انقلاب فرانسه، مهیبترین زمینلرزه سیاسی-اجتماعی اروپای مدرن، نه صرفاً یک رخداد، که یک گسست تمدنی بود. این انقلاب، بنای هزارساله نظم کهن را که بر ستونهای لرزانِ حق الهی پادشاهی، امتیازات فئودالی و جزماندیشی کلیسا استوار شده بود، چنان در هم کوبید که پژواک فروپاشیاش هنوز در تار و پود گفتمان سیاسی مدرن طنینانداز است. این رویداد، آزمایشگاهی هولناک و شکوهمند برای مفاهیمی چون حقوق بشر، حاکمیت ملی، ترور انقلابی و دیکتاتوری ایدئولوژیک بود. برای درک این طوفان، باید نه فقط به وقایع، که به گسلهای عمیق ساختاری، نیروهای اجتماعی سرکش و چرخههای روانی خشونتباری پرداخت که یک ملت را از درون دگرگون کرد.
زمینههای بحران: کالبدشکافی یک رژیم در حال احتضار
پیش از آنکه هیاهوی فتح باستیل در چهاردهم ژوئیه ۱۷۸۹ گوش فلک را کر کند، بیماری مهلکی در اعماق وجود فرانسه ریشه دوانده بود. این بحران، چندلایه و به همپیوسته بود و فهم آن مستلزم عبور از روایتهای سادهانگارانهای چون «مردم گرسنه علیه پادشاهان فربه» است.
لایه اول: بحران مالی و ورشکستگی دولت
بیتردید، جرقه فوری انقلاب از خزانه تهی زده شد. باوجود آنکه فرانسه ثروتمندترین و پرجمعیتترین کشور اروپای قارهای بود، دولت آن عملاً ورشکسته بود. این پارادوکس ظاهری، ریشه در یک بحران عمیق ساختاری داشت. نظام مالیاتی رژیم کهن (Ancien Régime) یک معمای ناکارآمدی و بیعدالتی بود. بار اصلی مالیات بر دوش طبقه سوم (Third Estate) سنگینی میکرد، یعنی همان ۹۸ درصد جمعیتی که عمدتاً دهقانان، پیشهوران و بورژوازی نوظهور بودند. در مقابل، اشراف (طبقه دوم) و روحانیون (طبقه اول) که صاحب بخش اعظم زمین و ثروت بودند، از بسیاری مالیاتها معاف بوده یا آنها را به سادگی دور میزدند.
تصویری گویا از این بیعدالتی وجود دارد: یک دهقان نه تنها باید مالیات مستقیم (Taille) به پادشاه میپرداخت، بلکه مالیات نمک (Gabelle)، عوارض اربابی، عُشر کلیسا و بیگاری اجباری (Corvée) نیز او را میفشردند. درحالیکه یک دوک بزرگ با درآمدهای کلان، به بهانه «خدمت نظامی» که از آن طفره میرفت، از زیر بار مالیات شانه خالی میکرد. این نظام، بهطرز تناقضآمیزی، توانایی دولت برای اخذ مالیات از ثروتمندترین اقشار جامعه را سلب کرده بود.
به این ساختار ناعادلانه باید هزینههای گزاف دربار لوئی شانزدهم در ورسای، مظهر اسراف و تبذیر، و مهمتر از آن، حمایت مالی از انقلاب آمریکا را افزود. طنز تلخ تاریخ آنکه فرانسه برای ضربه زدن به رقیب دیرینه بریتانیا، از شورشیان آمریکایی حمایت کرد؛ جنگی که خزانه را خالی و ذهن روشنفکران فرانسوی را پر از ایدههای جمهوریخواهانه کرد. وقتی دریاسالار دو کاستریس هزینههای این جنگ را حساب کرد، عملاً ورشکستگی دولت رقم خورده بود.
جانشینان وزیر دارایی تورگو و نکر هر دو تلاش کردند با اعمال اصلاحات، نظام مالیاتی را عقلانیسازی کنند، یعنی بر اشراف و کلیسا نیز مالیات ببندند. پاسخ اشراف که از عدم کفایت وزرا و زیادهخواهیهایشان عصبانی بودند، یک «شورش اشرافی» تمام عیار بود. آنها با استناد به قوانین کهن، پادشاه را وادار به احضار طبقات عمومی (Estates-General) کردند، مجلسی قرونوسطایی که از سال ۱۶۱۴ تشکیل نشده بود. اشراف گمان میکردند میتوانند با تسلط بر این مجلس، شاه را مهار کنند. غافل از آنکه این احضار، بهمنزله گشودن جعبه پاندورایی بود که نیروهای اجتماعی بسیار مهیبتری را آزاد میکرد.
لایه دوم: دگرگونی اجتماعی و خشم فروخورده
جامعه فرانسه در آستانه انقلاب، بههیچوجه آن هرم ساکن و بیتحرکی نبود که در تئوری سه طبقهای تصور میشد. پویاترین و متناقضترین نیرو، بورژوازی بود. این طبقه متشکل از بازرگانان ثروتمند، بانکداران، حقوقدانان و صاحبان حِرَف، از نظر اقتصادی قدرتمند، اما از نظر سیاسی و اجتماعی تحقیرشده بود. یک تاجر متمول میتوانست وامهای کلان به دولت بدهد، اما نمیتوانست مقام نظامی بالایی کسب کند یا به دربار راه یابد، جایگاهی که برای نجیبزادگان موروثی محفوظ بود. این شکاف میان قدرت اقتصادی و حقارت سیاسی-اجتماعی، موتور محرکه انقلاب بود. بورژوازی با مطالعه آثار روشنگری، تشنه شایستهسالاری و مشارکت در قدرت بود.
در آن سوی طیف، دهقانان، یعنی اکثریت خاموش، با فاجعهای زیستی دستوپنجه نرم میکردند. رشد جمعیت در قرن هجدهم، قطعات زمین را کوچکتر کرد. بااینحال، بار حقوق فئودالی اربابان کهنه و جدید همچنان سنگینی میکرد: حق انحصاری ارباب در استفاده از آسیاب، کوره و شرابگیری، مالیاتهای گزاف، و بدتر از همه، واکنش فئودالی (Feudal Reaction) در دهههای پیش از انقلاب. اشرافی که از نظر مالی تحت فشار بودند، با وسواس بیشتری حقوق کهن و فراموششده خود را از دهقانان طلب میکردند و زمینهای مشاع روستاها را تصاحب میکردند. این تجاوز همزمان به معیشت و حقوق سنتی، کینهای عمیق و انفجاری علیه نظام اربابی انباشته بود. در ذهن دهقان، «فئودالیسم» دیگر یک مفهوم انتزاعی نبود، بلکه هیولایی گرسنه بود که محصول زحمت و فرزندانش را میبلعید.
در شهرها، بهویژه پاریس، سانسکولوتها (Sans-culottes) – یعنی پیشهوران خرد، مغازهداران و کارگران روزمزد که شلوار زانویی (Culotte) به نشانهی اشرافیت نمیپوشیدند – نیروی عملکننده خیابانی بودند. خشم آنها مستقیماً با نان گره خورده بود. هر نوسان در قیمت نان که بخش عمده سبد غذایی یک خانواده فقیر را تشکیل میداد، به معنای گرسنگی و مرگ بود. این تودههای دائماً گرسنه، نه با رسالههای فلسفی، که با منطق معده و نیاز به عدالت اقتصادی بسیج میشدند و بعدها به ارتش خیابانی قدرتمند انقلاب بدل گشتند.
لایه سوم: روشنگری، این ویروس روح
انقلاب فرانسه را نمیتوان بدون درک جنبش روشنگری (Enlightenment) فهمید. فیلسوفان قرن هجدهم، اگرچه خود عمدتاً خواهان حکومت «پادشاهان فیلسوف» بودند تا یک انقلاب مردمی، بمبهای ساعتی زیر بنیادهای نظم کهن کار گذاشتند. آنها سیاست را از آسمان به زمین آوردند و تقدسزدایی از قدرت را آغاز کردند.
شارل دو مونتسکیو در «روح القوانین»، با نظریه تفکیک قوا، نظام حکومت مطلقه را به چالش کشید و استبداد را ریشهکنکننده آزادی خواند. ولتر، با قلم تیز و طعنهآمیز خود، کلیسا و نهادهای دینی را آماج حملات بیامانش قرار داد و با فریاد معروف «ننگین را در هم بشکنید!» (Écrasez l’infâme!)، رواداری دینی و سکولاریسم را فریاد زد. اما شاید هیچ فیلسوفی به اندازه ژان-ژاک روسو بر جریان انقلاب تأثیرگذار و درعینحال متناقض نبود. مفهوم اراده عمومی (General Will) او، این ایده که حاکمیت مطلق از آنِ مردم است و قانون باید تجلی خیر مشترک باشد، ستون فقرات ایدئولوژیک جمهوریخواهی شد. اما همین مفهوم، در دستان رادیکالها، توجیهگر دیکتاتوری شد؛ چه کسی میتوانست ادعا کند که اراده عمومی را میشناسد، جز گروه خودخوانده فضیلتمدار؟ بدین ترتیب، فلسفهای که آزادی را میستود، بذرهای توتالیتاریانیسم را نیز در خود داشت.
افکار روشنگری، در سالنها و لژهای فراماسونری به بحث گذاشته میشدند و از طریق جزوههای ارزانقیمت به تودههای باسواد شهری نفوذ میکردند. نتیجه، یک انقلاب ذهنی قبل از انقلاب سیاسی بود. «افکار عمومی» به عنوان یک قدرت جدید سیاسی ظهور کرد که در برابر فرامین شاه و احکام کلیسا قد علم میکرد. قلمها، حکم به مرگ هزاران سال اقتدار سنتی دادند.
از طبقات عمومی تا مجلس مؤسسان: انقلاب حقوقی
هنگامی که طبقات عمومی در مه ۱۷۸۹ در ورسای گشایش یافت، بنبست از پیش طراحی شده بود. بلافاصله، نزاع بر سر شیوه رأیگیری درگرفت. نمایندگان اشراف و روحانیون خواهان رأیگیری بر اساس طبقه بودند (هر طبقه یک رأی) که اکثریت را به آنها میداد (۲ بر ۱). اما نمایندگان طبقه سوم که تعدادشان به تنهایی برابر مجموع دو طبقه دیگر بود، خواستار رأیگیری بر اساس «سرشمار» و تشکیل یک مجلس واحد بودند. این یک چانهزنی سیاسی ساده نبود، بلکه یک اعلام انقلاب بود: طبقه سوم، خود را دیگر نه یک طبقه، که ملت میخواند.
پس از هفتهها کشمکش، در ۱۷ ژوئن ۱۷۸۹، نمایندگان طبقه سوم در اقدامی انقلابی خود را مجلس ملی (National Assembly) نامیدند و ادعا کردند که تنها نماینده واقعی ملتاند. لوئی شانزدهم که از این جسارت خشمگین و مستأصل بود، دستور به بستن سالن اجتماعات داد. صبح روز ۲۰ ژوئن، نمایندگان که خود را درِ بسته یافتند، به یک سالن سرپوشیده تنیس در حوالی ورسای رفتند و آنجا سوگند تاریخی خود را یاد کردند: سوگند زمین تنیس (Tennis Court Oath) . آنها سوگند خوردند که تا زمانی که یک قانون اساسی مدون برای فرانسه به تصویب نرسانند، متفرق نخواهند شد. این لحظه، تولد حاکمیت ملی بود. اقتدار پادشاه، با یک سوگند جمعی، رسماً شکسته شد. لوئی که در برابر این «کودتای صلحآمیز» خلع سلاح شده بود، سرانجام در ۲۷ ژوئن به اشراف و روحانیون دستور داد که به مجلس ملی بپیوندند. بدین ترتیب، مجلس ملی به مجلس مؤسسان (National Constituent Assembly) تبدیل شد. انقلاب، نخستین و عمیقترین پیروزی خود را در عرصه حقوق و قانون به دست آورد و اصل الوهیت پادشاهی را یکسره در هم شکست.
سقوط باستیل و انقلاب شهری: ورود خشونت خلاق
درحالیکه نمایندگان در ورسای مشغول ساختن فرانسهای جدید با کلمات بودند، در پاریس انقلاب واقعی با باروت و خون رقم میخورد. لوئی شانزدهم که به ظاهر عقبنشینی کرده بود، در خفا نیروهای مزدور سوئیسی و آلمانی را به اطراف پاریس و ورسای فراخواند. شایعه کودتای نظامی سلطنتی شهر را فراگرفت. همزمان، قیمت نان به بالاترین حد خود رسیده بود و بیکاری بیداد میکرد. خشم از گرسنگی و ترس از توطئه اشرافی، پاریس را به دیگی درحال جوشش بدل ساخت.
نقطه اشتعال، در کاخ تویلری یا انبار اسلحه نبود، بلکه گشتن به دنبال باروت بود. جمعیت خشمگین در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹، پس از غارت اسلحهخانه، به سوی باستیل حرکت کرد، قلعه-زندانی مخوف در شرق پاریس که نماد خفقان و خودکامگی سلطنتی بود. باستیل نه برای تعداد انگشتشماری زندانی درونش، بلکه برای باروت ذخیرهشده در آن و قدرتی که نمادش بود، هدف قرار گرفت. پس از ساعاتی تیراندازی و کشتهشدن نزدیک به صد تن از شورشیان، فرمانده باستیل، مارکی دولونه، تسلیم شد. او را با وعده امنیت به شهرداری بردند، اما در راه، جماعت خشمگین سر از تنش جدا کردند و بر سر نیزه زدند. این خشونت آیینی و هولناک، تولد انقلابی همراه با ریختن خون را رقم زد. سقوط باستیل، فقط یک پیروزی نظامی نبود؛ یک واقعه نمادین عظیم بود. انهدام این هیولای سنگی، انهدام رژیم کهن در اذهان بود. پادشاه، پس از این رویداد، چارهای جز عقبنشینی کامل نداشت، نیروهای خود را فراخواند و نکر را دوباره به وزارت فراخواند.
موج شوک سقوط باستیل، سراسر فرانسه را درنوردید و به پدیدهای به نام ترس بزرگ (Great Fear) دامن زد؛ روانپریشی جمعی عجیبی که در آن شایعات بیاساس مبنی بر حمله راهزنان مسلح بهاجیرشده توسط اشراف برای نابودی محصولات، روستاها را فراگرفت. دهقانان که خود را در آستانه نابودی میدیدند، به جای فرار، دست به حمله پیشگیرانه زدند و قصرهای اربابی را هدف قرار دادند. آنها قراردادهای فئودالی را که حاوی حقوق اربابی بود، سوزاندند و بسیاری از اشراف به ناچار گریختند (نخستین موج مهاجرت اشراف یا Émigrés). این شورش دهقانی سراسری، کابوس «فئودالیسم» را در فرانسه برای همیشه پایان داد و مجلس مؤسسان را وادار به اتخاذ رادیکالترین تصمیماتش کرد.
شب چهارم اوت و اعلامیه حقوق بشر: ساختن انسانی جدید
مجلس مؤسسان که از هرجومرج ترس بزرگ وحشتزده، اما بهطرز غریبی سرمست از قدرت تودهها شده بود، در جلسه شب چهارم اوت ۱۷۸۹، طی یک شور و هیجان جمعی بیسابقه، دست به کاری زد که هیچکس پیشبینی نمیکرد. برای آرامکردن دهقانان شورشی، اشراف و روحانیون حاضر در مجلس، یکیپسازدیگری برخاستند و از حقوق کهن فئودالی خود چشم پوشیدند. حقوق انحصاری شکار، دادگاههای اربابی، حقوق کلیسا برای جمعآوری عُشر، بیگاری اجباری و فروش مناصب قضایی، همگی در جوی آمیخته از وحشت و بشردوستی آرمانی ملغی شدند. آن شب، نظام فئودالی که ستون فقرات نظم اقتصادی، اجتماعی و حقوقی فرانسه برای قرنها بود، رسماً فرو پاشید. صبح روز بعد از آن جلسه تاریخی، فرانسه از نظر قانونی دیگر یک کشور فئودالی نبود.
اما ماندگارترین سند انقلاب، اعلامیه حقوق بشر و شهروند (Declaration of the Rights of Man and of the Citizen) بود که در ۲۶ اوت ۱۷۸۹ به تصویب رسید. این متن کوتاه و درخشان، نقطه مقابل همه آن چیزی بود که رژیم کهن بر آن استوار بود. این اعلامیه، مرامنامه جهان مدرن بود. جمله آغازین آن، جهان را لرزاند: «انسانها آزاد به دنیا میآیند و آزاد و برابر در حقوق باقی میمانند.» حقهای «طبیعی و فسخناپذیر» انسانها: آزادی، مالکیت، امنیت و مقاومت در برابر ستم، بنیان هر اجتماع سیاسی را شکل دادند. حاکمیت، نه از آنِ پادشاه، که متعلق به ملت شناخته شد. آزادی عقیده، آزادی بیان و حق مشارکت همه شهروندان در وضع قانون، اصول بنیادینی بودند که «حق الهی» را به زبالهدان تاریخ فرستادند. این اعلامیه، جهانشمول و برای تمام بشریت نوشته شده بود و انقلاب فرانسه را از یک رویداد ملی به یک رسالت جهانوطنی برای رهایی بشر تبدیل کرد. این سند، تا ابد، معیاری خواهد بود که تمام حکومتهای آینده فرانسه، بلکه جهان، با آن سنجیده میشوند.
قانون اساسی ۱۷۹۱ و گریز به وارن: شکاف میان پادشاه و ملت
دوران مجلس مؤسسان (۱۷۸۹-۱۷۹۱) عصر بازسازی فرانسه از صفر بود. برای ایجاد شهروندان برابر، نظام اداری کهنه را در هم شکستند و فرانسه را به ۸۳ دپارتمان تقریباً یکسان تقسیم کردند. برای حل بحران مالی، در اقدامی جسورانه و تقدسشکن، املاک وسیع کلیسا را مصادره و ملی اعلام کردند و بر اساس پشتوانه آن اقدام به چاپ اسکناس (Assignats) نمودند. این اقدام، آنها را از ورشکستگی نجات داد، اما همزمان ارتش متحدان آینده را خلق کرد.
ضربه نهایی بر پیکره کلیسای کاتولیک اما قانون اساسی مدنی روحانیت (Civil Constitution of the Clergy) در ۱۷۹۰ بود. بر اساس این قانون، اسقفها و کشیشها، مانند سایر مقامات کشوری، میبایست توسط مردم انتخاب شوند و با دولت سوگند وفاداری یاد کنند. این اقدام، انقلاب را از صرفاً ضد فئودالی به ضد کلیسایی (Anti-clerical) تبدیل کرد و ریشهدارترین انشقاق را در جامعه فرانسه به وجود آورد. کشیشها به دو دسته سوگندخورده (Constitutional) و سوگندنخورده (Refractory) تقسیم شدند و میلیونها دهقان مؤمن که انقلاب را به خاطر لغو فئودالیسم ستوده بودند، اکنون با آن به خاطر تعرض به ایمانشان دشمن میشدند. از این پس، ضدانقلاب یک پایگاه تودهای محکم در میان دهقانان مذهبی، بهویژه در وانده و بریتانی یافت.
در این اثنا، لوئی شانزدهم که از ابتدا بازیگر نقشی اجباری بود، نقشه نهایی خود را کشید. او که با محدود شدن قدرتش به حق وتوی تعلیقی و اسارت مجلّلش در ورسای و سپس در کاخ تویلری در پاریس سر میکرد، امیدش را به مداخله برادرزنش، امپراتور اتریش، و مهاجران سلطنتطلب بسته بود. در شب ۲۰ ژوئن ۱۷۹۱، خانواده سلطنتی به صورت ناشناس از پاریس گریختند. گریز به وارن (Flight to Varennes) یک فاجعه سیاسی برای سلطنت بود. آنها در شهر مرزی وارن شناسایی و دستگیر شدند و با تحقیر تمام به پاریس بازگردانده شدند. این اقدام، ماهیت واقعی پادشاه را برای ملت آشکار کرد: او یک خائن بود که سوگند وفاداری به قانون اساسی را شکسته تا با دشمنان خارجی علیه ملت خود متحد شود. داستان پادشاهی که ملت خود را دوست ندارد و به دشمن پناه میبرد، افسانه پادشاه-پدر را برای همیشه نابود کرد. از این پس، جنبش جمهوریخواهی که تا پیش از آن حاشیهای بود، قدرت گرفت و زمزمههای لغو سلطنت به فریادی رسا بدل شد. کشتار میدان شان دو مارس، که در آن گارد ملی به فرماندهی لافایت به روی تجمع مسالمتآمیز جمهوریخواهان آتش گشود، نشان داد که انقلاب وارد مرحلهای خونینتر و متخاصمتر شده است.
جنگ و سقوط سلطنت: چرخش به سوی رادیکالیسم
قانون اساسی ۱۷۹۱ که قدرت را میان یک پادشاه مشروطه و یک مجلس قانونگذاری (Legislative Assembly) تقسیم میکرد، ثمره نهایی تلاش میانهروها بود. اما این قانون، بر روی گسلهای فعال بنا شده بود و از همان آغاز محکوم به شکست بود. پارادوکس بزرگ در این بود که کل رهبران اصلی مجلس مؤسسان، از جمله روبسپیر، با پیشنهاد ماکزیمیلیان روبسپیر، داوطلبانه خود را از نامزدی در انتخابات مجلس جدید منع کرده بودند تا متهم به قدرتطلبی نشوند. این عمل اخلاقی، خلأ قدرتی مرگبار ایجاد کرد که به سرعت توسط چهرههای جدید، بیتجربهتر و افراطیتر پر شد. مجلس قانونگذاری مملو از نمایندگان تازهکاری بود که اکنون باید با تندروترین چالشها روبرو میشدند.
این چالش، جنگ بود. از یک سو، اشراف مهاجر در خارج از مرزها (بهویژه در کوبلنتس آلمان) ارتش تشکیل داده و با اعلامیههای خشمگین، تهدید به بازگشت و انتقام از انقلابیون میکردند. از سوی دیگر، در داخل مجلس، جناح ژیروندَنها (Girondins) ، رهبران جوان و انقلابی-عمدتاً از اهالی ژیروند- به رهبری ژاک پیر بریسو، مصرانه خواهان جنگ بودند. آنها به طرز سادهانگارانهای باور داشتند که یک جنگ کوتاه و پیروزمندانه، انقلاب را متحد کرده، خائنان داخلی را رسوا میسازد و ایدههای آزادی را به سراسر اروپا صادر میکند. در دیدگاه فرصتطلبانهتری، لوئی شانزدهم و ملکه ماری آنتوانت نیز خواهان جنگ بودند، به این امید خائنانه که شکست فرانسه، راه را برای بازگشت قدرت مطلقه آنها هموار کند. در مقابل این «اتحاد عجیب»، روبسپیر تقریباً در تنهایی فریاد میزد که «هیچکس عاشق مبلغان مسلح نیست» و پیروزی در جنگ به یک ژنرال پیروز قدرت میدهد که جمهوری را نابود خواهد کرد. تحلیل او به طرز وحشتناکی پیشگویانه بود. در آوریل ۱۷۹۲ فرانسه به اتریش اعلان جنگ داد.
نخستین ماههای جنگ فاجعهبار بود. ارتش فرانسه که افسران اشرافیاش فرار کرده بودند، بینظم و متلاشی بود و شکستهای پیدرپی خورد. اتهام خیانت که تا دیروز یک بدگمانی بود، اکنون با واقعیت شکستهای نظامی گره خورد و به یقین تبدیل شد. فرمانده پروسی، دوکِ برونسویک، با انتشار بیانیه برونسویک (Brunswick Manifesto) بر آتش خشم دمید. او تهدید کرد که اگر به خانواده سلطنتی آسیبی برسد، پاریس را با خاک یکسان خواهد کرد. هدف از این بیانیه، ارعاب انقلابیون بود، اما نتیجه معکوس داد. این بیانیه، سوءظن همیشگی به تبانی پادشاه با مهاجمان خارجی را تأیید کرد. خشم متراکم پاریس، دیگر حد و مرزی نمیشناخت.
در دهم اوت ۱۷۹۲، طوفان دیگری پاریس را درنوردید. ائتلافی از سانسکولوتهای پاریسی و فدرالهای داوطلب از مارسی که سرود «سرود جنگ ارتش راین» (که بعدها مارسیز نام گرفت) را در کوچههای پاریس طنینانداز کرده بودند، به کاخ تویلری یورش بردند. پادشاه و خانوادهاش پیش از حمله به مجلس پناهنده شدند، اما گارد سوئیسی وفادار به او قتلعام شد. این قیام، نقطه بیبازگشت بود. سلطنت که با سوگند زمین تنیس زخمی و با گریز به وارن بیآبرو شده بود، در دهم اوت ساقط شد. مجلس قانونگذاری تحت فشار تودههای مسلح، رأی به تعلیق پادشاه و برگزاری انتخابات برای یک کنوانسیون ملی (National Convention) بر اساس حق رأی عمومی مردان داد؛ مجلسی که وظیفه نگارش یک قانون اساسی جدید و جمهوری را داشت. پادشاه زنده، اما سلطنت مرده بود.
تولد جمهوری اول و محاکمه شاه
انتخابات کنوانسیون ملی در بحبوحه وحشت برگزار شد. پساز سقوط سلطنت و پیش از تشکیل کنوانسیون، موجی از خشونت کور و بیمارگونه علیه «دشمنان داخلی» پاریس را فراگرفت: کشتارهای سپتامبر (September Massacres) . شایعه آنکه کشیشهای سوگندنخورده و اشراف زندانی، به محض خروج داوطلبان برای جبهههای جنگ، قیام خواهند کرد و انقلاب را از پشت خنجر میزنند. گروههای خودخوانده مسلح به زندانها هجوم بردند و در دادگاههای صحرایی وقیحانه، بیش از هزار زندانی را به طرز فجیعی قتلعام کردند. این رویداد هولناک، نه فقط یک لکه ننگ، که بیانگر منطق ترور بود که اکنون چون خوره به جان انقلاب افتاده بود. خشونت، دیگر وسیلهای برای دفاع نبود، بلکه به یک هدف و یک شیوه حکومتداری تبدیل میشد.
کنوانسیون ملی اولین گردهمایی خود را در سپتامبر ۱۷۹۲ در فضای آغشته به خون آن کشتارها برگزار کرد. اولین اقدام آن، الغای رسمی سلطنت و اعلام جمهوری اول فرانسه بود. اما اکنون باید با مسألهای بیسابقه روبرو میشد: با شاهی که زنده بود و هماکنون در برجِ تامپل زندانی بود، چه باید کرد؟ زنده نگهداشتن او، کانونی دائمی برای توطئههای ضدانقلاب میساخت. سر بریدنش، گسستی بازگشتناپذیر با تمام اروپای سلطنتی بود.
محاکمه لوئی کاپه (عنوان تحقیرآمیزی که برای ارجاع به ریشه بورژوایی خاندانش به او دادند) در دسامبر ۱۷۹۲ آغاز شد. این یک محاکمه سیاسی به تمام معنا بود. ژیروندنها که مواضعشان متزلزل بود، تلاش کردند رأی گیری را به تعویق بیندازند یا حکم را به همهپرسی بگذارند، به این امید که جان شاه را نجات دهند. اما مداخله قاطع یک نماینده جوان و گمنان تا آن زمان به نام لویی آنتوان دو سن-ژوست، همه چیز را تغییر داد. او با نطقی آتشین و سرد، استدلال کرد که شاه را نه به عنوان یک شهروند، که به عنوان یک دشمن باید محاکمه کرد: «هیچکس نمیتواند بیگناه سلطنت کند… لوئی باید بمیرد، زیرا میهن باید زنده بماند.» این منطق بیرحم و انقلابی، پیروز شد. نمایندگان کنوانسیون یکییکی رأی خود را آشکارا اعلام کردند. در نهایت، با اختلافی بسیار اندک، رأی به اعدام او دادند.
در ۲۱ ژانویه ۱۷۹۳، لوئی شانزدهم در میدان انقلاب (میدان کنکورد کنونی) زیر تیغه گیوتین که به نماد «دموکراتیک» مرگ در انقلاب بدل شده بود، گردن نهاد. جلاد، سر بریده او را به جمعیت خاموش و متحیر نشان داد. برخی از خوشحالی اشک ریختند، برخی دیگر از وحشت. اما از نظر سیاسی، این اقدام یک تطهیر نمادین بود: گسست کامل با گذشته، نابودی فیزیکی و آیینی اصل الوهیت پادشاهی، و پلی میان جمهوری جدید و هزاران سال نظم کهن بود که پادشاهان بر فراز آن ایستاده بودند. اروپای سلطنتی از این اقدام در بهت و خشم فرورفت. ائتلافی از قدرتهای اروپایی علیه «جمهوری شاهکش» شکل گرفت و جنگ، ابعادی عظیمتر و حیثیتی پیدا کرد. فرانسه، اکنون واقعاً در برابر جهان ایستاده بود.
جمهوری در خطر: سقوط ژیروندنها و نهادینهشدن ترور
اعدام شاه به جای آنکه جمهوری را یکپارچه کند، شکافهای آن را به پرتگاههای بیانتهایی بدل کرد. اوضاع نظامی وخیمتر شد: اکنون بریتانیا، اسپانیا و هلند نیز به ائتلاف دشمن پیوسته بودند و ارتشهای جمهوری، بهویژه پس از فرار ژنرال دوموریه، دوباره در حال عقبنشینی بودند. در داخل، شورش سلطنتطلبانه و مذهبی وانده (Vendée) در غرب فرانسه بالا گرفت و به یک جنگ داخلی تمامعیار تبدیل شد که با قساوت بیرحمی از هر دو سو همراه بود. همزمان، بحران اقتصادی، کاهش ارزش اسکناسها و تورم، سانسکولوتها را به خشم آورده بود. آنها نه فقط دشمن خارجی، که «خائنین داخلی» و محتکران را مسئول بدبختی خود میدانستند و خواهان قیمتگذاری حداکثری (Maximum) بر کالاهای اساسی و مجازات سختگیرانه بودند.
در این بزنگاه تاریخی، نزاع میان دو جناح بزرگ کنوانسیون مرگبار شد. ژیروندنها که زمانی تندروهای جنگطلب بودند، اکنون در دفاع از جمهوری به جناح محافظهکار بدل گشته بودند. آنها از اقتصاد آزاد دفاع میکردند، از قدرت مهارناشدنی تودههای پاریس میترسیدند و علیه تمرکز قدرت در پاریس فدرالیسم را تبلیغ میکردند. در مقابل، کوهستان (The Mountain) ، نمایندگان تندرو که بر نیمکتهای بالایی مجلس مینشستند و رهبرانشان روبسپیر، دانتون و مارا بودند، خود را یکسره با خواستههای سانسکولوتها همصدا کرده بودند: اقتصاد جنگی کنترلشده، قدرت متمرکز در پاریس، و مهمتر از همه، ترور به عنوان یک سیاست رسمی برای نابودی دشمنان.
لحظه سرنوشتساز در بهار ۱۷۹۳ فرا رسید و در قالب یک کودتای پارلمانی-مردمی به وقوع پیوست. در دوم ژوئن ۱۷۹۳، گارد ملی که اکنون تحت نفوذ کوهستان و کمون پاریس بود، کنوانسیون را محاصره کرد و با توپ به سوی آن نشانه رفت. آنها خواهان اخراج ۲۹ نماینده برجسته ژیروندن بودند. کنوانسیون زیر تهدید اسلحه، به این کار رأی داد. سقوط ژیروندنها پایان مرحله کثرتگرای انقلاب بود. با حذف رقبای خود، کوهستان قدرت را یکهوتنها قبضه کرد و حکومت کمیتههای انقلابی و ترور رسمی آغاز شد. فدرالیسم ژیروندنها در خون غرق شد و برخی از فراریان در شهرستانها دست به شورش زدند که آنها نیز سرکوب شد. اما فاجعهبارترین واکنش، قتل ژان-پل مارا، رادیکالترین صدای سانسکولوتها، توسط شارلوت کورده، دختری جوان و هوادار ژیروندنها، در وان حمام بود. مرگ مارا، او را به مقام شهید جمهوری ارتقا داد و عطش انتقام، موتور روانشناختی ترور بعدی را قدرتمندتر کرد.
جمهوری فضیلت و حکومت ترور
از تابستان ۱۷۹۳ تا تابستان ۱۷۹۴، فرانسه تحت حاکمیت کمیته نجات ملی (Committee of Public Safety) قرار داشت. حکومتی که با شعار «ترور همراه با فضیلت، بنیاد دموکراسی است» عمل میکرد. این حکومت مستثنی، که قدرت مطلق را در دست داشت، وظیفه داشت جمهوری را از دست دشمنان داخلی و خارجی نجات دهد (Salut public). نظریهپرداز و معمار اصلی فکری این دوران، ماکزیمیلیان روبسپیر، و مجری بیرحم آن سن-ژوست بود. آنها خواهان ایجاد جمهوری فضیلت بودند، جامعهای متشکل از شهروندان ازخودگذشته و پارسا که منافع شخصی را فدای اراده عمومی کردهاند. آنچه در این راه سد باشد - چه اشراف، چه روحانیون، چه ژیروندنها و حتی دوستان سستعنصر دیروز- باید با تیغه گیوتین از میان برداشته شود.
ابزار این ترور، دستگاه قانونی بیرحمی بود که به تصویب رساندند. قانون مظنونین (Law of Suspects) تعریفی آنقدر موسع از «دشمن ملت» ارائه داد که عملاً هر کسی میتوانست در آن بگنجد: «هرکس که یا با رفتار، یا با روابط، یا با گفتار یا نوشتههایش، طرفدار استبداد یا فدرالیسم بوده و دشمن آزادی است.» دادگاهها به دادگاههای انقلابی بدل شدند که وکلا و فرجامخواهی در آنها بیمعنی بود و تنها دو حکم داشتند: تبرئه یا مرگ. با وضع قانون ۲۲ پرائریال (۱۰ ژوئن ۱۷۹۴) که حتی حق دفاع را از متهمان گرفت، وحشت به اوج خود رسید.
همزمان، برای بسیج تمام منابع ملت در راه جنگ، لوا آن ماس (Levée en masse) تاریخسازترین بسیج عمومی بشر تا آن روزگار اعلام شد: تمام مجردان جوان برای جنگ، متأهلان برای ساخت سلاح، زنان برای دوخت چادر و خدمت در بیمارستانها، و کودکان برای پرز کردن پارچه فرا خوانده شدند. نتیجه، یکی از نخستین ارتشهای ایدئولوژیک مدرن بود که نه برای پادشاه، که برای میهن میجنگید و با شور انقلابی، فنون جدید نظامی و افسرانی که از پایینترین طبقات بر اساس شایستگی بالا آمده بودند، جبههها را یکباره دگرگون کرد.
انقلاب در این مرحله، داعیه تغییر تمام ابعاد زندگی بشری را داشت. مسیحیزدایی (Dechristianization) به اوج خود رسید. کلیساها را بستند، ناقوسها را ذوب کردند، تقویم میلادی را منحل و تقویم جمهوری جدیدی ابداع کردند که مبدأ آن ۲۲ سپتامبر ۱۷۹۲ (روز اعلام جمهوری) بود و ماههایش نامهای شاعرانهای چون ترمیدور (گرما) و برومر (مه) داشتند. این یک تلاش آرمانشهرگرایانه برای استعمار زمان، و جدا کردن کامل زندگی اجتماعی از ریتمهای مسیحیت بود. در نقطه اوج این شور ضدمذهبی، کیش عقل (Cult of Reason) با اجرای مراسم کارناوالگونه در کلیسای نوتردام پاریس (با بازیگری یک خواننده اپرا در نقش الهه عقل) برپا شد. روبسپیر که با الحاد و افراطگریهای ضدمذهب مخالف بود، بهزودی آن را مهار کرد و کیش وجود متعال (Cult of the Supreme Being) را که ترکیب خداپرستی عقلانی روسویی با فضیلت مدنی بود، جایگزین کرد. جشن بزرگ وجود متعال در ژوئن ۱۷۹۴، نمایش قدرت روبسپیر در اوج بود، اما برای بسیاری، نشانهای از جنون قدرت و خودبزرگبینی پیامبرگونه او نیز محسوب میشد.
در این دوران، ترور موضوع اصلی صحنه بود. گیوتین به نحوی بیوقفه کار میکرد. ملکه ماری آنتوانت، که حالا «بیوه کاپه» خطاب میشد، پس از یک محاکمه تحقیرآمیز و شتابزده، گردن نهاد. مادام رولان، مغز متفکر ژیروندنها، لحظه مرگ رو به مجسمه آزادی فریاد زد: «آه آزادی! چه جنایتهایی به نام تو مرتکب میشوند!» سران ژیروندنها، از جمله بریسو، رفتند. اما ژانویه ترور، رفقای دیروز را نیز بلعید. دانتون، قهرمان چاق و شاد دفاع از میهن که رفتهرفته به سیاست «افراط در ترور» معترض شده بود و خواهان «رحمت» شده بود، به همراه کامی دمولَن، روزنامهنگار بذلهگو و دوست قدیمی روبسپیر، به اتهام توطئه و فساد و میانهروی دستگیر و به سرعت اعدام شدند. دموستن هنگام رفتن به گیوتین، رو به جلادان به طعنه گفت: «سر مرا به مردم نشان بده، ارزشش را دارد.» با مرگ دانتون، آخرین رقیب بالقوه روبسپیر از میان رفته بود. قدرت روبسپیر مطلق، اما بنیانهایش به شکل خطرناکی متزلزل شده بود. ترور، دیگر دشمنانش را خورده بود و اکنون داشت از درون تهی میشد.
ترمیدور و خاتمه طوفان رادیکال
درحالیکه روبسپیر در اوج قدرت ظاهری به سر میبرد، خوف و نفرت در کنوانسیون در حال جوشیدن بود. هیچکس احساس امنیت نمیکرد. اعضای کمیته نجات ملی و کمیته امنیت عمومی بر سر حدود قدرت نزاع داشتند. نمایندگان فاسد که از تهدید «پاکسازی اخلاقی» میترسیدند، و بازماندگان ترورخوردهها، همگی میدانستند که تا روبسپیر زنده است، مرگ بر فراز سر همه آنها شمشیر میرقصد. ائتلافی نامقدس و متناقض از وحشتزدگان شکل گرفت: کسانی مانند فوشه و تالین که جنایات هولناکی در استانها مرتکب شده بودند و بیم داشتند به جرم لکهدارکردن انقلاب محاکمه شوند، با میانهروهای باقیمانده متحد شدند.
وقتی روبسپیر در هشتم ترمیدور سال دوم (۲۶ ژوئیه ۱۷۹۴) در یک نطق مبهم و تهدیدآمیز، سخن از «خائنینی جدید در درون خود کنوانسیون» به میان آورد، این آخرین قطره بود. فردای آن روز، نهم ترمیدور (۲۷ ژوئیه ۱۷۹۴) ، هنگامی که سن-ژوست برای قرائت گزارش کمیته برخاست، توطئهگران مانع سخن گفتن او شدند. فریادهای «مرگ بر مستبد» کنوانسیون را فرا گرفت و دستور بازداشت روبسپیر، سن-ژوست و کوتون صادر شد. هوادارانشان در کمون پاریس تلاش کردند آنها را آزاد کنند، اما سانسکولوتهای خسته و سرخورده که با سقوط قیمت دستمزدها و اعدام رهبران محبوبشان بیاعتماد شده بودند، این بار به یاری روبسپیر نیامدند. تودهها، موتور محرکه انقلابی که کوهستان را به قدرت رساندند، به تماشاچیانی منفعل بدل شدند.
سحرگاه دهم ترمیدور، نیروهای وفادار به کنوانسیون به شهرداری یورش بردند. روبسپیر که احتمالاً با شلیک گلوله آروارهاش منهدم شده بود، به همراه یارانش دستگیر شد. روز بعد بدون هیچ محاکمهای، صرفاً با احراز هویت، به گیوتین سپرده شدند. مرگ روبسپیر، فقط اعدام یک مرد نبود، بلکه یک پایانبندی نمادین بود. این لحظه، پایان حکومت ترور و پایان رادیکالترین فاز انقلاب فرانسه را رقم زد. گیوتین که تا دیروز ماشین فضیلت بود، اینک آخرین قربانیان بزرگ خود را میبلعید.
ترنُّم دیکتاتوری و نظم: از دیرکتوار تا برآمدن بناپارت
دوران پس از ترمیدور که به واکنش ترمیدوری (Thermidorian Reaction) معروف شد، با ولع برای عادیشدن، تجمل و انتقامجویی از تروریستها تعریف میشود. «جوانان زرّینپوش» (Muscadins) اوباش ضدانقلابی، یاکوبنها را در خیابانها کتک میزدند. زندانها به روی تروریستها گشوده شد و بسیاری اعدام شدند. قانون اساسی جدید سال سوم (۱۷۹۵) با هدف جلوگیری از بازگشت دیکتاتوری، قدرت اجرایی را به یک کمیته پنجنفره به نام دیرکتوار (Directory) سپرد و حق رأی را دوباره محدود به مالکان کرد. این رژیم جدید، جمهوری ثروتمندان و میانهروها بود که میان تندروی یاکوبنیسم و سلطنتطلبی در نوسان بود.
دیرکتوار حکومتی ضعیف، فاسد، و بر لبه تیغ راه میرفت. تهدید دائمی از چپ (توطئه بابوفیها با شعار تساوی واقعی و الغای مالکیت خصوصی که سرکوب شد) و از راست (شورشهای سلطنتطلبانه که با کمک ارتش سرکوب میشد) آن را به ژنرالها وابسته کرد. این دوران، دوران درخشان جمهوری در میدانهای جنگ بود، و در این میادین بود که سرنوشت نهایی انقلاب رقم خورد. یک ژنرال جوان کُرسی به نام ناپلئون بناپارت، با سرکوب بیرحمانه یک شورش سلطنتطلبانه در پاریس در ۱۷۹۵، خود را به عنوان «ژنرال واندِمیر» به دیرکتوار شناساند و پس از یک کارزار افسانهای در ایتالیا، به محبوبترین و قدرتمندترین مرد فرانسه بدل شد.
در این مرحله، انقلاب از آرمانهای آزادیخواهانه اولیه تهی و صرفاً به یک ماجراجویی نظامی برای صدور انقلاب با سرنیزه و غارت ثروت کشورهای همسایه بدل شده بود. سرانجام در کودتای ۱۸ برومر (۹ نوامبر ۱۷۹۹)، ناپلئون بناپارت با استفاده از محبوبیت نظامی و ضعف مفرط دیرکتوار، قدرت را به دست گرفت و خود را کنسول اول خواند. این رویداد، تیر خلاص بر پیکر جمهوری اول بود.
میراثی در تار و پود جهان
آیا انقلاب فرانسه شکست خورد؟ اگر معیار، استقرار پایدار یک جمهوری دموکراتیک بر اساس اعلامیه حقوق بشر باشد، در کوتاهمدت، آری. پس از یک دهه آشوب، فرانسه دوباره زیر یوغ یک دیکتاتور نظامی که خود را امپراتور خواند، قرار گرفت. اما چنین حکمی، سطحی و گمراهکننده است. ناپلئون هر چقدر هم خودکامه بود، ثمره و عامل انقلاب باقی ماند. او قانون اساسی مدنی، الغای فئودالیسم، تساوی در برابر قانون و ساختار اداری مدرن را حفظ کرد و با قانون مدنی ناپلئون (Code Napoléon) آنها را تثبیت کرد و به سراسر اروپای فتحشده صادر نمود. او مانند یک شهاب، با خود بذرهای انقلاب را در سراسر قاره پراکند و نظم کهن را در هر جایی که پا گذاشت، بیبازگشت نابود کرد.
میراث انقلاب فرانسه، بسیار فراتر از جغرافیای آن است. این انقلاب، الفبای سیاست مدرن را ابداع کرد:
- گفتمان چپ و راست سیاسی از محل نشستن نمایندگان در همان مجلس مؤسسان زاده شد.
- مفهوم ملت-دولت مدرن، به عنوان جامعهای از شهروندان برابر، جایگزین وفاداریهای فئودالی و سلسلهای شد.
- ایده انقلاب دائمی برای اولین بار تجربه شد: این باور که جامعه را میتوان بهطور کامل بر اساس اصول انتزاعی عقل، فضیلت و عدالت از نو ساخت. همین ایده، هم سرچشمه آرمانشهرگراییهای رهاییبخش مدرن شد و هم توجیهگر تاریکترین مهندسیهای اجتماعی تمامیتخواه (توتالیتر) در قرن بیستم.
- ترور، به عنوان یک ابزار حکومتی برای پاسداری از یک ایدئولوژی و نابودی کامل «دشمنان خلق»، تجربه و تئوریزه شد.
انقلاب فرانسه، یک تراژدی باشکوه و هولناک انسانی است. داستان عطش آزادیای که به دیکتاتوری انجامید، فضیلتخواهیای که به قتلعام سیستماتیک ختم شد، و گرسنگی معدهای که امپراتوریها را لرزاند. پژواک گامهای جمعیتی که به سوی باستیل روان بود، و صدای تیغه گیوتینی که بر گردن یک پادشاه و سپس بر گردن یک انقلابی فرود آمد، هرگز خاموش نخواهد شد. فرانسه و جهان، پس از آن دهه طوفانی، دیگر هرگز همان نشدند. این انقلاب، وعده دموکراسی را، به همراه تمام خطرات و شکوهش، برای همیشه بر پیشانی تاریخ مدرن حک کرد.