود. جنگ و صلح تاریخنگاری نیست، بلکه کالبدشکافی عظیم فلسفه تاریخ، و بازآفرینی زندگی روسیه در بحبوحه جنگهای ناپلئونی است. تولستوی در کنار شخصیتهای خیالی همچون پیر بزوخوف در جستجوی معنا، و شاهزاده آندری در جستجوی شکوه، شخصیتهای تاریخی چون ناپلئون و کوتوزوف را نیز به صحنه میآورد، و در بزنگاههای نبرد، “حقیقت لحظه” را درک میکند. آنا کارنینا نیز با آن جمله آغازین معروفش، (“همه خانوادههای خوشبخت شبیه یکدیگرند، اما هر خانواده بدبختی به شیوه خود بدبخت است”) تراژدی عشق و نابودی زنی اشرافی در چنبره قوانین اجتماعی را به تصویر میکشد.
ناتورالیسم که توسط امیل زولا نظریهپردازی شد، رئالیسم را به نقطه افراطی خود رساند و کوشید روشهای علمی-تجربی (همچون پزشکی تجربی کلود برنارد) را در ادبیات به کار گیرد. زولا در مجموعه بیستجلدی روگن-ماکار، تاریخ طبیعی یک خاندان در دوره امپراتوری دوم فرانسه را نگاشت و شخصیتهایش را به مثابه موجوداتی میدید که سرنوشتشان برآیند جبری از وراثت (ژنتیک) و محیط (اجتماعی) است. رمانهای او چون ژرمینال (تصویری بیپرده و حماسی از زندگی فلاکتبار معدنچیان و اعتصابشان)، و میخانه (داستان سقوط یک زن رختشوی به الکلیسم)، ادبیات را به عرصه مبارزه سیاسی و افشاگری اجتماعی بدل کردند. در آمریکا نیز استیون کرین با نشان سرخ دلیری و تئودور درایزر با خواهر کری، پوچی رویای آمریکایی را با نگاهی جبرگرایانه به تصویر کشیدند.
فروپاشی فرم: طغیان مدرنیسم
اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، دورهای از شک و دگرگونی بنیادین بود. نظریات داروین، مارکس، نیچه و فروید، کهنالگوهای کهن دینی، اخلاقی و روانی را فرو ریختند. رمان و شعر قرن نوزدهمی دیگر توان بازنمایی جهانی را نداشت که ناگهان پیچیده، متکثر و فاقد معنای قطعی به نظر میرسید. مدرنیسم نه یک مکتب واحد، که انفجاری از جنبشهای آوانگارد و پاسخهای هنری به بحران مدرنیته بود. شعار مدرنیستها، فریاد عزرا پاوند بود: “آن را نو کن!” (Make It New). اگر رئالیسم به محتوا (چه باید گفت) میپرداخت، مدرنیسم وسواس را بر فرم (چگونه باید گفت) متمرکز کرد و زبان، ساختار روایی و خودِ هنر را مسئله آفرینش ساخت.
در شعر، شارل بودلر فرانسوی با گلهای بدی، پدر معنوی این چرخش بود. او شعر را از ستایش زیبایی رمانتیک، به کاوش در زشتی، تباهی، کسالت روحی (Spleen) و مناظر شهری مدرن کشاند و شاعر را به مثابه “پریشدیدۀ” (Flâneur) مدرنی معرفی کرد که در میان ازدحام شهر گماست، غریبهای در میان خیل انسانها. تی. اس. الیوت در سرزمین هرز (۱۹۲۲)، بیانیه شعر مدرنیستی انگلیسی بود. این منظومه بلند و شالودهشکن، از تکهپارههایی از اسطوره (ماهیگیر شاه)، متون بودایی، ادبیات کلاسیک، ترانههای عامیانه و گفتگوهای روزمره ساخته شده است و تصویری آخرالزمانی از بنبست معنوی تمدن غرب پس از جنگ جهانی اول (“اینگونه جهان پایان مییابد / نه با انفجاری مهیب، که با نالهای حزنانگیز”) ارائه میدهد.
اما کانون زمینلرزه مدرنیسم، رمان بود. مارسل پروست با در جستجوی زمان ازدسترفته، غولپیکرترین و عمیقترین پروژه ادبی قرن، اساساً طرح رمان را بازتعریف کرد. پروست به جای روایت خطی حوادث بیرونی، راوی خود را در اتاقی تاریک زندانی میکند تا با فرو رفتن در “حافظه غیرارادی” (همچون طعم کیک مادلن که دنیایی از خاطرات کودکی را زنده میکند)، گذشته را بازیابی کرده و از این طریق، نه فقط یک زندگی، که سرشت زمان، عشق، حسادت، هنر و هویت را کشف کند. ویرجینیا وولف در رمانهایی چون خانم دالووی و به سوی فانوس دریایی، با استفاده از جریان سیال ذهن، روایت را از جهان عینی به جهان سیال و پارهپاره آگاهی شخصیتها منتقل کرد. خواننده در یک روز از زندگی کلاریسا دالووی، نه فقط خرید گل و مهمانی شبانه، که نوسانهای بیپایان فکر، ترس از مرگ، خاطرات عشق جوانی و نقد ریاکاری اجتماعی را تجربه میکند.
اوج این فروپاشی روایی، اولیس جیمز جویس است. این رمان که در یک روز (۱۶ ژوئن ۱۹۰۴) در شهر دوبلین میگذرد، بازآفرینی مدرن و بورلسکواری از ادیسه هومر است. لئوپولد بلوم، یک آگهیدهنده یهودی، اولیسِ مدرن است که در خیابانهای شهر پرسه میزند، در حالی که افکار، تکانهها، خاطرات و احساسات بدنیاش در قالب پیشرفتهترین فرمهای جریان سیال ذهن، تقلیدهای ادبی و بازیهای زبانی بیپایان ریخته میشود. فرانتس کافکا نیز، با خلق فضاهایی کابوسوار، منطق ادبیات مدرن را با منطق پوچی پیوند زد. در محاکمه، یوزف ک. بیآنکه بداند چرا، توسط دادگاهی نامرئی و درباری بازداشت میشود و یک سال تمام برای اثبات بیگناهیاش در برابر اتهامی که هرگز اعلام نمیشود، تلاشی عبث میکند تا سرانجام “مثل یک سگ” کشته شود. این کابوس دیوانسالارانه، تمثیلی قدرتمند از بیمعنایی، اضطراب و گناه وجودی در جهان مدرن است.
صداهای خاموش و آینههای دیگر: پسااستعماری، فمینیسم و تنوع فرهنگی
تا میانه قرن بیستم، روایت اصلی تاریخ ادبیات عمدتاً صدای مرد سفیدپوست غربی بود. اما با فروپاشی امپراتوریهای استعماری پس از جنگ جهانی دوم، و ظهور جنبشهای حقوق مدنی و فمینیسم در دهههای ۶۰ و ۷۰، صداهای خاموش و سرکوبشده به تدریج به عرصه ادبیات جهان وارد شدند و نه فقط محتوا، که زبان و مفروضات بنیادین ادبیات را به چالش کشیدند. ادبیات پسااستعماری نه صرفاً داستانسرایی کشورهای استقلالیافته، که یک استراتژی انتقادی برای واژگونسازی روایتهای استعماری و “نوشتن بازگشت به مرکز” از حاشیهها بود. چینوا آچهبه در رمان همه چیز از هم میپاشد (۱۹۵۸)، حماسه تراژیک زندگی یک قهرمان قبیلهای در نیجریه پیش از ورود استعمارگران سفیدپوست و فروپاشی فرهنگ ایگبو را روایت کرد و به کلیشه “قلب تاریکی” که کنراد ساخته بود، با قدرتی عظیم پاسخ داد. ادوارد سعید با کتاب نظریهای شرقشناسی، نشان داد که چگونه شرق در متون غربی صرفاً به عنوان “دیگری” منفعل، ابله یا شهوانی برساخته شده تا غرب، خود را عقلانی و برتر تعریف کند.
ادبیات فمینیستی نیز از مطالبه صرف حقوق سیاسی به نقد بنیادین ساختارهای پدرسالارانه زبان و روایت رسید. سیمون دوبووار در کتاب جنس دوم، پایه نظری را بنا نهاد که “زن زاده نمیشود، که زن میشود” و زن تاریخی همواره “دیگری” مرد بوده است. در پی آن، نویسندگانی چون سیلویا پلات در رمان خودزندگینامهای حباب شیشه و مجموعه شعر آریل، احساسات خام و بیپردهای از خشم، افسردگی و مبارزه برای هویت در برابر نقشهای تحمیلی خانهداری و مادری را به فریاد شعر بدل کردند. مارگارت اتوود در رمان ویرانشهر سرگذشت ندیمه، دیکتاتوری تئوکراتیک آینده را به تصویر کشید که در آن زنان به “ظروف بچهساز” تقلیل یافتهاند و خواندن و نوشتن برایشان جرم محسوب میشود؛ هشداری هولناک که کنترل بر بدن و روایت زنان را همتراز با سلب انسانیت آنان نشان میدهد.
در همین حال، نویسندگانی از دیگر سنتهای فرهنگی، فرمهای بدیعی را وارد ادبیات کردند. گابریل گارسیا مارکز کلمبیایی با صد سال تنهایی، سبک رئالیسم جادویی را به جهان معرفی کرد؛ سبکی که در آن، وقایع فراطبیعی و اسطورهای (صعود دختری زیبا به آسمان، باران چهار ساله، و پروانههای زرد همهجا) نه به عنوان امری شگفت، که به عنوان بخشی از واقعیت روزمره جهان کموبیش توسعهنیافته آمریکای لاتین روایت میشود. این رمان، تاریخ حماسی قارهای منزوی را از خلال داستان ظهور و سقوط خانواده بوئندیا و دهکده ماکوندو بازگو میکند و تاریخ را دوباره به اسطوره پیوند میزند.
در آستانه فردا: ادبیات پستمدرن و عصر دیجیتال
در نیمه دوم قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، ادبیات وارد مرحلهای از خودآگاهی مفرط و بازیگوشی شده است که آن را پستمدرنیسم مینامیم. اگر مدرنیسم در سوگ فروپاشی معنا ناله سر داد، پستمدرنیسم این فروپاشی را جشن میگیرد و با شوخطبعی، کنایه و نگاه پارانویایی، هرگونه ادعای حقیقت مطلق، کلانروایت (ایدئولوژی، مذهب، علم) و اصالت هنری را به سخره میگیرد. رمان پستمدرن با تکنیکهایی چون فراداستان (داستانی درباره نحوه نوشته شدن خودش)، پارانویا، توطئههای توهمی و درهمآمیزی فرهنگ والا و عامه شناخته میشود. ایتالو کالوینو در رمان زیرکانه اگر شبی از شبهای زمستان مسافری…، کتابی مینویسد که داستان خوانندهای است که سعی دارد کتاب “اگر شبی از شبهای زمستان مسافری” نوشته ایتالو کالوینو را تمام کند، اما هر بار به آغاز رمان دیگری برمیخورد! این هزارتوی روایی لذتبخش، ادای دینی است به لذت خواندن و ناکامی شیرین پایانناپذیری داستانها. اومبرتو اکو با نام گل سرخ، تریلری معمایی و پرفروش در دل یک صومعه قرون وسطایی مینویسد که در آن، بحثهای نشانهشناختی مدرن و ارجاعات کتابشناختی با داستان جنایتهای راهبانه درهم میآمیزد و هر دو سطحِ مخاطب عام و خاص را راضی میکند.
ادبیات دیجیتال و ظهور اینترنت، شاید بزرگترین جهش در تاریخ ادبیات از زمان اختراع چاپ گوتنبرگ باشد. امروزه، هایپرتکست رمان (داستانهای چندمسیره که خواننده با کلیک کردن، مسیر روایت را انتخاب میکند)، شعر دیجیتال جنبشی/مولد، و حتی آثاری که با هوش مصنوعی نوشته میشوند، مفهوم “مؤلف” و “متن” را اساساً به چالش میکشند. شبکههای اجتماعی مانند توییتر و اینستاگرام نیز فرمهای ادبی خُردی چون داستانهای فلش و میکروپوئتری را زنده کردهاند. با این حال، این دگردیسیها بیش از هر زمان دیگری ضرورت داستانگویی و ارتباط انسانی را نشان میدهند. بشریت در میان خروارها داده و محتوای زودگذر، همچنان تشنه روایتهای اصیل و عمیقی است که بتوانند هرجومرج تجربه زیستهاش را سامان دهند و پاسخی برای آن پرسش ازلی که از روزگار گیلگمش بیپاسخ مانده، بیابند. ادبیات هرگز نخواهد مرد، بلکه مانند موجودی زنده، پیوسته شکل و گونههای تازهای به خود میگیرد و به مسیر خویش ادامه میدهد.