اشغال، آپارتاید، و آتشی که خاموش نمی‌شود: چرا جنگ اسرائیل و فلسطین جنگ تمام بشریت است؟

تصور کنید در سرزمینی زندگی می‌کنید که پدربزرگتان در آن متولد شده، درختی که کاشته هنوز سایه می‌اندازد و کلید خانه‌ای که از آن رانده شده‌اید، هنوز در جیب پدرتان سنگینی می‌کند. حالا تصور کنید هر روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و مردی با تفنگ پشت در خانهتان ایستاده که می‌گوید خدا این زمین را به او وعده داده و شما حق ندارید اینجا باشید. این تمثیل ساده، هسته ی تلخ و پیچیده‌ی جنگ اسرائیل و فلسطین است؛ جنگی که نه با گلوله، که با یک وعده آغاز شد. وعده‌ای که در مه دودآلود استعمار در لندن پیچید، در کوره‌های هولوکاست در اروپا آبدیده شد و بر ویرانه‌های روستاهای فلسطینی خاورمیانه، ملتی نوظهور را بنا نهاد. این ماجرا فقط یک مناقشه ارضی نیست؛ این نبرد روایتی است بر سر اینکه چه کسی قربانی است، چه کسی جلاد، و چه کسی حق دارد خود را یک انسان بنامد.

بیش از هفت دهه از نکبت یا همان “فاجعه” می‌گذرد؛ واژه‌ای که برای فلسطینی‌ها تنها یک برهه تاریخی نیست، بلکه زخمی باز و چرکین است که هر صبح با دیدن شهرک‌های جدید در کرانه باختری، تازه می‌شود. در آن سو، برای اسرائیلی‌ها، سال ۱۹۴۸ سال تحقق رویایی دو هزار ساله است، سال رهایی از کابوس اردوگاه‌های کار اجباری و پناهگاهی امن در برابر جهانی که ثابت کرده بود می‌خواهد آنها را بسوزاند. همین دوگانگی مطلق در تعریف تراژدی است که این درگیری را به یکی از لاینحل‌ترین معماهای ژئوپلیتیک جهان تبدیل کرده است. برای درک این آتش که خاموش نمی‌شود، باید از زیر آوار تاریخ شروع کنیم، جایی که امپراتوری‌ها فرو ریختند و صهیونیسم از دل خاکستر آنها سر برآورد.

ریشه‌های یک درگیری: از امپراتوری عثمانی تا قیمومت بریتانیا

اگر بخواهیم نقطه شروعی برای این تراژدی طولانی بیابیم، باید به اواخر قرن نوزدهم و فروپاشی آرام امپراتوری عثمانی بازگردیم. در آن زمان، ناحیه‌ای که امروز فلسطین تاریخی می‌خوانیمش، بخشی از ایالت‌های عربی امپراتوری بود و قرن‌ها بود که مسلمانان، مسیحیان، و اقلیتی از یهودیان در کنار هم و نه لزوماً در صلحی مدرن، بلکه در همزیستی مسالمت‌آمیز تحت قوانین اسلامی زندگی می‌کردند. موتور محرکه تغییر، نیروی دوگانه ناسیونالیسم اروپایی و یهودستیزی بود. در اروپا، قوم‌های مختلف به دنبال تشکیل دولت-ملت خود بودند و یهودیان، که همواره به عنوان “دیگری” طرد می‌شدند، از این قاعده مستثنی نبودند. تئودور هرتسل، روزنامه‌نگار اتریشی-مجار، که از ماجرای محاکمه آلوده به یهودستیزی کاپیتان دریفوس در فرانسه به وحشت افتاده بود، به این نتیجه رسید که یهودیان هرگز در اروپا امنیت نخواهند یافت و تنها راه نجات، تأسیس یک کشور مستقل یهودی است. او این ایده را در کتاب “دولت یهود” مطرح کرد و پدر صهیونیسم سیاسی نام گرفت.

در ابتدا، گزینه‌های دیگری مانند آرژانتین یا اوگاندا نیز برای این استعمار وطن‌گزین مطرح بود، اما این کشش مذهبی و تاریخی اورشلیم (بیت‌المقدس) و سرزمین اسرائیل بود که پیروز شد. شعار اولیه صهیونیست‌ها بسیار گویاست: “سرزمینی بدون قوم برای قومی بدون سرزمین.” این شعار نه‌تنها آرمان آنها را نشان می‌داد، بلکه عمق فاجعه‌ای که قرار بود رخ دهد را نیز فاش می‌کرد. مشکل اینجا بود که آن “سرزمین بدون قوم” نبود؛ بلکه به قول ماکسیم رودنسون، جمعیتی چندصدهزار نفری از اعراب فلسطینی در آن زندگی می‌کردند که قرن‌ها آنجا را خانه خود می‌دانستند. این توهم یا تجاهل مرگبار، بذر تمام فجایع بعدی بود.

با شعله‌ور شدن آتش جنگ جهانی اول، بریتانیا برای پیشبرد منافع استعماری خود، وعده‌های متناقضی به اعراب و یهودیان داد. از یک سو، در مکاتبات حسین-مک‌ماهون به اعراب وعده استقلال در ازای شورش علیه عثمانی‌ها داده شد. از سوی دیگر، در توافق محرمانه سایکس-پیکو با فرانسه، خاورمیانه عربی را بین خود تقسیم کردند. اما مرگبارترین وعده در دوم نوامبر ۱۹۱۷ داده شد: بیانیه بالفور. در این نامه که آرتور بالفور، وزیر خارجه وقت بریتانیا، خطاب به لرد روچیلد، از رهبران جامعه یهودی بریتانیا نوشت، اعلام شد که دولت اعلیحضرت “با نظر مساعد به استقرار یک خانه ملی برای قوم یهود در فلسطین می‌نگرد.” نکته تلخ و تکان‌دهنده این بیانیه آن بود که از اکثریت قریب به اتفاق جمعیت بومی فلسطین، یعنی اعراب، تنها با عبارت تحقیرآمیز “جوامع غیر یهودی” یاد شد و حق تعیین سرنوشت آنها کاملاً نادیده گرفته شد. این سند، شناسنامه تراژدی مدرن فلسطین است.

پس از فروپاشی عثمانی، جامعه ملل، قیمومت فلسطین را رسماً به بریتانیا سپرد تا زمینه اجرای بیانیه بالفور را فراهم کند. دوره قیمومت (۱۹۲۰-۱۹۴۸) شاهد موج‌های فزاینده مهاجرت یهودیان به فلسطین بود؛ مهاجرانی که عمدتاً از اروپای شرقی گریخته و با ایدئولوژی صهیونیستی و سرمایه اندک اما عزمی راسخ برای ساخت یک جامعه جدید آمده بودند. سازمان‌های پیشرو دولتی یهود مانند آژانس یهود و ارتش زیرزمینی هگانا شکل گرفتند. در مقابل، نارضایتی و خشم اعراب فلسطینی که یک‌باره خود را در خطر تبدیل شدن به اقلیت در سرزمین خود می‌دیدند، به انفجارهای پراکنده و سپس قیام‌های سراسری انجامید. شورش بزرگ عربی ۱۹۳۶-۱۹۳۹ که با اعتصابی فراگیر شروع شد، به طرز وحشیانه‌ای توسط بریتانیا سرکوب شد و ساختار سیاسی و نظامی فلسطینی‌ها را در آستانه مهمترین برهه تاریخشان فلج کرد. این سرکوب بیرحمانه، دقیقاً در زمانی صورت گرفت که رهبری فلسطینی بیشتر از همیشه به انسجام نیاز داشت.

“از نظر حقوقی و اخلاقی، بیانیه بالفور سندی است که استعمارگر با یک دست آن را امضا کرد و با دست دیگر، شمشیر را بر گلوی ملتی بومی کشید تا خانه‌اش را به دیگری ببخشد.” - ادوارد سعید، در کتاب مسئله فلسطین

نکبت ۱۹۴۸: تولد یک ملت، مرگ یک ملت دیگر

اگر بیانیه بالفور شناسنامه تراژدی باشد، نکبت ۱۹۴۸ خودِ فاجعه است. پس از پایان جنگ جهانی دوم و آشکار شدن ابعاد دهشتناک هولوکاست، فشار برای تأسیس یک کشور یهودی غیرقابل انکار شد. بریتانیا که از تروریسم گروه‌های یهودی افراطی مانند مناخیم بگین و خون‌ریزی‌های مداوم بین اعراب و یهودیان به ستوه آمده بود، مسئله فلسطین را به سازمان ملل تازه‌تاسیس سپرد. در ۲۹ نوامبر ۱۹۴۷، مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه ۱۸۱ را تصویب کرد؛ طرحی برای تقسیم فلسطین به دو کشور عربی و یهودی و بین‌المللی شدن اورشلیم. یهودیان که ۳۲ درصد جمعیت و ۶ درصد از زمین را در اختیار داشتند، ۵۶ درصد از خاک فلسطین را از این طرح به دست آوردند. رهبران صهیونیست، با اکراه و به صورت تاکتیکی، این طرح را پذیرفتند، چرا که آن را سکوی پرشی برای گسترش آینده می‌دانستند. اعراب فلسطینی و کشورهای عرب اما آن را به شدت رد کردند و آن را دزدی آشکار اموال یک ملت توسط یک نهاد بین‌المللی تحت نفوذ قدرت‌های پیروز جنگ خواندند.

ششماهه اخر ۱۹۴۷ صحنه جنگ داخلی تمام‌عیاری بود. هگانا و گروه‌های شبه‌نظامی صهیونیست که از نظر سازماندهی و تسلیحات به مراتب قدرتمندتر از شبه‌نظامیان فلسطینی بودند، عملیات‌های نظامی را آغاز کردند. تروریسم نیز نقشی کلیدی ایفا کرد: کشتار وحشیانه روستای دیر یاسین در آوریل ۱۹۴۸ توسط تروریست‌های ایرگون و لهی (گروه اشترن) به رهبری مناخیم بگین و اسحاق شامیر - که بعدها هر دو نخست‌وزیر اسرائیل شدند - به نمادی از وحشت برای فلسطینی‌ها تبدیل شد. ۱۰۷ تن از جمله زنان، کودکان و سالخوردگان قتل‌عام شدند و اجسادشان در خیابان‌ها رها شد. خبر این کشتار مهیب مانند آتشی در خرمن پخش شد و نقش به‌سزایی در ایجاد موج فرار و وحشت جمعی داشت، فرآیندی که اسرائیلی‌ها آن را “فرار داوطلبانه” و فلسطینی‌ها “پاک‌سازی قومی” می‌نامند.

در ۱۴ مه ۱۹۴۸، همزمان با پایان قیمومت بریتانیا، داوید بن گوریون در تالار استقلال تل‌آویو، موجودیت “دولت اسرائیل” را اعلام کرد. این اعلامیه، ایجاد “دولتی یهودی در ارض اسرائیل” را اعلام کرد و قول داد که “تساوی کامل حقوق اجتماعی و سیاسی برای تمامی شهروندانش علیرغم تفاوت دین، نژاد یا جنسیت” را تضمین کند. در حالی که یهودیان در خیابان‌ها می‌رقصیدند، ارتش‌های کشورهای عربی همسایه (مصر، اردن، سوریه، لبنان و عراق) به فلسطین حمله کردند تا “موجودیت نامشروع صهیونیستی” را نابود کنند. جنگی که اسرائیلی‌ها “جنگ استقلال” و اعراب “النکبه” می‌نامند، به پیروزی قاطع اسرائیل انجامید. اسرائیل نه‌تنها از سرزمین‌های اختصاص‌یافته در طرح تقسیم دفاع کرد، بلکه تا پایان جنگ در ۱۹۴۹، ۷۸ درصد از خاک قیمومت فلسطین را تصرف کرده بود. کرانه باختری به اشغال اردن و نوار غزه تحت کنترل مصر درآمد و نقشه کشوری فلسطینی برای همیشه از اطلس‌ها پاک شد.

مهمترین و دردناک‌ترین پیامد این جنگ، فاجعه پناهندگان بود. بر اساس آمار سازمان ملل، حدود ۷۰۰،۰۰۰ فلسطینی از خانه و کاشانه خود رانده شدند و یا از ترس قتل‌عام‌ها گریختند. این آوارگان به کرانه باختری، نوار غزه، اردن، لبنان و سوریه پناه بردند و اردوگاه‌هایی که قرار بود “موقت” باشند، به خانه‌های دائمی چند نسل متوالی بدل شدند. اسرائیل از بازگشت این پناهندگان به بهانه حفظ اکثریت جمعیتی یهودی ممانعت کرد و قوانینی برای مصادره اموال و خانه‌های آنها وضع نمود. روستاهای ویران‌شده فلسطینی با خاک یکسان شدند و پارک‌ها و شهرک‌های یهودی بر روی ویرانه‌های آنها بنا گردید. حق بازگشت برای این پناهندگان و میلیون‌ها نواده‌شان، که امروز تعدادشان به بیش از پنج میلیون می‌رسد، به مرکزی‌ترین و عاطفی‌ترین اصل آرمان فلسطین بدل شده است. برای اسرائیل، پذیرش حق بازگشت به معنای تغییر بافت جمعیتی و پایان “دولت یهودی” است، و به همین دلیل این خواسته همواره خط قرمز مطلق آنها در هر مذاکره‌ای بوده است.

جدول زیر ابعاد فاجعه جابه‌جایی جمعیتی در ۱۹۴۸ را به تصویر می‌کشد:

شاخص قبل از ۱۹۴۸ بعد از ۱۹۴۹
جمعیت یهودیان در فلسطین حدود ۶۳۰,۰۰۰ نفر (۳۲٪) حدود ۷۱۶,۰۰۰ نفر (اکثریت در اسرائیل)
جمعیت اعراب فلسطینی حدود ۱,۳۷۰,۰۰۰ نفر (۶۸٪) تنها ۱۵۶,۰۰۰ نفر در اسرائیل باقی ماندند
شهرهای عمدتاً عرب‌نشین (مثل یافا، حیفا) رونق اقتصادی و فرهنگی خالی از سکنه و تبدیل به شهرهای یهودی‌نشین
روستاهای فلسطینی حدود ۵۰۰ روستا حدود ۴۰۰ روستا ویران و با خاک یکسان شدند

از آتش به آتش: جنگ ۱۹۶۷ و تولد مسئله اشغال

دوره بین ۱۹۴۹ تا ۱۹۶۷، صلحی مسلحانه نبود، بلکه آتش‌بسی شکننده و پر از حملات چریکی فدائیان فلسطینی به اسرائیل و حملات تلافی‌جویانه اسرائیل بود. جهان عرب از شکست مفتضحانه ۱۹۴۸ در شوک بود و تحت تأثیر موج ناسیونالیسم عرب به رهبری جمال عبدالناصر، رئیس‌جمهور پان‌عربیست مصر، خود را برای رویارویی نهایی آماده می‌کرد. اما آنچه در ژوئن ۱۹۶۷ رخ داد، تنها در شش روز، نه‌تنها خاورمیانه، بلکه ماهیت مناقشه اسرائیل و فلسطین را برای همیشه تغییر داد و پایه‌گذار وضعیت فاجعه‌باری شد که امروز شاهد آن هستیم.

در مه ۱۹۶۷، تنش‌ها به نقطه جوش رسید. اتحاد جماهیر شوروی به مصر اطلاعات نادرستی درباره تجمع نیروهای اسرائیلی در مرز سوریه داد. ناصر با درخواست خروج نیروهای اضطراری سازمان ملل از صحرای سینا و سپس بستن تنگه تیران بر روی کشتیرانی اسرائیل، عملاً اعلان جنگ اقتصادی و استراتژیک داد. خیابان‌های پایتخت‌های عربی از شعارهای آتشین علیه اسرائیل و وعده “ریختن یهودیان به دریا” به لرزه درآمده بود. اسرائیل که خود را در محاصره مرگبار می‌دید، صبح روز پنجم ژوئن ۱۹۶۷ حمله پیش‌دستانه و ویرانگری را آغاز کرد. در عملیاتی که عملیات فوکوس نام گرفت، نیروی هوایی اسرائیل در کمتر از سه ساعت تقریباً کل نیروی هوایی مصر را روی باند فرودگاه‌ها نابود کرد. بدون پوشش هوایی، ارتش‌های مصر، سوریه و اردن در عرض شش روز به طرز خففت‌آوری در هم شکستند.

نتیجه جنگ شش روزه زلزله‌ای ژئوپلیتیک بود که پس‌لرزه‌هایش هنوز هم حس می‌شود. اسرائیل صحرای سینای مصر، بلندی‌های جولان سوریه، و مهمتر از همه، کرانه باختری از جمله اورشلیم شرقی و نوار غزه را تصرف کرد. برای صهیونیست‌های مذهبی و ملی‌گرا، این یک معجزه الهی بود. بازپس‌گیری اورشلیم شرقی و دیوار ندبه (مبکی) که مقدس‌ترین مکان برای عبادت یهودیان است، موجی از سرخوشی مذهبی-ملی را در اسرائیل و سراسر جهان یهود به راه انداخت. این لحظه، ظهور صهیونیسم مذهبی و جنبش‌های شهرک‌سازی به عنوان نیروهای مسلط سیاسی بود. دیگر “خانه ملی” به یک پروژه برای بازپس‌گیری “یهودا و شومرون” (نام‌های کتاب مقدسی کرانه باختری) بدل شد.

برای فلسطینی‌ها اما، این جنگ نه یک “اشغال” که یک تکمیل نکبت بود. فلسطینی‌های کرانه باختری و غزه که از ۱۹۴۸ تحت کنترل اعراب بودند، حالا مستقیماً زیر چکمه‌های نظامیان اسرائیلی قرار گرفتند. قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل که پس از جنگ تصویب شد، بر “غیرقابل قبول بودن تحصیل سرزمین از راه جنگ” تاکید و خواستار خروج اسرائیل از “سرزمین‌های اشغال شده” در ازای صلح شد. اما کلیدواژه انگلیسی territories بدون حرف تعریف “the” نوشته شد تا عمداً تفسیرپذیر باشد. اسرائیل از آن زمان بر این موضع است که این قطعنامه به معنای خروج از “برخی” سرزمین‌هاست، نه “تمامی” آنها. این چاله حقوقی، گودال بی‌انتهای مناقشه بر سر شهرک‌های اسرائیلی را حفر کرد.

از ۱۹۶۷ به بعد، واژگان این مناقشه تغییر کرد. دعوا دیگر سر موجودیت اسرائیل (حداقل در گفتمان رسمی بین‌المللی) نبود، که بر سر اشغال بود. ارتش اسرائیل به یک قدرت اشغالگر نظامی بدل شد که میلیون‌ها فلسطینی بی‌دولت و بدون تابعیت را تحت یک نظام سخت‌گیرانه اداری و نظامی کنترل می‌کند. و درست در همین خاک اشغالی بود که بذر مقاومت فلسطینی به رهبری سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) به رهبری یاسر عرفات جوانه زد و به یک بازیگر مستقل بین‌المللی تبدیل شد.

معامله قرن‌ها: صلح اسلو و ساختن یک دولت زندان

دهه‌ها گذشت. انتفاضه اول (قیام سنگ) در ۱۹۸۷ شعله کشید و به جهان نشان داد که نسل جدید فلسطینی زیر اشغال، حاضر به تسلیم نیست. فروپاشی شوروی، جنگ خلیج فارس، و فشارهای بین‌المللی نهایتاً دو دشمن قسم‌خورده را به اتاق مذاکرات مخفی در اسلو، نروژ کشاند. نتیجه این مذاکرات محرمانه، امضای توافق اسلو در ۱۹۹۳ و دست‌دادن تاریخی یاسر عرفات و اسحاق رابین، نخست‌وزیر وقت اسرائیل، در چمن کاخ سفید بود. این لحظه برای بسیاری سرآغاز پایان مناقشه به نظر می‌رسید. سازمان آزادی‌بخش فلسطین برای اولین بار اسرائیل را به رسمیت شناخت و اسرائیل نیز ساف را به عنوان “نماینده مردم فلسطین” به رسمیت شناخت.

اما شیطان، همیشه در جزئیات است. اسلو یک توافق صلح نبود، یک توافق انتقال قدرت تدریجی و مبهم بود. بر اساس این توافق، تشکیلات خودگردان فلسطین (PA) ایجاد شد تا در بخش‌هایی از کرانه باختری و غزه خودمختاری محدودی داشته باشد. این مناطق به سه بخش A (تحت کنترل کامل تشکیلات)، B (تحت کنترل اداری تشکیلات و امنیتی اسرائیل) و C (تحت کنترل کامل اسرائیل) تقسیم شدند. منطقه C که بیش از ۶۰ درصد از کرانه باختری را شامل می‌شود و تقریباً تمام شهرک‌های یهودی‌نشین، منابع آبی و مناطق حاصلخیز در آن قرار دارد، در انحصار کامل اسرائیل باقی ماند. مسائل نهایی و انفجاری شامل اورشلیم، پناهندگان، مرزهای نهایی و شهرک‌ها، به مذاکرات “وضعیت نهایی” موکول شد که هرگز به سرانجام نرسید.

اسلو، همانطور که متفکر فلسطینی ادوارد سعید از همان ابتدا پیش‌بینی کرده بود، ساف را به “متصدی اشغال” تبدیل کرد. تشکیلات خودگردان بدون داشتن حاکمیت واقعی، مسئول تأمین امنیت و اداره جمعیتی شد که همچنان در اشغال به سر می‌بردند. در مقابل، روند شهرک‌سازی اسرائیل نه‌تنها متوقف نشد، بلکه در دوران پس از اسلو به طرز نجومی افزایش یافت تا “حقایق بر روی زمین” چنان تثبیت شوند که تشکیل یک کشور فلسطینی پیوسته و بادوام را برای همیشه ناممکن کنند. نقشه کرانه باختری امروز شبیه یک پارچه وصله‌شده است؛ جزایر جداافتاده‌ای از مناطق A و B که در اقیانوسی از منطقه C، جاده‌های مخصوص شهرک‌نشینان و پست‌های ایست و بازرسی شناورند.

اسلو بزرگترین کلاهبرداری قرن بود. ما (ساف) را تبدیل کرد به نگهبان یک زندان بزرگ، در حالی که زندانبان بیرون دروازه ایستاده و هر روز یک سلول جدید به زندان اضافه می‌کند و می‌گوید اینها دیگر مال زندانیان نیست. - نقل قول منتسب به یک مذاکره‌کننده فلسطینی در کمپ دیوید

این وضعیت انفجاری در سال ۲۰۰۰ در کمپ دیوید منفجر شد. ایهود باراک، نخست وزیر اسرائیل، با میانجیگری بیل کلینتون، “پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای” به عرفات داد که شامل ۹۱ درصد کرانه باختری، تمام غزه و حاکمیت بر برخی از محله‌های اورشلیم شرقی بود. اسرائیل این شکست مذاکرات را گواهی بر عدم تمایل طرف فلسطینی به صلح خواند. فلسطینی‌ها اما استدلال می‌کنند که این طرح، ۹ درصد از سرزمین‌های ۱۹۶۷ را به همراه بسیاری از بزرگترین شهرک‌ها به اسرائیل می‌بخشید، حق حاکمیت را با تکه‌تکه کردن جغرافیا و حفظ کنترل مرزها، آسمان و منابع آب بی‌معنی می‌کرد، و هیچ راه‌حل عادلانه‌ای برای مسئله پناهندگان ارائه نمی‌کرد. شکست کمپ دیوید و سپس بازدید تحریک‌آمیز آریل شارون از مسجد الاقصی، جرقه انتفاضه دوم (انتفاضه الاقصی) را زد. این بار سنگ‌ها جای خود را به بمب‌گذاران انتحاری در اتوبوس‌ها و رستوران‌های اسرائیل دادند. اسرائیل نیز با تهاجم نظامی مجدد به مناطق A، ویران کردن زیرساخت‌های تشکیلات خودگردان، ترور هدفمند رهبران فلسطینی، و مهمتر از همه، شروع ساخت “دیوار حائل” پاسخ داد.

دیوار، محاصره و آپارتاید: کالبدشکافی یک سیستم

“دیواری که ما می‌سازیم صرفاً یک مانع امنیتی نیست، یک مرز سیاسی است. قرار نیست فلسطینی‌ها پشت آن زندگی کنند، بلکه از دیده و ذهن ما پاک خواهند شد.” این جمله‌ای است که شاید هیچ سیاستمدار اسرائیلی به صراحت به زبان نیاورد، اما منطق دیوار حائل را آشکار می‌کند. این دیوار بتنی و حصار الکترونیکی که اسرائیل در اوج انتفاضه دوم شروع به ساخت آن کرد، از نظر اسرائیل یک ضرورت امنیتی برای جلوگیری از نفوذ بمب‌گذاران انتحاری بود. از نظر فلسطینی‌ها و بسیاری از نهادهای بین‌المللی، این دیوار چیزی جز ابزاری برای الحاق خزنده زمین‌ها و خفه کردن زندگی فلسطینی‌ها نیست. دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) در سال ۲۰۰۴، در رأیی مشورتی، ساخت بخش‌هایی از دیوار که در عمق کرانه باختری پیش‌روی کرده و شهرک‌های یهودی‌نشین را ضمیمه می‌کند را “نقض قوانین بین‌المللی” و ایجاد کننده “حقایقی بر روی زمین که می‌تواند معادل الحاق دفاکتو باشد” اعلام کرد. این دیوار اغلب مسیر خط سبز (مرز ۱۹۴۹) را دنبال نمی‌کند، بلکه به شکل مارپیچ به عمق زمین‌های فلسطینی فرو رفته تا شهرک‌های بزرگ را در سمت اسرائیلی خود جای دهد. جوامع فلسطینی از زمین‌های کشاورزی، مدارس، بیمارستان‌ها و حتی چاه‌های آب خود جدا شده‌اند.

اگر کرانه باختری داستان دیوار و تکه‌تکه‌سازی است، نوار غزه داستان یک زندان روباز محصور است. از سال ۲۰۰۷، پس از به‌دست‌گیری قدرت توسط حماس در غزه، اسرائیل و مصر محاصره‌ای همه‌جانبه را بر این باریکه ساحلی ۳۶۵ کیلومتر مربعی اعمال کرده‌اند که بیش از دو میلیون انسان در آن در فقر و بیکاری فلج‌کننده زندگی می‌کنند. کالاهای ورودی به شدت کنترل می‌شود، صادرات تقریباً غیرممکن است، و ماهیگیران غزه‌ای حق ندارند از چند مایلی ساحل فاصله بگیرند. این محاصره، یک مجازات جمعی است که طبق کنوانسیون‌های ژنو، غیرقانونی محسوب می‌شود. نتیجه این سیاست، ایجاد اقتصادی وابسته به کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل و چرخه‌ای بی‌پایان از فقر و ناامیدی است که سوخت افراطی‌گری را فراهم می‌کند.

اما شاید جامع‌ترین چارچوب برای درک واقعیت امروز، کاربرد واژه آپارتاید باشد. سازمان‌های حقوق بشری معتبری چون دیده‌بان حقوق بشر، عفو بین‌الملل و بتسلم (مرکز اطلاعات اسرائیلی حقوق بشر در سرزمین‌های اشغالی)، پس از سال‌ها تحقیق، گزارش‌های مفصلی منتشر کرده و به این نتیجه رسیده‌اند که در قلمرو تحت کنترل اسرائیل، از رود اردن تا دریای مدیترانه، یک سیستم واحد حاکم است که مرتکب جنایت آپارتاید علیه فلسطینی‌ها می‌شود. آنها استدلال می‌کنند که این صرفاً یک اشغال نیست، بلکه یک سیستم نهادینه‌شده از ستم و سلطه نژادی است که هدف آن حفظ برتری یهودیان بر فلسطینی‌هاست. این سیستم از طریق عملکردهای زیر تحلیل می‌شود:

در کرانه باختری، شهرک‌نشینان یهودی تابع قوانین مدنی اسرائیل و دارای کلیه حقوق شهروندی و حق رأی هستند، در حالی که همسایگان فلسطینی آنها که درست در چند متری آن‌سوی حصار زندگی می‌کنند، تحت حاکمیت دادگاه‌های نظامی قرار دارند، حق رأی در انتخاباتی که بر زندگیشان مسلط است ندارند و هرگونه اعتراض و مخالفت آنها جرم نظامی محسوب می‌شود. جاده‌های مجزایی وجود دارد که استفاده فلسطینی‌ها از جاده‌های مخصوص شهرک‌نشینان ممنوع است. سیاست تخریب خانه، لغو مجوز اقامت و تبعید فلسطینی‌ها در اورشلیم شرقی برای حفظ اکثریت جمعیتی یهودی. در داخل اسرائیل، شهروندان عرب فلسطینی (که به آنها “عرب‌های اسرائیلی” می‌گویند) به طور رسمی حق رأی دارند اما با ده‌ها قانون تبعیض‌آمیز مواجه‌اند که دسترسی آنها به زمین، مسکن، و منابع ملی را محدود می‌کند. قانون “یهودی بودن دولت” مصوب ۲۰۱۸ با صراحت حق تعیین سرنوشت انحصاری را به قوم یهود اعطا کرده و عربی را از زبان رسمی به زبانی با “جایگاه ویژه” تنزل داده است. نتیجه این قوانین و رویه‌ها، ایجاد یک واقعیت دوگانه است که در آن دو انسان که در یک وجب زمین زندگی می‌کنند، بسته به اینکه یهودی باشند یا فلسطینی، از مجموعه حقوق کاملاً متفاوتی برخوردارند. این تعریف کلاسیک و حقوقی آپارتاید است.

جدول زیر نمونه‌ای از این سیستم دوگانه حقوقی و مدنی را نشان می‌دهد:

معیار شهروندان یهودی اسرائیل/شهرک‌نشینان فلسطینی‌های کرانه باختری
حاکمیت قانون قوانین مدنی و جزایی اسرائیل احکام نظامی ارتش اسرائیل
حق رأی حق رأی کامل برای پارلمان (کنست) بدون حق رأی در انتخاباتی که بر آنها اعمال حاکمیت می‌کند
دادگاه صالح دادگاه‌های مدنی با دادرسی عادلانه دادگاه‌های نظامی با نرخ محکومیت بالای ۹۹٪
آزادی تردد آزاد در تمام جاده‌ها نیازمند مجوز برای تردد بین شهرها، ممنوعیت از جاده‌های مخصوص شهرک‌ها
مجوز ساخت‌وساز صادر شده توسط شوراهای محلی تقریباً غیرممکن در منطقه C، منجر به تخریب مداوم خانه‌ها
منابع طبیعی (آب) سهم سرانه بسیار بالا سهم سرانه پایین و قیمت چند برابر، برداشت توسط اسرائیل

طوفان الاقصی ۲۰۲۳ و نسل‌کشی در غزه: روز صفر جهان جدید

در صبح هفتم اکتبر ۲۰۲۳، مصادف با تعطیلات یهودی سیمخات تورا، جهان با تصاویری تکان‌دهنده از خواب پرید. حمله غافلگیرانه و بی‌سابقه شبه‌نظامیان حماس با نام عملیاتی “طوفان الاقصی” به شهرک‌ها و پایگاه‌های نظامی اسرائیل در حصار غزه، عمیق‌ترین شوک امنیتی، روانی و سیاسی در تاریخ ۷۵ ساله اسرائیل را رقم زد. هزاران موشک همزمان شلیک شدند و صدها تن از رزمندگان فلسطینی با نفوذ از طریق هوا، دریا و تخریب فنس‌های مرزی، برای ساعاتی کنترل نظامی اسرائیل بر بخش‌هایی از “پوشش غزه” را در هم شکستند. در این حمله، حدود ۱۲۰۰ اسرائیلی، عمدتاً غیرنظامی، کشته و حدود ۲۴۰ تن دیگر به گروگان گرفته و به نوار غزه برده شدند. خشونت‌های این روز، شامل قتل‌عام غیرنظامیان در جشنواره موسیقی “نوا” و کیبوتص‌های بئری و کفار عزه، وحشتی جمعی و خشم ملی بی‌مهار را در اسرائیل برانگیخت. برای اسرائیلی‌ها، این فقط یک شکست اطلاعاتی نبود، بلکه پوسته محافظ همیشگی “ارتش شکست‌ناپذیر” ترک برداشت و آسیب‌پذیری بنیادین پروژه صهونیسم در محاصره میلیون‌ها فلسطینی خشمگین و بدون افق، به‌طور مهلکی آشکار شد.

پاسخ اسرائیل، عملیاتی بود با نام رمز “شمشیرهای آهنین” . بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، وعده “نابودی کامل حماس” را داد، اما آنچه از آن روز تا کنون بر غزه می‌گذرد، به یکی از مرگبارترین، مخرب‌ترین و جنجالی‌ترین کارزارهای نظامی قرن بیست و یکم بدل شده است. اسرائیل محاصره کامل غزه را اعلام کرد: “نه برق، نه غذا، نه آب، نه سوخت.” این اعلام، خود یک اعتراف علنی به جنایت جنگی مجازات جمعی بود. بمباران‌های هوایی و توپخانه‌ای بی‌وقفه با استفاده از هوش مصنوعی برای تولید اهداف با حداقل نظارت انسانی، کل محله‌های مسکونی را به تلی از خاک و آوار بدل کرده است. تخمین زده می‌شود که تاکنون بیش از چهل هزار فلسطینی، اکثریت قریب به اتفاق آنها غیرنظامی شامل بیش از پانزده هزار کودک، کشته شده باشند. تمام بیمارستان‌ها، مدارس سازمان ملل (آنروا)، دانشگاه‌ها، مساجد، کلیساها، نانوایی‌ها و زیرساخت‌های حیاتی غیرنظامی به طور سیستماتیک هدف قرار گرفته یا تخریب شده‌اند. تصاویر کودکانی که از زیر آوار بیرون کشیده می‌شوند، والدینی که فرزندانشان را در کیسه‌های پلاستیکی حمل می‌کنند و خبرنگارانی که با جلیقه ضدگلوله خبر کشته شدن خانواده خود را زنده مخابره می‌کنند، به نماد بی‌رحمی این جنگ بدل شده است.

این عملیات نظامی، زیر سایه یک پرونده مهم بین‌المللی پیش می‌رود. آفریقای جنوبی، با استناد به کنوانسیون ۱۹۴۸ منع و مجازات نسل‌کشی، پرونده‌ای را علیه اسرائیل در دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) طرح کرده است. استدلال حقوقی قدرتمند آفریقای جنوبی این است که الگوی حملات اسرائیل، بیانیه‌های مقامات ارشد آن، و تحمیل شرایط زندگی محاسبه‌شده برای نابودی فیزیکی غزه، نشان‌دهنده قصد نسل‌کشی است. آنها به استناد بیانیه‌های مقاماتی مانند وزیر دفاع که فلسطینی‌ها را “حیوانات انسانی” خواند، بقیه که به “پاک کردن غزه” اشاره کردند، و سیاستمدارانی که از انداختن “بمب اتم” بر غزه سخن گفتند، قصد نیت نسل‌کشی را اثبات می‌کنند. دیوان در رأی اولیه خود، این پرونده را “قابل قبول” تشخیص داد و اسرائیل را موظف به “انجام کلیه اقدامات برای جلوگیری از نسل‌کشی” و “اجازه ورود کمک‌های بشردوستانه” کرد. اسرائیل این اتهامات را با خشم رد کرده و آن را “تحریف ننگین و نفرت‌انگیز” می‌خواند، اما روند حقوقی در دیوان لاهه و همچنین درخواست بازپرس دیوان کیفری بین‌المللی برای صدور حکم بازداشت نتانیاهو و وزیر دفاعش به اتهام جنایات جنگی، انزوای بی‌سابقه اسرائیل را در جهان رقم زده است.

ما شاهد یک نسل‌کشی در حال وقوع در غزه هستیم. ما شاهد نابودی یک ملت در مقابل چشمان جهان هستیم. ما شاهد آن هستیم که یک اشغال، یک آپارتاید، به وحشتناک‌ترین نتیجه منطقی خود می‌رسد. - فرانچسکا آلبانزه، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر سرزمین‌های فلسطین اشغالی

چرا این جنگ پایان نمی‌پذیرد؟ روایت‌های متخاصم و تله ژئوپلیتیک

برای درک اینکه چرا تمام تلاش‌های صلح از اسلو تا کنون فروریخته‌اند، باید از تحلیل صرف ژئوپلیتیک فراتر رفت و به روایت‌ها نگاه کرد. این مناقشه عرصه نبرد دو روایت بنیادین است که هر دو وجود دیگری را به عنوان محوکننده خود می‌بینند. روایت اسرائیلی (به‌ویژه پس از هولوکاست و سپس ۷ اکتبر) بر پایه امنیت وجودی بنا شده است: ما ملتی محاصره‌شده در دریایی از دشمنان هستیم که سوگند خورده‌اند ما را نابود کنند. هر عملی، از شهرک‌سازی گرفته تا بمباران غزه، از لنز “دفاع از خود” و “تضمین بقا” تفسیر می‌شود. در این روایت، حماس همان نازی‌های جدید است و هرگونه امتیاز، نشانه ضعف و دعوتی برای نابودی کامل.

در مقابل، روایت فلسطینی یک روایت ضد استعماری است: آنها قربانی یک پروژه سکونت‌استعماری هستند که از قرن نوزدهم شروع شده و تا امروز ادامه دارد. آنها نه مهاجمان خارجی که در پی پرتاب یهودیان به دریا هستند، بلکه مردمی بومی‌اند که با اشغال، آپارتاید و پاک‌سازی قومی مقاومت می‌کنند. از نگاه آنها، حماس (صرف‌نظر از تاکتیک‌هایش) یک جنبش مقاومت است که از دل ناامیدی مطلق یک ملت زندان‌شده سر برآورده. صلح از منظر این روایت تا زمانی که یک سیستم مبتنی بر برتری یهودی از “رود تا دریا” وجود دارد، یک دروغ بزرگ برای مدیریت اشغال است، نه پایان دادن به آن. این دو روایت نه‌تنها با هم آشتی‌ناپذیرند، بلکه رسانه‌ها و گفتمان سیاسی در غرب نیز غالباً یکی را (روایت اسرائیلی) مشروع و دیگری را ذاتاً افراطی و یهودستیزانه ترسیم می‌کند.

از منظر ژئوپلیتیکی، این جنگ به یک جنگ نیابتی کثیف با ابعاد هستی‌شناختی بدل شده است. اسرائیل با پشتیبانی بی‌قید و شرط ایالات متحده (از وتوهای مکرر در شورای امنیت گرفته تا محموله‌های بمب‌های ۲۰۰۰ پوندی)، عملاً برای کنش‌هایش با هیچ پیامد مادی از سوی غرب مواجه نیست. در آن سو، ایران و شبکه نیروهای نیابتی‌اش در منطقه - حزب‌الله لبنان، حوثی‌های یمن، و شبه‌نظامیان شیعه در عراق و سوریه - از “محور مقاومت” برای هدف استراتژیک محاصره و فرسایش اسرائیل و بیرون راندن نفوذ آمریکا از خاورمیانه استفاده می‌کنند. بن‌بست استراتژیک کامل است: اسرائیل می‌گوید تا نابودی کامل حماس جنگ را ادامه می‌دهد، هدفی که تقریباً تمام تحلیلگران نظامی آن را ناممکن می‌دانند، چرا که حماس یک ایده است که ریشه در شرایط مادی اشغال دارد، نه صرفاً یک نیروی نظامی. حماس و متحدانش می‌گویند تا پایان اشغال و محاصره دست از مبارزه نمی‌کشند. در این میان، میلیون‌ها انسان غیرنظامی عادی، اسرائیلی و فلسطینی، گروگان این نخبگان سیاسی و میلیتاریستی هستند که نه توان پیروزی دارند و نه اراده صلح.

امروز، جهان در نقطه عطفی ایستاده است. تصاویر آخرالزمانی از غزه، همراه با شجاعت بی‌سابقه دانشجویان معترض در دانشگاه‌های سراسر جهان، افکار عمومی جهانی را به شکلی بنیادین تغییر داده است. واژگانی چون “آپارتاید” و “نسل‌کشی” که زمانی فقط توسط فعالان رادیکال به کار می‌رفت، اکنون توسط بزرگترین سازمان‌های حقوق بشری جهان و بالاترین دیوان قضایی بین‌المللی استفاده می‌شود. این نشان می‌دهد که صبر استراتیژیک جهان در برابر تداوم یک سیستم مبتنی بر سلب حقوق بنیادین یک ملت، به سر آمده است. جنگ بین اسرائیل و فلسطین، با این شدت و عمق تراژدی‌اش، پرده از بحرانی بزرگتر در نظم بین‌المللی برداشته است: این نظم تا چه حد حاضر است قوانین خود را زیر پا بگذارد تا از یک پروژه استعماری خاص محافظت کند؟

آینده تیره و تار است، اما جبر مطلق نیست. در دل این ویرانه‌ها، دو مسیر به وضوح از هم جدا می‌شوند. یکی مسیری که قدرت‌های کنونی پیش می‌برند: ادامه اشغال، الحاق کرانه باختری، کوچ‌اندن اجباری فلسطینی‌ها از غزه، و مدیریت جمعیت باقی‌مانده در یک سیستم آپارتاید دائمی. این مسیر، ناگزیر به انفجاری بزرگتر و منطقه‌ای بدل خواهد شد که می‌تواند آتش جنگ جهانی را شعله‌ور کند. مسیر دوم، راهی است که دشوار، اما تنها راه عادلانه و صلح‌آمیز است: فروپاشی نظام آپارتاید و تحقق حقوق برابر برای همهٔ انسان‌ها در قلمروی میان رود اردن و دریای مدیترانه. این به معنای پایان دادن به رویای انحصاری دولت یهودی و همچنین پایان دادن به اشغال نظامی است. این می‌تواند به شکل یک دولت دموکراتیک واحد برای دو ملت باشد، یا یک کنفدراسیون دو ملیتی واقعی با حق بازگشت و جبران خسارت برای آوارگان. تا زمانی که بشریت و حقوق برابر به اصل سازمان‌دهنده سیاست در آن تکه خاک خونین تبدیل نشود، آتشی که در ۱۹۴۸ افروخته شد، همچنان خواهد سوخت و نسل‌های آینده را نیز به کام خود خواهد کشید. سوال نهایی این نیست که “کدام طرف برحق است؟”، بلکه این است: “آیا انسان‌ها در هر دو سوی حصار، شجاعت اخلاقی برابری را خواهند پذیرفت؟”