تاریخ، گاه در یک لحظه، چون شیشهای در برابر سنگ فرو میریزد و آنچه باقی میماند، پیش و پس از آن لحظه را برای همیشه از هم جدا میکند. یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ چنین لحظهای بود؛ روزی که جهان نه فقط شاهد فروریختن برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک و بخشی از پنتاگون در واشنگتن بود، بلکه نظم پیشین خود را نیز یکسره در آوار و آتش مدفون دید. نزدیک به سه هزار انسان بیگناه در این هماهنگشدهترین حمله تاریخ، جان خود را از دست دادند و خاکسترشان با بقایای نمادهای قدرت اقتصادی و نظامی آمریکا درهم آمیخت. اما آنچه در آن صبح آفتابی سهشنبه رخ داد، صرفاً یک فاجعه انسانی نبود؛ نقطه عزیمتی شد برای جنگی بیپایان، تولد یک دولت امنیتی عظیم، و بازتعریف مفهوم تروریسم در ذهن و روان میلیاردها انسان. این نوشتار تلاشی است برای کندوکاو در لایههای عمیقتر این رویداد؛ سفری از درون کابین خلبانان انتحاری تا راهروهای قدرت در واشنگتن، از مهندسی فروریختن سازهها تا روانشناسی ترومایی که هنوز در تار و پور جامعه جهانی تنیده است.
معماران ویرانی: حلقه هامبورگ و ذهنیتی معطوف به آخرالزمان
داستان حملات ۱۱ سپتامبر را نه در غارهای تورا بورا، که در آپارتمانی معمولی در شهر بندری هامبورگ آلمان باید جستجو کرد. محمد عطا، دانشجوی مصری رشته معماری و برنامهریزی شهری، به همراه رمزی بنالشیبه یمنی و زیاد جراح لبنانی، هسته اصلی آنچه را که بعدها «سلول هامبورگ» نامیده شد، تشکیل دادند. اینان نه در فقر و جهل، که در دل مدرنیته اروپایی رشد کرده بودند. تناقض وجودی این مردان در این بود که بدنهایشان در غرب بود، اما ذهنهایشان در آرمانشهر بنیادگرایانهای سیر میکرد که با هر نت موسیقی، هر جرعه الکل و هر لبخند زنی بیحجاب، به خشم میآمد.
رابطه آنها با اسامه بن لادن و سازمان القاعده، رابطهای از جنس چرخدنده و ساعت بود. بن لادن که تجربه سازماندهی علیه شوروی در افغانستان را داشت، حامی مالی و ایدئولوژیک بود، اما این خالد شیخ محمد، مهندس کویتی حملات، بود که ایده اولیه هواپیماربایی هماهنگ را پروراند. او در بازجوییهایش گفته بود:
رویای من این بود که با یک ضربه، کابوس را از خواب بیدار کنم. میخواستم آمریکا طعم ترسی را بچشد که ما هر روز در فلسطین و عراق میچشیم.
نطفه این ترور، ترکیبی کیمیاگرانه از نارضایتی سیاسی، تفسیر آخرالزمانی از متون دینی و نوعی خودشیفتگی ویرانگر بود. تروریستها خود را نه قاتل، که سربازان خط مقدم نبردی کیهانی میدیدند؛ نبردی میان «دارالاسلام» و «دارالکفر».
صبح سهشنبه: جدول زمانی یک جهان در آتش
برای درک آنچه بر سر مسافران چهار پرواز صبحگاهی آمد، باید به زمان به مثابه عنصری مرگبار نگریست. در فاصله زمانی کوتاهتر از یک فیلم سینمایی، تاریخ معاصر دچار قبض و بسطی هولناک شد. جدول زیر، توالی نفسگیری را نشان میدهد که آن روز، میلیونها انسان را میخکوب صفحههای تلویزیون کرد:
| زمان (به وقت شرق آمریکا) | رویداد | اهمیت راهبردی | ۸:۴۶ صبح | پرواز شماره ۱۱ امریکن ایرلاینز با ۸۱ مسافر و ۱۱ خدمه به برج شمالی مرکز تجارت جهانی برخورد میکند. | لحظهای که گمان میرفت حادثه است، نه حمله. شکاف مهیب میان طبقات ۹۳ تا ۹۹. | ۹:۰۳ صبح | پرواز شماره ۱۷۵ یونایتد ایرلاینز به برج جنوبی برخورد میکند. | اینجا دیگر حادثه به حمله تبدیل شد. جهان زنده شاهد دومین انفجار بود. | ۹:۳۷ صبح | پرواز شماره ۷۷ امریکن ایرلاینز با ۵۹ سرنشین به ضلع غربی پنتاگون کوبیده میشود. | نماد قدرت نظامی آمریکا طعمه آتش میشود. پیام روشن بود: هیچ جایی امن نیست. | ۹:۵۹ صبح | برج جنوبی (۲ WTC) پس از ۵۶ دقیقه سوختن، به طرز وحشتناکی فرو میریزد. | فروپاشی در ۱۰ ثانیه. نخستین موج شوک روانی. | ۱۰:۰۷ صبح | پرواز شماره ۹۳ یونایتد ایرلاینز در شنکسویل، پنسیلوانیا سقوط میکند. | شجاعت مسافران در حمله به کابین خلبان، هدف نهایی (کاپیتول یا کاخ سفید) را ناکام گذاشت. | ۱۰:۲۸ صبح | برج شمالی (۱ WTC) پس از ۱۰۲ دقیقه مقاومت فرو میریزد. | نقطه پایان فیزیکی فاجعه و آغاز روند امداد و تشییع جنازهای بیپایان. |
|---|
نکته مرگبار در این جدول، فاصله میان ضربه اول و دوم است. آن ۱۷ دقیقه، پنجرهای بود که در آن، برج شمالی در حیرت فرو رفته بود؛ کسانی که در برج جنوبی شروع به تخلیه کردند، زنده ماندند. تاخیر در تصمیمگیری در آن دقایق طلایی، به قیمت جان صدها نفر تمام شد.
مهندسی فروپاشی: چرا برجها سقوط کردند؟
فروپاشی کامل نمادهای پولادین سرمایهداری آمریکا، چیزی فراتر از یک ضربه بود؛ این یک زلزله فکری برای مهندسان سازه بود. پرسش عمومی این بود: «چرا آسمانخراشها مانند خانهای از کارت فرو ریختند؟» پاسخ در فیزیک محض و مهندسی بیرحمانه نهفته است. هواپیمای بوئینگ ۷۶۷ با سرعتی نزدیک به ۸۰۰ کیلومتر بر ساعت، نه فقط ستونهای فولادی محیطی، که هسته مرکزی را نیز از میان برداشت. اما ضربه، قاتل اصلی نبود؛ آتش بود.
سوخت جت در لحظه برخورد مشتعل شد و دما را به سرعت به محدوده ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ درجه سانتیگراد رساند. گرچه این دما هنوز برای ذوب فولاد (حدود ۱۵۰۰ درجه) کافی نبود، اما برای از دست رفتن ۵۰ درصد مقاومت کششی فولاد کافی بود. سیستم محافظت ضدحریق غیرفعال که با پشم پنبه نسوز روی تیرها اسپری شده بود، در اثر ضربه شدید کنده شد و سازه لخت در برابر کوره زبانهکش جت فیول ایستاد. پدیده خزش تدریجی موجب شد کفهای بتنی یکی پس از دیگری از اتصالات خود رها شده و بر روی طبقه پایین سقوط کنند. این «اثر دومینو» آنچنان فشار مضاعفی ایجاد کرد که هیچ سازهای در جهان توان تحمل آن را نداشت.
لری سیلوراشتاین، مالک مرکز تجارت جهانی، بعدها در جلسهای جنجالی گفت: «ما تصمیم گرفتیم بکشیمش.» این جمله به باور نظریهپردازان توطئه دامن زد که تخریب کنترلشده رخ داده است. اما گزارش جامع NIST (موسسه ملی استانداردها و فناوری) تاکید کرد که فروپاشی پیشرونده ناشی از ضربه و آتش، تنها تبیین علمی است. حقیقت هرچه بود، ابر غلیظ گرد و خاک که از پودر شدن بتن، گچ، آزبست و بقایای انسانی شکل گرفته بود، مهلکترین سم را وارد ریههای امدادگران و بازماندگان کرد؛ سمی که قربانیانش هنوز هم در حال افزایش هستند.
تئوریهای توطئه: آن سوی دیوار رسمیت
اگر حادثهای به عظمت ۱۱ سپتامبر نتواند مادر نظریههای توطئه باشد، پس هیچ چیز نمیتواند. حجم ویرانی، نمادین بودن اهداف، و تناقضات اولیه در روایتهای رسمی، بلافاصله صنعت عظیم تردید را به حرکت درآورد. این نظریهها که توسط مستندسازانی چون دیلن اوری (خالق فیلم شلعهور) و گروههایی مانند معماران و مهندسان برای حقیقت ۱۱ سپتامبر ترویج شدند، بر سه محور اصلی میچرخند:
یکم، فروپاشی برج شماره ۷. این ساختمان ۴۷ طبقه که صبح آن روز مورد اصابت هواپیما قرار نگرفت، عصر همان روز به شکلی کاملاً متقارن و با الگویی شبیه تخریبهای کنترلشده فرو ریخت. جامعه مهندسی رسمی آن را ناشی از آتشسوزیهای کنترلنشده و نبود آب برای اطفا میداند، اما برای بسیاری، تصویر فروریختن آسمانخراشی سالم، نماد انکارناپذیر یک «عملیات داخلی» (Inside Job) است.
دوم، ذوبنشدن فولاد و شواهد ترمایت. طرفداران این نظریه به کشف گویچههای میکروسکوپی آهن غنی از اکسیژن در غبار اشاره میکنند که نشانه استفاده از ماده منفجره نظامی ترمیت/نانو-ترمیت است. آنها میگویند این ماده میتواند فولاد را بدون نیاز به اکسیژن خارجی، در دمایی فراتر از ۲۵۰۰ درجه برش دهد.
سوم، چرایی سقوط نکردن هواپیمای چهارم. نظریهپردازان میپرسند چرا جنگندههای نیروی هوایی آمریکا که طبق پروتکل باید ظرف چند دقیقه به هواپیمای منحرف میرسیدند، در آن روز مشخص ناکارآمد بودند؟ آیا پرواز شماره ۹۳ واقعاً توسط مسافران سرنگون شد یا موشکی آن را هدف قرار داد؟
هرچند این نظریهها اغلب فاقد انسجام روششناختی هستند و قربانیان را به حاشیه میرانند، اما نشاندهنده بحران عمیق اعتماد میان ملتها و دولتهایشان است. جایی که روایت غالب، نمیتواند شکافهای روایی را پر کند، افسانههای مدرن متولد میشوند.
روانشناسی ترس: چطور تروریسم برنده میشود؟
هدف ترور، کشتن نیست؛ هدف، نمایشِ کشتن است. ۱۱ سپتامبر بزرگترین نمایش خشونت سیاسی در تاریخ مدرن بود که برای تماشا طراحی شده بود. برخورد دومین هواپیما به برج جنوبی، نه یک ضرورت بالستیک، که یک مانیفست رسانهای بود. تروریستها میدانستند که دوربینها پس از حادثه اول روشن شدهاند و آنها دومین صحنه را در پخش زنده جهانی به اجرا گذاشتند. برای نخستین بار، میلیونها انسان در آنِ واحد، شاهد مرگ هزاران تن دیگر بودند.
نتیجه این مهندسی وحشت، تزریق اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) جمعی به جامعه آمریکا بود. مطالعهای در دانشگاه میشیگان نشان داد که حتی کودکانی که صرفاً تصاویر تلویزیونی را تماشا کرده بودند، علائم بالینی تروما را نشان میدادند. مردی در نیویورک به روانپزشکش گفته بود:
هر بار که یک هواپیما از بالای سرم رد میشود، قلبم میایستد. میدانم مسخره است، اما منتظرم برجها دوباره فرو بریزند.
این وحشت، موتور محرکه سیاستهای بعدی شد. دولت بوش با موفقیت ترس را به خشم و خشم را به ملیگرایی نظامی تبدیل کرد. پرچمهای آمریکا در هر گوشه شهر بالا رفت و هرکس لب به انتقاد میگشود، «بیوطن» خطاب میشد. دکترین «شما یا با مایید یا علیه ما»، فضای دموکراتیک را بست و راه را برای جنگهای پیشدستانه باز کرد.
پنتاگون و واشنگتن: ضربهای که کمانه کرد
در حالی که چشمها به نیویورک بود، ضلع سوم حملات با ظرافت هرچه تمامتر عصاره قدرت نظامی آمریکا را هدف گرفت. برخورد پرواز ۷۷ به پنتاگون، نه تصادفی که نشاندهنده شناخت دقیق مهاجمان از پایتخت بود. هانی حنجور، خلبان سعودی این پرواز، ماهها بر فراز واشنگتن پرواز تمرینی کرده بود. او در حلقه نهایی چنان ماهرانه ارتفاع را کم کرد که نوک بالهای بوئینگ، تیرهای چراغ برق خیابان مجاور را قطع کرد و پیش از انفجار مهیب، تنها سایهای هراسناک بر چمنهای محوطه دوید.
اما چرا پنتاگون مانند برجهای تجارت جهانی فرو نریخت؟ پاسخ در معماری تدافعی آن است. پنتاگون که در دهه ۱۹۴۰ ساخته شده، از بتن مسلح سنگین و راهروهای کوتاه متعدد تشکیل شده که مانند بدنه یک کشتی جنگی ضدآببندی شده است. هواپیما به تازهترین بخش بازسازیشده آن اصابت کرد که دارای شبکههای فولادی مقاوم در برابر بمب بود. با این حال، ۱۲۵ تن از کارکنان نظامی و غیرنظامی در این حمله کشته شدند.
شاید کمتر روایتشدهترین بخش، سرنوشت پرواز ۹۳ باشد. آن شورش در آسمان، نمونهای نادر از دموکراسی در کابین مرگ بود. مسافران پس از اطلاع از سرنوشت برجهای نیویورک از طریق تلفنهای همراه، رأیگیری کردند و به جای تسلیم، به آشپزخانه هواپیما حمله کردند. فریاد «!Let’s Roll» تاد بیمر، آخرین زمزمه آزادیخواهانهای بود که در آن روز به آسمان رفت. هواپیما با سرعت ۹۲۰ کیلومتر بر ساعت و به صورت وارونه به زمینی در شنکسویل کوبیده شد، چنان عمیق که تقریباً چیزی جز گودالی عظیم باقی نگذاشت.
بازوهای بلند امنیتی: تولد هیولای نظارت
از میان خاکسترهای گراند زیرو، لویاتانی به نام قانون میهنپرستی (USA PATRIOT Act) سر برآورد. این قانون که تنها ۴۵ روز پس از حملات تصویب شد، مرزهای سنتی حریم خصوصی را جابجا کرد. به دولت اجازه داده شد بدون حکم قاضی، ایمیل بخواند، تماسهای تلفنی را شنود کند و سوابق کتابخانه شهروندان را زیر نظر بگیرد. این بزرگترین چرخش به سمت دولت امنیتی از زمان جنگ داخلی آمریکا بود.
| نهاد | تغییر پس از ۱۱ سپتامبر | پیامد بلندمدت | وزارت امنیت داخلی | ایجاد یک وزارتخانه عظیم با ۲۲ سازمان ادغامشده. | بزرگترین بوروکراسی فدرال پس از پنتاگون؛ ایجاد کدهای رنگی هشدار تروریسم. | NSA (آژانس امنیت ملی) | آغاز برنامه شنود بیقید و شرط تودهها (افشاگری ادوارد اسنودن در ۲۰۱۳). | فروپاشی اعتماد به کمپانیهای تکنولوژی و شکاف میان اروپا و آمریکا بر سر داده. | TSA (اداره امنیت حمل و نقل) | فدرالسازی امنیت فرودگاهها و حذف پلیس خصوصی. | عادیسازی «برهنگی مجازی» در اسکنرها و فرهنگ ترس در سفر هوایی. | سیا و آژانسهای اطلاعاتی | روی آوردن به «بازداشتهای فوقالعاده» و شکنجه (EITs). | لکه ننگ اخلاقی جهانی، زندان گوانتانامو و اعترافات اجباری بیاعتبار. |
|---|
نظریهپرداز سیاسی، جورجو آگامبن، ۱۱ سپتامبر را نقطه اوج «وضعیت استثنایی» خواند؛ جایی که قانون برای «نجات» خودش، به حالت تعلیق درمیآید. شهروندان به طور ضمنی پذیرفتند که بخشی از آزادیهای مدنی خود را در ازای امنیت قربانی کنند، غافل از اینکه هیولای نظارت پس از خوردن طعمه، هرگز سیر نمیشود.
جنگ علیه یک اسم: خطای استراتژیک و میراث افغانستان و عراق
جنگ علیه ترور یک اشتباه معنایی از اساس بود. چگونه میتوان علیه یک تاکتیک اعلام جنگ کرد؟ این خطای مقولهبندی، به تجاوز به حاکمیت ملی دو کشور انجامید. بمباران افغانستان در اکتبر ۲۰۰۱ با هدف سرنگونی طالبان و نابودی القاعده، با اجماع جهانی آغاز شد. اما این ماموریت به سرعت به سمت «ملتسازی» سرخورد.
در افغانستان، کوههای هندوکش بار دیگر ثابت کردند که گورستان امپراتوریها هستند. آمریکا و متحدانش موفق شدند القاعده را از پایگاههایش برانند، اما نتوانستند فساد دولت کابل را مهار کنند. نتیجه، ظهور دوباره طالبانی بود که حالا تجربه ۲۰ سال نبرد چریکی را داشت. خروج آشفته از کابل در آگوست ۲۰۲۱، تصویری تلخ از سقوط سایگون را تکرار کرد و این سوال را پیش کشید: آیا سه تریلیون دلار هزینه، ارزش این نتیجه را داشت؟
و اما عراق، انحراف بزرگتری بود. دولت بوش با فروش دروغ سلاحهای کشتار جمعی، در مارس ۲۰۰۳ به کشوری حمله کرد که هیچ نقشی در ۱۱ سپتامبر نداشت. این حمله، ثبات خاورمیانه را نابود و خلاء قدرتی ایجاد کرد که هیولای داعش از آن سر برآورد. یکی از کهنهسربازان تفنگداران دریایی آمریکا در فالوجه، ویرانی را چنین توصیف میکند:
برای هر تروریستی که میکشتیم، ده تن از بستگانش قسم میخوردند که انتقام بگیرند. ما در حال دریابردن عقربی بودیم که خودمان لانهاش را خراب کرده بودیم.
سوگواری، سرمایهداری و فرهنگ: بتن، اشک و سود
در محل صفر (گراند زیرو)، دو جریان موازی در حرکت بود: یکی اشک و دعا، و دیگری پول و بتن. رقابت بر سر بازسازی، به جنگی میان منافع خصوصی و عمومی بدل شد. لری سیلوراشتاین، که حق امتیاز ۹۹ ساله ساختمان را تنها شش هفته پیش از حمله خریده بود، برای دریافت دو برابر بیمه (به دلیل «دو رویداد جداگانه») جنگید و پیروز شد. این نبرد حقوقی تلخ، نشان داد که حتی در میان خاکستر، چرخهای سرمایهداری فاجعه از حرکت بازنمیایستد.
از نظر فرهنگی، ۱۱ سپتامبر زبان بصری هالیوود را تغییر داد. برای یک دهه، تصاویر آسمانخراشهای در حال انفجار از فیلمها حذف شد. قهرمانان کمیکبوکی مانند مرد عنکبوتی و بتمن به نمادهای ترمیم روانی تبدیل شدند. در موسیقی، آلبوم «The Rising» از بروس اسپرینگستین، صدای زخمخورده ملتی شد که سعی داشت از خاک برخیزد. او در آهنگ «Into the Fire» میخواند:
باشد که قدرتت به ما برکت دهد، باشد که ایمانت ما را نجات دهد…
میراث سمی: قربانیانی که هنوز میمیرند
برای بسیاری، ۱۱ سپتامبر هرگز تمام نشد. آمار رسمی قربانیان (۲,۹۷۷ نفر در آن روز) فریبی بیش نیست. هزاران امدادگر اولیه، آتشنشان و ساکن منهتن پایین، هوای مسموم به آزبست، سرب، جیوه و فورانهای دیاکسین را تنفس کردند. تا به امروز، تعداد جانباختگان ناشی از بیماریهای مرتبط با گرد و غبار سمی، از تعداد قربانیان خود حملات فراتر رفته است.
جیمز زادروگا، کارآگاه پلیس نیویورک که در روز حادثه ۲۰۰ ساعت در میان نخالهها کار کرد، به سرطان و فیبروز ریوی مبتلا شد. او پیش از مرگش در مصاحبهای گفت:
برجها فرو ریختند، اما سم آنها ۱۵ سال در ریههایم خانه ساخت. تروریستها بالاخره مرا هم کشتند، فقط خیلی آرامتر.
این تراژدی خاموش، نشاندهنده ناکامی دولت در حفاظت از قهرمانانش است. صندوق جبران خسارت قربانیان (VCF) تا امروز میلیاردها دلار توزیع کرده، اما هیچ پولی نمیتواند ریه از کار افتاده یک مادر آتشنشان را به او بازگرداند.
آن سوی انتقام: تأملات پایانی
بیست سال و اندی بعد، جهان هنوز زیر سایه ۱۱ سپتامبر نفس میکشد. این رویداد نه یک پایان، که آغازی بر یک دوران گذار پرآشوب بود. این حمله ثابت کرد که آسیبپذیری، بهای مدرنیته است و مرزهای جغرافیایی نمیتوانند در برابر ایدئولوژیهای فرامرزی مقاومت کنند. اما شاید بزرگترین پیروزی تروریستها، دگرگون کردن روح آمریکا بود؛ از کشوری نسبتاً باز و خوشبین، به یک پادگان نظامی بسته و بدبین به بیگانگان.
با این حال، حقیقت ۱۱ سپتامبر در لحظه فروپاشی برجها نیست؛ در واکنش انسانهاست. در کسانی که به سوی آتش دویدند، نه به سوی در خروجی. در غریبههایی که در خیابانهای غبارآلود دست یکدیگر را گرفتند تا مسیر را پیدا کنند. ۱۱ سپتامبر زشتی بینهایت خشونت را به ما نشان داد، اما در همان لحظه، تصویری از فداکاری و همبستگی انسانی را نیز به نمایش گذاشت. این دوگانگی، میراث ماندگار آن روز است؛ ما هرگز نمیتوانیم ویرانی را فراموش کنیم، اما شاید بتوانیم از آن بیاموزیم که نفرت، هرچند ساختمانها را با خاک یکسان کند، اما قادر به فروریختن بنیاد همدلی انسانی نیست.