در راهروهای پنهان قدرت جهانی، نامهای کمی به اندازه سازمان اطلاعات مرکزی (سیا) تداعیکننده دسیسه، ترس و شیفتگی هستند. این نهادی است که گویی از دل یک رمان جاسوسی-مهیج متولد شده، اما عملیاتهای بسیار واقعی آن دولتها را سرنگون کرده، سرنوشتهای ژئوپلیتیکی را رقم زده و مرزهای فناوری و توانمندی انسانی را جابهجا کرده است. برای درک سیا، نمیتوان صرفاً به افسانههای هالیوودی یا تیترهای جنجالی روزنامهها اکتفا کرد؛ بلکه باید به عمق تاریخ پیچیده، دیوانسالاری عظیم و روانشناسی عملیات مخفیانهای رفت که این سازمان را تعریف میکنند.
سیا چیزی فراتر از یک سازمان جاسوسی صرف است. این سازمان در طول هفت دهه گذشته به مثابه بازوی مخفی دولت ایالات متحده عمل کرده است، ابزاری برای پیشبرد سیاست خارجی زمانی که ابزارهای دیپلماتیک و نظامی علنی، بسیار پرهزینه، کند یا غیرممکن به نظر میرسند. سیا در قلب خود یک پارادوکس است: نهادی بوروکراتیک که برای انجام اعمالی فراتر از بوروکراسی طراحی شده، سازمانی که توسط قوانین کشورش ایجاد شده اما شهرتش به عملکرد فراتر از مرزهای قانونی گره خورده است. در این روایت جامع، سفری به گذشته، حال و آینده سیا خواهیم داشت تا لایههای این نهاد اسرارآمیز را کنار بزنیم.
پیدایش یک غول اطلاعاتی: از خاکستر جنگ جهانی دوم
برای درک سیا، ابتدا باید فهمید که ایالات متحده پیش از جنگ جهانی دوم، عملاً فاقد یک سرویس اطلاعاتی خارجی غیرنظامی و دائمی بود. جاسوسی را بسیاری از آمریکاییها پدیدهای اروپایی و غیراخلاقی میدانستند که با ارزشهای یک دموکراسی باز در تضاد است. هنری استیمسون، وزیر امور خارجه وقت، در سال ۱۹۲۹ با تعطیل کردن بخش رمزشکنی وزارت خارجه، به شکلی نمادین اعلام کرد که “آقایان نامههای یکدیگر را نمیخوانند.”
اما حمله به پرل هاربر در ۷ دسامبر ۱۹۴۱، این طرز فکر را برای همیشه نابود کرد. بزرگترین شکست اطلاعاتی تاریخ آمریکا ثابت کرد که فقدان هماهنگی و تحلیل متمرکز میتواند فاجعهبار باشد. اطلاعات پراکندهای از رمزگشاییهای جادویی (MAGIC)، گزارشهای میدانی و شنود رادیویی وجود داشت، اما هیچ نهاد واحدی مسئول کنار هم گذاشتن این قطعات پازل نبود.
نقل قول تاریخی: ژنرال دوایت آیزنهاور، که در جریان نبردهای شمال آفریقا و اروپا به شدت از نبود یک سرویس اطلاعاتی یکپارچه ناامید شده بود، پس از جنگ به صراحت اعلام کرد که ایجاد یک آژانس اطلاعات مرکزی برای جلوگیری از غافلگیریهای استراتژیک آینده “کاملاً ضروری” است.
دفتر خدمات استراتژیک (OSS) که در سال ۱۹۴۲ به رهبری ژنرال وایلد بیل دونوون تأسیس شد، نمونه اولیه و روح پدرخوانده سیا بود. OSS برای اولین بار آمریکاییها را به طور سیستماتیک وارد دنیای عملیات ویژه، پروپاگاندا و تحلیل اطلاعات استراتژیک در مقیاس جهانی کرد. افرادی که در OSS خدمت کردند - از جمله ریچارد هلمز، ویلیام کولبی و آلن دالس - بعدها معماران اصلی سیا شدند. آنها از دل جنگ نه تنها مهارتهای فنی جاسوسی، بلکه فرهنگی از نخبهگرایی، جسارت و تمایل به انجام “کارهای کثیف” برای حفاظت از منافع ملی را با خود به دوران پس از جنگ آوردند.
با آغاز جنگ سرد و ظهور تهدید شوروی، دولت ترومن متوجه شد که به یک نهاد دائمی و قدرتمند برای مقابله با شبکههای KGB و کمینترن نیاز دارد. نتیجه این ضرورت، امضای قانون امنیت ملی ۱۹۴۷ توسط پرزیدنت ترومن بود که به طور رسمی سازمان اطلاعات مرکزی را متولد کرد. این قانون، سیا را به عنوان یک آژانس غیرنظامی تحت ریاست شورای امنیت ملی تعریف کرد و نقشی دوگانه برای آن متصور شد: هماهنگکننده کل اطلاعات جامعه اطلاعاتی و تحلیلگر اصلی تهدیدات برای ریاست جمهوری.
کالبدشناسی پنهان: ساختار و دیوانسالاری سیا
بر خلاف تصویر رایج، سیا یک ساختمان واحد پر از جاسوسان کمربنددار نیست. این سازمان یک بوروکراسی عظیم با چهار دپارتمان اصلی است که مانند چهار ستون، عملیاتهای آن را تعریف میکنند. درک این ساختار برای فهم اینکه سیا واقعاً چه میکند، حیاتی است.
اداره عملیات (Directorate of Operations): این همان قلب تپنده و افسانهای سیا است که پیشتر با نام سرویس مخفی ملی شناخته میشد. این اداره مسئول جاسوسی انسانی (HUMINT) است. افسران پرونده (Case Officers) در این بخش، مأمورانی هستند که در فیلمها میبینید: آنها در سراسر جهان، تحت پوششهای دیپلماتیک یا غیررسمی (NOC)، منابع انسانی را برای جاسوسی علیه دولتهای خارجی، سازمانهای تروریستی و سایر اهداف، استخدام و مدیریت میکنند. فرایند “چرخه جاسوسی” در این اداره خلاصه میشود: شناسایی هدف، ارزیابی آسیبپذیری، عضوگیری، آموزش، جمعآوری اطلاعات و در نهایت خاتمه رابطه. این کار مملو از خطر خیانت، فریب و خشونت است.
اداره تحلیل (Directorate of Analysis): مغز متفکر سازمان. بر خلاف تصور عامه، حجم عظیمی از “اطلاعات” سیا از تحلیل منابع آشکار (OSINT)، عکسهای ماهوارهای، شنودهای NSA و گزارشهای دیپلماتیک به دست میآید، نه لزوماً اسناد دزدیده شده از یک گاوصندوق. تحلیلگران سیا، که اغلب دارای مدارک عالی دانشگاهی در علوم سیاسی، اقتصاد یا مطالعات منطقهای هستند، وظیفه دارند این اقیانوس از دادههای خام را به محصولات اطلاعاتی منسجم برای سیاستگذاران ارشد، از جمله شخص رئیسجمهور، تبدیل کنند. معروفترین محصول آنها “گزارش روزانه رئیسجمهور (PDB)” است، سندی فوقمحرمانه که هر صبح به کاخ سفید تحویل داده میشود. چالش ابدی این اداره، پرهیز از “سیاسیسازی اطلاعات” است؛ یعنی مقاومت در برابر فشار کاخ سفید یا پنتاگون برای نگارش تحلیلی که سیاستهای دلخواه آنها را توجیه کند. شکست در این امر، مانند تحلیل نادرست سلاحهای کشتار جمعی عراق، میتواند تبعات استراتژیک فاجعهباری داشته باشد.
اداره علم و فناوری (Directorate of Science & Technology): این بخش، مصداق بارز تجهیزات گجتهای Q در فیلمهای جیمز باند است. وظیفه آن توسعه و به کارگیری راهحلهای فنی برای چالشهای عملیاتی و تحلیلی است. از طراحی ریزدوربینها، میکروفنهای لیزری و لباسهای مبدل گرفته تا تحلیل دادههای عظیم (Big Data) و هوش مصنوعی، همه در این اداره انجام میشود. یکی از جاهطلبانهترین پروژههای این اداره، عملیات AZORIAN در دهه ۱۹۷۰ بود: تلاشی محرمانه برای بلند کردن یک زیردریایی شوروی غرقشده (K-129) از کف اقیانوس آرام با استفاده از یک کشتی عظیمالجثه به نام Hughes Glomar Explorer که ادعا میشد برای استخراج معادن دریایی ساخته شده. این عملیات، هرچند تنها نیمی از بدنه زیردریایی را بازیابی کرد، نمونهای از مقیاس و جسارت مهندسی در خدمت جاسوسی است.
اداره پشتیبانی (Directorate of Support): این ستون فقرات لجستیکی سازمان است. افسران این اداره، مسئول امنیت فیزیکی و سایبری تأسیسات، ارتباطات سری، عملیات مالی مخفی، جعل اسناد و ایجاد شرکتهای پوششی (Shell Companies) هستند. یک افسر عملیات در میدان فقط به اندازه تیم پشتیبانیاش قوی است؛ اگر یک گذرنامه جعلی قابل شناسایی باشد یا یک تراکنش مالی لو برود، کل شبکه جاسوسی ممکن است سقوط کند.
در ادامه نگاهی مقایسهای به نقش وزرای این دستگاه عظیم میاندازیم:
| اداره | نقش اصلی | نماد فرهنگی | عملیات | جذب منبع، سرقت اسرار، انجام عملیات مخفی | جاسوس با کت و شلوار | تحلیل | تبدیل دادههای خام به بینش استراتژیک | استاد دانشگاه با عینک تهاستکانی | علم و فناوری | مهندسی گجتهای جاسوسی و استخراج داده | نابغه دنیای سایبر | پشتیبانی | تدارکات، امنیت و لجستیک مالی | حسابدار نامرئی |
|---|
عصر طلایی و تاریک: کودتاها و افسانه آلن دالس
دهه ۱۹۵۰ و اوایل ۱۹۶۰ را میتوان “عصر طلایی عملیات” برای سیا دانست. تحت رهبری آلن دالس، برادری که در OSS پرورش یافته بود، سیا از یک سازمان تحلیلی نوپا به یک بازوی قدرتمند مداخله در سیاست خارجی تبدیل شد. دالس عمیقاً معتقد بود که جاسوسی مخفی و اقدام پنهان، نه فقط برای جمعآوری اطلاعات، که ابزاری ضروری برای تغییر رژیمهای دشمن و جلوگیری از گسترش کمونیسم است. این دوره، موفقیتهای درخشان و شکستهای فاجعهباری را به همراه داشت که تا به امروز بر شهرت سیا سایه افکنده است.
عملیات آژاکس (۱۹۵۳) - ایران: اولین “پیروزی” بزرگ سیا در جنگ سرد. پس از آنکه محمد مصدق، نخستوزیر ملیگرای ایران، صنعت نفت این کشور را ملی کرد، بریتانیا از آمریکا درخواست کمک برای سرنگونی او کرد. کرومیت روزولت، نوه تئودور روزولت و افسر سیا در تهران، با بودجهای نسبتاً اندک و با استفاده از شبکهای از عوامل محلی، فضاسازی رسانهای، رشوهدهی به اوباش و تحریک نظامیان، در “کودتای ۲۸ مرداد” موفق شد دولت مصدق را ساقط کرده و محمدرضا شاه پهلوی را به قدرت مطلق بازگرداند. این عملیات برای سیا به یک الگوی دستیافتنی و جذاب از “تغییر رژیم” با هزینه پایین تبدیل شد. اما در بلندمدت، دخالت سیا در ایران، بذرهای بیاعتمادی عمیق و تاریخی میان دو ملت را کاشت که ثمرات آن را در انقلاب ۱۳۵۷ و گروگانگیری در سفارت آمریکا شاهد بودیم.
نقل قول از یک گزارش محرمانه: در یک گزارش تاریخی داخلی سیا که سالها بعد منتشر شد، به صراحت از کودتای ایران به عنوان نقطه آغازی برای “نفرت پاکنشدنی” نسلهای بعدی ایرانیها از آمریکا یاد شده است. تحلیلگران سیا خود اذعان داشتند که تمرکز صرف بر پیروزی تاکتیکی، آنها را از پیامدهای استراتژیک بلندمدت غافل کرده بود.
عملیات موفقیت (۱۹۵۴) - گواتمالا: یک سال بعد، سیا دولت دموکراتیک و منتخب خاکوبو آربنز در گواتمالا را که برنامههای اصلاحات ارضیاش منافع شرکت یونایتد فروت آمریکا را تهدید میکرد، سرنگون کرد. این عملیات حتی از ایران هم کمهزینهتر بود. سیا با ایجاد یک ایستگاه رادیویی سیاه، پخش شایعات و بمبارانهای روانی، ارتش گواتمالا را متقاعد کرد که یک نیروی عظیم شورشی در راه است و آربنز بدون شلیک یک گلوله استعفا داد. این پیروزی، غرور و اعتماد به نفس سیا را به اوج رساند و این باور را تثبیت کرد که این سازمان میتواند هر دولت ناخوشایندی را در “حیاط خلوت” آمریکا جابهجا کند.
اما این عصر طلایی، با “فاجعه خلیج خوکها” (۱۹۶۱) به شکلی خیرهکننده سقوط کرد. سیا که توسط دالس متقاعد شده بود که حملهای مشابه گواتمالا علیه رژیم جدید فیدل کاسترو در کوبا نیز موفق خواهد بود، طرحی را برای پیادهسازی تبعیدیهای کوبایی در سواحل کوبا طراحی کرد. اما این عملیات یک رسوایی تمامعیار بود: تحلیلها غلط، لجستیک ضعیف، و مهمتر از همه، محرمانه بودن آن یک شوخی بیش نبود چرا که همه در میامی از آن باخبر بودند! شکست مفتضحانه خلیج خوکها منجر به تحقیر آمریکا، اخراج آلن دالس توسط کندی، و درسی تلخ برای سیا شد: عملیات پنهان همواره میتواند با عواقب سیاسی علنی پایان یابد.
بازی بزرگ: جنگ سرد، ضداطلاعات و خیانت
پس از شوک خلیج خوکها، سیا وارد فاز جدیدی از “بازی بزرگ” اطلاعاتی با KGB شد. این دوره، داستان نبرد بیامان سرویسهای مخفی، خیانتهای هولناک و جنگهای نیابتی از ویتنام تا آنگولا و افغانستان است. تمرکز سیا در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بر ضداطلاعات و عملیات شبهنظامی عظیم معطوف شد.
یکی از تاریکترین و جنجالیترین برنامههای این دوره، پروژه امکی اولترا (MKUltra) بود. این برنامه که در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ اجرا میشد، مجموعهای از آزمایشهای غیرقانونی و غیراخلاقی بر روی انسانها با هدف کشف روشهای کنترل ذهن و بازجویی پیشرفته بود. سیا با استفاده از موادی مانند LSD، مسکالین و سایر داروهای روانگردان، اغلب بدون اطلاع و رضایت سوژهها که شامل زندانیان، بیماران روانی و شهروندان عادی میشدند، به دنبال راهی برای برنامهریزی مجدد مغز انسان یا ساخت “سوپر مأمور” بود. این برنامه سالها با موفقیت پنهان ماند تا اینکه در سال ۱۹۷۵ و در جریان تحقیقات کمیته چرچ در سنا، ماهیت هولناک آن فاش شد و برای همیشه به نمادی از خطرات یک سرویس مخفی بدون نظارت کافی تبدیل گشت.
نقل قول از کمیته چرچ (۱۹۷۵): سناتور فرانک چرچ، رئیس کمیته تحقیق درباره عملکرد سازمانهای اطلاعاتی آمریکا، در توصیف قدرت و خطر بالقوه سیا گفت: “ما این آژانس را به عنوان یک داشوند برای جمعآوری اطلاعات ایجاد کردیم، اما از آن یک هیولا برای انجام عملیاتهای مخفی ساختیم.”
همزمان با این انحرافات داخلی، نبرد با KGB در خیابانهای برلین، مسکو و واشنگتن به اوج خود رسید. جیمز جیزس آنگلتون، رئیس اسطورهای و پارانویید ضداطلاعات سیا، چنان درگیر تئوریهای پیچیده نفوذ شوروی شد که عملاً سازمان را فلج کرد و به شکار جاسوسان خیالی پرداخت. با این حال، برخی نفوذها کاملاً واقعی بودند. آلدریچ ایمز، یک افسر ضداطلاعات خودفروخته در داخل سیا، و رابرت هنسن در FBI، با فروش اسامی جاسوسان آمریکایی در خاک شوروی به KGB، منجر به اعدام دهها نفر و نابودی بزرگترین شبکههای جاسوسی غرب شدند. خیانتهای ایمز و هنسن که انگیزه اصلیشان پول بود، مرگبارترین ضربههای اطلاعاتی به آمریکا در طول جنگ سرد محسوب میشوند و نشان دادند که بزرگترین تهدید برای یک سرویس مخفی، نه دشمن خارجی، که خائن درونی است.
تیغ جراحی یا پتک؟ دوران عملیات پهپادی و ترورهای هدفمند
پایان جنگ سرد، سیا را با یک بحران هویت مواجه کرد. دشمن اصلی ناپدید شده بود و بسیاری در کنگره و افکار عمومی میپرسیدند که آیا اصولاً نیازی به این سازمان عظیم و پرهزینه هست؟ حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به این بحران هویت پایان داد و سیا را از یک تحلیلگر و جاسوس سنتی به یک سازمان شبهنظامی و مجری عملیاتهای “اقدام پنهان مرگبار” در مقیاسی بیسابقه تبدیل کرد.
پس از ۱۱ سپتامبر، سیا به ابزار اصلی دولت جرج بوش برای جنگ علیه تروریسم تبدیل شد. این سازمان، اولین تیمهای شبهنظامی خود را ظرف چند هفته پس از حملات به افغانستان اعزام کرد تا با ائتلاف شمال علیه طالبان همکاری کنند. این مدل ترکیبی از افسران اطلاعاتی، تحلیلگران و نیروهای شبهنظامی ویژه سیا بود که با کولههای پر از دلار، قدرت هوایی و اطلاعات استراتژیک را به میدان نبرد آوردند.
با این حال، جنجالیترین میراث این دوره، برنامه “بازداشت و بازجویی” و استفاده از تکنیکهایی بود که منتقدان آن را شکنجه مینامند. سیا شبکهای از زندانهای مخفی (Black Sites) در کشورهایی مانند تایلند، لهستان، رومانی و لیتوانی ایجاد کرد تا مظنونان ردهبالای القاعده را در خارج از چارچوب قانونی ایالات متحده بازجویی کند. تکنیکهایی مانند واتربوردینگ (غرق مصنوعی)، محرومیت حسی طولانیمدت و بازداشتهای نامحدود، بحثهای اخلاقی و حقوقی گستردهای را در داخل خود سیا، سنا و مجامع بینالمللی برانگیخت. گزارش نهایی کمیته اطلاعات سنا در سال ۲۰۱۴، برنامه سیا را “وحشیانه” و “ناکارآمد” خواند و استدلال کرد که این تکنیکها اطلاعات مفیدی تولید نکردهاند. این گزاره همچنان محل مناقشهای شدید بین هواداران و منتقدان سیاستهای ضدتروریسم آن دوران است.
تکامل دیگر، گذار از عملیات انسانی به “جنگ پهپادی” بود. سیا به موازات فرماندهی نظامی آمریکا، ناوگانی از پهپادهای مسلح مانند پرداتور و ریپر را در آسمان مناطق قبیلهای پاکستان، یمن و سومالی به پرواز درآورد. حملات هدفمند پهپادی به رهبران القاعده و دیگر گروههای تروریستی، به ضدجنجالیترین تاکتیک ضدتروریسم آمریکا تبدیل شد. موافقان آن را دقیق، کمهزینه و بدون ریسک برای نیروهای آمریکایی میدانند. مخالفان به آمار تلفات غیرنظامی، عدم شفافیت حقوقی و تأثیر روانی ویرانگر حضور دائمی هواپیماهای بیسرنشین مرگبار بر جمعیتهای محلی اشاره میکنند. به قول یک تحلیلگر سابق سیا، این حملهها مانند یک “تیغ جراحی” طراحی شده بودند، اما گاهی به دلیل اطلاعات ناقص میدانی، تبدیل به “پتکی” میشدند که کل یک خانواده یا روستا را نابود میکردند.
چشمهای باز در قرن بیست و یکم: چالشهای نوین
امروزه، هوش مصنوعی (AI) و جنگ سایبری بزرگترین چالشهای سیا را تشکیل میدهند. محیط اطلاعاتی قرن ۲۱ به طور بنیادینی با دوره جنگ سرد متفاوت است. در آن زمان، مشکل اصلی کمبود اطلاعات بود و هدف سیا، دزدیدن یک سند از گاوصندوق کرملین. اما امروز، مشکل فراوانی طاقتفرسای دادهها است. حجم عظیم اطلاعات منتشرشده در اینترنت، رسانههای اجتماعی، تصاویر ماهوارهای تجاری و ارتباطات رمزگذاریشده، به قدری زیاد است که بزرگترین چالش، نه پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه، بلکه یافتن سوزنی خاص در میان انبوهی از سوزنهاست.
سیا اکنون برای تحلیل این کلاندادهها، به شدت به الگوریتمهای هوش مصنوعی و یادگیری ماشین روی آورده است. این فناوریها میتوانند الگوهای پنهان در رفتار شبکههای اجتماعی را شناسایی کنند، جعلیات عمیق (Deepfakes) را تشخیص دهند، یا حرکت کشتیها و تجهیزات نظامی را در تصاویر ماهوارهای به صورت خودکار ردیابی کنند. با این حال، این سازمان با رقابت شدید از سوی غولهای فناوری دره سیلیکون نیز مواجه است که در استخدام بهترین استعدادهای هوش مصنوعی پیشی گرفتهاند.
علاوه بر این، جهان “قدرتهای بزرگ” بازگشته است. با ظهور چین به عنوان یک رقیب استراتژیک در حوزههای اقتصادی، نظامی و تکنولوژیک، و تهاجم روسیه به اوکراین، سیا بار دیگر خود را در مرکز یک رویارویی جهانی میبیند. اما این بار، دشمنان یک شبکه سلسلهمراتبی مخفی نیستند، بلکه تمدنهایی دیجیتالی و اقتصادهای به هم پیوسته هستند. سرقت مالکیت فکری چین، عملیاتهای اطلاعات نادرست و تأثیرگذاری انتخاباتی روسیه، و تهدیدات تروریسم سایبری، میدانهای نبرد جدیدی هستند که سیا باید در آنها بجنگد. ویلیام برنز، رئیس کنونی سیا و یک دیپلمات کهنهکار، اولویت اصلی سازمان را رقابت استراتژیک با چین اعلام کرده و ساختارهای جدیدی مانند “مرکز مأموریت چین” را برای متمرکز کردن تمام منابع سازمان بر روی تحلیل و عملیات علیه پکن ایجاد کرده است.
میراث مبهم در سایه
سازمان اطلاعات مرکزی همچنان یکی از بحثبرانگیزترین نهادهای تاریخ مدرن باقی میماند. ارزیابی آن آسان نیست، زیرا معیارهای موفقیت و شکستش اغلب در سایهها پنهان میماند. برای هر عملیات موفقی که از یک فاجعه جلوگیری کرده، ممکن است عملیاتی شکستخورده وجود داشته باشد که یک کشور را برای دههها بیثبات کرده است. برای هر تحلیل درخشانی که به رئیسجمهور بینشی صحیح داده، یک اشتباه فاجعهبار مانند ارزیابی غلط از سلاحهای کشتار جمعی عراق وجود دارد.
سیا زاییده یک پارادوکس ذاتی دموکراسی است: یک جامعه باز چگونه میتواند از خود در برابر تهدیداتی دفاع کند که در خفا رشد میکنند، بدون آنکه خود ابزاری برای سرکوب داخلی یا ماجراجوییهای خطرناک خارجی شود؟ پاسخ، در نهایت، نه در قدرت عملیاتی سیا، بلکه در استحکام سیستم نظارت کنگره، هوشیاری رسانههای مستقل، و بلوغ شهروندانی نهفته است که میدانند امنیت و آزادی همواره در یک تعادل شکننده و پرتنش به سر میبرند.
همانطور که تاریخ نشان داده، سیا میتواند قهرمان یا شرور داستان باشد. این سازمان هم از کشورش در برابر توطئهها محافظت کرده و هم خود مرتکب اعمالی شده که ارزشهای بنیادین آن کشور را زیر سؤال میبرد. در نهایت، شاید معروفترین جمله در مورد سیا، جملهای باشد که بر دیوار لابی اصلی ساختمان قدیمی مقر آن در لنگلی حک شده بود: “و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد.” اما طنز تلخ ماجرا در اینجاست که این سازمان، برای رسیدن به آن حقیقت، اغلب مجبور بوده تا در اعماق تاریکترین دروغها، فریبها و خیانتها سفر کند. و این سفر، سرنوشت محتوم هر قدرت بزرگی است که در سایه عمل میکند.