تصور کنید در سپیدهدم یکی از خونینترین قرنهای تاریخ ایستادهاید. صدای غرش بمبافکنها هنوز طنینانداز نشده، بوی باروت در هوا نیست، و نام آشویتس هنوز فقط یک شهر کوچک در لهستان است. این لحظهای است که بشریت بر لبه پرتگاه ایستاده بود و نمیدانست که پرده از چه رویی برخواهد داشت. جنگ جهانی دوم یک رویداد تاریخی ساده نبود؛ آینهای بود که بشریت در آن تاریکترین و درخشانترین زوایای روح خود را به تماشا نشست. از هولوکاست که مهندسی نسلکشی را به اوج شرارت سیستماتیک رساند تا نبرد بریتانیا که در آن یک ملت با مشتهای گرهکرده به جنگ آسمانها رفتند، این جنگ نه تنها مرزهای جغرافیایی که تعریف انسانیت را برای همیشه تغییر داد.
شبحی که بر فراز ورسای رقصید: ریشههای یک فاجعه
برای درک جنگ جهانی دوم، باید به قطاری سفر کرد که از ایستگاه ترکشهای جنگ جهانی اول عبور میکند. معاهده ورسای به مثابه یک غل و زنجیر عظیم بر دست و پای اقتصاد و غرور آلمان بود. تصور کنید ملتی را که ناگهان وادار به اعتراف به گناهی محض میشود، سرزمینهایش تکهتکه میگردد و موظف به پرداخت غرامتهایی نجومی میشود که پرداخت آن غیرممکن است. این تحقیر ملی، بستری شد برای رشد قارچگونه ایدئولوژیهای افراطی.
در همین حین، جهان غرب در چنگال رکود بزرگ دست و پا میزد. نان شب از گلوی میلیونها کارگر در ایالات متحده، بریتانیا و آلمان پایین نمیرفت. در این میان، مردی با سبیل مسواکی و چشمانی سوزان از اعماق زندان، کتابی نوشت که نقشه راه جهنم بود. نبرد من، انجیل سیاسی آدولف هیتلر، به ظاهر یک مانفیست سیاسی بود، اما در باطن، اطلسی از جنون برای فتح جهان. هیتلر تنها یک دیکتاتور نبود؛ او یک عوامفریب کمنظیر بود که میتوانست دردهای یک ملت را به سمفونی نفرت تبدیل کند.
«تنها کسی که به دردهای تودهها فرمان میدهد، کسی است که نه از عینیت یک ایده، که از قدرت متقاعدکننده ایمانش نیرو میگیرد.» - آدولف هیتلر، نبرد من
در شرق دور، امپراتوری ژاپن نیز رویای دیگری در سر میپروراند. مفهوم حوزه رفاه مشترک آسیای شرقی بزرگ در ظاهر وعده رهایی آسیا از یوغ استعمار سفیدپوستان را میداد، اما در عمل، نقابی بود برای توجیه توسعهطلبی وحشیانه و تضمین دسترسی به منابعی چون نفت و لاستیک. حمله به منچوری در سال ۱۹۳۱ پیشنمایشی از این جاهطلبی بود.
طبلهای جنگ: از آنشلوس تا واهی صلح در مونیخ
دهه ۱۹۳۰ یک نمایش تراژدی در چند پرده بود. هیتلر با نقض سیستماتیک معاهده ورسای، راینلند را نظامی کرد، آنشلوس (الحاق اتریش) را به انجام رساند و سپس نوبت به چکسلواکی رسید. منطقه سودتنلند بهانه شد. این لحظه، اوج سیاست مماشات (Appeasement) قدرتهای غربی بود. نویل چمبرلین، نخستوزیر بریتانیا، در بازگشت از کنفرانس مونیخ تکه کاغذی را در دست تکان داد و از «صلح برای زمان ما» سخن گفت.
| رهبر | کشور | نقش در سیاست مماشات | نویل چمبرلین | بریتانیا | معمار اصلی مماشات، واگذاری سودتنلند به آلمان | ادوارد دالادیه | فرانسه | همراهی اکراهآمیز با بریتانیا، با وجود پیمان دفاعی با چکسلواکی | بنیتو موسولینی | ایتالیا | میانجیگری ظاهری در کنفرانس مونیخ، همپیمان پنهان هیتلر |
|---|
وینستون چرچیل، صدای تنهای مخالف در پارلمان، آن زمان با لحنی پیشگویانه گفت:
«بین رسوایی و جنگ، رسوایی را انتخاب کردید؛ اما اکنون جنگ را نیز خواهید داشت.»
و درست یک سال بعد، پیشبینی او محقق شد. امضای پیمان مولوتوف–ریبنتروپ، یک معامله شیطانی میان آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی، بندهای آخر کفن صلح اروپا را دوخت. دنیا در اول سپتامبر ۱۹۳۹ با انفجار گلولههای نبردناو اشلسویگ-هولشتاین به روی وسترپلاته لهستان از خواب پرید.
بلیتسکریگ: کالبدشکافی یک طوفان مکانیزه
واژه بلیتسکریگ یا «جنگ برقآسا» صرفاً یک تاکتیک نظامی نبود؛ یک فلسفه جنگی بود. هدف، فروپاشی روانی دشمن پیش از نابودی فیزیکی آن بود. تصور کنید ترکیبی مرگبار از بمبافکنهای شیرجهرو اشتوکا با آژیرهای وحشتناکشان، تانکهای پانزر که چون نیزههای زرهی در قلب خطوط دشمن فرو میرفتند، و پیادهنظام موتوریزه که شکافها را پر میکردند. لهستان ظرف چند هفته بلعیده شد.
اما نمایش واقعی این دکترین در نبرد فرانسه در سال ۱۹۴۰ رخ داد. خط ماژینو، دیوار عظیم بتونی فرانسه، نمادی از تفکر ایستای دوران قبلی، به راحتی توسط مانور داسشکل ژنرال اریش فون مانشتاین دور زده شد. تانکهای آلمانی از جنگلهای به ظاهر «صعبالعبور» آردن عبور کردند و ارتش متفقین را در دانکرک به دام انداختند. تخلیه معجزهآسای دانکرک، که در آن صدها قایق کوچک غیرنظامی برای نجات سربازان محاصرهشده به کمک آمدند، یک شکست نظامی بود که به پیروزی روحیه بدل گشت.
هنگامی که عقابها بر فراز آلبیون جنگیدند: نبرد بریتانیا
پس از سقوط فرانسه، وینستون چرچیل، این بولداگ بریتانیایی، در برابر کسانی که خواهان صلح با هیتلر بودند، ایستاد. «ما در سواحل خواهیم جنگید… ما هرگز تسلیم نخواهیم شد.» این کلمات، مرهمی بر زخمهای یک ملت بود. نبرد بریتانیا اولین نبرد بزرگ تاریخ بود که تماماً در آسمان رقم خورد. لوفتوافه (نیروی هوایی آلمان) به فرماندهی هرمان گورینگ و نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا (RAF) به رهبری هیو داوْدینگ، در یک نبرد فرسایشی مرگبار درگیر شدند.
چرچیل در وصف خلبانان جوان RAF که در برابر موجهای بمبافکنهای آلمانی ایستادگی میکردند، جمله ماندگاری گفت: «هرگز در تاریخ درگیریهای بشری، این تعداد افراد مدیون این تعداد اندک نبودهاند.» یکی از برگهای برنده این نبرد، فناوری رادار بود که بریتانیا را قادر میساخت تا آرایشهای هوایی دشمن را پیش از رسیدن شناسایی کند. شکست لوفتوافه در این نبرد، به معنای به تعویق افتادن و در نهایت لغو عملیات شیر دریایی، طرح هیتلر برای اشغال بریتانیا، بود.
«در تاریخ بشری، تضادی بزرگتر از این وجود ندارد: انسانهایی که در آسمان، میان ابرها، با ماشینهایی از جنس فلز و آتش به نبرد برخاستهاند تا نوری را که تمدن مینامیم، خاموش نسازند.» - یادداشتهای یک خلبان RAF
عملیات بارباروسا: هنگامی که هیولاها یکدیگر را دریدند
در جولای ۱۹۴۱، بزرگترین عملیات نظامی تاریخ رقم خورد: عملیات بارباروسا. نقض پیمان با استالین، یک اشتباه محاسباتی نبود؛ یک وسواس ایدئولوژیک بود. هیتلر اتحاد جماهیر شوروی را نه فقط یک دشمن نظامی، که قلعه بلشویسم یهودی میدانست که باید ریشهکن شود. این یک جنگ نابودی کامل (War of Annihilation) بود. در این جبهه، قواعد عادی جنگ کنار گذاشته شد.
سه گروه ارتش آلمان با میلیونها سرباز، هزاران تانک و هواپیما به قلب روسیه یورش بردند. پیشروی اولیه گیجکننده بود. میلیونها سرباز شوروی به اسارت درآمدند تا حدی که طبق این ایدئولوژی شیطانی، بسیاری از آنها از گرسنگی تلف شدند. اما ژنرال زمستان و وسعت بیانتها و لجستیک فرسودهنشدنی روسیه، دشمنی بود که نقشههای وِرماخت را نقش بر آب کرد. درست در دروازههای مسکو، پیشروی متوقف شد.
چرخش جزر و مد: چهار نقطه عطف به رنگ خون
زمستان ۱۹۴۲-۴۳ نقطه اوج محور را رقم زد و سپس جزر و مد را برگرداند. چهار نبرد، چهره جنگ را دگرگون کردند.
نبرد میدوی: در ژوئن ۱۹۴۲، تنها شش ماه پس از پرل هاربر، نیروی دریایی آمریکا در نزدیکی جزیره میدوی موفق شد چهار ناوهواپیمابر سنگین ژاپن را در کمتر از پنج دقیقه به اعماق اقیانوس بفرستد. این نبرد قدرت دریایی ژاپن را برای همیشه فلج کرد.
نبرد العلمین: در صحرای شمال آفریقا، فیلد مارشال مونتگومری، «روباه صحرا» یعنی اروین رومل را در العلمین متوقف کرد. چرچیل در توصیف اهمیت این نبرد گفت: «پیش از العلمین، ما هیچ پیروزیای نداشتیم. پس از العلمین، ما هیچ شکستی نداشتیم.»
نبرد استالینگراد: این یک نبرد نبود؛ یک جهنم پنجماهه بود که در آن خانهها طبقه به طبقه و اتاق به اتاق فتح میشدند. ارتش ششم فردریش پاولوس در این شهر به دام افتاد. تسلیم شدن یک فیلد مارشال آلمانی در برابر شوروی، ضربهای روانی باورنکردنی به رایش سوم بود. استالینگراد قبرستان ارتش آلمان در شرق نام گرفت.
نبرد کورسک: بزرگترین نبرد تانک تاریخ در برآمدگی کورسک. این آخرین تلاش بزرگ آلمان برای بازپسگیری ابتکار عمل در شرق بود که در بزرگترین درگیری زرهی تاریخ، در منطقه پروخورووکا، در هم شکست.
جهان در تاریکی: هولوکاست و وحشت سیستماتیک
در پشت خط مقدم جبههها، جنگی دیگر در جریان بود، جنگی علیه غیرنظامیان، به رهبری اس اس (Schutzstaffel). هولوکاست (به عبری: شوآ) نتیجه منطقی ایدئولوژی نژادی نازیها بود. این یک جنایت تصادفی در گرمای نبرد نبود؛ محصول راه حل نهایی (Final Solution) بود که در کنفرانس وانزه در ژانویه ۱۹۴۲ به دقت برنامهریزی شد.
از جوخههای مرگ آینزاتسگروپن که میلیونها یهودی و اسلاو را در گورهای دستهجمعی تیرباران میکردند تا شبکه عظیم اردوگاههای مرگ مانند آشویتس-بیرکناو، تربلینکا، سوبیبور و بلزک، یک ماشین بوروکراتیک مرگ ساخته شد. در آشویتس، دکتر یوزف منگله آزمایشهای پزشکی هولناکی بر روی زندانیان انجام میداد. صنعتیسازی قتل یک انسان، شاید تاریکترین نقطه تاریخ بشریت باشد.
در آسیا نیز وحشت در نانجینگ، تجاوز و قتلعام سیستماتیک صدها هزار غیرنظامی چینی توسط سربازان ژاپنی، چهره دیگر این بیرحمی بیحد و حصر بود.
جبهه داخلی: وقتی کارخانهها به سنگر تبدیل شدند
جنگ جهانی دوم یک جنگ تمامعیار بود که مرز بین سرباز و غیرنظامی را محو کرد. در ایالات متحده، مفهوم رزی پرچکار (Rosie the Riveter) نماد میلیونها زنی شد که وارد کارخانههای هواپیماسازی و مهماتسازی شدند. زرادخانه دموکراسی، لقبی بود که به توان صنعتی محض آمریکا داده شد. خطوط تولید فورد و جنرال موتورز که زمانی اتومبیل میساختند، اکنون تانک و بمبافکن B-24 لیبراتور تولید میکردند. در یک بازه زمانی حیرتآور، آمریکا توانست یک کشتی باری کلاس لیبرتی را تنها در ۴ روز و ۱۵ ساعت بسازد.
در بریتانیا، تحت بلیتس (حملات هوایی مداوم آلمان)، روحیه جمعی شکل عجیبی به خود گرفت. «آرام بمان و ادامه بده» (Keep Calm and Carry On) نه فقط یک شعار تبلیغاتی، که یک شیوه بقا بود. جیرهبندی مواد غذایی، تخلیه کودکان به حومه شهرها و پناه بردن به ایستگاههای مترو هر شب، زندگی روزمره را شکل داد.
جاده نبرد از نرماندی تا برلین: کالبدشکافی سقوط رایش
دومین جبههای که استالین التماسکنان خواهانش بود، سرانجام در روز دی، ۶ ژوئن ۱۹۴۴، گشوده شد. عملیات اورلرد بزرگترین حمله آبی-خاکی تاریخ بود. هزاران کشتی و هواپیما، مردان متفقین را به سواحل اوماها، یوتا، جونو، شمشیر و طلا در نرماندی روانه کردند. چتربازان شب قبل در پشت خطوط فرود آمده بودند تا راه را برای موج اصلی سربازان هموار کنند. این نبرد یک قمار عظیم بود که دنیای آزاد را یکقدم به برلین نزدیکتر کرد.
همزمان، در جبهه شرق، ارتش سرخ با عملیات باگراتیون، ارتش گروه مرکز آلمان را به کلی نابود ساخت. این عملیات که همزمان با پیادهسازی در نرماندی انجام شد، ورماخت را در یک گاز انبر مهیب گرفتار کرد.
پس از شکست آخرین قمار هیتلر در نبرد آردن (نبرد بولج) در زمستان ۱۹۴۴، راه برای پیشروی نهایی هموار شد. هیتلر که اکنون در پناهگاه زیرزمینی خود در میان توهماتش غرق شده بود، دستوراتی به ارتشهای ارواح میداد. در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵، با غرش توپخانه شوروی در بالای سرش، پیشوا خودکشی کرد. یک هفته بعد، ژنرال آلفرد یودل سند تسلیم بیقید و شرط آلمان را امضا کرد. رایش هزارساله تنها پس از ۱۲ سال به زبالهدان تاریخ پیوست.
طلوع خورشید در جهنم: پرونده هستهای و تسلیم ژاپن
در اقیانوس آرام، جنگ با بیرحمیای بیمانند ادامه داشت. نبردهای ایوو جیما و اوکیناوا نشان دادند که ژاپن تا آخرین نفر و با استفاده از تاکتیکهای انتحاری کامیکازه مقاومت خواهد کرد. پیشبینیها برای اشغال جزایر اصلی ژاپن (عملیات داونفال) حکایت از میلیونها تلفات داشت.
اما در صحرای نیومکزیکو، رازی هولناک در حال آشکار شدن بود: پروژه منهتن. در ۶ اوت ۱۹۴۵، بمبافکن انولا گی بمب اتمی پسر کوچک را بر فراز هیروشیما رها کرد. سه روز بعد، مرد چاق بر روی ناگازاکی منفجر شد. درخشش خورشید ثانویهای که در یک لحظه هزاران نفر را بخار کرد، فصل پایانی جنگ را رقم زد. بشریت با چشمان وحشتزده خود دید که به چه قدرتی دست یافته است، قدرتی که میتواند هستی را پاک کند.
امپراتور هیروهیتو در ۱۵ اوت، در یک نطق رادیویی که برای مردمش شوکآور بود، از «پذیرش مفاد بیانیه پوتسدام» سخن گفت. تسلیم رسمی در دوم سپتامبر ۱۹۴۵ بر عرشه نبردناو یو اس اس میزوری در خلیج توکیو امضا شد.
میراثی که زخمهایش هنوز تازه است
ویرانههای جنگ جهانی دوم جهانی را به جا گذاشت که برای همیشه تغییر کرده بود. نقشه سیاسی جهان بازنویسی شد. امپراتوریهای استعماری پیر (بریتانیا، فرانسه) به سرعت فروپاشیدند و دو ابرقدرت جدید به نامهای ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی از خاکستر جنگ سر برآوردند. دنیا از جنگ گرم وارد جنگ سرد شد. پرده آهنینی که چرچیل از آن سخن گفت، اروپا را به دو نیم کرد.
جنبشهای استقلالطلبانه در آسیا و آفریقا شتاب گرفت. تشکیل سازمان ملل متحد تلاشی بود برای اینکه دیگر هرگز دیپلماسی با شکست کامل مواجه نشود. محاکمات نورنبرگ و توکیو سعی کردند با تعریف جنایات جدیدی چون «جنایت علیه بشریت» و «نسلکشی»، پایههای حقوق بینالملل را بنا نهند. جمله معروف در نورنبرگ این بود: «اگر قوانین بینالملل فقط برای کشورهای کوچک وضع شده باشند و قدرتی بزرگ بتواند آن را نادیده بگیرد، عدالت هرگز معنا نخواهد یافت.»
در آلمان، روند طولانی و دردناک نازیزدایی (Denazification) و Vergangenheitsbewältigung (کنار آمدن با گذشته) آغاز شد، روندی که هنوز هم ادامه دارد. در ژاپن، صلحطلبی در قانون اساسی نهادینه شد.
بزرگترین درس از این فاجعه شاید این باشد: عادیسازی افراطگرایی یک بمب ساعتی است. سکوتی که جهان در برابر نقضهای اولیه هیتلر پیشه کرد، طبلهای جنگ را بلندتر نواخت. زمانی که کتابها سوزانده میشوند، زمانی که گروهی از انسانها «موجودات فرودست» (Untermensch) نامیده میشوند، اینها زنگ خطرند، نه یک اختلاف سیاسی ساده. جنگ جهانی دوم ثابت کرد که تمدن، لایهای بسیار نازکتر از آنچه تصور میکنیم بر روی غرایز بدوی انسان دارد. فرو ریختن آن میتواند در یک چشم بر هم زدن اتفاق بیفتد و جهنمی را بیافریند که در آن، انسان گرگ انسان میشود.
در انتها، بازماندگان اردوگاهها یک پیام ساده و مکرر برای ما داشتند: «دیگر هرگز» (Never Again). اما آیا این یک شعار است یا یک وظیفه اخلاقی بر دوش تکتک ما؟ آیا ما به عنوان وارثان این تاریخ، زنگهای خطرِ زمانه خود را میشنویم، یا همچنان امیدواریم که کس دیگری پاسخگوی تاریکی باشد؟