او نه فقط یک رهبر سیاسی، که نمادی از یک گسست تاریخی بود. فیدل آلخاندرو کاسترو روث، مردی که با ریشهای نامرتب و لباس نظامی سبز زیتونیاش به اندازه هر ستاره هالیوودی در قرن بیستم شهرت داشت، جهان را به ستایش یا نفرت واداشت. او ترکیبی متناقض از یک آرمانگرای مارکسیست و یک سیاستمدار عملگرا بود؛ روشنفکری که انقلاب را نه از پشت میز، که در دل کوههای سیرا مائسترا زیست. برای درک پدیدهای به پیچیدگی فیدل، باید از جغرافیایی شروع کنیم که او را ساخت: جزیرهای مملو از نیشکر، شورش و غرور.
میراث مستعمره: زخمی به نام کوبا پیش از فیدل
برای فهمیدن چرایی ظهور فیدل کاسترو، ابتدا باید زخم عمیق تاریخ کوبا را لمس کرد. کوبا، این جزیره کلیدی در خلیج مکزیک، تا سال ۱۸۹۸ عصای دست امپراتوری اسپانیا بود. وقتی سایر مستعمرات آمریکای لاتین در اوایل قرن نوزدهم زنجیر گسستند، کوبا “وفادار همیشه” باقی ماند. این وفاداری نه از سر عشق، که از ترس بود؛ کوباییهای سفیدپوست ثروتمند از آن میترسیدند که جنبش استقلالطلبی به شورش بردگانی مشابه هائیتی تبدیل شود.
اما این مصالحه شکننده دوام نیاورد. جنگهای استقلالطلبی به رهبری چهرههایی چون کارلوس مانوئل د سِسپِدس و شاعر-قهرمان، خوزه مارتی، روح ملیگرایی را در جزیره بیدار کردند. ایالات متحده با ناو مین وارد کارزار شد و جنگ اسپانیا-آمریکا در سال ۱۸۹۸ عملاً به حضور اسپانیا پایان داد. اما این آزادی، طعم تلخ یک فریب را داشت.
“من در دل هیولا زیستهام و از درون آن آگاهم.” – خوزه مارتی، پیش از مرگش در میدان نبرد، درباره تهدید ایالات متحده برای استقلال واقعی کوبا.
اصلاحیه پلات (Platt Amendment) در سال ۱۹۰۱ عملاً کوبا را به یک تحتالحمایه ایالات متحده تبدیل کرد. آمریکاییها حق دخالت نظامی داشتند و پایگاه خلیج گوانتانامو را برای همیشه به اجاره گرفتند. کوبا به زمین بازی گردشگران آمریکایی، مافیا و شرکتهای شکر تبدیل شد. فولخنسیو باتیستا، استوار گروهبانی که بعدها ژنرال و رئیسجمهور شد، نماد این دوران فساد و سرسپردگی بود. در چنین بستری، بذر شورش در مزرعهای در بیران کاشته شد.
پسری از مزرعه نیشکر: سالهای شکلگیری
در ۱۳ اوت ۱۹۲۶، در مزرعه خانوادگی کاسترو در بیران، استان اورینته، فرزندی از پدری مهاجر اسپانیایی و مادری کوبایی متولد شد. فیدل دوران کودکی را در دل طبیعت وحشی گذراند، اسبسواری میکرد و اگرچه فرزند یک زمیندار نسبتاً مرفه بود، اما هرگز از فقر شدید کارگران نیشکر که بیشترشان از نوادگان بردگان آفریقایی بودند، غافل نبود.
او در مدارس یسوعی (ژزوئیتها) درس خواند؛ مدارسی که نظم آهنین و فن سخنوری را به او آموختند. روحانیون به او منطق، الهیات و قدرت کلمه را آموختند، ابزاری که بعدها به سلاحی مهلک در دستانش تبدیل شد. اگرچه بعدها یک آتئیست سرسخت شد، اما ساختار ذهنی منظم و انضباط شخصیاش را مدیون این آموزشها بود. در دانشگاه هاوانا بود که فیدل جوان وارد دنیای متلاطم سیاست شد؛ دنیایی پر از گروههای مسلح دانشجویی، ایدههای ملیگرایانه و رویارویی مستقیم با دولتهای دستنشانده. در اینجا بود که شخصیت فیدل رهبر متولد شد؛ مردی که هرگز از میانه میدان نمیگریخت.
تاریخ به روایت باروت: طوفان مونکادا آغاز میشود
۲۶ جولای ۱۹۵۳. خورشید گرم سانتیاگو د کوبا شاهد جنون یا شجاعت محض بود. فیدل و گروهی ۱۶۰ نفره از جوانان پرشور، تصمیم به حمله به پادگان نظامی مونکادا، دومین دژ بزرگ نظامی رژیم باتیستا گرفتند. طرح نظامی، یک فاجعه تمام عیار بود. غافلگیری از دست رفت، نیروها پراکنده شدند و سربازان باتیستا با وحشیگری تمام، بسیاری از شورشیان اسیر را شکنجه و اعدام کردند.
اما شکست نظامی مونکادا، یک پیروزی سیاسی مطلق برای فیدل بود. در دادگاهی که برای محاکمه او تشکیل شد، فیدل، وکیل جوان و فارغالتحصیل رشته حقوق، دفاعیهای تاریخی ایراد کرد. او نه به عنوان متهم، که به عنوان مدعیالعموم رژیم سخن گفت. این سخنرانی که بعدها به صورت مخفیانه بازنویسی و منتشر شد، به مانیفست جنبش ۲۶ جولای تبدیل گشت.
“تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد.” — معروفترین جمله از دفاعیه فیدل کاسترو در دادگاه مونکادا که به شعار انقلابیون بدل شد.
او به ۱۵ سال زندان محکوم شد، اما فشار مردمی باتیستا را وادار به عفو عمومی کرد. فیدل به مکزیک رفت تا ارتش شکستخورده خود را بازسازی کند. در مکزیکو سیتی بود که سرنوشت انقلاب کوبا با یک پزشک آرژانتینی آسمدار گره خورد: ارنستو چه گوارا.
گرنما و سیرا مائسترا: ساختن اسطوره
در دسامبر ۱۹۵۶، ۸۲ مرد مسلح سوار بر قایق تفریحی کوچک و فرسوده گرنما راهی کوبا شدند. قایقی که برای ۱۲ نفر طراحی شده بود، حالا ۸۲ انقلابی را حمل میکرد. سفر دریایی کابوسوار بود. تقریباً غرق شدند، دچار دریازدگی مفرط بودند و سرانجام در جای اشتباهی پیاده شدند و توسط نیروهای باتیستا غافلگیر شدند. تعداد اندکی جان سالم به در بردند.
| چهرههای کلیدی بازمانده گرنما | نقش در انقلاب | فیدل کاسترو | فرمانده کل، استراتژیست سیاسی | رائول کاسترو | فرمانده نظامی، تشکیلدهنده هستههای کمونیستی | ارنستو چه گوارا | پزشک، فرمانده نظامی، نظریهپرداز اصلی | کامیلو سینفوئگوس | یکی از محبوبترین فرماندهان، فاتح سانتا کلارا | خوان آلمیدا | تنها فرمانده سیاهپوست، نماد برابری نژادی در انقلاب |
|---|
فیدل، چه گوارا و سایر بازماندگان به کوههای صعبالعبور سیرا مائسترا پناه بردند. اینجا بود که گفته شد ارتش شورشی از ۱۲ نفر تشکیل شده است، اما فیدل با اعتماد به نفس گفت: “ما در حال پیروزی هستیم.” تفاوت اصلی فیدل با سایر چریکهای آمریکای لاتین در همینجا بود: او یک مبارز صرف نبود، یک نابغه پروپاگاندا بود. او با یک فرستنده رادیویی کوچک، صدای رادیو ربلده را به گوش کوبا رساند. با دعوت از خبرنگاران نیویورک تایمز به کوهستان، افسانه شکستناپذیری خود را ساخت. او به دهقانان احترام گذاشت، قوانین سختگیرانه اخلاقی برای چریکها وضع کرد (تجاوز به زنان دهقان مجازات اعدام داشت) و بدین ترتیب حمایت مردم کوهستان را جلب کرد. این یک جنگ چریکی کلاسیک نبود؛ یک کمپین پیچیده سیاسی-نظامی بود که در آن دوربین و میکروفون، درست به اندازه تفنگ گلولهدار اهمیت داشت.
هابانا آزاد: انقلابی در جریان
سال ۱۹۵۹ سال سرنوشتسازی بود. وقتی باتیستا در شب سال نو از کشور گریخت، فیدل طی یک راهپیمایی پیروزمندانه از سانتیاگو به هاوانا حرکت کرد. این کاروان که “کاروان آزادی” نام گرفت، یک سفر هشت روزه بود که در آن میلیونها کوبایی برای اولین بار رهبران اسطورهای خود را دیدند. هاوانا در جنون شادی فرو رفت، اما انقلاب تازه شروع شده بود.
ماههای اولیه یک دوران بلاتکلیفی ایدئولوژیک بود. فیدل در آمریکا به عنوان یک ملیگرای میانهرو ظاهر شد و حتی در برنامههای تلویزیونی آمریکا شرکت کرد. اما در پس پرده، او در حال اجرای یک برنامه رادیکال بود. دادگاههای انقلابی تشکیل شد و صدها نفر از نیروهای امنیتی رژیم پیشین اعدام شدند. دنیا نفس خود را حبس کرد؛ این مرد یک آزادیبخش است یا یک دیکتاتور تازه؟
پاسخ با ملی کردن داراییهای آمریکایی و چرخش آشکار به سمت اتحاد جماهیر شوروی مشخص شد. رابطه با واشنگتن به سرعت رو به وخامت گذاشت و سازمان سیا طرحهای ترور فیدل را یکی پس از دیگری کلید زد.
“اگر زنده ماندن پس از سوءقصد یک ورزش المپیکی بود، من حتماً مدال طلا میگرفتم.” — فیدل کاسترو درباره بیش از ۶۰۰ طرح ترور ادعایی توسط سازمان سیا.
جدول زیر برخی از مشهورترین و عجیبترین این تلاشهای نافرجام را نشان میدهد که مرز بین جاسوسی و طنز سیاه را محو میکند:
| روش طرح ترور | توضیح مختصر | سیگار برگ انفجاری | سیگار برگ محبوب فیدل که با مواد منفجره پر شده بود. | لباس غواصی آلوده | لباسی آغشته به قارچهای کشنده که قرار بود از طریق پوست جذب شود. | خودکار سمی | یک سرنگ خودکار که باید در یک ملاقات دیپلماتیک استفاده میشد. | معشوقه مافیایی | استفاده از رابطه عاطفی یک زن با فیدل برای مسموم کردن نوشیدنی او. | صدف دریایی بمبگذاری شده | صدفی رنگارنگ در محل غواصی مورد علاقه فیدل کار گذاشته شد. |
|---|
از خلیج خوکها تا آخرالزمان: رویارویی با مرگ
آوریل ۱۹۶۱ اوج تحقیر ایالات متحده بود. سیا با آموزش و تجهیز تیپ ۲۵۰۶ از تبعیدیهای کوبایی، در خلیج خوکها (Playa Girón) پیاده شد. هدف، سرنگونی فیدل بود. اما فیدل شخصاً در میدان نبرد حاضر شد و فرماندهی ضدحمله را بر عهده گرفت. در کمتر از ۷۲ ساعت، مهاجمان درهم شکستند. این شکست فاجعهبار آمریکا، فیدل را به یک قهرمان جهان سومی تبدیل کرد و سوسیالیسم را در کوبا تثبیت نمود. او سپس با غرور اعلام کرد که انقلاب کوبا یک انقلاب مارکسیستی-لنینیستی است.
اما خطرناکترین لحظه تاریخ بشر چند ماه بعد رقم خورد. در اکتبر ۱۹۶۲، بر فراز کوبا، هواپیماهای جاسوسی آمریکا سایتهای موشکهای هستهای میانبرد شوروی را کشف کردند. جهان در آستانه نابودی هستهای قرار گرفت. در حالی که کندی و خروشچف در حال مذاکره محرمانه بودند، فیدل که خود را در آستانه حمله قریبالوقوع آمریکا میدید، در نامهای به خروشچف نوشت که اگر آمریکا حمله کند، شوروی باید اولین حمله هستهای را علیه خاک آمریکا انجام دهد. این درخواست، رهبران شوروی را به وحشت انداخت و آنها را متقاعد کرد که فیدل رهبری غیرقابل کنترل و رادیکالتر از آن است که تصور میکردند. بحران با قول عدم تعرض آمریکا به کوبا و خروج مخفیانه موشکها از ترکیه پایان یافت، اما کوبا هیچ نقشی در این معامله نداشت. فیدل از این که توسط متحدش “فروخته” شده، خشمگین بود.
سانس و قدرت: مهندسی جامعه نوین
پس از بحران موشکی، فیدل قدرت خود را تحکیم کرد و پروژه عظیم مهندسی اجتماعی را آغاز نمود. او یک سیستم تکحزبی ایجاد کرد، رسانهها را ملی کرد و هرگونه مخالفت سازمانیافته را سرکوب نمود. برای مخالفان، او یک دیکتاتور مستبد بود که زندانهایش مملو از زندانیان سیاسی بود و آزادی بیان را خفه کرده بود. برای هوادارانش، او معمار یک بهشت برابریطلب بود.
دستاوردهای اجتماعی انقلاب، حتی از نگاه دشمنانش، خیرهکننده بود. کوبا که زمانی فاحشهخانه حیاط خلوت آمریکا بود، به کشوری با نرخ سواد ۹۹.۸ درصدی تبدیل شد. سیستم بهداشت و درمان رایگان کوبا به الگویی برای جهان در حال توسعه تبدیل گشت و نرخ مرگ و میر نوزادان از بسیاری از کشورهای توسعهیافته پایینتر آمد.
“ما برای مردممان پزشک میفرستیم، نه بمب.” — شعار غیررسمی کوبا در اعزام تیپهای پزشکی به بلایای طبیعی در سراسر جهان.
این انقلاب اما یک سویه تاریک فرهنگی نیز داشت. در دهه ۱۹۶۰ و به ویژه در دوران موسوم به پنج سال خاکستری (Quinquenio Gris)، روشنفکران، نویسندگان و همجنسگرایان هدف آزار و سانسور ایدئولوژیک قرار گرفتند. فیدل بعدها مسئولیت این دوره سرکوب فرهنگی را گردن گرفت و آن را اشتباهی تاریخی خواند که شخصاً بیش از حد درگیر اقتصاد و تهدیدات خارجی بوده تا بر آن نظارت کند. این پارادوکس فیدل است: سازنده مدرسهها و زندانها.
اینترناسیونالیسم: سرباز جهان سوم
فیدل کاسترو هرگز انقلاب خود را محدود به مرزهای جزیره نکرد. او به یک بازیگر کلیدی در جنگ سرد در آفریقا تبدیل شد. هنگامی که آپارتاید آفریقای جنوبی به آنگولا حمله کرد، فیدل بدون مشورت با مسکو، دهها هزار سرباز و تانک به آنگولا اعزام کرد. نبرد کوئیتو کوواناواله در سال ۱۹۸۷-۸۸ نقطه عطفی در تاریخ جنوب آفریقا بود. پیروزی نیروهای مشترک کوبا و آنگولا بر ارتش آفریقای جنوبی، ضربه نهایی به رژیم آپارتاید وارد کرد و زمینه را برای آزادی نلسون ماندلا فراهم آورد. ماندلا بعدها گفت که این نبرد “نقطه عطفی در مبارزه برای آزادی قاره” بود. کوبا، جزیره کوچکی که در تحریم به سر میبرد، جریان تاریخ را در قارهای دیگر تغییر داد.
در آمریکای لاتین نیز، با وجود شکست چه گوارا در بولیوی، ایده فیدل هرگز نمرد. او پدرخوانده موج چپ نوین در قاره شد و سالها بعد، ژنرال هوگو چاوز در ونزوئلا او را پدر معنوی خود خواند. اتحاد کوبا و ونزوئلا سرشار از نفت در ازای خدمات پزشکی و آموزشی، رژیم کوبا را پس از فروپاشی شوروی سرپا نگه داشت.
دوره ویژه: هنر بقا در زمان صلح
فروپاشی دیوار برلین و سپس اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ ضربهای مهلک بود. اقتصاد کوبا که کاملاً به شوروی وابسته بود، یکشبه سقوط کرد. تولید ناخالص داخلی ۳۵ درصد کاهش یافت. این دوران که “دوره ویژه در زمان صلح” نام گرفت، آزمون نهایی رهبری فیدل بود. مردم گرسنگی کشیدند. میانگین مصرف کالری به طرز خطرناکی افت کرد و نوروپاتی اپتیک به دلیل سوءتغذیه همهگیر شد.
فیدل به جای سرنگونی، انعطافپذیری تاکتیکی نشان داد. او با چراغ سبز به دلار، اجازه گردشگری، کشاورزی ارگانیک شهری و سرمایهگذاری خارجی محدود را داد. کوباییها شوخی تلخی ساختند: “فیدل چه کرد؟ او پدر و مادرمان (شوروی) را از دست داد، اما پدربزرگ و مادربزرگمان (سرمایهداری) را پیدا کرد.” این دوره بحران، روحیه مقاومت کوبایی را تقویت کرد. فیدل تهدید را به فرصت بدل کرد و نشان داد که انقلاب حتی بدون حامی، میتواند زنده بماند، هرچند ملت بهای گرسنگی و ریاضت را پرداخت.
میراث دوگانه: زندگی پس از قدرت
در ۳۱ جولای ۲۰۰۶، یک خونریزی داخلی روده، فیدل را به طور موقت به زیر تیغ جراحی برد و برای همیشه از قدرت کنار زد. او قدرت را به برادرش رائول کاسترو، که سالها به عنوان وزیر نیروهای مسلح خدمت کرده بود، واگذار کرد. این انتقال قدرت، برخلاف پیشبینیها، بدون هرج و مرج و روان انجام شد. فیدل که حالا خود را “سرباز افکار” مینامید، کت و شلوار آدیداس ورزشی به تن میکرد و به نوشتن مقالاتی طولانی تحت عنوان “تاملات فیدل” میپرداخت و در آن درباره خطرات سوختهای زیستی، بحرانهای جهانی و صلح فلسفهبافی میکرد.
او در ۲۵ نوامبر ۲۰۱۶ در سن ۹۰ سالگی درگذشت. مرگ او پایانی بر طولانیترین رهبری سیاسی در قرن بیستم بود. واکنشها به مرگش همان پارادوکس همیشگی را بازتاب میداد: در میامی، تبعیدیهای کوبایی که اموالشان مصادره شده بود، در خیابان رقصیدند و قابلمه به دست شادی کردند. در هاوانا و بسیاری از پایتختهای جهان سوم، میلیونها نفر سوگواری کردند.
برای ارزیابی فیدل کاسترو نمیتوان از مقیاسهای معمول استفاده کرد. او یک ضدامپریالیست سرسخت بود که امپراتوری خود را ساخت. او دموکراسی را نابود کرد، اما کرامت انسانی را برای فقرا به ارمغان آورد. او اقتصاد را ویران کرد، اما سیستم بهداشتیای ساخت که معجزهآسا بود. او یک دیکتاتور بود که مردمش او را فرمانده صدا میزدند. فیدل کاسترو ثابت کرد که تاریخ را نه ارتشهای بزرگ، که ارادههای بزرگ میسازند؛ ارادهای که میتواند برای نیم قرن، جزیرهای کوچک را در مرکز طوفانهای جهان نگه دارد.
میراث او اکنون نیز در خیابانهای هاوانا زنده است، جایی که خودروهای غران آمریکایی دهه ۵۰ با موتورهای روسی حرکت میکنند، جایی که پزشکان به جای مهاجرت به میامی، به هائیتی میروند، و جایی که سایه مردی با لباس سبز زیتونی، هنوز بر تارک تاریخ این جزیره سنگینی میکند.