بیزانس: امپراتوری فراموش‌شده‌ای که هنوز روح اروپا را تسخیر کرده است

وقتی صحبت از شکوه و عظمت تمدن روم می‌شود، ذهن‌ها بلافاصله به کولوسئوم، سزار و شهر هفت‌تپه پرتاب می‌شود. اما این تنها نیمی از حقیقت است، و چه بسا نیمهٔ کم‌اهمیت‌تر آن. در حالی که غرب لاتین در باتلاق قرون تاریک فرو می‌رفت، شمع پرفروغ دیگری در شرق مدیترانه برای هزار سال دیگر به سوختن ادامه داد؛ شمعی که روشنایی دانش، هنر و قدرت مطلق را در خود جمع کرده بود. این امپراتوری بیزانس بود، ابرقدرتی که خود را «امپراتوری رومیان» می‌نامید، اما مورخان مدرن به آن خیانت کرده‌اند و آن را به حاشیه‌ای عجیب‌وغریب در داستان اروپا تقلیل داده‌اند. بیزانس صرفاً ادامه‌دهندهٔ روم نبود؛ این تمدن، سنتزی مرگبار و زیبا از قانون رومی، فرهنگ یونانی و ایمان مسیحی بود که توانست قرن‌ها در برابر سیل خروشان فاتحان مسلمان، اسلاو و نورس ایستادگی کند. اگر امروز اروپا مسیحی است و نه مسلمان، اگر الفبای سیریلیک در روسیه خوانده می‌شود و اگر حقوق روم هنوز تدریس می‌شود، این را مدیون شهر قسطنطنیه، ملکهٔ شهرها، هستیم؛ شهری که هزار سال نبض جهان متمدن در آن می‌زد و سپس در گرداب فولاد، آتش و فراموشی بلعیده شد.

تولد یک ققنوس: بازسازی روم بر فراز بسفر

سال ۳۳۰ میلادی نقطهٔ عطفی کیهانی در تاریخ بشر بود. کنستانتین کبیر، امپراتوری که مسیحیت را از یک فرقهٔ تحت تعقیب به دین رسمی امپراتوری ارتقا داد، تصمیمی گرفت که جغرافیای قدرت را برای همیشه تغییر دهد: او پایتخت را از روم فرسوده به شهر باستانی بیزانتیوم در تنگهٔ بسفر منتقل کرد و آن را روم نوین نامید. این حرکت فقط یک تغییر آدرس ساده نبود، یک عمل جراحی ژئوپلیتیک بود. کنستانتین با نبوغ استراتژیک خود فهمیده بود که مرکز ثقل اقتصادی و نظامی جهان به شرق منتقل شده است. در حالی که روم قدیم در معرض تاخت‌وتاز قبایل ژرمن بود، قسطنطنیه بر روی شاهراه تجاری میان آسیا و اروپا قرار داشت و با دیوارهای طبیعی دریا و شاخ طلایی محافظت می‌شد.

این شهر به معنای واقعی کلمه طراحی شده بود تا پایتخت یک امپراتوری جهانی باشد. کنستانتین و جانشینانش آن را با ابلیسک‌هایی از مصر، ستون‌هایی از معابد یونان و گنجینه‌های غارت‌شده از کل دنیای باستان پر کردند. خیابان اصلی آن، مِسه، از میدان آگوستئوم شروع می‌شد و تا کلیسای حواریون مقدس امتداد می‌یافت، مسیری سنگفرش که کاروان‌های تجاری ابریشم از چین و ادویه از هند در آن روان بودند. قسطنطنیه فقط یک شهر نبود، یک بیانیهٔ سیاسی بود: روم نمرده است، بلکه تغییر شکل داده و به شرق آمده تا جاودانه شود. این ایدهٔ «جاودانگی» در تاروپود هویت بیزانسی تنیده شد. آن‌ها هرگز خود را «بیزانسی» نخواندند؛ آن‌ها تا آخرین نفس در سال ۱۴۵۳، خود را رومی، شهروندان رومانیا، می‌دانستند.

تئوکراسی جهانی: وقتی امپراتور سایهٔ خدا بر زمین شد

هیچ چیز به اندازهٔ ساختار سیاسی منحصربه‌فرد بیزانس گیج‌کننده و در عین حال شگفت‌انگیز نیست. در غرب لاتین، پاپ و امپراتور دو شمشیر جداگانه داشتند و قرن‌ها بر سر تقدم با یکدیگر جنگیدند. اما در بیزانس، قدرت دنیوی و روحانی در یک نقطه تلاقی می‌کردند: امپراتور خودکامه. او نه فقط فرماندهٔ کل ارتش و سرچشمهٔ قانون، که نمایندهٔ مستقیم خدا بر روی زمین بود. این سیستم که سزروپاپیسم نامیده می‌شود، ترکیبی از حکومت استبدادی شرقی و جهان‌گرایی مسیحی بود. آیین‌های دربار بیزانس به قدری پیچیده و آکنده از نمادهای کیهانی بود که بازدیدکنندگان خارجی فکر می‌کردند وارد خود بهشت شده‌اند. شیرهای مکانیکی که غرش می‌کردند، پرندگان برنزی که بر درختان زرین آواز می‌خواندند و تختی که با مکانیزمی هیدرولیکی به هوا برمی‌خاست، همگی برای القای یک حس طراحی شده بودند: امپراتور یک انسان عادی نیست.

لیوتپراند، اسقف اعزامی از سوی دربار آلمان که برای مذاکره آمده بود، با حیرت و شاید کمی وحشت نوشت: «در برابر تخت امپراتور، درختی برنزی قرار داشت که شاخه‌هایش پر از پرندگان ساخته‌شده از برنز طلاکاری‌شده بود که هر یک آواز مخصوص به خود را سر می‌دادند… شیرهای عظیم چوبی یا برنزی که با دم خود زمین را می‌کوبیدند، دهان باز می‌کردند و غرش می‌کردند… من که از ترس و حیرت مبهوت شده بودم، سه بار تعظیم کردم و هنگامی که سرم را بلند کردم، امپراتور را دیدم که ردایش عوض شده و تا نزدیک سقف بالا رفته بود.» این نمایش مسحورکنندهٔ قدرت، سلاحی روانی بود به مراتب مؤثرتر از هزاران سرباز.

این تئوکراسی اما شکننده بود. مشروعیت امپراتور به پیروزی در میدان نبرد و حفظ نظم الهی (تاکسیس) بستگی داشت. شکست نظامی یا یک زلزله می‌توانست به معنای خشم خدا تعبیر شود و شورشی کاخ را شعله‌ور کند. بیزانس محل خاستگاه یکی از بی‌رحم‌ترین سنت‌های سیاسی تاریخ است: مثله کردن سیاسی. رقبا و امپراتوران مخلوع را کور می‌کردند یا بینی‌شان را می‌بریدند، نه صرفاً از سر سادیسم، بلکه به این دلیل که طبق قوانین نانوشته، یک فرد ناقص‌العضو نمی‌توانست بر تخت بنشیند. این سرنوشت تلخ صدها شاهزاده و ژنرال بود که در راهروهای مخملی کاخ بزرگ، بازی تاج‌وتخت را باخته بودند.

شمشیر و شعله: دکترین نظامی که نمی‌گذاشت غول بمیرد

اگر بیزانس توانست هزار سال در محاصرهٔ دشمنان دوام بیاورد، دلیل آن تنها دیوارهای بلندش نبود، بلکه ذهنیت استراتژیک برترش بود. رومی‌های غربی بر نبرد نابودکننده تکیه داشتند؛ آن‌ها می‌خواستند دشمن را در یک رویارویی عظیم در هم بکوبند. اما بیزانسی‌ها استاد جنگ محدود و فرسایشی بودند. آن‌ها دشمن را نه با شمشیر، که با طلا، دیپلماسی و فریب شکست می‌دادند. اصطلاح دیپلماسی بیزانسی در جهان مدرن مترادف با پیچیدگی، هزارتوهای بوروکراتیک و دسیسه‌های زیرپوستی است، و این شهرت کاملاً بجاست. دفتر امور خارجی بیزانس که «دفتر بربرها» نام داشت، شبکه‌ای از جاسوسان، مبلغان مذهبی و بازرگانان را مدیریت می‌کرد که اطلاعات حیاتی را از کل اروپا و آسیا جمع‌آوری می‌کردند.

مهم‌ترین سلاح سری بیزانس اما در زرادخانه‌های قسطنطنیه پنهان شده بود: آتش یونانی. این بمب ناپالم دوران باستان، ترکیبی شیمیایی و احتمالاً بر پایهٔ نفت خام، قیر و آهک زنده بود که با آب خاموش نمی‌شد، بلکه بر اثر تماس با آن شعله‌ورتر می‌شد. این مادهٔ چسبناک جهنمی از طریق لوله‌های سیفون بر روی کشتی‌های دشمن پاشیده می‌شد و دریا را به جهنمی مایع تبدیل می‌کرد. فرمول دقیق آتش یونانی یک راز دولتی بود که با مرگ تولیدکنندگانش به گور رفت و هنوز هم باستان‌شناسان را گیج کرده است. این سلاح بارها قسطنطنیه را از محاصرهٔ ناوگان‌های عرب و روس نجات داد و رعب آن چنان بود که صرف دیدن دود برخاسته از لوله‌های برنزی کشتی‌های بیزانسی، صفوف دشمن را متلاشی می‌کرد.

ارتش بیزانس در میدان نبرد نیز تحولی بنیادین را تجربه کرد. لژیون‌های سنگین‌اسلحهٔ رومی با سواره‌نظام سنگین کاتافراکت جایگزین شدند؛ شوالیه‌هایی که از سر تا پا در زره فلزی پوشیده شده بودند و حتی اسب‌هایشان نیز زره داشتند. این نیروی ضربت، به‌همراه نظام اداری تِم‌ها که در آن سربازان زمین‌های کشاورزی موروثی در ازای خدمت نظامی دریافت می‌کردند، بافت دفاعی پایداری ایجاد کرد. یک دهقان-سرباز که برای حفاظت از زمین خود می‌جنگید، بسیار مصمم‌تر از یک مزدور بی‌ریشه بود.

یوستینیانوس و تئودورا: زوجی که جهان را لرزاندند

داستان سلطنت یوستینیانوس یکم و همسر افسانه‌ای‌اش تئودورا، چیزی فراتر از یک داستان عاشقانهٔ امپراتوری است؛ این یک انقلاب اجتماعی و حقوقی بود. تئودورا یک هنرپیشه و رقاصهٔ سابق بود که از پایین‌ترین طبقات اجتماعی برخاسته بود؛ زنی که دشمنانش او را به بی‌بندوباری متهم می‌کردند، اما هوش و اراده‌اش چنان بود که یوستینیانوس قانون را تغییر داد تا بتواند با او ازدواج کند. هنگامی که در جریان شورش نیکا در سال ۵۳۲ میلادی، اوباش هیپودروم قسطنطنیه را به آتش کشیدند و یوستینیانوس آمادهٔ فرار با کشتی بود، این تئودورا بود که ایستاد و جمله‌ای را به زبان آورد که مسیر تاریخ را عوض کرد:

«اگر تنها راه نجات، فرار است، من فرار را انتخاب نمی‌کنم. آن‌ها که بر تخت نشسته‌اند، نباید پس از از دست دادن آن زنده بمانند. من به این جملهٔ باستانی اعتقاد دارم که سلطنت، کفن زیبایی است.» این سخنان، تازیانه‌ای بر غرور امپراتور بود. یوستینیانوس ماند، ژنرال‌هایش بلیساریوس و نارسس را به هیپودروم فرستاد و سی هزار شورشی را در یک کشتار هولناک سرکوب کرد.

یوستینیانوس پس از تحکیم قدرت، بزرگترین جاه‌طلبی خود را آغاز کرد: بازپس‌گیری غرب از چنگ بربرها. ارتش‌های او پادشاهی وندال‌ها در شمال آفریقا را در هم شکستند، ایتالیا را از چنگ استروگوت‌ها خارج کردند و حتی نوار جنوبی اسپانیا را نیز تصرف کردند. مدیترانه برای آخرین بار در تاریخ، تقریباً به طور کامل به «دریاچهٔ روم» تبدیل شد. اما میراث حقیقی یوستینیانوس نه در میدان نبرد، که در کتابخانه‌های حقوقی رقم خورد. تدوین قانون مدنی یا مجموعهٔ قوانین ژوستینیان، بزرگترین دستاورد فقهی بشر تا آن زمان بود که در آن تمام قوانین رومی جمع‌آوری، پالایش و سیستماتیک شد. این کتاب حقوقی بعدها ستون فقرات نظام‌های حقوقی اروپا را تشکیل داد و بدون آن، مفاهیم مدرن قرارداد، ارث و حقوق شهروندی قابل تصور نبود.

شاهکار دیگر یوستینیانوس بر زمین ماندگارتر از فتوحاتش بود: ایا صوفیه. هنگامی که او وارد کلیسای تازه‌تکمیل‌شده شد، با وقاحت تمام گفت: «سلیمان! من بر تو پیشی گرفتم.» گنبد عظیم ۵۵ متری ایا صوفیا که به نظر می‌رسید با زنجیری از آسمان آویخته شده، یک انقلاب مهندسی بود که برای هزار سال بزرگترین فضای سرپوشیدهٔ جهان باقی ماند. نور طلایی‌رنگی که از پنجره‌های قاعدهٔ گنبد به درون می‌تابید، این توهم را ایجاد می‌کرد که گنبد بر روی اقیانوسی از نور شناور است.

جدال شمایل‌ها: جنگ داخلی بر سر صورت مسیح

بیزانس به طرز عجیبی درگیر بحثی شد که امروز شاید به نظر ما انتزاعی برسد، اما در آن زمان دولت را به آستانهٔ فروپاشی کشاند: آیا می‌توان تصاویر مسیح و قدیسان (شمایل‌ها) را نقاشی و پرستش کرد؟ جنبش شمایل‌شکنی که توسط امپراتوران قدرتمند نظامی از جمله لئوی سوم حمایت می‌شد، استدلال می‌کرد که احترام به شمایل‌ها نوعی بت‌پرستی است و شکست‌های نظامی اخیر در برابر اعراب مسلمان (که شمایل‌شکن بودند) نشانهٔ خشم خدا از این بدعت است. در مقابل، راهبان و توده‌های مردم به رهبری یوحنای دمشقی دفاعی الهیاتی و پرشور از شمایل‌ها ارائه دادند: از آنجا که خدا در قالب عیسی مسیح جسم انسانی به خود گرفت، تصویر کردن او مجاز و حتی ضروری است.

این یک بحث خشک الهیاتی در برج‌های عاج نبود. سربازان به صومعه‌ها حمله می‌کردند، شمایل‌ها را با آهک سفید می‌پوشاندند و راهبان مقاوم را کور یا تبعید می‌کردند. برای بیش از یک قرن، جامعهٔ بیزانس میان شمایل‌پرستان و شمایل‌شکنان دوپاره شده بود. این بحران عمیقاً بر هنر بیزانس تأثیر گذاشت و باعث مهاجرت هنرمندان به غرب، به ویژه دربار شارلمانی شد. نهایتاً شمایل‌پرستان پیروز شدند و یکشنبهٔ پیروزی ارتدکسی جشن گرفته شد. اما این مناقشه زخم‌هایی عمیق بر پیکر امپراتوری باقی گذاشت و شکاف میان شرق یونانی و غرب لاتین را که حالا پاپ را رهبر خود می‌دانست، عمیق‌تر کرد.

سربازان خدا و شکاف ابدی شرق و غرب

تنش میان شرق یونانی و غرب لاتین مانند خوره به جان جهان مسیحیت افتاده بود. بیزانسی‌ها پاپ را اسقفی مهم اما تابع امپراتور می‌دانستند، در حالی که پاپ برای خود حق حکومت جهانی قائل بود. اختلافات ظریف الهیاتی در مورد فیلیوکه (اینکه روح‌القدس از پسر نیز صادر می‌شود یا تنها از پدر) به زبان سیاست و هویت ملی ترجمه شد. در سال ۱۰۵۴ میلادی، کاردینال هامبرت، نمایندهٔ پاپ، با گستاخی گاو تکفیر (سند رسمی تکفیر) را بر محراب ایا صوفیه گذاشت و در حالی که غبار از کفش‌هایش می‌تکاند، قسطنطنیه را ترک کرد. به طور متقابل، پاتریارک قسطنطنیه نیز پاپ را تکفیر کرد. این شقاق بزرگ نه یک جدایی ناگهانی، که طلاقی حقوقی پس از قرن‌ها زندگی پرتنش بود.

این شکاف در جریان جنگ‌های صلیبی به تراژدی تمام‌عیار تبدیل شد. هنگامی که صلیبیون غربی برای «نجات» شرق مسیحی از چنگ مسلمانان به راه افتادند، بیزانسی‌ها با وحشتی آمیخته به تحقیر نظاره می‌کردند. آن‌ها این شوالیه‌های ژنده‌پوش و بی‌فرهنگ را بربر می‌دانستند. ترس آن‌ها در سال ۱۲۰۴ میلادی به واقعیت پیوست. صلیبیون جنگ چهارم به جای حرکت به سوی اورشلیم، قسطنطنیه را محاصره و غارت کردند. این فاجعه یک خیانت بود که هرگز فراموش نشد. شوالیه‌های لاتین ایا صوفیه را آلوده کردند، روسپی‌ای را بر تخت پاتریارک نشاندند، کتاب‌های عتیقه را سوزاندند و طلاها را به غرب بردند. امپراتوری بیزانس از هم پاشید و به چندین دولت کوچک تقسیم شد. اگرچه بیزانسی‌ها در سال ۱۲۶۱ قسطنطنیه را بازپس گرفتند، اما امپراتوری بازسازی‌شده دیگر تنها سایه‌ای نحیف و ورشکسته از شکوه گذشته بود.

شکوه ارتدکس: هنری که روح را نشان می‌دهد

بیزانس هنر را نه به عنوان تزئین، بلکه به عنوان پنجره‌ای به جهان الهی می‌دید. شمایل‌های بیزانسی تصاویری صرفاً زیبا نیستند؛ آن‌ها اشیائی مقدس‌شده و محمل حضور قدیس هستند. نقاش شمایل یک صنعتگر نبود، بلکه یک متکلم بود که با قلم‌مو، دعا می‌نوشت. هنر بیزانس عمداً قوانین طبیعت‌گرایی کلاسیک را رد کرد. پرسپکتیو وارونه، بدن‌های کشیده و بی‌وزن پس‌زمینه‌های طلایی همگی یک هدف داشتند: انتقال بیننده از جهان مادی سه‌بعدی به فضای دو‌بعدی و بی‌زمان الوهیت. این زبان بصری استانداردی بود که از قبطی‌های مصر تا روس‌های شمالگان را متحد می‌کرد.

جدول زیر برخی از مهم‌ترین تفاوت‌های نظامی و استراتژیک میان بیزانس و امپراتوری روم غربی را نشان می‌دهد:

ویژگی امپراتوری روم غربی امپراتوری بیزانس
دکترین نظامی نبردهای تهاجمی بزرگ و نابودسازی دشمن در یک ضربه. دفاع در عمق، کمین، دیپلماسی و جنگ‌های فرسایشی محدود.
ستون فقرات ارتش لژیون‌های پیاده‌نظام سنگین‌اسلحه (شهروند رومی). سواره‌نظام سنگین زره‌پوش (کاتافراکت) و کمانداران.
تأمین مالی غارت سرزمین‌های فتح‌شده و مالیات‌های سنگین لحظه‌ای. نظام تِم‌ها (اعطای زمین موروثی به سربازان در ازای خدمت).
سلاح کلیدی گلادیوس (شمشیر کوتاه) و پیلوم (نیزه پرتابی). آتش یونانی (سلاح محرمانه دریایی) و کمان ترکیبی.
برخورد با دشمن جذب بربرها به عنوان نیروی کمکی و رومی‌سازی آن‌ها. استفاده از طلا و جاسوسی برای ایجاد تفرقه میان دشمنان.
سرنوشت نهایی فروپاشی تدریجی مرزها و سقوط پایتخت توسط قبایل ژرمن. انقباض تدریجی قلمرو و سقوط نهایی و قهرمانانهٔ پایتخت.

معماری بیزانس نیز مظهر این شکوه معنوی بود. کلیساهای بیزانسی با طرح صلیب یونانی (بازوهای مساوی)، برونگرایی معابد کلاسیک را به درونگرایی روحانی تبدیل کردند. بیرون کلیساها اغلب آجری و بی‌تزئین بود، اما درون آن با موزائیک‌های طلایی پوشیده شده بود که در نور شمع سوسو می‌زدند. موزائیک‌های کلیسای سان ویتاله در راونا، با چهرهٔ خیره و فرامرزی یوستینیانوس و تئودورا، هنوز هم اوج قدرت ترکیب هنر و تبلیغات سیاسی است.

مبلغان سیریلیک: تسخیر روح اسلاوها

یکی از پایاترین پیروزی‌های بیزانس، فتح بدون خونریزی جهان اسلاو بود. در قرن نهم میلادی، شاهزادهٔ موراویا از امپراتور درخواست مبلغ مذهبی کرد. دو برادر یونانی اهل تسالونیکی، سیریل و متودیوس، برای این مأموریت انتخاب شدند. نبوغ آن‌ها در این بود که فهمیدند برای مسیحی کردن اسلاوها، باید کتاب مقدس را به زبان بومی آن‌ها ترجمه کرد؛ کاری انقلابی که کلیسای لاتین با آن مخالف بود (لاتین اصرار داشت فقط از زبان‌های عبری، یونانی و لاتین استفاده شود). سیریل الفبای گلاگولیتی و سپس شاگردانش الفبای سیریلیک را که امروز در روسیه، اوکراین، بلغارستان و صربستان استفاده می‌شود، بر اساس حروف یونانی ابداع کردند.

این بزرگترین هدیهٔ بیزانس به روس‌ها بود. هنگامی که شاهزاده ولادیمیر کیف در سال ۹۸۸ میلادی تصمیم به تغییر دین گرفت، فرستادگانش از ایا صوفیه بازدید کردند و گزارش دادند که «نمی‌دانستیم در آسمان هستیم یا زمین». این غسل تعمید جمعی، روس‌ها را برای همیشه به مدار فرهنگی بیزانس پیوند زد. حتی پس از سقوط قسطنطنیه، روسیه خود را «روم سوم» اعلام کرد و تزارها خود را وارثان امپراتوران بیزانس دانستند. عقاب دو سر بیزانسی هنوز نشان روسیه است.

آخرین سقوط: سه‌شنبه‌ای که جهان تمام شد

صبح روز ۲۹ مه ۱۴۵۳، قسطنطنیه با طلوع خورشیدی خونین بیدار شد. محمد فاتح، سلطان جوان و جاه‌طلب عثمانی، با ارتشی عظیم و توپ‌های غول‌پیکری که توسط مهندس مجارستانی اوربان ساخته شده بود، در برابر دیوارهای تئودوسیوس اردو زده بود. درون شهر، آخرین امپراتور بیزانس، کنستانتین یازدهم دراگاسس پالایولوگوس، با تنها ۷۰۰۰ سرباز از جمله ونیزی‌ها و جنوایی‌های داوطلب، در حال آماده شدن برای آرماگدون بود. او می‌دانست که این آخرین پرده از یک تراژدی هزارساله است.

محاصره ۵۳ روز طول کشید، اما نقطهٔ اوج آن سه ساعت پایانی شب ۲۹ مه بود. ترکان پس از دفع چندین موج حمله، سرانجام از دروازهٔ کوچکی که فراموش شده بود باز بگذارند (دروازهٔ کرکوپورتا) وارد شهر شدند. وقتی امپراتور کنستانتین دیدن پرچم‌های عثمانی بر برج‌ها، نگین سلطنتی خود را کند، شنل ارغوانی‌اش را درآورد و با فریاد «شهر سقوط کرده است و من هنوز زنده‌ام!» خود را به دریای سربازان دشمن زد و برای همیشه ناپدید شد. او نه تسلیم شد، نه فرار کرد؛ او امپراتوری را که نمی‌توانست زنده بماند، با خون خود غسل تعمید داد و به یک افسانهٔ جاودانه تبدیل شد.

غارت سه روز طول کشید. ایا صوفیه به مسجد تبدیل شد، کتابخانه‌ها سوزانده شدند و آخرین بازماندگان فرهنگ کلاسیک به ایتالیا گریختند و رنسانس را شعله‌ور کردند. فروپاشی بیزانس فقط پایان یک دولت نبود، پایان جهان باستان بود.

آخرین امپراتور روم، بدون تاج، بدون تشریفات، نه در قصر که در لجن و خون یک کوچهٔ فراموش‌شده ناپدید شد، اما در همین ناپدید شدن، یک اسطوره آفرید: ایدهٔ «شاه خفته در کوه» که روزی بازخواهد گشت تا روم را احیا کند. بیزانس نمُرد، بلکه تبدیل به روحی سرگردان شد که هنوز بر فراز گلدسته‌های استانبول و کرملین مسکو در پرواز است و تمدنی را به ما گوشزد می‌کند که انتخاب کرد آن را به فراموشی بسپاریم.